

دوستان عزیز در جریان باشید که هیچ مطلبی از وبلاگ حذف نمیشه,بلکه برای کارایی و سرعت بیشتر وبلاگ از صفحه اصلی به قسمت آرشیو مطالب منتقل میشه.


دوستان عزیز در جریان باشید که هیچ مطلبی از وبلاگ حذف نمیشه,بلکه برای کارایی و سرعت بیشتر وبلاگ از صفحه اصلی به قسمت آرشیو مطالب منتقل میشه.
روزي كلاه فروشي از جنگلي مي گذشت. تصميم گرفت زير درخت مدتي استراحت كند. كلاه ها را كنار گذاشت و خوابيد. وقتي بيدار شد متوجه شد كه كلاه ها نيست. بالاي سرش را نگاه كرد. تعدادي ميمون را ديد كه كلاه ها را برداشته اند.
فكر كرد كه چگونه كلاه ها را پس بگيرد. در حال فكر كردن سرش را خاراند و ديد كه ميمون ها همين كار را كردند. او كلاه را از سرش برداشت و ديد كه ميمون ها هم از او تقليد كردند. به فكرش رسيد كه كلاه خود را روي زمين پرت كند. اين كار را كرد و ديد ميمون ها هم كلاه ها را بطرف زمين پرت كردند. او همه كلاه ها را جمع كرد و روانه شهر شد.
سال هاي بعد نوه او هم كلاه فروش شد. پدربزرگ اين داستان را براي نوه اش را تعريف كرد و تاكيد كرد كه اگر چنين وضعي برايش پيش آمد چگونه برخورد كند. يك روز كه او از همان جنگل گذشت در زير درختي استراحت كرد و همان قضيه برايش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش كرد. ميمون ها هم همان كار را كردند. او كلاهش را برداشت، ميمون ها هم اين كار را كردند. نهايتا كلاهش را بر روي زمين انداخت ولي ميمون ها اين كار را نكردند. يكي از ميمون ها از درخت پايين امد و كلاه را از سرش برداشت و در گوشي محكمي به او زد و گفت: «فكر مي كني فقط تو پدر بزرگ داري.»
اگر زماني كه ديگران پيش مي روند ما در فكر حفظ وضع موجود خودمان باشيم در واقع عقب رفته ايم. بخواهيم يا نخواهيم رقابت سكون ندارد.

باسلام.
دوستان عزیز برای ایجاد تنوع چندتامطلب که جنبه ی سرگرمی دارند رو توی این پست گذاشتم.درمواقعی که معماتوی پست باشه جوابش رو موقعی میذارم که شما توی قسمت نظرات جوابتونو بذارید.
در ضمن پیشنهادات خودتون مبنی بر نوع مطالبی که دوست دارید روی وبلاگ باشه رو به صورت نظر برای ما بفرستید.
باتشکر.
لطفا برای خواندن مطالب به ادامه ی مطلب بروید.
آی هواااااررر
بیا اینور بازااار
ترول دارم براتون!!
صادق بودن شاید منتهی به دوستی های فراوان نشود اما همیشه نتیجه اش یافتن دوستان حقیقی است.
تازه فهمییدم که بازی های کودکی حکمت داشت...!
زووووو..تمرین روزهای نفس گیر زندگی..
الاکلنگ،تمرین دیدن بالا و پایین دنیا...
سرسره،تمرین سخت بالا رفتن و راحت پایین آمدن...
وگل یا پوک،دقت در انتخاب.

بچه ها یه خبر خوش دارم براتون.می دونید آخرین مدرک تحصیلی ما الان چیه؟
.
.
.
اگه میگید دیپلم اشتباهه.چون ما الان Phd داریم.
Passed Highschool with Difficulties
دوستان عزیز برای اینکه صفحه ی اصلی شلوغ نشه,می تونید ترول هارو توی ادامه ی مطلب ببینید.
من حداقل 15 حقیقت رو راجع به شما میدونم:
1.الان توی اینترنتی
2.الان توی وبلاگ باحال من هستی(اعتماد ب نفسو باش).
3. یک انسان هستی
4.الان داری پست منو میخونی
5.تو نمیتونی با زبون بیرون بگی ژ
7.الان داری امتحان میکنی
8.الان خنده ات گرفت
9.اصلا ندیدی که عدد 6 رو جا انداخته ام
10.الان چک کردی ببینی واقعا جاانداختم عدد 6رو یا نه
11. الان باز خندیدی
12. نمیدونی که من یه عدد رو هم چند بار نوشتم
13. الان چک کردی ببینی کدومه
14. پیداش نکردی
15. ولی نمیدونی که منم دارم به تو میخندم چون منظورم
عدد 1 بود که 8 بار تا الان نوشتم ..
دعای مادر:
پزشک و جراح مشهور (د.ایشان) روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار میشد ، باعجله به فرودگاه رفت .
بعد از پرواز ناگهان
اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از
کارافتادن یکی از موتورهای هواپیما شده ، مجبوریم فرود اضطراری در
نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم .
دکتر بلافاصله به دفتر
استعلامات فرودگاه رفت و خطاب به آنها گفت : من یک پزشک متخصص جهانی هستم و
هر دقیقه برای من برابر با جان خیلی انسانها هاست و شما میخواهید من
16ساعت تو این فرودگاه منتظر هواپیما بمانم ؟
یکی از کارکنان گفت :
جناب دکتر ، اگر خیلی عجله دارید میتونید یک ماشین کرایه کنید ، تا مقصد
شما سه ساعت بیشتر نمانده است ، دکتر ایشان با کمی درنگ پذیرفت و ماشینی
را کرایه کرد و براه افتاد که ناگهان در وسط راه اوضاع هوا نامساعد شد و
بارندگی شدیدی شروع شد بطوری که ادامه دادن برایش مقدور نبود .
ساعتی
رفت تا اینکه احساس کرد دیگه راه راگم کرده خسته و کوفته و درمانده و با
نا امیدی به راهش ادامه داد که ناگهان کلبه ای کوچک توجه او را به خود جلب
کرد .
کنار اون کلبه توقف کرد و در را زد ، صدای پیرزنی راشنید : بفرما داخل هرکه هستی ، در باز است …
دکتر داخل شد و از پیرزن که زمین گیر بود خواست که اجازه دهد از تلفنش استفاده کند .
پیرزن
خنده ای کرد و گفت : کدام تلفن فرزندم ؟ اینجا نه برقی هست و نه تلفنی ،
ولی بفرما و استراحت کن و برای خودت استکانی چای بریز تاخستگی بدر کنی و
کمی غذا هم هست بخور تا جون بگیری .
دکتر از پیرزن تشکرکرد و مشغول خوردن شد ، درحالی که پیرزن مشغول خواندن نماز و دعا بود .
که ناگهان متوجه طفل کوچکی شد که بی حرکت بر روی تختی نزدیک پیرزن خوابیده بود ، که هرازگاهی بین نمازهایش او را تکان میداد .
پیرزن مدتی طولانی به نماز و دعا مشغول بود، که دکتر به او گفت :
بخدا من شرمنده این لطف و کرم و اخلاق نیکوی شما شدم ، امیدوارم که دعاهایت مستجاب شود.
پیرزن گفت : و اما شما ، رهگذری هستید که خداوند به ما سفارش شما را کرده است .
ولی دعاهایم همه قبول شده است بجز یک دعا
دکتر ایشان گفت : چه دعایی ؟
پیرزن
گفت : این طفل معصومی که جلو چشم شماست نوه من است که نه پدر دارد و نه
مادر ، به یک بیماری مزمنی دچار شده که همه پزشکان اینجا از علاج آن عاجز
هستند .
به من گفته اند که یک پزشک جراح بزرگی بنام دکتر ایشان هست که
او قادر به علاجش هست ، ولی او خیلی از مادور هست و دسترسی به او مشکل است و
من هم نمیتوانم این بچه را پیش او ببرم .
وقتی که دستها از همه اسباب کوتاه میشود ، فقط پناه بردن به آفریدگار زمین و آسمان بجا می ماند .
دو چیز رو هیچ وقت فراموش نکنید.
1- نظردادن
2- رفتن ب ادامه ی مطلب
دوستان فانتزی هاتون رو برامون بفرستید.منتظریم.
یکی از فانتزیام اینه یه روز یه دختر داشته باشم …
به دخترم پول تو جیبی نمیدم، تا یواش از پشت سرم بیاد
دستاشو حلقه کنه دور گردنم، موهاشم بخوره تو صورتم
در ِ گوشم پچ پچ کنه
بگه بابایی بهم پول میدی ؟
داریم با بچه ها میریم بیرون …
موهاشو بزنم کنار .
ماچش کنم ،
بگم برو از جیبم وردار بابایی
به خاطر دخترم هم که شده ، یه روزی بابا میشم و بعدشم تو افق محو!
.
.
.
یکی از فانتزیام اینه که یه روز ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﭘﻠﻴﺲ ﺑﺸﻢ؛
ﺑﻠﻨﺪﮔﻮ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﮕﻢ:
ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭘﮋﻭ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻦ!
ﻣﮕﺎﻥ!!
ﺳﺮﺕ ﺭﻭ ﺑﻨﺪﺍﺯ ﭘﺎﻳﻴﻦ!ﻣﮕﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﺪﺍﺭﻱ!؟
ﻣﺎﮐﺴﻴﻤﺎﻱ ﻣﺸﮑﻲ ﺷﻴﻄﻮﻥ داری چبکار میکنی اون گوشه واستادی؟!
۲۰۶ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺩﺍﺭ
ﺁﻫﻨﮕﺖ ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺪﻳﻤﻴﻪ…ﻋﻮﺿﺶ ﮐﻦ…
ﺑﻨﺰ ﻣﺸﮑﻲ
ﺑﻨﻨﻨﻨﻨﻨﻨﺰ…
پسته میخوریو ﻓﺨﺮ ﻣﻲ ﻓﺮﻭﺷﻲ!!?
ﺑﺰﻥ بغل کصافت
عاشقتم مسی,خیلی مردی...

مَردی , شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال اطرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش.
اینقدر
خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی
صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و
صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصدا راه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در روباز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم..
.
.
در دانشگاهی در کانادا مد شده بود دخترها وقتی میرفتند تو دستشویی، بعد از آرایش کردن، آیینه رو می بوسیدند تا جای رژ لبشون روی آینه دستشویی بماند. مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده بود. به دانشجویان تذکر هم داده شده بود اما فایدهای نداشت. موضوع را با رییس دانشگاه در میان میگذارند. فردای آن روز، رییس دانشگاه تمام دخترها رو جمع میکند جلوی در دستشویی و میگوید: «کسانی که که این کار را میکنند خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت میکنند. حالا برای اینکه شما ببینید پاک کردن جای رژ لب چقدر سخت است، مستخدم یک بار جلوی شما سعی میکند جای رژ لب روی آیینه را پاک کند.»
مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال را فرو کرد توی آب توالت و بعد که دستمال خیس شد شروع کرد به پاک کردن آیینه. از آن به بعد در دانشگاه دیگر هیچ کس آیینهها رو نبوسید!

لطفا به ادامه مطلب بروید.

به عکس نگاه کنید وسعی کنید شخص موجود در عکس را پیداکنید.
فقط ۱۲۰ ثانیه (۲ دقیقه) بیشتر ادامه ندهید زیرا تیز هوش نیستید.
جواب در ادامه مطلب.

جشنواره خیریه فروش غذا
در حمایت از "کودکان مبتلا به سرطان نیازمند"
زمان: پنجشنبه و جمعه 21 و 22 آذر ساعت 16 الی 23
مکان: اهواز، بلوار ساحلی کیانپارس، جنب کتابخانه مرکزی
حضور شما و خرید از این جشنواره مایه ی "دلگرمی و کمک مالی" به خانواده این عزیزان می شود...
تمامی درآمد حاصل از این جشنواره صرف هزینه درمان کودکان بستری در "بیمارستان شفا" می گردد.
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
آنگاه که حتی گوش خود را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
بر سر مزار كشيشي نوشته شده است:
كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم .
بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير دهم .
بعد ها کشورم را هم بزر گ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم.
در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم.
اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!

به نظرتون ایران توی جام جهانی چی کار میکنه؟
دانشجو: صبح که از خواب بیدار میشم، وبگردی می کنم!!!
مصاحبه کننده: بعد از ظهر چطور؟
دانشجو: این که پرسیدن نداره! خب معلومه، تو
یاهو چت میکنم !!!
مصاحبه کننده: و شب ها؟
دانشجو: میرم فیس بوک دیگه !!!
مصاحبه کننده: پس چه زمانی درس می
خوانید؟
دانشجو: زمانی که اینترنت نمیرم .
مصاحبه کننده: پس زمان هایی هم هست
که اینترنت نمیرید .
دانشجو: نه، زمانی نیست که اینترنت نرم !!!
مصاحبه کننده: پس منظورتون اینه که
درس نمی خونید؟
دانشجو: چرا می خونم !!!
مصاحبه کننده: میشه خیلی واضح
بفرمایین کی درس می خونین؟ ![]()
دانشجو: توی وبگردی هام یه وقتایی ناخواسته و از روی بدشانسی، به وبلاگای درسی برمی خورم و باز هم متاسفانه تا زمانی که بخواهم اون وبلاگ رو ببندم، چشمم به یکی دو تا از جمله ها میخوره و با این روش تقریبا روزانه، پنج جمله ی ناخواسته یاد می گیرم!