21 تیر ماه ۹۸

نمیدونم چطور بنویسم  خدارشکر واسه این اتفاق های خوب 

 آرزو میکنم که نتیجه کنکورت اونی بشه که دوست داری و خوبه 

بعد از کنکورت توی اینستاگرام فالوم کردی زمانی که پیام فالو کردنت واسم اومد مثل چی خوشحال شدممم واقعا .

چند روز بعدش اومدم برسونمتون تو و مامانم و خاله بودید تو راه به مامانم گفتی یک شنبه میام خونتون ،قند توی دلم آب شدددد خیلی ذوق و شوق کردم ، امروز جمعه س امیدوارم که یک شنبه بیای 

دیروز تو واتس اپ پیام دادی که مامانت رو بیار خونه  خاله بخدا وقتی عکس محمد رو دیدم رو پروفایلت و فهمیدم تویی داشتم میمردم از ذوق خیلیییی خوشحال شدم و از خدا تشکر کردم 

الان که دارم مینویسم توی دایرکت در جواب لایکم واسم قلب فرستادی دارم به خودم میگم کاشکی این قلبه واقعی باشه ..... و واقعا قلبت روزی مال من بشه 

این چند روز عالی بود واسم مایی که سالی یبار همو میدیدم فقط انگار به کمک خدا ارتباطمون بیشتر شده و انشالله خیره 

 

اومدنت به خونمون

۵شهریور۹۶ ساعت ۱ شب .

اول از همه چی از خدا جونم ممنونم که شد بیای خونمون . خدایا بی نهایت تورو دوستت دارم .

امشب بیرون بودم زنگ زدم به داداشت که بیاد پیشمون گفت بزار تو و مامان جونتو ببره خونمون بعد میاد .... خیلی خوشحال شدم که میری خونمون گفتم منم کاشکی اونجا بودم . یه فرشته توی خونمون ‌. بعدش ما برگشتیم دیدمت اینجا باهات سلام کردم . لبخند زدی موقع سلام کردن ، تو دنیا کسی این لبخند زیبا رو نداره .  بعد از چند دقیقه داداشت اومد دنبالتون و رفتید. 

این مدت چند بار مامانم بهم گفته که چه دختر خوبی هستی مثل دختر خودمه کاشکی میشد عروسم ، منتظر جواب من بود من گففتم نه مامان ! میترسم مامانم بفهمه همه ی دنیای منی و عجله کنه ... ایشالله که یه روز فرصتش پیش میاد و میگم ولی هنوز زوده ....

همیشه شاد باشی فرشته ی دنیای من . 

 

سفر حج مامان و بابات

۳۰مرداد۱۳۹۶

بابا و مامانت قراره فردا به امید خدا برن مکه ، خیلی خوشحالم انشالله که به سلامت میرند و میان.

این مدت چند روز اومدیم خونتون همه هم اومدن به بابا و مامانت سر بزنن.

بعد از مدت ها دیدمت خوشحال بودی منم با خوشحالی تو خوشحال.مثله پرنسسی زیبا و بی نقص بودی . تو آینه خونتون خودمو دیدم فکر کردم تو هم بارها اینجا خودت رو دیدی حس خوبی بهم دست داد . انگار دورت یه هاله ایی از نور شفاف و براق و زیبا وجود داره ‌ .

** بعد از خیلی سال  ( فکر کنم بعد از بچگی که میومدم خونتون) حدود ۸تا۱۰ سال اسمم رو صدا زدی . تا حالا توی زندگیم کسی به این زیبایی اسمم رو صدا نزده بود. بسیار حالم خوب شد شوق زیادی تمام وجودمو گرفت . سپاس گزارم خدای من ‌ . 

پی نوشت : فردا باید۹ صبح بلند بشیم بیایم خونتون که مامان بابات برن اهواز از اونورم عربستان.شب بخیر بهترینه دنیا.

تولدته

سلام 

دیگه داری بزرگو بزرگتر میشی عزیزم امیدوارم صدوبیست سال عمرر کنی به شادی و خوشی واست آرزو ی بهترین ها رو دارم . یعنی میشه بعدا خودم واست جشن تولدت بگیرم ؟ قول میدم هر سال همه فامیلو دعوت کنم بهتریینن تولد رو واست بگیرم . 

تولدتتتت مبارکککک 

هفت اردیبهشت ۱۳۹۵

دیدنت در خواب

امروز صبح آرزو داشتم خوابم ادامه داشت چون شیرین ترین خواب زندگیمو دیدم..جز محدود صبح هایی بود از خواب بیدار شدم و لبخند رو لبام بود و احساس شادی زیادی داشتم . توی خواب اومدی پیشم واسه کارای درسی که بهم گفتی دوستم داری ، کاشکی این خواب حقیقت داشت و من توی قلب زیبات جایی داشتم . بعد ظهرش هم واسه نهار رفتیم صحرا تو هم بودی ، ببخشید وقتی هستی حتی نمیتونم باهات سلام کنم چون میدونم جایی که تو هستی دستو پامو گم میکنم و ممکنه کسی بفهمه ، مثل اون روز که اومده بودید خونه درو باز کردم یهو دیدم تو سلام کردی بعد گیج شدم به مامانت گفتم عمه که همه خندیدن ... بودن در کنار تو رو با هیچ چیز تو این دنیا عوض نمیکنم . کاشکی همیشه ایام عید باشه چون تو رو بیشتر میبینم و این یعنی بهترین و زیباترین چیز‌ .

و این که بازم بیا به خوابم . 

یازده فروردین ۹۵

۲۷ فروردین و عروسی پسرخالم

سلام 

الان هشتو بیست کم صبحه .. 

دیشب حنابندون پسرخالم بود.. شادترین بهترین پر استرس ترین زیبا ترین و دلنشین ترین لحظه های زندگی من وقتی بوده که من جایی بوده باشم که  تو هم اونجا باشی. اونقدر بودن در کنار تو حال خوبی داره که قابل وصف نیست.

زمانی که در زدم و درو باز کردی با اون لبخند چه لحظه ی خوبی بود واسم قند توی دلم آب شد بعد رفتی بالا ازت پرسیدن کیه اسممو اوردی روی لبات انگار دنیا رو بهم داده بودن .. دیشب واسه اولین بار سوار ماشینم شدی و بردمت خونتون ، اون خداحافظی آرومت با من کاری کرد که تا الان خوابم نبره و بار ها و بارها صداتو توی ذهنم مرور کنم ، راستی وقتی دیشب حنا مالیدن به سرم از خدا خواستم فقط قسمتم تو باشی ..

متشکرم خدای خوبم.

 

 

...

پس از خیلی وقت اومدم دوباره پست بزارم بگم هنوزم تو قلبمی بگم که هنوزم با دیدنت دستو پامو گم میکنم بگم تنها کسی هستی که با دیدنت امید و انگیزه میگیرم واسه کارای خوب بگم هنوز‌تک فرشته ی من تویی ... امروز بعد خیلی وقت دیدمت الان ۹۴/۴/۳۰ هستیم چه روزی بود امروز توی گرمای تابستون یه بارون شدید زد! عصر هم اومدم خونه مادربزرگ درو که باز کردم دیدم مادرت نشسته باهاش احوال پرسی کردم بعد تو از آشپزخونه اومدی بیرون یه سلام ریز باهات کردم هول شدم باز قلبم تند زد با دیدنت دستو پامو گم کردم ولی بهترین حس دنیا دیدن تو هستش ... ترسیدم تابلو بشه رفتارمو نتونم کنترل کنم و دستو پامو گم کنم فوری خداحفظی کردم رفتم ...

نوروز 93

ســلام .

سال نو رو به همه تبریک میگم امیدوارم که سال خوبی داشته باشید 

عید امسال مثه عیدهای قبل بهم حال نداد :( نمیدونم چرا

ولی عزیزمو خیلی خیلی زیاد دیدم که بهترین اتفاق عید بود

که تو ادامه مطلب با خودش کار دارم

:)) 


خـــوابـــ

سلـــام :)))

دیشــــب خوابــــتو دیدم ! بهترین خواب عُـــمرم

من تا حـــالا چند بار رفتـــم امام رضاا یکی از خواستـــه هام همیشه این بوده که تورو بده به من که فردای عروسیمون دوتـــایی بریم زیـــارت امام رضا ..

دیشب خواب دیدم دوتـــایی تو حرم امام رضایـم .تو کوچیک بودی توی خوابم !! 

با بابا و مامانتو اینا اونجا بودیم اما انگار اونا رو تو حرم گم کرده بودیم

من تورو گذاشته بودم رو شونه هام تو صحن های مختلف دنبالشوون میگشتیم

ناراحت نبودیم اصلا .. همه ش میخندیدیم و شوخی میکردیم 

چه خوابی بود !!

انگار بی هوش بودم دلــم میخواست هـمه ش تو این خواب بودم !! به زور ساعت  1 بعد ظهر بیدار شدمــ




می شود دل به امید تو تمنا نکند

روح برگشته به ایوان تو غوغا نکند

بعد چندی که میسر نشده دیدارت

چشم در صحن تو و سیر تماشا نکند . . .





...


دیدارِِِِِ تــــــــو

دیدمت دیدمتـــــ خدایا ممنون امام حسین ممنون :*

دیشب که گفتم مثه سالای پیش میومدی خونه بابازرگ نیومدی

جـــآش امروز ( روز عاشورا ) شارژ گوشیم تمام شده بود از سینه زنی برگشتم بزنم شارژ تا بفهمم داداشت و بقیعه کجا هستـــند  که برم پیشـــشون 

10 دقیقـــه زدم شارژ و برگشتم زنگیدم به داداشــــت گفتم کوجایی ؟؟

گفت پیشه در خونه دایی مامانم نشستیم پیشه مامانتو بقیعه فامیل وای قلبم تند تند زد یه حسی بهم میگفت تو هم هســــتی 

رسیدم  اوجآ اولین کسی که دیدم تو  بـــودی تو تو تو تویی که از تولد امام زمان که فقط چنـــد ثانیه دیده بودمتـــ دیگه ندیدهـ بودمتــ

وای اولین چیزی که گفتم میدونـــی چی بود ؟؟؟

گفتم خدایا شکرتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک لحظه نگاهم خورد بهت نگاهمو پس گرفتم

امروز که همه دخترا با این لباسا و آرایشا اومده بودند بیرون تو با چادر مشکی اومده بودی ;(

وای ساده اما از همه خوشگلتــــر از همه بهتر بودی

یه حس غروری بهم دست داد که نگــــو !!!

خب بعد از چند دقیقه نشتسن داداشت گفت بریم منم گفتم بریم .. ( میخواستیم بریم سینه زنی ))

خب رفتیم سینه زدیم ساعت 9 تموم شد حرکت کردم اومدم خونه مامان بزرگ کسی نبود جز خودشون

نشتستم چنــــد دقیقه بعد در باز شد مامان بزرگ گفت خوش آمدی دختر گلم فهمیدم تو اومدی

باورم نمیشد این بار 2وم بود کهــ میدمتــ امروز !!!

چند دقیقه ایی نشستیم بعد سفره گذاشتن واسه شام ...

باورم نمیشد رو سفره منو تو پیشه هم نشسته بودیـــــــم 

ندوستم چطور غذا خوردم اصلا دستو پامو گم کرده بودمـــــــ

فکر کنم همه فهمیدن تابلو شده بودم


خدایا مرسیــــــــــــــ عزیزم  خدایا خیلی دوستت دارم 

امروز نذر کردم روزی که تو ماله من بشی هر سال روز عاشورا ناهار بدم به عذادارای امام حسین

یا حسیــــــــــــــــــــــــن





عاشورا

سلام

خیلی وقت بود مطـــلبی رو نزاشتـــه بودم ..

یاد سال های قبل بخیر

هرساال مثه همچی روزی من تورو میدیدم..شب عاشورا با زنای فامیل میرفتین نگاه سینـــه  زنی شبش همگی خونه ی مامان بزرگ میخوابیدیم ..

یعنی امشب میایـــ ؟؟؟

امروز نذری داشــتیم همه اومــده بودن خـونه ی مامانـ بزرگ .. مامانــتم اومده بود , همینطــور داییـات و خاله ها دایی ها دخترا پسرا اما تو نبـــــودی ! مامانت گفـــــت گلوت درد میکنه یا سرماخوردی :(( خیلی ناراحت شدم

خدا کنه امشب بیای ..خیلی دلم تنگ شده خیلی

راستی این چند شب که میرفتم سینه زنی بابات تقریبا نزدیکای من واستاده بود .. گاهی چش تو چش میشودیم.

خدا نکنه کسی غیر من تورو از خــــدا بخــآد :( 

یا حُسیـــــــــــــن


سلام بر حسین و اولاد حسین و یاران با وفای حسین

یوسف زهرا! زشما پُر شدم تا که اسیر تو شدم حُر شدم

از دل دشمن به سویت پر زدم آمدم و حلقه براین در زدم

آمده ام تا که قبولم کنی خاک ره آل رسولم کنی

حرّ پشیمان تو ام یا حسین دست به دامان تو ام یا حسین

یک نگه افکن همه هستم بگیر ای پسر فاطمه دستم بگیر

روز نخستین به تو دل باختم در دل من بودی و نشناختم

دست نیاز من و دامان تو کوه گناه من و غفران تو

ناله ی العفو بُوَد بر لبم تا صف محشر خجل از زینبم

روی علی اکبر تو دیدنی است دست علمدار تو بوسیدنی است

مهر تو کُلّ آبروی من است هستی من خون گلوی من است

چه می شود کشته ی راهت شوم؟ خاک قدم های سپاهت شوم؟

حرّ ریاحی به درت آمده فطرس بی بال و پرت آمده

با نگه خویش کمالم بده وز کرم خود پر و بالم بده

بال من از تیغه ی شمشیرهاست سینه ی تنگم سپر تیرهاست

مقتل خون، اوج کمال من است تیر محبت پر و بال من است

بال بده، فطرس دیگر شوم طوطی گهواره ی اصغر شوم..


بعــــد از مدت ها دیدن توو !!

سلام امروز  سومه آبان سال 1392 میباشد

من تورووو دیشب دیدم

بعد از تولد امام زمان تورو ندیده بودم تا دیشب

خونه مامان بزرگ بودیم که مامانم و خاله و مامانت میخواستن برن عقد دختر خالشون

مامان بزرگت گفت بریم در خونشون و از اونجا با هم بریم

وقتی رسیدیم تو هم از خونشون اومده بودی بیرووون

مثله همیشه ساده بودی و خوشگـــل

به خودم افتخار کردم که تورو دوست دارم و خدا رو شکر کردم 

یه مانتو سبز بود یا آبی پوشیده بودی

لبخــــــند رو لبات بوددددددد

بعد شما سوار ماشین دایت شدین

من سرکوچه پیدا شدم و شما ها رفتین عقد ..



ندارم من نظر، جز بر نگاهت

ندارم من طلب، جز روی ماهت

ندارم من دلی، جز عاشق تو

نباشم من دمی، جز در پناهت



یه عکس

باز جمعه اومد .. فردا باید باز سوار اتـــوبوس شمو برم دآنـــشگاه !! :( 

اگه یادتــ باشه رفتیم مسافـــرت اصفهان توی شهریور ماه :)

تویه راه که بودیم تازه یــادم امد وای دوربیـــنو یادم رفـــت بیارم !!!

خب گوشی داییـــت دوربینش بدک نبود یه چندتا عکس گرفتیم اونجا .. 

حالا گفتم یه عکسمونو بزارم بعدا که اومدی ببینی :x

بریـــد ادامه مطلب ( واسه گرفتن رمز بگید بهتون بدم ) البته عکس خانوادگی توشه به هرکسی نمیدم :D

ادامه نوشته

بوی مهر آمد باز

این مدت چندتا اتفاق افتاد اما وقت نشد بیام بگم

اول این که داداشت عمران قبول شذ اما از دانشگاش راضی نبودو انتقالی گرفت واسه اینجا.. مامانم به مامانت زنگ زد مامانت گفت این چند روز خیلی حالش بد بوده واسه خاطر داداشـــت که از دانشگاش راضی نبوده .. اما خدا رو شکر به زور بهش انتقالـــی دادن و..

دوم این که من بایــد فردا پس فــردا باز برم تـــوی خوابگاه اصلا حســش نیست !! واقعا این تابســـتون زود گذشت نمی دونم چرا اما نـــاراحتــم کلّی ! این تــرم میخوام بیشــتر تلاش کنم ......

سوم این که دیشب عروسی دختر خاله ی بابام بود . . عروسی توی تالار بود کلی شلوغ بود همه تو وســط میرقصدن تو وسط دست منم گرفـــتن بردن وسط یه ربع ساعتی قــر دادم !! خخخخخ 

میددونی دیشب عمومو مامانم گفتن دختر دایی بابات هم همکارت شده و رفته سر کارو اینا .. و خیلی عموم تعریف قیافش داد گفت اگه میخوایشــ بریم خواســتگاری !! نمیدونن اینا من یه نفرو تو دلـــم دارم که با کل دنیا عوضش نمیکنم . من فقط خندیدم بهشون همین !!! هیچکی واسه من جا تورو نمیگیره .. حتــی اگه هشـــت سال واست صبـــر کنم .


گرچه از هجــر تو من پژمـان و بیمــارم هنوز

در کـمند زلــف مشــکیتنت گرفتــــــارم هنوز

گـرچـه مویـم شد سپیــد از نامرادیــهای دهر

بــاز وصلـت را بـه جـان و دل خـریـدارم هــنوز



روز دختر

سلامــ .. امشـــب بازی اس اس و لنـــگ بود!

واقعــا بازی مزخرفی بود ..

با داداشت بازی رو دیدیم حالمـــون گرفته شد ..

امشب شنیدم مدرسه ی نمونه قبول شدی مبارک باشه تبریک میگم

منم نمونه بودمــآ!!!! 

راستی فردا شب هم میریم اصفهان خونه ی دایی ..

امروز هم روز دختر بود اومــــدم به بهترین دختر دنیا تبریک بگم


مبارک


مسافرت

سه چهار روز پیش با عموم و دوستش سه نفــری رفتیم مسافرت .. خیلی عآلــی بود چون آدمای پایه ای بودن . با ماشین عموم رفتیم هوا خیلی عآلــی بودـ شب رفتیم تو یه مدرسه شیک خوابیدیم چندتا خانواده دیگه هم بودن .. اینجا هوا شرجی بود اما اونجا شــب یخ زدیم . واقعا ســرسبــز بودـ ! خیلی طبیعت زیبایی داشــت .

تو راه یه کباب کوبیده خوردیم واسه ناهار اصلا خوب نبــود بدترین کباب زندگــیم بود !

من دوربینو بردم هرچی فیلمو عکس گرفتم از اونا بودـ فقط تویه چندتا عکس من بــودَم . عموم و دوستش صداشون واقعا خوب بود تو باغا آهنگ میخوندن منم فیلم میگرفتم . . .

چندتا عکس میزارم ببینین :


این هنرستانیه که شب خوابیدیم




اینم تویه جاده موقع برگشت عکس گرفتم


نبودی

قبل از این سه ساعت مشغول نوشتن بودم وقتی ثبت رو زدم اینترنت قطع شد و همه نوشته هام پرید . حالا خلاصشو می نویسم حوصله دوباه نوشتن ندارم !

دیشب خونتون خوابیدم تو نبودی فکر کنم تو دیشب خونه بابابزرگت خوابیده بودی ..


هفته پیش پنج شنبه تولـّـــد دختر عموم بود رفتیم خیلی خوش گذشت . تولد سه سالگیش بود حدود 30 40 نفر اومده بودن دی جی هم من بودم !! خخخخخخ . چندتا عکس گرفتم که گذاشتم تو ادامه مطلب اما روش رمز گذاشتم هرکی خواست پیام بده . 



ترســـم آخر زغم عشــق تــو دیــوانه شــوم،

بیخـــود از خــود شـوم و راهـی میخـانه شـوم،

آنقــدر بـاده بنــوشم که شـوم مــست و خـراب،

نه دگر دوســت شــناسم نه دگــر جــام شــراب.


ادامه نوشته

امشب قرار شد بیام خونتون بخوابم !

سلام الان داداشت زنگ زد گفت آماده شو بیاو دنبالت امشب بیای خونمون . هنگ کردم قلبم سفت شده انگار به زور میتپه آخ قلبم 

از شانس بدم امروز بعد از یک سالو خورده ایی ته ریشو زدم 5 سال بچه تر شدم انگار

دعا کنید دستمو پامو اونجا گم نکنم !

به امید اینکه وقتی اومدم یه پست بزارم که خوشحال باشم .

خوشحالم می بینمت اما هیجانم خیلی بالاست


هـرآن کــس عاشـــق اسـت از جـان نترسـد


عاشـــق از کـنده و زنـــدان نـتـــــــــــرســد


دل عاشــــــق بــــوـد گــــرگــــــ گرســــنه


که گــــرگ از هــی هـــی چــوپـــان نترســد



کنکور

سلام دو روز پیش ساعت 5صبح داشتم تو نت گشت میزدم ک دیدم نتایج کنکورو زدن ( قرار بود ساعت 10 زده بشه ) بعد به مامانم ک بیدار بود گفتم نتایجو زدن خب به مامانه تو زنگ زد که برید نگاه نتیجه داداشت کنید اما جواب نداد گفتم مامان حتما خوابن .. نیم ساعت بعد داداشت خودش بهم زنگ زد گفت کدوم رتبه مهمه ؟ رتبه کشوری یا رتبه در سهمیه یا تراز ؟ منم گفتم رتبه در سهمیه , بعد گفتم چند شدی ؟؟ ناراحت بود گفت ول کن و قطع کرد ... چند ساعت بعد مامانت به مامانم اس داد ک ببخشید متوجه زنگ نشدم و داداشت نگفته چند شده و راضی نیست .. مامانت خیلی ناراحت بود حق هم داشت حتما تو هم ناراحت بودی :( خب شبش داداشتو آوردم خونه بهش روحیه دادم و تا صبح با هم حرف میزدیم و یه سایت بود ک می گفت با توجه به رتبه کجا ها قبول میشه رو نشونش دادم خر کیف شد .. بین غیرانتفاعی شیراز و اهواز گیر کرده بود ک من گفتم بره اهواز بهتره ......

شما واسش مشاور گرفته بودید وگرنه خودم یه ماه قبل کنکور بهش می گفتم چطور بخونه ک بتونه رتبه شو خیلی  بیاره پایین خب بالاخره تجربه دارم من ! حالا امیدوارم به جایه خوب قبول بشه تا مامان بابات راحت بشن خیلی استرس داشتن فکر کنم :(

شب های قدر

دلم شور میزند
نکند این شبها
کسی هم
تو را

آرزو کند ،

نکند
دعایش

مستجاب
شود .....

یکی از بهترین شبای زندگیم

ســــــــلام علیکم چــه خبر ؟؟ به به امشب چـــــه شبی بود خعـلی خشحالم 

امشب ساعت 9 بود  مامانم با داداشم داشتن می رفتــــــــن خونــه ی مامان بزرگــــــم چون باشگاه منم نزدیک اونجاست واسه همین باهاشون رفتم ک نزدیک باشگاه پیاده بشم ... تا ساعت 11باشگاه بودم بــعدش رفتم خونه ی مامان بزرگم دیدم خبری از کسی  اونجا جز دایت و داداشم نبود . خب سلام احوال پرسی کردیم دایت گفت چقد هـکلتــ میزون شده :خخخخخخخ خب خلاصه بعد از نیم ساعت سره کله ی خاله و مامانت و مادربزرگت هم پیدا شد ( با مامان خودم رفته بودن خونه ی دایی..)

خب   گفتم خاله مامان من کوش پس ؟؟ گفت تو آشپزخونه .. منم رفتم یه آبی بخورم و مامانمو ببینم دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم تو هم تو آشپزخونه پیشه مامانمی و داری کمکش می کنی میوه بیارید واسه پذیرایی ....  وای شکه شدم نمی دونستم تو هم هستی ضربان قلبم شد هزار ... به مامانم گفتی خاله این بشقابا خوبه اونم گفت آره عزیزمممم..

بعد اومدی نشستی پیشه خاله جانت .. آی منم ک زبونم بند اومده بود خاله ت هم باهام حرف میزد و سوال می پرسید مجبور بودم رومو کنم طرفت !! آبروم رفت من دستو پامو گم کرده بودم حتی نمی تونستم حرف بزنم خوب و سرمو میدادم پایین ! چرا تنها وقتی تو هستی اینجور میشم ...  نمیخواستم آبروم بره و بیشتر ضایع بشم ( فکر کنم خالت از رفتارمم متوجه شد )) وقتی دایت گفت بیا بریم بیرون رفتم و وقتی اومدم رفــــــــته بودید 

ولی یه دلخوری ازت دارم ک تو ادامه مطلب می گـــــــــــــم ک بعدا فقط خودت بیتونی بخونیش




بیا ای گل ز بوستانم گذر کن
همه چشمم ، به کوی ما نظر کن
همه شب تا سحر نالم ز هجرت
بیا مه گل شبی با ما سفر کن

ادامه نوشته

نزدیـــک بود !!

آخ بگووو چی شـــــد ؟؟ :دی

2شبــ پیش تو بآشــــگاه بودم دادشــــت واسم زنگ گفــــت کجایی ؟؟ گفتم باشگاه بعد گفت من اومدم پیشت و الان در خونتونم .. خب من گفتــم سه حرکت دیگــه بیشتر ندارم و ربــــع ساعت دیگه بیا دنبالم که باهم بریم خونه:) خب وقتی رسیدیم گفت لب تاپتو روشن کن میخوام تو فیسبوک بچرخم !! برق 3فاز از کـلّم پرید ... ترسیدم چیزایی که از تو نوشتم رو ببینه آخه ..

خلاصه بهش گفتم 5دقیقه اونور واستا می خوام چیزای خصــوصیم رو پاک کنم !! فحــش داد مگه چی تــوش داری !! منم اســـترس داشتم هرجی history رو delete میـکردم بازم که باز مـیکردم اسمه وبم توش بود !! یعنـی اعصابم خورد بود ، خلاصه رفتم مرورگر کروم رو نصب کردم فوری و بهش گفتم با کُروم بیاد تو نـــــــــــت !! 

از دستــم ناراحت شد!! و یکم نشستو بعد بلند شد و رفت !!!!!! بهم گفت من همیشه میام پیشت تو چرا نمیـآی خونمون دیگــــــــــه :(


حکــــــم♥

دم از بـازی حکم مــیزنی!
دم از حــکم دل میزنــی!
پس به زبـان "قمــار" برایــت میگویـم!
قــمار زنــدگی را به کــسی باخــتم که "تکِـ دل" را با "خــشت" بــرید!!
جریـمه اش یک عــمر"حسرت" شد!
باخـتِ زیبایی بود!
یاد گرفتم به "دل" ، "دل" نبــندم!
یاد گرفــتم از روی "دل" حکــم نــکنم!
"دل" را بایــد " بُــر" زد جـایش "سـنگ" ریخت که با "خشت"، "تک بــُری" نکند...

تولد امام زمان و دیدن تو

داغونم داغون تر از همیشه

دنیا خراب شده رو سرم

امشب زنگ زدم واسه داداشت بیاد دنبالم بریم خونه دایی که جشن بود، شماا هم اونجا بودید 

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا ؟ ها ؟ چـــــــــــــــرا ؟
خیلی تحویلم گرفتین مرسی

ول  کن

لعنتــــــــــــــ به این دنیا

لعنــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به من

مرسی واسه امشب


آیین نامه

ســـــــــــــــــلام .... امروز امتحان آیین نامه دشـتــــم واسه گواهی نآمه زیاد نخونده بودمـــــ اما بی اشتباه قبول شدم.. همه حداقلـــــ یکی دو غلط داشتنــــــــــــ

حالا قراره دو سه روزه دیگه بآهام تمآس بگیرن برم واسه آموزش عملی ..

دیر اقدام کردم واسه گرفتنش :(

شاید تآ اخر تابستــون ماشین بگیرم ..

روحآنی لطفا قیمتا رو بیار پاییــن :دی

بیماری

آه ... امروز رفتم متخصـــــص اعزامم کرد مرکز استان گفت باید بری فوق تخصص !!

ادامه نوشته

:(

یکی را دوســت دارمـ ولـی افســوس او هـرگز نمـــیداند |




مآدربزرگتــــ

2 روز پیش روز خوبیــــــــــــــــ بود

بعد از فوتبال ایرانو کره مامان جونت با داییت اومدن خونموـن ..

کاشکیـــــــ تو هم بودی بآهاشون

ماامان جونتـــ می گفت باید بریم خونه زود چون تو تنهایی خونه ..

بعدشم به داییت گفت تو راه واستــ شآم بگیره..

انگار اون روز رفــته بودی خونه اونـــــآ

قلبم تنـــــــد میزد وقتی اسمتو آورد ..



غمـ عشقـت ز گنـج رایـگان بـه  

                                    وصــآل تو ز عــمر جاودانـ بــه

 کفـی از خاکـ کویـت در حقیقت  

                                       خـدا دونـه که از ملک جهـان بـه



برزیل

واقــعاً بچه های ایران ثابت کردن مرد روزهای سخت هستن.شما ببینید ما ۸تا بازی کردیم،از ۴بازی سختمون ۱۲ امتیاز ممکن رو گرفتیم ولی در ۴بازی راحتترمون فقط ۴ امتیاز گرفتیم.من فکرکنم تو جام جهانی اگه تو گروه مرگ بیفتیم بتونیم از گروهمون صعود کنیم!!

کی روش هم بدجور زد سرمربی کره رو نآک اوت کرداا !!!!!! هرکی با ایراانی در بی افته بد می بینه ... اینو ـتآریخ هم ثابتــ کرده .