همه ادمها ازین لحظه خواهند داشت و یا شاید داشته اند و چه پیش امده که اینچنین ارام و زیبا دوباره لبخند میزنند کاش زودتر از انچه باید در من هم این اتفاق پیش اید
یک نفر باید بماند
ومن ابر بودم که باران گرفت و دیدم که این قصه پایان گرفت....
تمام عمرمان با این علت و معلولها میگذر نمیشود مثلا روزی بنشینیم نه معلولی باشد و نه علتی که ما دنبالش بگردیم یا برعکسش چه فرقی میکند
این یک بازیست و من فکر میکنم ادمها در همین بازیهاست که بالندگی را یاد میگیرندبزرگ میشود و گاهی انقدر بزرگ میشوند که کارشان به سکوت و انزوا میکشد
باید همین باشد هی این علت معلولهارا بازی کنیم تا پر شویم از دانستن و بعد این دنیا بخورد توی ذوقمان و سکوت کنیم تا تمام شود
کمی بیرحمانه است اما ذهنم گاهی فقط میخواهد همین را قبول کند پس قبول میکند
داشتم فکر میکردم همانطور که روز با روشنیش تصاویر را رسوا میکند شب هم با سکوتس صدارا رسوا میکند
تمام خلقت پر است از این تضاد ها تمام زیباییش همین پارادوگس بی مقدمه است پس چرا ادمها میخواند شبیه هم باشند
نمفهمم چه لذتی دارد تو خودت را شبیه کس دیگری کنی یا دیگری را وادار کنی که شبیه تو باشد زیباییش در کجا نهفته که اینهم ادم دایما تکرارش میکنن این رفتار عجیب را؟
ابعاد این شبیه شدن شبیه کردن انقدر وسیع و کسترده است که من انگشت حیرت به دهان از فکر به ان سردرد میگیرم
تلخیه ماجرا انجاست که اگر بخواهی خودت باشیو از دیگرا ن تقلید نکنی یا زیر بار زور دیگران نروی تو رسوای عالم میشوی
اما من ترجیح میدهم همچون صدا درشب و تصویر در روز رسوا شوم اما این بیهوده را زندگی نکنم ـ ـ ـ
دلم کمی قوت گرفته است نفسم خنکای باییزی را میشناسد و جان با پاییز هزار رنگ دوباره رنگین شده است
بهترین ها در راه است اگر خدا بخاهد بلاخره نوبت من نیز خواهد رسید
سر کشد اینجا سر ببریدش
شیرین دهنی دارد دور از لب ودندانم
مثل ندارد باغ امیدش
باغ و جنانش اب روانش
سرخی سیبش سبزیش بیدش
متصل است او معتدل است او
شمع دل است او
پیش کشیدش
تکراری نمیشه زیادی میشه !
''''
نمیدونم از کیه
خیلی از ادم ها به دنیا می ایند و از دنیا می روند بی انکه بدانند ادمند!