آهسته آهسته به درون تنهایی بزرگی می روی

دخمه ای بزرگ ،سقفی کوتاه،پنجره ای گل اندود ...

و تو آنجا آرام دراز میکشی بر سنگی که چون تخت غسالخانه آرام و متین در آغوشت کشد 

هیچ هیچ هیچ هی...چ..

چقدددر دوست دارم باتو پنجاه ساله شوم

 

و خانه پر باشد از عطر تو

رو جدول وسط خیابون نشستم....خیلی راه اومدم.پاهام درد میاد.هنوز حتی به وسط راهم نرسیدم!

به  برگه های کوچک و زرد چسبیده به میز نگاه میکنم.همگی به یک واژه شروع شده اند:کاش!

ترکیب کاف و الف و شین!

چرا ؟

تلفن زنگ می خورد.بوق سوم گوشی را بر میدارم:الو

با هیجان از اتفاق های تازه اش می گوید.سفر ناگهانیش به مشهد!مسافران قطار.قیل و قال مردم!

من اما در فکر سماور که تازه جوشیده است.پسر بچه ای که پتو پیچیده دور خود و می پرسد:چه زود بیدار شدی؟

25 سال دیر نیست برای اینکه به این چشم های خواب آلود بگویم پسر بچه!

:الو الو حواست با منه؟

:آره بگو گوش میدم

چای را مقابل هیبت پتو پیچش می گذارم و میروم.

:آره خلاصه جات خالی بود!

گوشی که قطع میشود به کاغذ زیر دستم نگاه میکنم:کاش امروز بارون بیاد!

کاف.الف.شین

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی!

انگار شدم یه عروسک که با کاه ساختنش!

خالیم!

انگار همه چیزم الکی بود!

ساعتم خوابیده!

کتابخونه توش هیچ کتابی نیست!

تو تلویزیون نشون میدن آب تمام اقیانوسا تبخیر شدن!

حتی یه بوته خار تو زمین پیدا نمیشه چه برسه به درخت!

 

هوای گریه با من...

نمی دانم چطور نگاه پر غصه به جاده اش را نمی بینی.جان تو جانش به تو بسته است.

جانی به جانانت بده.

دستمال بدست مقابل آینه می ایستم. همیشه پیش از سفر در آینه دستی در موهایت می کشی.و ااین آخرین تصویر تورا، نمی توانم پاک کنم.دستمال را به قابش می کشم تا تصویرت بدرخشد.

هنوز یک ساعت از رفتنت نگذشته است.سفر هر چه باشد،هرچقد کوتاه،دل مرا،دل تورا خون می کند!

نگاهم  خانه های تقویم را می شمارد.۱ روز دیگر!

اگر دستانم به اندازه ی تمام دنیا توان داشت

برای تولدت یک خانه می ساختم،با شومینه ای که همیشه روشن است.بوی تازگی می دهد.یک مامن آرامش!

با یک باغچه برای روزهای خستگیت.روزهایی که دیگر برای نان و جان نمی دوی.

یک تاب برای غمگنانه هایت.آنقدر تابت دهم تا هر چه آرامشت را دزدیده است پا به فرار بگذارد.

یک لیوان آب بیادت روی میز می گذارم .خنک.که از راه برسی ،تا ته سر بکشی و بگویی:آخیش!

صدای زنگ می آید.با اجازه بروم در را باز کنم:

می خندی.مبهوت نگاهت می کنم:اینجا چی می کنی؟

:لیوان آب من کو؟سفر هرچه باشد دل مارا خون می کند...

میخندم

 

.........

انگشتانم دکمه های کیبورد را لمس میکند و ذهنم به دنبال کلمات می دود برای حس های بیشماری که در جانم می جوشد!

مشیری!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای!

جنگل را بیابان می کنند!!