الان دیگه خیلی آروم شدم همه مشکلامو حل کردم نمیدونم چرا انقد مودی شدم!!
خسته شدم واقعا!!وقتی به این فک میکنم که الان که در مورده بقیه سختگیری میکنم و.... یادم میفته که الان یه زمانی میرسه که دیگه اینا هیچکدوم نیستن و خیلی بهم میریزم اما ایندفه تو خودم خرد میشم نمیتونم تصورش کنم که یه روز همه اینه منو تنها بزارن و برن!!من چیکار باید کنم؟؟!!
واقعا فک نمیکردم انقد ادمه وابسته ای باشم اما اینو قبلا فهمیده بودم و گذاشته بودمش پای بدشانسی و قسمت و قضا و تقدیر خداوندی!!یادم رفته بود که تو این دنیا هرچی که بکاری برمیداری نه اینکه یکی دیگه برات بیاره!!
هر چی بر سرم اومده تقصر خودم بوده و بس و نه کس دیگه ای و من خودم مسئول اتفاقات بد و خاطرات و حوادث بدم!!!!!!!!!!!!!
تازه دارم آدم میشم!!فقط خداکنه که دیر نباشه!!!
خدایا فقط تو هوای منو داشته باش!!من همه حوادث بد زندگیمو که اتفاق نیفتاده و رو به تو میسپرم و ازت میخام که حامی من باشی و جلوی اتفاقات بدی که هنوز نیفتاده رو بگیری و به من و بخصوص خونواده ام کمک کنی که ما 3 تا همیشه قدردان مامان بابام باشیم!!
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا خیلی باهات حرف دارم!!:*