حالم عنوان ندارد


عشق را در کافه ها باید جست

زیر نوری از کهربا

و سرنوشت را در فنجانی از قهوه ترک باید مصور دید

این روزها عشق را تلخ تلخ میل میکنند

و زندگی را شیرین میبازند

و سیگار را آرمانگرا پک میزنند

و هر کس فیلسوف زمانه خویش است

روی صندلی های چوبی کافه دود گرفته

به چشمان هم خیره میشوند...

و عشق این بی فلسفه ترین کلمه هستی را تفسیر میکنند.

حالم خوش نیست...

این روزها عشق بوی قهوه اسپرسو میدهد!

تغییر دنیا...

مردی در خیابان کودک فقیری را دید که غذایش را با سگی گرسنه تقسیم میکند .از کودک پرسید : چرا غذایت را به این حیوان نجس میدهی ؟


کودک سگ را بوسید و گفت : از نظر من هیچ حیوانی نجس نیست .
این سگ نه خانه دارد نه غذا دارد هیچ کس را ندارد اگر من کمکش نکنم میمیرد.

مردگفت :سگ بی خانمان در همه جا وجود دارد آیا تو میتوانی همه آنها را از مرگ نجات دهی؟آیا تو میتوانی جهان را تغییر دهی؟

پسر نگاهی به سگ کرد و گفت :

نه همه دنیا را نمی تونم اما کاری که من برای این سگ میکنم تمام جهانش را تغییر میدهد♥



                                http://www.raze-ghoo.blogfa.com/

خدایا...

خدایا میترسم بگم شکرت بابت این زندگی...

فکر کنی دارم بهت تیکه میندازم!

بوی نان

چراغ قرمز بوی نان میداد

برای گلفروشی که تنها آرزویش

قرمز شدن چراغ بود!

باغ وحش

باغ وحش مملو از جمعیت بود.

از بلندگوی باغ وحش این جمله شنیده شد:

(بازدیدکنندگان گرامی از دادن هرگونه غذا به حیوانات خودداری فرمائید)

بعد ازمدتی مجدد از بلندگو اعلام شد:بازدیدکننده ی گرامی از شما

خواهش کردیم از غذا دادن به حیوانات خودداری فرمائید.

این هشدار بالحن های مختلف چندین بار تکرار شد.

آخرین هشداربلندگو این بود:

حیوانات عزیز خواهشمندیم از آدم ها غذا نگیرید.

دیگر هشداری در این زمینه شنیده نشد.


                        http://raze-ghoo.blogfa.com      

---------------------


فعلا نشانی نداریم

نامه بنویس

اما نفرست!

کفر نامه !

خدایا

کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا !

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی


و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟؟؟

خداوندا !

اگر در روز گرماخیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر

عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟؟؟؟

خداوندا !

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت

از این بودن از این بدعت

خداوندا تو مسئولی !!!

خداوندا !

تو می دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است!

سیب قرمز

میخواهم آن سیب قرمز بالای درخت باشم

در دورترین نقطه...

دقت کن!

رسیدن به من آسان نیست

اگر همتش را نداری آسیبی به درخت نزن

به همان سیب های کرم خورده ی زمین قانع باش!


*اشتباه من بود.کسی را پاشویه میکردم که در تب دیگری می سوخت

روز مادر

آدم تا وقتی کوچیکه دوست داره برای مادرش هدیه بخره

اما پول نداره

وقتی بزرگ میشه پول داره

اما وقت نداره

وقتی پیر میشه پول داره وقت هم داره

اما مادر نداره...

مادر

    تنها کسی ست که میتونی تمام فریادهات رو بر سرش بکشی

    و مطمئن باشی که هرگز انتقام نمیگیره!

میبینمت ...

اینجا زمین است

زمین گرد است

تویی که مرا دور زدی!

فردا به خودم خواهی رسید

حال و روزت دیدنیست!!!

خواب منو ببینی...

یادش بخیر

موقع خوابیدن بهم میگفتی

"خواب منو ببینی" !

الان میفهمم چی میگفتی...

لذت خیال

چه لذتی فراتر از این قدم زدن های دیوانه وار

در پس کوچه های تنهایی

وقتی که تمام ثانیه هایش گره می زند مرا به یک دنیای خیالی با تو...

من خوب می دانم

کوچه های امیدم بن بست است!


بیا نباش!

بیا دوری کنیم از هم

بیا تنها بشیم کم کم

ببین گاهی یه وقتایی دلم سر میره از احساس

نه میخوابم نه بیدارم از این چشمای من پیداست

تنم محتاج گرماته

زیادی دل به تو بستم

هیچ دردی در این حد نیست

من از این زندگی خسته م!!!


من باختم!

سوت پایان را بزنید!

صداقت من حریف هرزگی زمانه نمی شود!

قبول می کنم باخت را...

دقت نکن!

سر سری رد شو و زندگی کن!

دقت...

"دق ات" میدهد!!!

                     (حسین پناهی)

چه اشتباه بزرگی...

چه اشتباه بزرگی ست

تلخ کردن زندگیمان برای کسی که در دوری ما

شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند!

آدم ها ثانیه به ثانیه رنگ عوض می کنند...

از آدم های یک ساعت دیگر میترسم...

چون درگیر هزاران ثانیه اند!!!


:یک طرفه بودن همه چیز را نابود میکند

از خیابانش گرفته تا احساسش...

رفاقت من با تو

حکایت رفاقت من با تو حکایت "قهوه"ایست

که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم!

که با هر جرعه بسیار اندیشیدم:

که این طعم را دوست دارم یا نه؟!

و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن

که انتظار تمام شدنش را نداشتم!

و تمام که شد

فهمیدم باز هم قهوه می خواهم !

حتی تلخ  تلخ!!!

وعده های تو

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در قصر

به یکی از نگهبانان برخورد.گفت:

سردت نیست؟

نگهبان جواب داد:عادت دارم. . .

شاه گفت:میگویم برایت لباس گرم بیاورند.

شاه رفت و فراموش کرد.

صبح جنازه ی نگهبان را پیدا کردند که روی دیوار نوشته بود:

من سال ها به سرما عادت داشتم،وعده ی لباس گرمت مرا از پای در آورد!!!

ای کاش...

ای کا ش یکی بیاید 

که وقت رفتن ،

نرود !!!

                         "سیدعلی صالحی"

از یک جایی به بعد...

از یک جایی به بعد فقط نگاه می شوم

دیگر بحث نمی کنم

دنبال دلیل و علت نمی گردم

فقط نگاه می شوم

فاصله می گیرم و سکوت می کنم

از یک جایی به بعد دیگر نگاه هم نمی شوم

فقط کم می شوم

مادر

بوسه ام نثار تو "مادر"

که نه تکرار می شوی

و نه تکراری . . .

پدر

پدر همون کسی هست . .

که لرزش دستش دیگه چیزی از چای تو استکان باقی نگذاشته

ولی بهت میگه به من تکیه کن

و تو انگار

به کوه تکیه داری!!!

گاهی دلگیری. . .

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد

که خودت انگشت به دهان می مانی. . .

گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی

اما سکوت می کنی. . .

گاهی پشیمانی از کرده و نکرده ات. . .

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری

انگیزه ای برای فردا نداری

و حال هم که . . .

گاهی فقط دلت می خواهد زانوهایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای

که می شناسی بنشینی و "فقط" نگاه کنی . . .!

گاهی چقدر دلت برای یک "خیال راحت" تنگ می شود

گاهی دلگیری. . .

شاید از خودت . . .

شاید . . .

نسل سوخته!

 

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم

نسل خوابیدن با اس ام اس

نسل درد و دل با غریبه های مجازی

نسل کادوهای یواشکی

نسل ترس از نور ماشین پلیس

نسل جمله های کوروش و شریعتی

نسل سوخته

یادمان باشد هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم،بین عذاب هایمان

مدام بگوییم یادش بخیر،دنیای ما هم همینطور بود!!!

*طنز از تلخی های روزگار نشاءت میگیره و نسل من و تو یه طنز منحصربه فردیم!

چرا زمین خوردم؟!

آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن

نه دستی از برون

که همتی از درون لازم است

حالا. . .

اما نمی خواهم برخیزم

می خواهم اندکی بیاسایم

فردا برمی خیزم

وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام؟!

 

خدایا!

خدایا !

اینکه می گویی از رگ گردن به من نزدیک تری

در سطح درک و فهم من نیست

لحظه ای پایین بیا...

تا مسائل را رو در رو حل کنیم

مشکلات از آن بالا کوچک دیده می شوند ...

عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .
 پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند.
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

دنیای بیخودی

بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود

بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود

ما خدا را با خود سر دعوا بردیم

و قسم ها خوردیم

ما به هم بدکردیم و به هم بدگفتیم

ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم

و چقدر حظ کردیم

که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم

ما که را گول زدیم؟!

زندگی

زندگی "باغی" است

که با عشق "باقی"است.

"مشغول دل" باش

نه "دل مشغول".

بیش تر "غصه های ما"

از "قصه های خیالی ماست."

پس بدان

اگر "فرهاد" باشی

همه چیز "شیرین"است!!!

 

* زندگی همینجوریش سخت هست.وای به اینکه سخت بگیریم!

جواب دندان شکن!

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه میرفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.

زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بدوبیراه گفتن کرد.

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد،تولستوی خیلی محترمانه معذرت خواهی کرد

و در پایان گفت:مادمازل من لئون تولستوی هستم.

زن که بسیار شرمگین شده بودعذرخواهی کرد و گفت:

چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟

تولستوی درجواب گفت:

شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید!!!