نظر خواهی ...

 

دوستان عزیزم

لطفا نطرتون راجبه وبلاگ و نوشته ها رو اینجا بگید.

ببخشید اما نظری تایید و نمایش داده نمیشه ...

 

ممنون از شما همراهان همیشگی ام .

تو از تمام عکس های من زیباتری...
از تمام خوانندگان و بازیگران از همه و همه.من نه از تو میترسم نه از بیماری ات...شاید روزی منم هم چون تو شدم...
عطر گل یاس , شکوفه های گیلاس , ابر بهار و برفِ زمستان... بهتر بگویم باران ...
تو از باران هم زیباتری...
شاید کسی روی گرداند از تو,شاید کسی با دیدنت سر تکان دهد و راهش را کج کند...
به دل نگیر مهربانم.نگذرا بی انصافی اشان آزرده ات کند...
عزیزترینم
غربت چشمانِ معصومت دیوانه ام میکند ... زمین و زمان هرچه بگویند
تو
... برای من ...
از همه زیباتری ...
بخند فرشته ی کوچک من.تا لبخندت شرمنده کند,این دنیا را.
..................................................................
الهام هوشمندی
........................................
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است ...
 
 
تقدیم به کودکان محک ...
 
 

اشرف مخلوقات ...

شاید اگر 


 خدا تا این حد به ما بها نمیداد


 شاید اگر


 به کسانی که فقط نام آدمی را یدک میکشند


 و بویی از انسانیت نبرده اند


 نمی گفت اشرف مخلوقات ...


 امروز عصیانگیری هامان را


 حق طبیعی خود نمیدانستیم !!!

الهام هوشمندی...

نمی دانم
 زمانه بد شده یا این مردم بد عادت شده اند.
 

 خوبی هایت را ,گذشت هایت را,سکوتت در مقابل ظلمشان را نمی بینند.اما امان از روزی که کاسه ی صبرت لبریز شود حتی به سخن نیایی و بغضی از دلخوری گریبان گیرت شود...
 
تورا متهم میکنند به بد بودن ,دو رو بودن و اینکه اگر بد بود همان موقع میگفتی ,چرا حالا؟!
وای به روزی که به صدا در آیی.

 وای از آن روزی که سکوتت,فریادی شود بغض آلود.
 
دیگر زخم خورده نیستی و در نگاهش...ان یک مقصری.

 تو را کینه توز مینامند و اگر هم بخواهی مثل خودشان بد باشی میگویند :
 
دوران فیلم بازی کردنش تمام شد.خوبی هایش همه دروغ بود و بس.انگشت شماتتشان را به سمتت میگیرند و میگویند:دیدید,بالاخره خودش را نشان داد...
 


 
الهام هوشمندی

......................................................................................................................
تو چه دانی که پس هر نگه ساده من
چه جنونی،چه نیازی،چه غمی ست؟!

(مهدی اخوان ثالث)

دلم می سوزد برای این مردم.بدبختی اشان یکی دوتا نیست.


خدا به خیر کند این روزها را...

با تمام این سختی ها, از اوضاع اقتصادی گرفته تا نامردی و بی ناموسی دیگران,

برای یک لقمه نان از بوق سگ تا خود شب جان میکنند و بعد ... دلِ این زمین از خدا بی خبر می لرزد و...همه را با خاک یکی میکند!!!

شاید این زمین رسم سکوت را نمیداند...

زمین است دیگر شاید نمیدادند باید بغض کند اما اشک نریزد.


 شاید نمیداند دلتنگی و بی قراری اش جان کودک بیست روزه ای را میگیرد ...


 به خدا نمیداد وگرنه با اینکه زمین است با اینکه سنگ است دل دارد...

 

ی کاش
حرمت فصل ها را نگه میداشتی
و مثل آنها سه ماه رنگ عوض کردنت را به تعویق می انداختی...

الهام هوشمندی

 

ای کاش



 تیر بودی



 می آمدی درست ،

به قلبم

می نشستی ...

محمد رضا صالحی

 

 

غربت شب

بعضی شب ها دیوانگی و بی پناهی و بی کسی همه و همه دست به دست هم میدهند و می دزند از چشمان خسته ام خواب را ...
 

 گاهی دیگر خیره شدن به آسمان یا شمردن روزها و ماه ها یا حتی دوره کردن خاطرات کار ساز نیست.عقربه ها از کار می افتند و یک ساعت می شود هزار سال...لعنت به شب هایی که نمیگذرد...لعنت ...

 کم کم بغض میکنم .از این که حتی کسی را ندارم که در تنهایی ام به او فکر کنم.خاطراتم را که شخم میزنم یک نفر آن دور... دور ها پیدا میشود اما...ترجیح میدهم در بلاتکلیفی بمانم اما به او فکر نکنم.به کسی که باعث تمام این بی کسی هاست.به کسی که تمام لبخند ها تمام شادی های کودکانه ام را گرفت و در اوج جوانی مرا را پیری سالخورده کرد...

 به ناچار هدفون را گوشم میگذارم و شبکه به شبکه رادیو را عوض میکنم.کار بدی هم نیست در اوج تنهایی ات چند نفر می آیند حرف میزنند بحث میکنند و بین اشک های تو میخندند.

 گاهی ترس این تنهایی و این شب ها به جانم می افتد .می ترسم...نکند یک شب این درد این تنهایی این بی کسی و این قرص های خواب بی اثر کار دست این جسم لعنتی بدهند؟نکند از بهشتی که خدا گفته رانده شوم ...

الهام هوشمندی

 

وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش‌تر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.


و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهایی تو کامل می‌شود...



 سمفونی مردگان

 

روز آرامش

امروز هر کار میکردم قطره اشکی از چشمانم نمی آمد...

نمی دانم چرا هر فکری باعث خنده ام میشد.

به چیز هایی که نداشتم و ندارم فکر میکردم اما زود یاد داشته هایم می افتادم و می گفتم خدایا بیشتر از این نمیخواهم فقط خنده ی امروزم را نگیر ... 


 خنده بهانه است آرامشم را میگویم...
امروز آنقدر آرام بودم و بی تلاطم که در خود غرق شده بودم.


 امروز دنیا زیباییش را هم نشان داد.

هیچ اتفاق خاصی نیفتاد عاشق نشدم...پولدار نشدم .از زمین و زمان شانس بر سر و کله ام نریخت.

امروز دلم آرام بود و روحم شاد...امروز دلم تنگ بود مثل همیشه اما باز هم خنده بر لبانم می آمد...
امروز روز دیگری بود...

الهام هوشمندی

 

روز آرومی که شبش باز نا آروم شد و  ...

روز حساب ...

می رسد روزی که,
 

 آسمان به زمین می آید

 روزی که به جای باران,آتش می بارد ...

 می آید آن روز

 روز دلتنگی تو را می گویم,

 روز دلتنگی تو هم می آید...

 آن روز چشمانت ابر بهار می شود و

 وجودت غرق در آتش عشق ...

 آن روز

 تو هستی, عشق هست,تمام دنیا با جاه و جلالش هست,

... اما,خبری از من نیست ...

 با خبر باش که روزی,

 روزِ بی کس شدن قلب تو هم می آید.

 
الهام هوشمندی

تنهایی ...

چراغ خانه ام اگر روشن است
اگر هر بار قهوه ای اضافه, روی میز, دست نخورده!!! سرد می شود
دیوانگی نیست.اگر هر از گاهی فندک را سمتت میگیرم تا در نبودنت سیگارت را روشن کنم شیرین عقل نیستم.
من فقط میخواهم :
سردی تنهایی ام به جان در و دیوار این خانه نیفتد ...

الهام هوشمندی
..........................................
الان که اینو مینوشتم فهمیدم غمگین ترین صدای دنیا:صدای جاروی رفتگریِ که این موقع شب داره کوچه رو جارو میزنه ... ساعت2.32 دقیقه صبح

 

مردم این دیار چشمشان طاقت نور را ندارد.طاقت روشنی را ... مردم این دیار یک رنگی را از یاد برده اند و هزار رنگ شده اند.


 مردم این دیار هیچ یک از ترس آفتاب عینک بر چشم نمی زنند !!!


 این مردم دل داده اند به تار دیدن.چشمشان ترسیده از وضوح.میخواهند چند رنگی ها را تنها به یک رنگ ببینند...به تیره ترین رنگ ممکن.
به رنگ ســــــیاه ...


 
"اخوان"

 

میگویم دلم برایت تند می تپد..

 
سرت را روی سینه ام می گذاری و

صدایی نمی شنوی.!!

 
و نمیدانی

سرت روی سینه ام باشد..

... قلبم از شوق

پلک هم نمی زند..!

چه برسد به تپیدن..!!

* نوشته دوست عزیزی به نام:

سامان
 

شکر یا کفر !!

میگویند شکر نعمت,نعمتت افزون کند.
کفر نعمت از کفت بیرون کند ... :)
ما که از رسم و رسوم و عادت گرفته تا اعتقاد قلبی , هرچه می شود میگوییم شُکر!!! پس چرا هرچه می گوییم افزون نمی شود؟! نکند ما اشتباه میگوییم :))
مثل سَیِد که میشود آقا و سِیِد که میشود بزغاله...یا شَفا که میشود مرگ و شِفا که میشود درمان :)
حتما ما اشتباه میگوییم !!! شاید اصلا نباید بگوییم شکر.شاید نباید به زبان بیاوریم.من میگویم حتما خدا قصدش شُکرِ زبانی نبوده...من میدانم خدا تنها نگاهی میخواسته از سر محبت و قدر دانی...نه گفتاری از سر عادت!!!
 
 
الهام هوشمندی

دیروز
عاشق و دیوانه بودی.
با دیدنم نفست به شمارش می افتاد.
برقِ چشمانت لرزه به اندامم می انداخت.
موقع خداحافظی نفست در سینه حبس میشد
می گفتی: نمی خواهم با تو بودن تمام شود.همیشه لحظه آخر دستانم را محکم تر می فشردی...
قهر که میکردم میگفتی اگر کسی عشقت را از من بگیرد فقط خودِ تو هستی!
یکی از همین دیروز ها بود که برای دیدن پنجره ی اتاقم خیابان ها را گز می کردی...
همین دیروز بود که هیچکس تاب و تحمل گفتن خداحافظ را نداشت.
دیروز گذشت و امروز شد.
اما بگو از دیروز تا امروز, این شب تا سحر چه گذشت بر تو؟!
این شبِ لعنتی چقدر تاریک بود که قلب تو را هم در ظلمت خود فرو برد...
دلگیرم از تو از خدای تو از قلب تو و از عشق تو.
از تمام اینهایی که این منِ بیچاره را یک روز شاد کردند, یک روز پشیمان یک روز عاشقم کردند و یک روز دل شکسته.
گناه این منِ تنها چه بود؟!!
حالا دیروز که گذشت امروز:
تمام مردی و مردانگی ات را تمام عشق و احساست را جمع کن و بیا.
فقط بیا و ببین چه به روز من آوردی...
 
 الهام هوشمندی

بی پولی و بی کاری و بی خانگی نبود که مارا تبدیل به نسل ســـوخته کرد.
ما نسلی بودیم که بال و پرمان سوخت...پرواز که هیچ!! حتی فکر پرواز را هم از ما گرفتند...بهتر بگویم دلمان سوخت,خانمانمان سوخت…تمام آرزوهامان شد لغاتی بر لوح سفیدِ کاغذی که شاید آخر و عاقبتش سطل زباله شود.درست مثل خودمان که در این زباله دانی گرفتار شده ایم...حسرت به دلمان ماند که سکوتمان را فریاد کنیم و حرفمان را به زبانمان بیاوریم نه به قلممان...از ما دارد می گذرد و ما هم داریم به نیستی رهسپار می شویم.اما خداوندا : بسوزان آنان که سوزاندند دل ما را.

 

بی کسی

میان این همه ظلمت
خدارا نور می دیدم
ولی امشب
در این ظلمت
نشانی از خدایم نیست...
دلم از هر چه می ترسید
سرش را رو به آن می کرد
ولی امشب
که من درمانده و مستم
نشانی از خدایم نیست...
... نمی دانم
که نیست
یا چشمان من درمانده از دیدارِ اوست
اما
اگر هست و نمی خواهد
اگر هست و نمی آید
با تمام بغض و آهم کفر می گویم :
خدایی که امشب در کنارم نیست... خدایم نیست

 
* الهام هوشمندی *

باران

باران
بی بهانه زیباست
وقتی انتظارش را بکشی
صدای رعد و برق خیلی دلت را نمی لرزاند.
باران وقتی زیباست
که سر از دریچه ی خیال بیرون کنی
و بوی نمِ خاک ...هوش و حواست را به باد فنا ببرد
نمی دانم می دانی یا نه
اما
باران شبیه توست
... زیبا و دوست داشتنی
چیزی که عشق را معنا میکند
درست مانند تو ...تو یعنی خودِ عشق در یک کلام
عزیزترینم این بار
کمی هم تو شبیه باران شو
بی بهانه بیا
باور کن
زیباییت صد چندان میشود ...
بی بهانه بیا. دستی بر موهایم بکش و دنیایم را
اسیر نگاهت کن ...
بیا یک بار دیگر خاطره ساز شویم
این روزها
دلم عجیب هوای باران کرده
هوای باران
هوای دست های تو
هر دو
با هم ...
 
 
الهام هوشمندی

سکوت

راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند...بی هنگام ناپدید میشوند!
احمد شاملو
..................................................................................................
ما همانهایی هستیم
که حُسن و کمالمان,محدود به یک دنیا نیست !!
همان هایی که بعد از مرگمان هم اعلامیه و سنگ قبرمان محروم از عکسمان است ...که مبادا دیدگان مردی بر آنها بیافتد و چه میدانم! ... خنده ای کند,یا از سرِ زیباییِ مان,هوسی از سرش بگذرد.
یا حتی از سر شکرگذاری تبارک الله ای بگوید و گـــناهش حواله ی ریشِ نداشته ی ما شود

ببین دلخوری، باش. عصبانی هستی، باش. قهری، باش . هر چی می خوای باشی باش
ولی حق نداری با من حرف نزنی . فــَمیــدی ؟


 
خسرو شکیبایی

 

 

حال همه ما خوب است ..

سلام
حال همه ما خوب است....ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دورکه مردم به آن....شادمانی بی سبب میگویند
با این همه اگر عمری باقی بود....طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و...نه این دل ناماندگار بی درمان
تا یادم نرفته است بنویسم....حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است اما....تو لااقل...تا هر وحله...گاهی....ببین انعکا...س تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست راستی خبرت بدهم خواب دیدم خانه ای خریده ام بی پرده.. بی پنجره....بی در...بی دیوار...هی بخند بی پرده بگویمت
فردا چهل ساله خواهم شد باد بوی نام های کسان من میدهد یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری..........
نامه ام باید کوتاه باشد بی حرفی از ابهام
از نو برایت مینویسم حال همه ی ما خوب است اما....تو باور مکن...

بهار بی بهاری ...

من پاییز و زمستانم را از عشق تو لبریز کردم...
می بینی؟زمستانم از نبودنت به نفس نفس افتاده.صبر و قرار ماندن ندارد.
حتی زمستان هم بی تو عزم سفر کرده...
پاییز که با نبودنت رسوای عالم شد.از بی آبرویی نبودنت برگ به برگ سر به بالین خاک گذاشت.
پاییز و زمستان که دل نداشتند این شدند...
... پاییز فریاد زد و اشک باران ریخت.زمستان سکوت کرد و زیر خروار ها برف خودش را به خواب زد که نکند کسی نام تو را به طعنه در گوشش زمزمه کند...
پاییز و زمستان روز و فصل و ماهند نه من !!!
آنها من نبودند و این شدند
آنها که دل نداشتند این شدند...
خودت بگو من با نبودنت چه کنم؟!اشک بریزم همچون باران پاییز! یا دچار سکوتی شوم به سنگینی زمستان؟!
چه طور رهسپار بهاری شوم که با تمام زیباییش نشانی از تو ندارد ...

..........................................................................

بدون تو ...

_________________________________________________________________________

اگه به تو نمیگفتم حرفامو

اگه نمیگفتم چقدر دوستت دارم

الان بودی ...

شاید اگه نمی فهمیدی اینو

که تورو زیادی از حد دوستت دارم

الان بودی...

مثل یه سایه همرات اومدم

مطمئن شم که تو آرامشی

نمی دونستم خستت میکنم یه روز ...

تو رو اگه کمتر می دیدمت

اگه می ذاشتم دلتنگم بشی

اینجا بودی ... کنارم هنوز

بدون تو شبا پر از غم و سرماست

آره بدون تو ته راهمه ته دنیاست

بدون تو شبا پر از غم و آهه

اگه تنها بری می بینی آخرش اشتباهه

آره این گناهه.

نگرانت می شدم نمی دیدمت حتی چند ساعت

به بودن تو دلم عاشقونه کرده بود عادت

ولی فایده نداشت اون همه تلاش

تو رسیده بودی به آخراش

از خدا میخوام روزات بگذره خوشحال و راحت

ازته دلم زندگی رو با عشق میخوام واست

باز خیسه چشمام ولی نمی خوام دل تو بسوزه دیگه برام

بدون تو شبا پر از غم و سرماست

آره بدون تو ته راهمه ته دنیاست

بدون شبا پر از غم و آهه

اگه تنها بری میبینی آخرش اشتباهه

آره این گناهه ...

 

دوستت دارم ...

بگو که میمانی

باران را بهانه کن وقتی دلتنگی

دستم را بگیر تا روی ذهن خیس کوچه ها ، قدم های عشق برداریم

با من بیا . . .

... با من بیا تا اندوه آسمان

با من بیا تا طلوع دوباره ی دلتنگی

عطر عبور تو در هر کوچه باغ جاریست

با تو از عبور آینه ها سرشارم

تا انتهای کوچه باغ ها مرا زمزمه کن

زمزمه ات بارش عشق است بر تن خستگی های من

نگاه کن . . .

باران میبارد . . .

مرا پشت بغض ابرها جستجو کن

سراغ مرا از خاطره های خط خورده بگیر

با من بمان . . .

من بی تو از حضور مبهم دلتنگی می ترسم

میترسم از نگاه های مه آلود و غروبِ رفتنِ دوباره

بگو که میمانی . . .
 
بگو ...

بابرگ

شب از جنگل شعله ها میگذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی ـ که خاموش خاموش می سوخت ـ گفتم:

مسوز این چنین گرم در خود مسوز!

مپیچ این چنین گرم بر خود مپیچ!

که گر دست بیداد تقدیر کور

تو را میدواند به دنبال باد

 

مرا میدواند به دنبال هیچ!!!!!

آغاز یک پایان...

 

 

کوچه

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه...محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فروریخته در اب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:

(از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!)

با تو گفتم:حذر از عشق_ندانم

سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم...نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من...نه رمیدم.نه گسستم...

 

باز گفتم که:

تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم...نتوانم!

اشکی از شاخه فروریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم.نه رمیدم...

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!