شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۰
سلام مارتا،شب سرد پاییزیت بخیر، نمیدونم این چندمین بار هست که اینجا اومدم تا از حال و احوالم باهات حرف بزنم،تا تو مثل همیشه،مثل یه دوست صمیمی و صبور به حرفام گوش بدی،من رو آروم کنی و بهم بگی ببین تحمل هیچ چیزی اونقدرها هم که پیش از به زبون آوردنش سنگین بنظر میاد نیست!! راستی برات گفتم بالاخره بعد از دو ماه گچ پام رو باز کردم؟و تشخیص نهایی جناب دکتر جالب بود!!ا - باید بدونی که این پا دیگه پای قبلی نیست!دیگه نمیتونی مسافت طولانی باهاش پیاده روی کنی!!و باید همه جا پاها توی کفش باشه،حتی توی خونه!! تا دکتر این حرف رو زد یادم افتاد به پینوکیو! یه لحظه چشمات رو ببند و پینوکیو رو به یاد بیار!پینوکیو هرگز کفشی رو از پاهاش در نمیاورد،میاورد؟!کفشی به پا داشت یا نداشت؟! چند شب پیش خوابهای آشفته میدیدم!یادم نیست چی بود،جنگ بود،جدل بود!بحث بود،دعوا بود؟!هر چی بود،من غلت میزدم و پاهارو به شوفاژ میکوبیدم!صبح که بیدار شدم،پای راستمnadir اندازه یه بند انگشت سوخته و آبسه کرده بود!!انگار آخرش پای راستم چسبیده به شوفاژ آرامش یافته بود!!ببین چقدر خوبه که آدم کمی هم عصبهاش جواب ندن!!والا حتما خیلی دردم میگرفت!!ولی من هیچ دردی حس نکردم!حتی امشب که زخم رو با سدیم کلراید شستشو میدادم تا دوباره پماد بزنم و با گاز و باند نازک ببندم!فقط |