بعضی صبح ها
که از خواب پا میشی
با خودت فکر میکنی
''نمیتونم از پسش بر بیام''
و بعد
تو دلت میخندی
چون یاد تمام صبح هایی میوفتی که این فکر رو داشتی!

چارلز بوکوفسکی

نفس های آخر دوران دانشجویی...

زمان: 13:18 دقیقه روز 19 شهریور 91

مکان: سایت دانشگاه

دیگه اگه خدا بخواد روزای آخر کار عملی پایان ناممه، داره نفس های آخرو میکشه، شاید این آخرین روزی باشه که میام سایت دانشگاه، شاید دیگه دوران دانشجوییم برای همیشه تموم شه....

چقدر گفتن اینا سخته! اصلا فکرشو نمیکردم، همیشه با خودم میگفتم این پایان نامه لعنتی تموم شه من برم خونه دیگه نیام اینجا.... اما الان!...

چه روزای خوبی بود، روزای دانشجویی، بهترین دوران زندگی من بود. با همه ی استرس هاش، با همه ی سختی هاش، رفت و آمدش... روزایی که پایان نامه انجام میدادم هم روزای خوبی بود، هر چند خستگی و استرس و دنبال وسیله گشتن و پول خرج کردن داشت(آخه اینجا دانشگاه آزاده، دنبال همه چی باید دوید و پول داد...) ، اما خوش گذشت ، خاطراتی برام مونده که هیچ وقت فراموش نمیکنم، دوستای خوبی پیدا کردم که هیچ وقت ترکشون نمیکنم.

دارم فکر میکنم چقدر زود تموم شد، چقدر زود ... و ازش برام یه مشت خاطره ی خوب و دوست داشتنی موند.

امیدوارم همه دوران دانشجویی رو امتحان کنن.

این روزا همش این شعر قیصر امین پور میاد روی لبم:


حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی ای دریغ و حصرت همیشگی

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

زلزه


خدایا ، کجا نشیتی؟؟؟؟؟؟؟؟ 
هموطنای من یه گوشه ی این کشور عزیزمون روزای سختی رو دارن، خونشون رو سرشون خراب شده
آب و غذا و لباس و خون میخوان 
کمک میخوان 
اونوقت ایرانسل اس ام اس میده :
مشارکت در طرح باز سازی حرم امیرالمومنین و حضورت فاطمه.....
آخه آدم چی بگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الان چی واجب تر از هم وطنای ماست؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چییییی؟؟؟؟؟؟؟؟
تلوزیون جنگ پخش میکنه
از سوریه میگه، نگران سوریه هست ...
بابا یکی بیاد به داد این بدبختا برسه، به داد این بیچاره هایی که هر کدوم یه عزیز و جگر گوشه زیر آوار دارن...
خدایا دلم گرفته، از این همه بی عدالتی که در حق ما ایرانی ها میکنی دلم گرفته، 
خدایا نکنه خوابی؟ چرا جواب نمیدی؟ چرا نمیای ببینی چی داره سر ایرانی ها میاد؟



از چه لرزیدی زمین...؟
به کدام گناه صورت مادر اشک شد و
صورت کودک تباه...؟

از چه لرزیدی
که قلب ایران اینگونه میسوزد...؟

انسان؟
کدام انسان؟!
...
تنها چیزی که میبینم
حیوانی ست دلگیر , از نداشته هایش
و ناراضی از تمام داشته هایش !
...
هنوز هم نمیدانم
چرا اشرف مخلوقاتم خوانده اند؟
...
آری من انسانم,
وحشی ترین حیوان خدا
که شاید لباس تمدن پوشیده باشد . . .

قرار نبود...

 
تا جایی که فهمیده‌ام قرار نبوده این قدر وقت‌مان را در آخور‌های سرپوشیده‌
تاریک بگذرانیم به جای چریدن زندگی و چهار نعل تاختن در دشت‌های بی‌مرز.
قرار نبوده تا نم باران زد، دست‌پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک
 روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.
قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی. ناخن‌های مصنوعی،
دندانهای مصنوعی، خنده‌های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه‌های مصنوعی.
حتما‌ً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگ‌نوردی مصنوعی در سالن می‌کنند
 به جای فتح صخره‌های بکر زمین.
هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این‌چنین با بغل دستی‌های‌مان
در رقابت‌های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم،
 این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی
 زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاه‌ها و مدرک‌های
 ما رد بشود  باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند،
دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات
چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش
داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند
قرار نبوده این ‌همه در محاصره‌ی سیمان و آهن، طبقه روی طبقه
 برویم بالا، قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین
 وجود داشته باشد، بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوزکرده‌‌ی
 آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده؛
تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟
 کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری
قابل مقایسه نیست این چشم‌ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌
 برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید،
 اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.
قرار نبوده خروسها دیگر به هیچ‌کار نیایند و ساعت‌های دیجیتال به‌جایشان
صبح‌خوانی کنند. آواز جیرجیرک‌های شب‌نشین حکمتی داشته حتماً،
 که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم
 و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.
من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان،
 بشود همه‌‌ی دار و ندار زندگی‌مان، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان.
قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب
 و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.
قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان
 و یک شب هم زیر طاق ستاره‌ها نخوابیده باشیم.
قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا علیه خورشید عالم‌تاب و گرما و محبتش،
 زره بگیریم و جنگ کنیم.
قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پای‌مان یک‌بار هم
بی‌واسطه‌ی کفش لاستیکی/چرمی یک مسافت
صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه‌ی
سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم
چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین‌قدر می‌دانم که این‌همه “قرار نبوده”‌ای
 که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی‌مان را آشفته‌ و سردرگم کرده
آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم،
 اما سردر نمی‌آوریم چرا...

بدون شرح...

ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر،......
..."ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند"
نادر ابراهیمی

پایان نامه همه ی وقتمو گرفته بود، به جز وقت احساس کردم داره سلامتیمو هم میگیره، تصمیم گرفتم یکم آروم تر پیش برم، تصمیم گرفتم به تهش فکر نکنم...

این روزا که میریم دامغان با دوستم، به وسیله راننده ها ی سمند خیلی تحویل گرفته میشیم!

کاملا میشه حس کرد که با هم رقابت میکنن ، یکی پول کم تر میگیره، یکی برای پول کلی تعارف میکنه، یکی من و دوستمو تا دم در خونه میرسونه، یکی سی دی آهنگاشو برای ما تغییر میده، یکی شمارشو میده میگه جا موندین زنگ بزنین، و یکی غیرتی بازی در میاره میگه خانم بیا جلو بشین عقب سختته...!! 

خلاصه فقط بزن بزن و دعوا نمیکنن ، که اونم بعید نمیبینم همین روزا پیش بیاد !

نمیفهمم چرا فکرشون انقدر کوچیکه؟ از خندیدن ما و روی خوش ما چه برداشتی میکنن؟

حالم داره از این رقابت مسخرشون بهم میخوره ، نمیدونم میخوان تهش چه نتیجه ای بگیرن؟ !!

پیوست: ارشد نخونینا، جیزه بده اخه :D

پدر

پدر یعنی تکیه گاه

یعنی پشت و پناه

یعنی صبوری

یعنی مقاوت 

پدر یعنی فرشته ها هم میتونن مرد باشن!

روز همه ی فرشته های سیبیلو مبارک

من زنم و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو !

دردآور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی !

قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشم هایت می آیند .

تاسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم .


"سیمین دانشور"

مامانای عزیز و مهربون، روزتون مبارک

بچه هه به باباش که در حال سیگار کشیدن بود گفت: منم سیگار میخوام !

باباش در کمال تعجب گفت: الان زوده ، صبر کن هر وقت بزرگ شدی .....!!!!!!

جای تاسف نیست واقعا؟....