حتما دلتنگ خواهم شد روزهای زیادی را  و این روزها علاوه بر دلتنگی شکست سخت راهم باخود بدوش میکشم و واقعیتهایی که مرا به خود نزدیکتر میکند

همه ادمها ازین لحظه خواهند داشت و یا شاید داشته اند و چه پیش امده که اینچنین ارام و زیبا دوباره لبخند میزنند کاش زودتر از انچه باید در من هم این اتفاق پیش اید 

تا چیزی را شروع نکنی نمیتوانی برایش پایانی داشته باشی 

تمام عمرمان با این علت و معلولها میگذر نمیشود مثلا روزی بنشینیم نه  معلولی باشد و نه علتی که ما دنبالش بگردیم یا برعکسش چه فرقی میکند 

این یک بازیست و من فکر میکنم ادمها در همین بازیهاست که بالندگی را یاد میگیرندبزرگ میشود و گاهی انقدر بزرگ میشوند که کارشان به سکوت و انزوا میکشد 

باید همین باشد هی این علت معلولهارا بازی کنیم تا پر شویم از دانستن و بعد این دنیا بخورد توی ذوقمان و سکوت کنیم تا تمام شود 

کمی بیرحمانه است اما ذهنم گاهی فقط میخواهد همین را قبول کند پس قبول میکند 

حرف را باید رک و راست بی مقدمه زد عنوان میخاد برای چه؟

داشتم فکر میکردم همانطور که روز با روشنیش تصاویر را رسوا میکند شب هم با سکوتس صدارا رسوا میکند

تمام خلقت پر است از این تضاد ها  تمام زیباییش همین پارادوگس بی مقدمه است پس چرا ادمها میخواند شبیه هم باشند 

نمفهمم چه لذتی دارد تو خودت را شبیه کس دیگری کنی یا دیگری را وادار کنی که شبیه تو باشد  زیباییش در کجا نهفته که اینهم ادم دایما تکرارش میکنن این رفتار عجیب را؟

ابعاد این شبیه شدن شبیه کردن انقدر وسیع و کسترده است که من انگشت حیرت به دهان  از فکر به ان سردرد میگیرم 

تلخیه ماجرا انجاست که اگر بخواهی خودت باشیو از دیگرا ن تقلید نکنی یا زیر بار زور دیگران نروی تو رسوای عالم میشوی 

اما من ترجیح میدهم همچون صدا درشب و تصویر در روز رسوا شوم اما این بیهوده را زندگی نکنم ـ ـ ـ 

 

چندیست ارام گرفته ام دنیا اخمهایش را باز کرده و مارا کمی به حال خودمان گذاشته !این زیباست در شب عید عیدی گرفتن از صاحب این عید  زیباست 

دلم کمی قوت گرفته است نفسم خنکای باییزی را میشناسد و جان با پاییز هزار رنگ  دوباره رنگین شده است 

بهترین ها در راه است اگر خدا بخاهد بلاخره نوبت من نیز خواهد رسید 

 

وتو وعدهایت دروغ است و این اتشیست به جان انان که به تو امید بسته اند بارها با خود اندیشه کرده ام که جز خدا هیچکسی وعده  راستین نخواهد داشت و با گذر این روزها اندیشه ام به یقین مبدل شد  ادمها عجیبند ادمها به راحتی دروغ خواهند گفت و به راحتی خود را ازتمام دروغهایشان مبرا خواهند دید ادمها  دیگران را از منظر چشمهای تیرهشان نگاه خواهند کرد و زشتیه خود را به دیگری نسبت خواهند داد ادمها به اسانی ابروی دیگری را دستمایه لحظه های خود خواهند کرد امید بستن به ادمها اشتباهیست که تکرارش تورا به عمق تنهایی میکشاند و تو با خودت که صادق باشی خواهی فهمید ادمها کذابهایی هستند در جلد فرشتگان و خدا ارامشیست مملو از راستی و حقیقت پس پناه میبرم از کذب ادمها به درستی خالق امینشان...

تاریخ کابوسیست که میخواهم از آن بیدار شون...

هرکه ز غوغا وز سر سودا 

سر کشد اینجا سر ببریدش

ان دوست که من دارم ان یار که من دانم 

شیرین دهنی دارد دور از لب ودندانم 

اب من است او نان من است او 

مثل ندارد باغ امیدش

باغ و جنانش اب  روانش 

سرخی سیبش سبزیش بیدش

متصل است او معتدل است او 

شمع دل است او 

پیش کشیدش

از یجایی به بعد ادم  بزرگ نمیشه پیر میشه 

تکراری نمیشه زیادی میشه !

''''

نمیدونم از کیه