!!شهیدی که صدام دستور داد بدنش را دو تکه کنند

شهید سید علی اقبالی دوگاهه  این تیز پرواز آسمان ایران اسلامی در هفتم مهرماه 1328 در محله دو گاه شهرستان رودبار استان گیلان به دنیا آمد پس از اخذ دیپلم با عشق و علاقه وافری که به پرواز و حراست از آسمان میهن داشت در آذرماه 1346 به استخدام نیروی هوایی ارتش درآمد و پس از طی آموزشهای نظامی و دیگر تخصص ها و مهارت ها و دروه های آکادمی پرواز برای تکمیل دوره خلبانی با هواپیماهای پیشرفته جت شکاری به آمریکا اعزام شد و به مدت 220 ساعت دوره های تکمیلی پرواز را با هواپیما های مختلف طی کرد و موفق به دریافت نشان خلبانی و کسب رتبه نخست در بین بیش از 400 دانشجوی خلبانی از کشورهای مختلف شد و به عنوان خلبان نمونه پایگاه هوایی ویلیامز شهرفینکس آمریکا به ایران بازگشت.

بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

+آمریکا،طوفان طبس را فراموش نکن...18

سلام به همسنگری های عزیز.تو این پست چند عکس از طوفان طبس رو گذاشتم..

طوفان طبس! طوفانی که هرگز از پای ننشست!

آمریکایی ها سیلی خیلی خوردند! از دست خیلی ها صورتشان کبود شد! از سیلی امام گرفته تا شهدا که یک یک، سیلی هایی به گوش آمریکایی ها زدند که هنوز از داغ آن می سوزند!! اما بنازم سیلی را که خدا خود به گوش آنان زد! که اشک شان به اعتراف خودشان درآمد!!!

ان تنصروا الله ینصرکم...

در زیر تصاویر خورد شدن کفار را زیر غضب و قدرت خدا خواهید دید که چگونه ذلیلانه به خاک افتاده و ذغال شده اند!! به خدا سوگند که معجزه طبس لرزه بر اندام استکبار انداخت و می اندازد! آن را پاس می داریم.

بقیه عکس ها در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

کجایند مردان بی ادعا...

عکسی که می بینید، از آلبوم یک رزمنده قدیمی کشف شده است. این عکس فاقد هر گونه دید هنری و ظرافت در کادربندی است. چهره اغلب حاظران در تصویر ناپیدا است و عکاس، تنها به نیتِ ثبت یک یادگاری برای آلبوم شخصی اش، با دوربینی خانگی، اقدام به عکسبرداری کرده است. اما گذشت زمان و شهادت هفت تن از حاضران در این عکس، آن را به سندی خاطره انگیز بدل کرده است. به روایت صاحب عکس، اشخاص حاضر بر گرد این سفره به ترتیب شماره گذاری عبارتند از:

1- شهید علی صیاد شیرازی، فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش
2- شهید محمدابراهیم همت، فرمانده وقت سپاه پاوه
3- شهید ناصر کاظمی، فرماندار وقت پاوه
4- جاوید نشان تقی رستگار مقدم، از اعضای سپاه پاسداران مریوان
5- شهید رضا سلطانی قمی، از اعضای سپاه پاسداران مریوان
6- شهید رضا چراقی، از فرماندهان محور سپاه مریوان
7-جاوید نشان حاج احمد متوسلیان، فرمانده وقت سپاه پاسداران مریوان
محل عکسبرداری، مقر سپاه مریوان است و زمان آن سال 1360 است

رفقاء کشور ما مدیون این شهداست، «خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند، خوشا به حال آنان که در این قافله نور، جان و سر باختند، خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند.
بدا به حال آنهایی که از کنار این معرکه بزرگ جنگ و شهادت و امتحان عظیم الهی ساکت و بی تفاوت و یا انتقاد کننده و پرخاشگر گذشتنند.

آخه این چه لباسیه که پوشیدی؟

آپلود عکس"

یکی از بچه های زمان جنگ تعریف می کرد:
سال 65 میدون ولی عصر تهران، پاتوق بچه حزب اللهی ها بود که عصر هر روز، علیه بی حجابی و فساد تظاهرات می کردند.
اون روز، همراه رفیقام توی میدون ولی عصر چرخ می زدیم و به اونایی که تیپ و ظاهرشون ناجور بود، گیر می دادیم. همین طوری که داشتیم می رفتیم، ناگهان چشمم افتاد به دوتا جوون پونزده شونزده ساله که از روبه رو می اومدن طرف ما. همین که بهمون نزدیک شدن، رفتم جلو و بی مقدمه، سیلی محکمی به صورت یکیشون زدم. انصافا مودب بود و خیلی با احترام گفت:
- برادر، واسه چی منو می زنی؟!
که گفتم: "آخه این چه لباسیه که پوشیدی؟"
یه پیراهن آستین کوتاه قرمز (تی شرت) تنش بود. با تعجب یه نگاه به لباسش انداخت و گفت:
- مگه لباس من چشه؟
که با عصبانیت گفتم: "چش نیست؟ قرمز که هست، آستین کوتاه هم هست."
لبخندی زد و گفت: "خب برادر اگه لباسم ایراد داره، ایناهاش، از همین مغازه خریدمش."
و به مغازه ای اشاره کرد که اتفاقا از همان پیراهن در رنگ های مختلف در ویترینش چیده شده بود.
موندم چی بگم که گفتم: "من به اون کار ندارم، تو نباید اینو بپوشی."
با تعجب گفت: "خب برادر اگه ایراد داره جلوی اونو بگیرین که نفروشه."
هر طوری بود ردش کردم رفت و بهش گفتم که سریع بره خونشون لباسش رو عوض کنه.

چند ماه بعد، زمستون 1365، قبل از عملیات کربلای 5، توی پادگان دوکوهه بودم. داشتم با رفیقام می رفتم که ناگهان دیدم همون پسربچه، داره از روبه رو میاد طرفم. دستپاچه شدم. تعجب کردم. اون کجا، جبهه کجا؟!
نردیک که شد، با همون ادب و احترام قبل، دستش رو دراز کرد، دست داد، سلام و احوالپرسی کرد. وقتی خواست بره، با خنده به لباسش اشاره کرد و گفت:
- برادر، من لباسم رو عوض کردم، جبهه ام اومدم، ولی هنوز نفهمیدم واسه چی به من سیلی زدی!!!
موندم چی جوابش رو بدم.
و رفت.....
بعد از عملیات کربلای 5، شنیدم اون پسر بچه شهید شده و پیکرش هم توی شلمچه جامونده....

شادی روح همه شهدا صلوات....

www.davodabadi.blogfa.com

!مراقب چشم و دل و زبان باش

قاسم  می گفت:خاک جبهه مقدسه،حرمت میاره؛خلاف ترین آدم پاش به اینجا برسه؛زیرو رو میشه.

اینجا فقط خودت هستی و خدا...هیچ واسطه ای بین تو و خدا نیست...

آن لباس خاکی برایت چارچوب درست می کنه..نمی گذارد هر جور دلت خواست باشی...

کاری به هیچ چیز نداشت..فقط می گفت:مراقبه،مراقبه،در هر حال و هر جا او را می دیدی؛ذکر خدا روی لبش بود؛نه ذکر ظاهری؛ذکر باطنی؛و گره گشا که فقط عرفا بلدند...

یک وقت هایی که تو سنگر با هم تنها می شدیم،می گفت:همان قدر که مراقب لباس هایت هستی که کثیف نشوند،،باید مراقب چشم و دل وزبانت هم باشی...مراقب رفقایت باشی،،جسم و روح با هم هستند،

هر کدام خراب بشود...آن یکی را خراب می کند...

سنگ صبور بچه ها بود،،هر کس هر درد و دلی داشت حاجی گوش شنوایش بود...

(شهید قاسم دهباشی//کوچه نقاش ها ص 172 _ 173)

شهید و گل شقایق.



. چوپان محلی آدرس گل شقایقی را داد که تک و تنها وسط دل کویر درآمده بود؛ بچه های تفحص به آنجا رفتند.
خاک را که کنار زدند دیدند ریشه گل شقایق دقیقا وسط جمجه شهید قرار گرفته بود!
اطراف گل را زیر و رو کردند گفتند شاید شهیدی دیگر پیدا شود اما چیزی پیدا نکردند..
تک و تنها در دل آن سرزمین با یک گل شقایق..

.خاطره ای از تفحص شهدا.


طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد...
یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود. لباس زمستانی هم تنش بود. شهید دیگر لای پتو پیچیده شده بود. معلوم بود که این دراز کش مجروح شده است. اما سر شهید دوم بر روی دامن این شهید بود، یعنی شهید نشسته سر آن شهید دوم را به دامن گرفته بود. خوب، پلاک داشتند، پلاک ها را دیدیم که بصورت پشت سر هم است. 555 و 556 . فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته اند. معمولا اینها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می رفتند پلاک می گرفتند. اسامی را مراجعه کردیم در کامپیوتر. دیدیم که آن شهیدی که نشسته است، پدر است و آن شهیدی که درازکش است، پسر است. پدری سر پسر را به دامن گرفته است. شهید سید ابراهیم اسماعیل زاده موسوی پدر و سید حسین اسماعیل زاده پسر است اهل روستای باقر تنگه بابلسر

شهید میرزا یونس(میرزا کوچک خان جنگلی)



سلام خدمت دوستان عزیز....
یکی از شهدای کشورمون که افتخار ما مردم گیلانه,
شهید میرزا یونس معروف به(میرزا کوچک خان جنگلی)که اانصافا خیلی در موردش کم صحبت میشه!!!
تو این بخش مختصری از زندگیش و دلایل قیامش رو براتون آوردم...(که به خوندش می ارزه)
نظرتون رو حتما در مورد این شهید و قیامش رو برام بنویسید....

زندگی نامه 
میرزا یونس معروف به میرزا كوچك فرزند میرزا بزرگ، اهل رشت، در سال 1259 شمسی، دیده به جهان گشود. سال های نخست عمر را در مدرسه ی حاجی حسن واقع در صالح آباد رشت و مدرسه ی جامعه آن شهر به آموختن مقدمات علوم دینی سپری كرد.
در سال 1286 شمسی، در گیلان به صفوف آزادی خواهان پیوست و برای سركوبی محمدعلی شاه روانه ی تهران شد.
هم زمان با اوج گیری نهضت مشروطه در تهران، شماری از آزادی خواهان رشت كانونی به نام «مجلس اتّحاد» تشكیل دادند و افرادی به عنوان فدایی گرد آوردند. میرزا كوچك خان كه در آن دوران یك طلبه بود و افكار آزادی خواهانه داشت به مجلس اتحاد پیوست. در سال 1289 شمسی، در نبرد با نیروی طرفدار محمد علی شاه در تركمن صحرا شركت داشت و در این نبرد زخمی و چندی در بادكوبه در یك بیمارستان بستری گردید. در سال 1294 شمسی، به جای «مجلس اتّحاد» «هیأت اتّحاد اسلام» از یك گروه هفده نفری در رشت تشكیل گردید. بیشتر افراد این گروه روحانی بودند میرزا كوچك خان عضو مؤثّر آن بود. این هیأت هدف خود را خدمت به اسلام و ایران اعلام كرد و به زودی میرزا كوچك خان رهبری هیأت را بر عهده گرفت. پس از اشغال نواحی شمالی ایران از سوی روسیه ی تزاری، هیأت اتّحاد اسلام به مبارزه با ارتش تزار پرداخت و یك گروه مسلح به عنوان فدایی تشكیل داد و روستای كسما را در ناحیه ی فومن مركز كار خود قرار داد و در آن جا سازمان اداری و نظامی به وجود آورد. هیأت اتّحاد اسلام، پس از چندی به كمیته ی اتّحاد اسلام تبدیل شد و اعضای آن به 27 نفر افزایش یافت و رهبری كمیته را میرزا به عهده گرفت و تا پایان سال 1296 شمسی، بخش وسیعی از گیلان و قسمتی از مازندران، طارم، آستارا، طالش، كجور و تنكابن زیر نفوذ كمیته درآمد. این كمیته «نهضت جنگل» و «حزب جنگل» نیز نامیده شده است.

بقیه در ادامه مطلب...
ادامه نوشته

...بیقرار دو کوهه هستم


دو کوهه،دلتنگي بسيجيان را درياب،دو کوهه،تو از همه به خدا نزديک ترين و بهتر از هر کس ديگري،از دل بسيجيان خبر داري،دو کوهه،اي پر از نواي کميل خوبان اي مثنوي معنويت بسيجيان،آمده ام کنار تو کنار شانه هاي ستبر تو و بر زخم هايت بوسه مي زنم.
دو کوهه،اي ديوان خاطرات سرخ،آمده ام تا با تو از دلتنگي بسيجيان بگويم،آمده ام بگويم تنها تو نيستي که تنهايي،ما نيز تنها مانده ايم و دلخوشي مان مشتي خاطرات است.دوکوهه،آمده ام بگويم تو از همه به خدا نزديک تري و بهتر از هر کس ديگر از دل بسيجيان خبرداري،آري اکنون بسيجيان از هر زماني تنهاترند،دلشان انبوه درد است،درد نامهرماني،بي توجهي،فراق دوستان و...
آري،،آنان که خود نام آور بيشه هاي خوف و خطر بودند و فرياد رسايشان کمر دشمن را مي شکست،گمنام تر از هميشه اند.تو تنها يادگار زمزمه بسيجياني،خوشا به حالت دوکوهه،تو ميزبان هشت ساله بهترين لاله هاي اين سرزمين بودي،لاله هاي که در دامان سبز تو پرورش يافتند و آگاهانه به خدا رسيدند،دو کوهه با تو و شلمچه،قلاويزان،شاخ شميران و ماووت جور ديگر بايد سخن گفت،بايد با واژه هاي آسماني سرود.کاش مي شد يک بار ديگر بسيجيان نماز شبي در حسينه ات برپا کنند و زمزمه هايشان رخوت و سستي را از تن شهر دود گرفته مان بزدايد...


دو کوهه،تو ناب ترين و بهترين جايگاه و پناهگاه براي گريه هايم هستي.
دو کوهه،تو هنوز بسيجي مانده اي،کنار تو تمام زمزمه هايم را براي يافتن آرامش گمشده ام،يا همه خويش را در تو پيدا ميکنم،نمي توان بسيجي بود و تو را نشناخت.نمي توان دل بسيجي داشت و تو را فراموش کرد،راستي،دوکوهه،چه شده که جامعه را جذبه معنويت نمي گيرد؟چه شده که فرهنگ بسيجي از بين رفته و ديگر جايگاهي ندارد؟چه شده که زماني نه چندان دور بسيجي بودن و بسيجي وار زندگي کردن راه کسب افتخار بود اما اکنون از بسيج فقط لفظي باقي مانده و بس؟اين را مي داني که بسيجيان ما کرايه خانه ندارند بدهند،اما دل و عقيده شان را به کرايه نمي دهند و لابد اين را هم مي داني که در گوشه و کنار شهرمان بسيجيان بي صدا دارند دق ميکنند.
دو کوهه!اي محرم راز بسيجيان،دلتنگي هايم را فقط در فضازي تو پرواز مي دهم و مي دانم تو براي زخم هايم التيام خوبي هستي.
اي يادگار حاج همت،اي صبور غريب،اي پادگان ياران زهرا(س)،در آن دوران علي(ع) با چاه درد دل مي کرد،اکنون در اين دوران ما با تو دردمان را بازگو مي کنيم...
دو کوهه دلتنگي هام را در ياب..
نويسنده:گمنام

وصیت نامه زیبای شهید حجت الله رحیمی(حتما بخونید)

شهید کربلایی حجت الله رحیمی، مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد باغملک از بسیجیان و مداحان خستگی ناپذیر این شهرستان بوده که از سوی ستاد مرکزی راهیان نور کشور به عنوان خادم الشهدا مشغول خدمت رسانی به کاروان های راهیان نور بود.

این شهید در 24 اسفندماه سال 1368 در شهرستان باغملک به دنیا آمد و صبح روز پنجشنبه 18 اسفندماه سال 1390 مطابق با 15 ربیع الثانی سال 1433 هجری قمری در پادگان دژ شهرستان خرمشهر هنگام انجام ماموریت شربت گوارای شهادت را نوشید و به آرزوی دیرینه خود، شهادت در راه خدا نائل آمد.
(بقیه در ادامه مطلب....

ادامه نوشته