وای..وای وای...
پس تو کوجایی؟
پ چرا نمیایی؟
تو که منو میخوایی!
وای...وای وای
واستادم تا بیایی!
اگه نمیایی!
بوگو ما بیاییم!
وایی چقدر حس آپمان
می آید خیلی یکم بیشتر!..
هووووووووووووووووولللللللللللل(اینم نتیجه Angry birds ترکوندنه!!)
چه خبر دو سه تان!!!
خوش میگذره؟بیخود نمیگذره...باید بگذره...
اما مسئله این است!از کجا بگذرد؟از کجا بگذرانیمش؟حالا؟
الان با نظراتتون,نظراتتون رو نظر بدین عزیزای خاله!دی
خببببببببببببببب چه خطر؟
سرتو زدن با تبر؟نزدن؟بیا خودم میزنم برات غصه نخوریاااااا..دی
بچه ها....بچه ها!هیچی خواستم تاکیدی داشته باشم رو بچه هایی که
میان وبم
چیه مگه اونو دل ندارن
شوما نمیزارین اونا شوکوفا بشن اصلا!
اوه اوه خر داغ!نه ببخشید خبر داغ!
الان مهناز جون زنگید به گوشیم...!
بچه ها من الان که بزدم از ان طرف گوشی اون ذات پلیدشو مینمایاند منو درسته
می قورتد!
پس الان همگی یه اناالله بگین!تا روحم براتون بگه قضیه از این قراره...
این دل من دوباره...میخواد که عاشق بشه....بلا سرم بیاره
البتته اینا توهمات ذهن من بیش نیست!
اگر کسی فکر بد بکنه پیگرد قانونی داره!
(خجالت بکش دختره ی بی حیا جلو این همه آدم نامحرم!)
قضیه از چه قراره؟از این قراره که ربطی به دل من نداره الان!...
ربط داره به حدودای دقیقا!
ایشون برای امتحان عربی به ما زنگولیده بودن بریم خونشون
مخشارو باهم انجام بدیم کلی فعل معطوف دربیاریم از سوره نساء
ما گفتیدیم میزنگیم خبر میدیم!

محض مرام رفاقت باحالی مهربونی خوشکلی خوش تیپی!
که یهو در عرض در طول یعنی همون مساحت این چندین روز ما بل کِل کل
یادمان رفت!...

ای یا ابولفضل...(وزنه بعدیو بده بیا!!)
خو در حال نطقیدن بودیم!زنگش زدیم یوهو
بوووگووو!
برو گم شو اصن باهات دیگه دوستت ندارم بی وفا برو حالشو ببر
دوپس دوپس...
بهدشم کلی به همین روش قربون صدقه هم برفتیم
که چشمت کور شه این روزو نبینی!
شولجم تمومید!و من الان ۵ روز گذشته و میگذرد و من همچنان کاشتمش تو کلم!...
و کی از کلم درش بیارم اون دیگه به شخص شخیص شاخص متشخص خودمان مربوط است...!
ای لای لای لالای...
راستی یه خبر فوق هات دارم برای به عرض رساندن!...
طبق اخرین الهامات وارده به مخیله من!(درست بخون! مخی له)
و اخرین مشاهدات دقیق کتابمان!...به این نتیجه ی مهم رسیدیم که...
تصمیم داریم ترک تحصیل بنماییم!...
تحت تاثیر قرار گرفتی نه؟میدونستم!
بچه ها یکی چراغارو خاموش کنه یکی دستمال پخش کنه!...
بله داشتم می عرضیدم!...این همه اهداف مهم در زندگی ریخته وسط کنار خیابان!...
کنار جوب....وسط جوب!...لای درختان خشکیده سبز پارک ها!
انتخاب از شوما تنوع از ما (شوما نه تایید!دی)
چیه زده به سرم؟ اخر نه اول چرا اینجوری میفکری؟
حالم کاملا خوب است این افکار پلیدت را بریز دوووووووووووووور..دی
بله خوووووووو...
دیشب به بابام گفتم بهم ۵۰ تومن بده برم کفش زرد یا ابی اسمونی بخرم برا خودم
بهم یه ۵۰ تک تومنی داد
ایش ای خدا منو ببر شانزه لیزه راحتم کن!
چند وقت پیشا...همین دیروز بود که با مامی محترمه اغفال شدیم رفتیم بیرون
بعدش در ویترین یک عدد مغازه یک عدد مانتوی قرمز دیدم جججججلف خودتی
نظرم جلبید رفتم داخل
(تف به این دریای ریا!من به این خانومی سنگینی رنگینی نجیبی نه زیپی!)
ولی یک عدد مانتو خریدم سبزززز...البته نه با این شدت!
سبزش انگار آفتاب دیده بود!فهمیدی الان؟سبز خورشیدی!...
بهدش نظاره دیدیم فروشنده هه(بهار جون!) داره با بی افش می حرفه
تو به من بگو شمارت تو گوشیشیوا چیکار میکنه؟
جواب بده دیگه!
ما که خیر خواه!درون اتاق پرو گوشیمان را در دست مبارکمان سکان دادیم
انگاری داریم با دوستمان میحرفیم
((آره عزیزم...یادته بهنامو؟بهت گفتم که فکر میکنم بهم خیانت میکنه؟
دیروز با سما دیدمش...عوضی!حس آدم هیچوقت بهش دروغ نمیگه!
منم گفتم بیخیال جگر جگر یکی دگر!آره دیگه کاری نداری عزیزم؟
تو مغازه ام..بابای))
آمدیم بیرون با چشمان تعجبانیانه مامم!و نگاه ارزن شامی بهار جون مواجه شدیم...

خدارو شکر شرایطش جور نبود..یعنی ساطور نبود!
وگرنه دقیقا وسط مغازه به مامم وحی الهی میشد من رو در راه حق قربانی کنه :ـ)))
راستی فرزندان من چرا فکر میکنی ما اینیم؟!؟!... ما که این نیستیم هستیم؟ نه ...نچ
بذار از منجلاب اشتباه بیرون بکشونمتون!...
این ها که بگفتم فقط خزعولات ذهنی خودم تهنایی بوده و هیچ
خریدمان که با موفقیت انجام شد!البته خیلیم با موفقیت نه
آبرویمان را در قبال این موفقیت دادیم!...تا اخرش بهاره جون منو عجیبانه انگیز مینگریست!
راستی یه خفر خووف!!!
دیگه امتحانمون کنسل شد یعنی کلا کلاس کنسلید!
با دوستام رفتیم پارک ملت جشن گرفتیم از اونجایی که کمی جو گیر بودیم
ضد افتاب نزدیدیم
سوختیدیم
تا برنامه بعد زت زیاد