نظر خواهی ...
دوستان عزیزم
لطفا نطرتون راجبه وبلاگ و نوشته ها رو اینجا بگید.
ببخشید اما نظری تایید و نمایش داده نمیشه ...
ممنون از شما همراهان همیشگی ام . ![]()
![]()
دوستان عزیزم
لطفا نطرتون راجبه وبلاگ و نوشته ها رو اینجا بگید.
ببخشید اما نظری تایید و نمایش داده نمیشه ...
ممنون از شما همراهان همیشگی ام . ![]()
![]()
خدا تا این حد به ما بها نمیداد
شاید اگر
به کسانی که فقط نام آدمی را یدک میکشند
و بویی از انسانیت نبرده اند
نمی گفت اشرف مخلوقات ...
امروز عصیانگیری هامان را
حق طبیعی خود نمیدانستیم !!!
الهام هوشمندی...
![]()
خدا به خیر کند این روزها را...
با تمام این سختی ها, از اوضاع اقتصادی گرفته تا نامردی و بی ناموسی دیگران,
برای یک لقمه نان از بوق سگ تا خود شب جان میکنند و بعد ... دلِ این زمین از خدا بی خبر می لرزد و...همه را با خاک یکی میکند!!!
شاید این زمین رسم سکوت را نمیداند...
زمین است دیگر شاید نمیدادند باید بغض کند اما اشک نریزد.
شاید نمیداند دلتنگی و بی قراری اش جان کودک بیست روزه ای را میگیرد ...
به خدا نمیداد وگرنه با اینکه زمین است با اینکه سنگ است دل دارد...
![]()
ای کاش
تیر بودی
می آمدی درست ،
به قلبم
می نشستی ...
محمد رضا صالحی
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمیتواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد.
و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق میکند، تنهایی تو کامل میشود...
سمفونی مردگان
![]()
نمی دانم چرا هر فکری باعث خنده ام میشد.
به چیز هایی که نداشتم و ندارم فکر میکردم اما زود یاد داشته هایم می افتادم و می گفتم خدایا بیشتر از این نمیخواهم فقط خنده ی امروزم را نگیر ...
خنده بهانه است آرامشم را میگویم...
امروز آنقدر آرام بودم و بی تلاطم که در خود غرق شده بودم.
امروز دنیا زیباییش را هم نشان داد.
هیچ اتفاق خاصی نیفتاد عاشق نشدم...پولدار نشدم .از زمین و زمان شانس بر سر و کله ام نریخت.
امروز دلم آرام بود و روحم شاد...امروز دلم تنگ بود مثل همیشه اما باز هم خنده بر لبانم می آمد...
امروز روز دیگری بود...
الهام هوشمندی
![]()
روز آرومی که شبش باز نا آروم شد و ...
![]()
مردم این دیار هیچ یک از ترس آفتاب عینک بر چشم نمی زنند !!!
این مردم دل داده اند به تار دیدن.چشمشان ترسیده از وضوح.میخواهند چند رنگی ها را تنها به یک رنگ ببینند...به تیره ترین رنگ ممکن.
به رنگ ســــــیاه ...
"اخوان"
![]()
![]()
خسرو شکیبایی
![]()
_________________________________________________________________________
اگه به تو نمیگفتم حرفامو
اگه نمیگفتم چقدر دوستت دارم
الان بودی ...
شاید اگه نمی فهمیدی اینو
که تورو زیادی از حد دوستت دارم
الان بودی...
مثل یه سایه همرات اومدم
مطمئن شم که تو آرامشی
نمی دونستم خستت میکنم یه روز ...
تو رو اگه کمتر می دیدمت
اگه می ذاشتم دلتنگم بشی
اینجا بودی ... کنارم هنوز
بدون تو شبا پر از غم و سرماست
آره بدون تو ته راهمه ته دنیاست
بدون تو شبا پر از غم و آهه
اگه تنها بری می بینی آخرش اشتباهه
آره این گناهه.
نگرانت می شدم نمی دیدمت حتی چند ساعت
به بودن تو دلم عاشقونه کرده بود عادت
ولی فایده نداشت اون همه تلاش
تو رسیده بودی به آخراش
از خدا میخوام روزات بگذره خوشحال و راحت
ازته دلم زندگی رو با عشق میخوام واست
باز خیسه چشمام ولی نمی خوام دل تو بسوزه دیگه برام
بدون تو شبا پر از غم و سرماست
آره بدون تو ته راهمه ته دنیاست
بدون شبا پر از غم و آهه
اگه تنها بری میبینی آخرش اشتباهه
آره این گناهه ...
![]()
![]()
![]()
دوستت دارم ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شب از جنگل شعله ها میگذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی ـ که خاموش خاموش می سوخت ـ گفتم:
مسوز این چنین گرم در خود مسوز!
مپیچ این چنین گرم بر خود مپیچ!
که گر دست بیداد تقدیر کور
تو را میدواند به دنبال باد
مرا میدواند به دنبال هیچ!!!!!
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه...محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فروریخته در اب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی:
(از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!)
با تو گفتم:حذر از عشق_ندانم
سفر از پیش تو؟هرگز نتوانم...نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من...نه رمیدم.نه گسستم...
باز گفتم که:
تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم...نتوانم!
اشکی از شاخه فروریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم.نه رمیدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!