يا امام هادي النقي عليه السلام

 اللهم العن الجت و الطاغوت...

من عاشق ِ قم ام ...

بسم رب العلي الاعلي

به نظرم قم تنها شهريه كه بايد دو دستي و چهار چشمي حواست به شوهرت باشه!

ميدونيد چرا؟؟

آخه احتمال اشتباه گرفتن و گم كردن يه همسر طلبه فوق العاده بالاست !

و قم تنها شهريه كه اينقد به فضل خدا محجبه هاي قرص و محكم توش زياده و از اونجاييه كه به غير از حرم

بي بي به نظرم شهر جالبناكي براي زندگي نيست اما من عاشق اين وضع حجابشم .!

كاش اصفهانم اينجور بود !!

خود‌ِ ِ من كه تو اصفهان جزء محجبه هاي رو به گير حساب ميشم اما تو قم يه حسي داشتم به همسر ميگفتم

عجيب جو گير شدم ميترسم اشاعهء فحشا حداقل براي همسراي طلبه باشم بس كه خوب رو ميگيرند..

داشتيم با همسر جان وارد ِ يه مغازه ايي مي شديم كه دم ِ درش نوشته بود ورود بد حجاب ممنوع !

به همسر جان ميگفتم منظورشون منم !

و كلي خنديديم . من عاشق ِ رو بنده ام حتي يه بار خريدم اما دريغ از يه بار استفاده آخرشم هديه كردم به دوست ِسيدم حداقل تو ثوابش شريك بشم.

كلي هم خريد كرديم اولين چيزي هم كه خريديم يه چادر برا هانيه خانوم بود .

يادش رفته بود چادرش و برداره و به قول  همسر با چكمه و لباس نسبتا كوتاهش خيلي ... بود .

خلاصه من عاشق ِ شهريم كه آدمهاش آدم و خدايي تر كنند حتي اگه امكاناتش كمتر باشه .

من عاشق قم ام در حالي كه نسبتا خيلي بعيده من اين زندگيو تجربه كنم !


بعدا نوشت:

قبض موبايل م  شد 94 هزار كه 75 هزارتومانش خارجه بود .

ميخواستند تنها نرن كربلا همينه ديگه!!

اينروزهاي بي قراريم

بسم رب الزهرا (سلام الله عليها)

ما جرعه نوش ِقطره آبي ز كوثريم

از امت ِرسول و محبان حيدريم

مدح و ثناي آل ِ محمد شعار ِ ماست

ما روستدار ِ دختر ِ موسي بن ِ جعفريم

سلام

وفات خانوم بي بي فاطمه معصومه سلام الله عليها تسليت.


ميخوام يه عذر خواهي كاملا رسمي و از ته ته ته قلبم از امام رضاي عزيز بكنم آقا جون غلط كردم .

غلط كردم ...

يادتونه حاج آقا همسر رفتند كربلا ...

يادتونه خودم رضايت دادم و بعد چقدر بي صبري كردم .....

اينجوري بود كه :

يه روز ظهر كه همسر جان داشتند ميومدند خونه بهشون زنگيدم كه ماشينو نيارند داخل!

كه حوريه تب داشت بايد ميبرديمش دكتر!

و ما رفتيم كه برويم خ طيب كلينيك تخصصي اطفال.

تو راه حاجي همسر ِ بسيار ناقلاي ما شروع كردند به افاضه ي كلام!

كه بعله عزيزم انشالله بعد ِ ماه ِ صفر ميخوام ببرمتون مشهد .

قراره تعطيليه ميان ترم بچه هاي حوزه  رو ببرن .صحبت كرديم گفتند اساتيد هم ميتونند متاهلي بيايند .

من كه خيليي دوست دارم با جمعهاي طلبگي مسافرت برم نسبتا خوشحال شدم .

چرا نسبتا :

زيرا 1-حوريه مريض بود و روحيه نسبتا تعطيل !

2-وعده ايي بود نسبتا سر ِ خرمن . تا دو ماه ِ ديگه .

البته نسبتا ذوق كردم ...

خلاصه حاجي جان بعد اين مقدمهء خوشگل گفتند :

حالا كه قراره ببرمتون مشهد ميشه 2-3 روز بعد ِ ماه صفر برم كربلا .

1-هواييه و يه هفته بيشتر طول ميكشه.

2-موقعش خيلي خوبه و هم حوزه هم دانشگاه هم منبر و .. تعطيلم به كل.

3-شما هم كه با وجود ِ سرما و بچه كوچيك نميتوني بياي و تازه مدرسه ي هانيه هم هست.

خلاصه ما هم كه شوكه شده بوديم گفتيم راهي نيست كه بخوام نه بيارم !

و گفتيم بنا رو ميذاريم به استخاره. و همسر هم بي معطلي استخاره زدند و خوب آمد و سريع تا داغ بود زنگ زدند و ok كردند.

و ما مانديم و ...

حالا ديگر پشيمون هم ميشديم ديگر سودي نداشت.

قسمتشون بود حتما خدارو شكر .

ايشون رفتند و آمدند به سلامتي .

حالا ما براي اينكه نازي كرده باشيم كمي هم اظهار ِ ناراحتي ! بهشون گفتم من مشهد نميام اگه مي خواهيد

مجردي بريد و ايشون در شوخي و خنده و از اين جور كارها كه تخصص خودشونه گفتند نه من بدون تو كجا برم و كجا دارم كه برم .....

و اينچنين شد كه حاجي جان يه روز آمدند و به منِ ِ نالايق گفتند قسمتمان نيست برويم مشهد .

گفتند اساتيد هم اگه بخواهند فقط مي تونند مجردي بروند.

يا امام رضا ميشود از من ِ نالايق بگذري عجيب دلم برايت گرفته است آقا.

شايد فردا و شايد هم پس فردا ...راهيه قم شديم .

آقا جون من ِ گنهكارو درياب.

امر ِ يه معروف به روش ...

بسم رب الزهرا

نشسته ايم پشت در مطب . من و او تنها .. موهايش را ريخته جلوي صورتش بلند است و لخت .

نيمي شرابي و نيمي ديگرش مشكي .

ناخهايش هم بلند و لاك زده است . لباسش هم ...

نگاهش ميكنم او هم . نگاهمان گره ميخورد.

ميپرسم:

خانم دكتر هنوز نيومدند؟

ميگويد:نه.!

كمي بعد از رنگ روي سرش مي پرسم .

ميگويم رنگتون فانتزيه .

ميگويد : نه . ژله ايي.!

از اونجايي ك رنگ شرابي فانتزيه و موندگاريش كم ! جالب ميشود برايم .

حالا بيشتر پرس و جو مي كنم.

من يك چادر به سر با كلي تيريپ با حجابي و او يك نسبتا بد حجاب با كلي تيريپ ....

هم كلام شده ايم .

كلي خنده دار است لااقل براي خودم .

من اما مي خواهم هم كلاميم را ادامه بدهم . چرايش را كلي فلسفه دارم برايش ..

.

خانم منشي از اتاق بيرون مي آيد و با آن حجاب سفت و محكمش پشت در مي ايستد .

ميگويد خانم دكتر شايد امروز نيايد .

شايد هم خيلي دير بيايد .يه جراحي دارند كه شايد طول بكشد.

تقريبا دارد نزديك اذان ميشود.

خانم منشي دارد مي رود كه باز هم از پايين با خانم دكتر تماس بگيرد . مي پرسم ببخشيد خانم عرب اينجا جايي

كه بشود نماز خواند .براي عموم هست .

خانوم منشي راهنماييم ميكند.


حس مي كنم دستش بالا ميرود و روسري اش پايين تر مي آيد .

شايد اگر مر به معروفش ميكردم هيچ وقت اين اثر را نداشت .

.

.

.

ما را به د عا كاش فراموش نسازند...


مريض دار شدن خيلي سخته شايد چند خانواده را در گير مي كند .

بيشتر يك پايم خانهء بابا آن سر ِ شهر است يك پايم به زندگيه خودم!!

البته دلم هميشه آنجاست نه در زندگيه خودم.

ديروز نشسته ام يه دل ِ سير گريه كردم.

يه مدتيه شده ام خواننده خاموش وبلاگ دوستان. دعا كنيد بتونم از اين خاموشي در بيام .

حسبنا الله و نعم الوكيل...

يا محسن بحق الحسن

خودم گفته ام برود . خودِ نامردم وحالا دارم ميزنم زيرش!

گفت :

بهم زنگ زدند . وقتش خيلي مناسبه . كلاس بچه ها تعطيله . دانشگاه تعطيله . نماز ظهر دانشگاه هم و ...

گفت : حيف است يك هفته هم بيشتر نيست اگر تو راضي باشي ميروم.

بنا را گذاشتم به استخاره . گفتم راهي نيست كه من نه براي رفتنش بياورم.

استخاره اش هم خوب آمد.

حالا كه دارد نزديك رفتنش ميشود دارم كم مي آورم .

حرفي بهش نميزنم . ميترسم با حرفم اجرم كم شود .

حتي اين را گفتم.

خيلي پا پيچم شده بود كه چرا دمقي .

گفتم :

تر خدا باهام حرف نزن بذار تو حال خودم باشم . نميخوام يه حرفي بزنم بعداَ پشيمون باشم .

ولي واقعا دارم عذاب ميكشم . ديشب يك ساعتي بي خوابيم گرفته بود .

از حالا ترس شبهايي كه نيست افتاده به جونم .

دلم نميخواد اين مدت كسي را ببينم يا با كسي هم كلام بشم .

برنامه ريختم صبحها كه هانيه رو بردم مدرسه بروم امامزاده يه تجديد روحيه بكنم و بعد بيام خونه

و از حالا هم برنامهء ناهار و شامشونو چيدم .

نه اين كه بعد دپرسم مي دونم حال فك كردن به درست كردن غذا رو هم ندارم!

خدايا اين ترس و ازم بگير و آرامش بهم بده.

خدايا منو قوي و مقاوم كن من هميشه به زنهاي مقاوم و اسطوره غبطه ميخورم .

خدايا من ميخواهم با صبرم جهاد كنم اين صبر را به من عطا كن.

ميشود براي آرامش اين من ِ لعنتي من دعا كنيد .

.

.

.

ما را به دعا كاش فراموش نسازند...

من الضعيف الي الحبيب العزيز القوي

بسم رب الحسين (ع)

ميدونيد كمترين بركت روضه چيه؟؟

1_صله ء رحم ميشه.

2_با همشايه ها آشنا ميشي.(3 تا دوست گل پيدا كردم كه يكيشون يه خانوم حاج آقاس تقريبا همسن خودم.

دقيقا اونطرف فضاي سبز)

3_به بركت نام اهل بيت كه تو خونت آورده ميشه يه كم به نقايص خودت بيشتر توجه ميكني.

4_بعضي از حرفاي خانوم جلسه انگار كه فقط براي تو بوده بد جور به فكر مي اندازدت!!

5_دوستا و فاميل دور هم جم شدن و كمك كردن . همياري محبتها رو بيشتر ميكنه و كينه ها رو از بين ميبره.

....

و يه عالمه بركت مادي و معنوي كه شايد من ِ گنهكار از دركش عاجزم.

البته ميتونه روضه مخصوصا از نوع زنانه اش آفتهايي هم داشته باشه كه عمدش:

1_خداي نا كرده جشم و هم چشميه كه اخلاص و از بين ميبره.

از اينكه بعضيها هر روز از روضه شون يه دست لباس ميپوشند و يه تيپ ميزنند بدم مياد برا همينم

با اينكه لباس داشتم هر سه روز از روضه ام يه دست لباس پوشيدم . يه بلوز اسپرت سورمه ايي و

شلوار لي سور مه ايي و روسري سور مه ايي .

2_تيكه ها و كنايه هايي كه عموما بي منظور گفته ميشه وموجبات ناراحتي ميشه. البته به نظرم اين جور وقتا بايد به خودمون گوشزد كنيم هر فكر بدي وسوسه شيطونه و اين خودش ميتونه براي مثبت انديشي كمك كنه.

3_زياده خواهي ها و منيتها هم باعث كدورت ميشه .

اما نسخهء شفا بخش هميهء اينها اينه كه دلت و بسپري به ارباب و از خودشون براي شفاي جسمي و روحي كمك بخواهيم.

.

.

.

ما را به دعا كاش فراموش نسازند...


.

*خدايا همهء اونهاي كه براي روضهء ارباب خونهء منِ كمترين كمك دادند خدايا حاجت روا بگردان.

خدايا اين توفيق و ازم سلب نكن.

**خواهرم (از پدر و مادر جدايييم ولي خواهريم و فرزند شهيده)سرطان سينه گرفته ازتون ميخوام براي شفاش

به حرمت حقي كه خون شهيد به گردنمون داره دعا بفرمايييد.

1شنبه اولين جلسهء شيمي درمانيشه.

***هميشه آخراي صفر خيلي احساس سبكي داشتم حالا ولي ... حاج آقا همسر قراره هفتهء ديگه برن كربلا .

و منِِِ ِگنهكار طلبيده نشدم با اينكه خودم رضايت دادم به رفتن حالا ولي ناراحتم.

خدايا كمكم كن اجر خودمو ضايع نكنم .

و افوض امري الي الله ان الله بصير بالعباد....

بسم رب الحسين(ع)

سلام

الان نميتونم بنويسم از بس كار ريخته سرم و خونه نامرتبه وكلي كمبود خواب دارم و ...

اما فقط خواستم بگم كمترين هديهء من از روضه هامون اين شد كه اگه توكل كني و بسپاري بخودش

و واگذار كني و ازش بهترين و بخواي با انقطاع اميد از بقيه.

اونوقت بهترين برات رقم ميخوره .

دست محبت خدا شوكه ام كرده.

خدايا زبان شاكر و دل اميدوار به فضلت و توكل و نا اميدي از غيرت را هميشهء توشهء راهمان كن.

.

.

.

ما را به دعا كاش فراموش نسازند.


بچه شيريني زندگيست... 2 (بالا رفتن سن ازدواج)

بسم رب الحسين(ع)

با خودم فك ميكنم خوبه ديگه ننويسم راجع به بچه داري.

آخه يا در مقابلم جبهه ميگيرند و  از كلي حرف بي نصيب نميشم . يا اونهايي كه مودب ترند با يه استدلالهاي

... ميخواهند حرف ِ بي جايي توصيفش كنند.

من كه ناراحت نميشم ! تازه خوشحالم هستم كه برا حرفم دلييل دارم و شايد كسي اين بين @نظرش

حتي خيلي كم هم عوض بشه يا حداقل ديگه در برابر اين موضوع (البته به خاطر تبليغات بي رويه)

كمتر تهاجمي برخورد بشه.

بعد ميگم من كه كاره ايي نيستم و فقط دارم نظر شخصيم كه فكر ميكنم از لحاظ كارشناسا و بزرگاي

مملكت به صلاح جامعمونه رو ميگم .

بعد دلم براي آقا سيد علي ميسوزه . اوج مظلوميت بالاترين مقام مسؤل و ميشه درك كرد خدايا خودت

مرهم دل خستهء آقاي ما باش.

من هنوز هم ميگويم پايان امسال بايد به تعداد هر خانواده ء زير 4 نفر ما 1 بچه زياد شود اين بايد محسوس

باشد اين اوج مطيع بودن يك جامعهء اسلامي است.

كارشناسا ميگويند:

جامعه ايي كه در اثر تبليغاتِ افزايش جمعيت به سوي كاهش جمعيت رفته(درست مثه كشور ما)

بعد كه ميخواهند دوباره مردمش را تشويق به افزايشِ ِ نسل كنند خيلي نميشود موفق عمل كرد .

مثال هم ميزنند كشور آلمان . با اون همه برنامه و تدبيرها و كمكهاي مالي و معاف مالياتي و

امكانات رفاهي ِعجيب و غريب براي مادر و فرزند باز هم از بين هر دو زوج يكي از آنها زير بار بچه ميرفت.!

اما ما @كشور مطيع رهبر بايد ثابت كنيم ايراني همه جا متفاوت و غير قابل پيش بيني عمل ميكند.

آقا تو صحبتاشون فرمودند:

ببينيد علت اينكه مردم كمتر بچه مي خواهند چيست علل و عواملش را مرتفع كنيد .

خودشون ادامه دادند:

به نظر بنده يكي از عواملش بالا رفتن سن ازدواج است .

زني كه دير ازدواج كند در حقيقت سن باروريش كم است!

عوامل بالا بودن سن ازدواج هر چه هست بايد تلاش جدي بشود براي مرتفع شدنش.

+

اگر فرهنگيست يا اشتغال يا مالي  يا خدمت سربازي....

من نميدانم براي من و تفكرات خودِ من هيچ وقت اينها (بحمد خدا ) مانع نشد.

اما براي خيلي ها ميدانم و شنيده ام و ديده ام كه شده ‍!

امان از پدرها و مادرهايي

كه خودِ پيغمبر هم از دستشان شكايت داشتند.. چرا تفكرات فرزندانمان را الهي بار نمي آوريم .

اگر خودمان توكل كنيم بچه ها هم كه در عمل و قول ما توكل را لمس كرده اند حتما ميفهمند.

خود دختراني كه به دلايل مختلف سنشان بالا رفته به وفور ابراز ناراحتي و  شكايت ميكنند.

يكي اش استادِ زبانِ خاله ام.

خاله ام ميگويد هم از لحاظ ظاهر خوب است هم اخلاق و 30 سالش هم هست.

ميگويد سر كلاس @صحبت رفت به سمت ازدواج و خودش اظهار ناراحتي كرد كه برد را شمايي كرديد كه

زود ازدواج كرديد(همان كه اسلام عزيز تاكيد دارد.)

استاد زبان ميگفت كه من فك ميكردم درس خواندن وپيشرفت برايم بهتر است اما حالا پشيمانم .

درس را همه وقتي ميشود خواند اما براي ازدواج اينگونه نيست .

جالب اينكه گفته من تك فرزندم و به خاطر تنهاييم هميشه ميخواستم 4 تا بچه داشته باشم اما حالا

فك ميكنم اگه همين حالا هم ازدواج كنم بيش از 1 يا 2 تا نميتوانم داشته باشم.

اينكه ميگويم شاديها و هدفها و معيارهاي زندگي را درست به بچه هايمان ياد نداده ايم نمونه اش

همين است.

راستي پدرها و مادرها با احترام كامل  .آنروز كه شما  زوجه اختيار نموديد!! آيا همه چيزتان مهيا بود.

حالا ولي همه در حد تلاش وقسمت و روزيشان دارند الحمدلله.

پس اين كمترين حق را از بچه هايتان دريغ نكنيد .

خود‌ِ ِ من فقط به استناد اين حديث به همسر بله گفتم كه:

هر كسي كه به خواستگاري دخترتان بيايد و فاسق نباشد و شما دخترتان را به او ندهيد شما در

گناه جامعه تان شريك هستيد (به اين مضمون)

هر چه فك كردم ديدم همسر فاسق نيست نتونستم بگم "نه"

و حالا خيلي ها گفتند (همانهايي كه آنروز مخالف بودند) تو خوشبخت ترين دخترِ ِ فاميل هستي!

خوب همين خوشبختي براي دختر ِ خودت هم بود  خودت نخواستي!

خودت!

.

.

.

ما را به دعا كاش فراموش نسازند....


الهي تو هيچ خونه ايي مريضي نره! اگه رفت زود بيرون بره !

يا حسين...

نميخوام فك كنم كه به خاطر اين بچه ها دست وپام بسته شده نميطلبيم كه به پاكي قلب اين بچه هاست اگه نگاهي هم به دل گنهكار ما ميكني.

بعد از ماه صفر همسر جان راهيه كربلاست بدون ما.خدايا قسمت من رو سياه هم بكن دلم برا كربلا لك زده...

از سه شنبه روضه هامون شروع ميشه تا پنج شنبه.

خانوممون هم رييس حوزمون هستند بعد از 7 سال .

دعا كنيد خود ارباب نظر كنند ...

خداجون شكرت.

بسم رب الشافي

 فقط آمده ام بنويسم كه نتيجهء آزمايش سعيده سادات 180 درجه تغيير كرد !!

ديروز تمام 1000 يس بلكه بيشتر پخش شد.

امشب رفت و نتيجه آزمايش مجددش را گرفت و خدا راشكر ؟آزمايشش هيچ مشكلي نداشت.

--------

فردا شب ساعت 23 شبكهء 1 را از دست ندهيد به نظرم خيلي براي تغيير ديدگاه اينروزهايمان به درد بخورد!

تب و لرز و بچه داري

بسم رب الحسين (ع)

ميخواستم 2-3 مطلبي پشت سر هم در مورد «لزوم اهميت توجه به توليد نسل» بنويسم كه اين مريضي

(نميشود هم بهش بد و بيراه گفت . خودش هزار و يك حكمت دارد كه من حداقل از دركش عاجزم)

و تب و لرز و بدن درد و....يك عالمه مشكلات بر سرم ريخت  و آنقدر به خودم  نق زدم!

كه مگه ديوانه ايي ؟

مگه ميدون رقابته ؟؟

مگه چي كار ميخواي بكني؟؟

اصلا تو ديگه غلط بكني بچه دار شوي !!

وقتي تو تب بسوزي و زانوهات از شدت لزيدن به هم بخوره و همون وقت بچت خوابش بيايد

و الا و بلا مامان بخواد ! و به هيچ صراطي مستقيم نباشه.

وقتي بدنت درد ميكنه و بايد با چشمهايي كه به زور بازه به بچت املا بگي ؟؟

وقتي از خواب پا ميشي و ميبيني ساعت نزديك چهاره ! هانيه خودش رفته ورزش و خودش بر ميگرده!

اونچه هيچ وقت نميخواستي پيش بياد .

وقتي موقع اشتباه نوشتن مشقش كلي سرش داد بزني و اعصاب نداشته باشي و تازه بعدترش

بخواهي بابت بيحوصليگي با بچه ات گريه كني!

همهء اينها ميشود كه به خودت بگويي بهترين راه اين است كه بگويي بچه بي بچه!

بعد تازه نتيجه اش را هم اعلام عمومي كني .

بعد هم بگويي همينقدر ولايت مدار بودم همينقدر .

بعد ترش هم ميگويم من نه ديوانه ام و نه غلط زيادي ميكنم فعلا  فكر هم نميكنم .

بايد استراحت كنم .

من ميدانم همين حالا هم كه از شدت تب و دردِ ِيه هفته ايي بدنم ضعيف شده . باز هم

نميخواهم امر مولايم روي زمين بماند چگونه اش را خودم هم نميدانم .

معضلات جامعه درد هاي خيلي از خانواده ها و مشكلاتي كه براي هر كس و هر جا يك جور (!)

خودش را نشان ميد هد را ميدانم اما. نبايد اين سختيها بشود چوب راه ولايت مداري .

همهء اينها باشد و من و تو بگوييم "چشم"

آنوقت يه كاري كرده ايم .

آنوقت شده آني كه بايد بشود .

آتوقت كارت ميشود جهاد...

.

.

.

ما را به دعا كاش فراموش نسازد...


اين پست نه هزيان داشت و نه برهان!بلكه  يك تلنگر بود به خودم .كه كجاي صفحهء بازيم .

چقدر زبانم دراز است براي نصيحت وچقدر مرد عملم .

من هنوزم مرغم يك پاه دارد آقا سيد علي را تنها نگذاريم همين . چگونه اش را خودم هم الان گير كردم .

در سختي اش شكي نيست !! سختي اش خيليييييييييييي سخت است .

نظرات پست قبل خصوصي كم نداشت و حرفهايي كه هر كدوم كلي حرف داشت .

انشالله در آيندهء نزديك در موردش مينويسم.انشالله.

يا من اسمه دوا  و   ذكره شفا

يا شافي

دوست سيدم را يادتون هست كه بچهء قبلش يه تومور تو كمرش داشت و چون دير فهميد (بعد 4 ماه)ديگه دفتر

مرجع بهش اجازه سقط نداد .

و خدا نتيجهء توكلشو خوب جواب داد و بچش 6 ماهه دنيا اومد و نموند.

حالا سعيده سادات كه رفته قم بارداره و نتيجهء غربالگريش كمي مشكو ك.

ختم 1000 يس برداشته . هركس ميتونه هر چقد خبرم كنه.

بچه شيريني زندگيست 1...

يا رزاق


 

ماشاءالله لاحول ولا قوت الا بالله العلي العظيم

من و همسر عاااااااااااااااشق بچه بوديم.

وقتي ازدواج كرديم من 18 سال و نيم داشتم و ايشون 21 سالشون هنوز تمام نبود .

بعد از 1 سال و 4 ماه رفتيم زير يه سقف .

با آنكه همسر جان يه طلبهء پايه 7 بودند و غير از شهريه هيچ درآمدي نداشتند اما زندگيمان خيليي خوب ميگذشت.

يعني من حس ميكردم هر آنچه ميخواهم مهياست . حالا كه بهتر فك ميكنم احساس ميكنم شايد من شرايط و

كامل قبول كرده بودم و همهء خواسته هايم را با همين شرايط محك ميزدم .

بعد از يك سال ما فهميديم داريم ميشويم 3 تا . يعني قرار بود  من مادر بشوم  او پدر بشود .

روزي كه برگه آزمايشو گرفتم از خوشحالي تو پوستم نميگنجيدم فقط زل زده بودم به عدد آزمايش كه 650 را نشون مي داد و بعد برگه رو به صورتم ميچسبوندم  نميتونستم باور كنم  ...

بايد اعتراف كنم درك  درستي از مادر شدن نداشتم .

كم وبيش مطالعه  كردم و در مورد آداب خوراكي و عبادي خيلي حساسيت به خرج ميدادم

اما از اونجايي كه ما بچهء كوچيك دوروبرمون نداشتيم و اگر هم در خانوادهء همسر بچه كوچيك بود من خيلي

حساس نبودم روشون ٬ باعث شده بود تجربهء عملي من از بچه داري خيلي كم باشه .

و بايد بگم بچه اول رس ما رو كشيد.

هانيه دنيا اومد يه دختر ناااااااااااااز .

خيلي دوست داشتم بچه ام تا كوچيكه هم بازي داشته باشه .

از اونجايي كه من تو يه خونوادهء كم جمعيت  بودم  نميخواستم شرايط منو بچه ها داشته باشند 

خيلي از همسر خواهش ميكردم كه بچهء بعدي زود به جمعمون بياد ايشون ولي زير بار نميي رفت.

من بلاخره با صحبت و منطق و خواهش و التماس و .. همسر جانو راضي كردم و 1 سال و نيم پيش يه فرشته كوچولو ديگه از خدا هديه گرفتيم .

فاصله ء اونها ۵ سال و ۴ ماهه و بازم اوني كه من ميخواستم نشد ولي هيچ وقت نميخوام  ناشكري كنم.

بچهء دوم كه مي آيد تازه احساس ميكني چقدر مادر شده ايي ؟ چقدر مسوليت داري .

چقدر خانه ات گرمتر شده و چقدر زندگيت مستقلتر  شده .

بچهء دوم كه مي آيد تازه ميفهمي چقدر بچهء اولت هم بزرگتر شده . چقدر مستقلتر شده . چقدر مسوليت پذيرتر شده.

نميخواهم منكر سختيهايش بشوم كه سختيهايش كم نيست .

سختيها ولي ماندگار نيست ميگذرد هر وقت طاقتم طاق ميشد اين را به خودم يادآوري ميكردم كه ميگذردو گذشت .

حالا ولي دخترها كه با هم ميخندند دلم آرام ميگيرد . دخترها كه با هم بازي ميكنند كه روي سر و كول بابا

ميپرند من و او به هم نگاه ميكنيم لبخند ميزنيم و كلي ذوق اين فرشته ها رو ميكنيم.

هر دو خوشحاليم. همين امروز شوهر ميگفت چقدر شيرين شده اند اينها .

آقا فرموده اند :

بچه زياد كنيد .

ما بايد بگويم :

چشم.

هزار و يك اما و اگر ندارد.

اصلا اگر مطيع شديم و توكل كرديم بركتش را هم ميدهند اين بر ميگردد به اعتقادمان .

نسل ما پدر و مادرهاي خودخواه زياد دارد.

دو راه داريم.

يا بچهء كمتر و به قولي رفاه بيشتر و امكانات بيشتر .(كه البته قبول كنيم رزاق خداست)

و در عين حال تنهايي بيشتر كمبود عاطفي و شعف و شادماني كمتر.

و يا بچهء بيشتر (حداقل ۳-۴بچه )  و شايد تجملات كمتر و در عين حال تربيت بهتر روحيهء جمعي و شاداب بيشتر و علقهء خانوادگي بيشتر و انسجام و استقلاال بيشتر.

من ميترسم شاديها و دلخويشيها  فداي ماديات بشود.

به نظر مي آيد تربيت در خانوادهء بزرگتر به لحاظ آماري بسيار راحت تر از خانوادهء كوچكتر است .

امسال كه حضرت آقا فرمودند : بچه دار شويد بايد هر خانوادهء زير 4 نفر ما يك نفر اضافه كند بايد آخر سال اين مشهود باشد.

محسوس باشد .

نه اينكه مسولان تنظيم خانواده به باد سخره بگيرند يا بگويند : بچه بياورند دوباره چند سال ديگه با معظل  مدرسه وكار و ..... مواجهيم .

.

.

.

ما را به دعا كاش فراموش نسازند....


برادر شوهر فردا عازم كربلاست . چقد غبطه ميخورم براي آنهايي كه پياده زاير حسين اند.

بعدا نوشت:

زري جون اينم عكس فرشته كوچولوها در ادامه مطلب.


ادامه نوشته

من الذي ايتمني ؟

بسم رب الرقيه


http://dl.aviny.com/Album/mazhabi/ahlbeit/roghaye/kamel/17.jpg


كاش امشب كنارت بوديم سه سالهء خون خدا.


امامزاده . آرامشگاه

بسم رب الشهدا

تا چند سال پيش متاسفانه خيلي اهل رفتن به امامزاده نبودم . يعني دوروبرمونم امامزاده نبود .

تا اينكه بعد از رفتنم به حوزه كم  و بيش با امامزاده و حس قشنگ و آرامش بخشش  آشنا شدم.

شايد باورتون نشه  من تا اونروز زيارت علامه مجلسي نرفته بودم كه الان كلي برا خودم علامت سواله كه چطور تا

۱۷ سالگي من زيارت علامه مجلسي (يه عالم بسيار معروف اصفهاني) نرفته بودم.

بعد از ازدواج و رفتن زير يه سقف از اونجايي كه خونمون نزديك يه امامزاده بود  كه بسيار مجرب و واجب التعظيم هستش پاي من كم كم به امامزاده با تفضل خودشون باز شد .

خيلي روحيه ميگرفتم .هر وقت دلم غصه ناك بود هر وقت خوشحال بودم هر وقت بي حوصله بودم و در هر شرايطي كه بگيد من به امامزاده رفتم .

و يه بيزينسي هستم من واسه اين امامزاده البته واقعا رد خور نداره.

از لحاظ واسطه با دو سه تا به معصوم ميرسه و از لحاظ شجره نامه يكي از معتبرترين امامزاده هاست .

اونقدر وابستهء اين امامزاده شدم كه وقتي بچه ها حال ناخوش بودند اول  ميرفتم امامزاده يه زيارت كوچيك

ميكردم و بعد ميبردمشون دكتر.

وقتي كه سونو بهم گفت :

خانوم  بچت پاهاش كجه و وقتي دنيا اومد بايد سريع عمل بشه !!

فقط يه آ‍ژانش گرفتم و به جاي خونه رفتم امام زاده و اونقد گريه كردم كه ديگه به هق هق افتادم .

امامزاده خيلي خلوت بود .

يه پيرزني كه مشغول عبادت بود فقط دعام ميكرد خدايا حاجتشو روا كن .

و  خدا روشكر وقتي كه حوريه دنيا اومد هيچ اثري از كجي پا نبود.

پريشب وب يكي از دوستان ديدم نوشته بود بچه ش مشكوك به ام اس بوده !!شوكه شده بودم  .

نيمه شب احساس كردم  حوريه داشت تب ميكرد تو حالت خواب وبيدار  با خودم گفتم يا امامزاده ... انشالله حوريه

مريض نشه دخمل دوستم هم نتيجهء ام اس ش منفي باشد لقمه ء نون و ماست ميارم روز پنج شنبه .

 ۵ تا برا حوريه ٬ ۵ تا برا دخملي خانوم و ۱۴ هم براي يكي از هيئتيهاي حاج آقا همسر كه (بسيار روضهء با معنويتي دارند )قلبشون گرفته بود و تو اي سي يو بودند .

(ايشونو با  نون و ماست شهيد كردند و نذريشون بيشتر همينه)

امروز توفيق شد اداي دين كنم.

۲۴ تا لقمه درست كرديم داخل نايلون پيچيديم به اتفاق بچه ها و همسر جان و بعد لقمه ها رو بردم امامزاده.

حوريه صبح كه از خواب پا شد هيچ نشونه ايي از تب نداشت و لي  خبري از دخمل خانوم ندارم. 

انشاله ايشونم خوب باشه.

من با واسطهء فيض اين بزرگواران زنده ام.

.

.

.

ما را به دعا كاش فراموش نسازند....


دقيقا اونطرف فضاي سبز @ يه ورزشگاه  3-4 ماهي هست افتتاح شده به قيمت بسيار عالي.

چقدر سخت است همهء چيز مهيا باشد الا وقت تو كه به ساعت كلاسها جور در نمي آيد.




روزهاي( مادري + پدري ) من ...

بسم رب الحسين(ع)

پريشب  به طور تصادفي ديدم هانيه بدون اينكه دندونش افتاده باشه يه دندون جديد در آورده پشت اين دندون شيريه!

چند بار ديدمش ٬ هر چند لحظه يه بار ميگفتم : دهنتو باز كن ببينم .

و هر بار كلي استرس ميگرفتم كه نكنه خدايي نا كرده مشكلي باشه ٬ يا حالا چي كار كنم كجا ببرمش و وو و

شب ساعت ۱۰ كه همسر جان اومد ومتوجه مطلب شد ٬ ايشون خونسردانه فرمودند ببريدش دندونپزشكي ... سر چهارراه ....

اونجا  با بيمهء تكميلي هم طرف قراردادند.

روز بعد خودم هانيه رو بردم مدرسه نميتونستم صبر كنم تا بعد ازظهر بايد يكي(مثلا خانم بهداشت) ميديد و بهم

ميگفت  مورد مهمي نيست تا دلم آروم بگيره . شايد خنده دار باشه تا خود صبح خواب پريشونِ دندون ديدم..

خانم بهداشت كلي خنديد و با خوشرويي دلنگراني منو آروم كرد و كلي هم ذوق دندون جديدشو .

بعدازظهر از بابا خواهش كردم ببرندمان دندانپزشكي و ايشون مثل هميشه شرمندم كردند.

حوريه هر روز بعدازظهر  ۲ ساعتي رو ميخوابه كه اونروز كلا قيدشو زد و من مجبور شدم با خودم ببرمش .

و تا نشستيم داخل ماشين از حال رفت ٬ديگه مطمئن بود همراهمه.

قرار شد حوريه تو ماشين بخوابه و  بابا هم پيشش و من هانيه رو ببرم داخل دندانپزشكي.

رفتيم و بعد از كلي  مراحل تشكيل پرونده و معاينه و  معطليهاي اونجوري قرار شد كه ۳ تا از دندونهاشو بكشيم .

گر چه هانيه فوق العاده خود داره و از اون بچه هاي جيغ جيغي نيست ولي  بعد از كشيدن هر ۳ تا همين كه

مطمئن شدم تموم شده ٬اشك تو چشمام جمع شده بود نميتونستم خوب ٬با خانوم دكتر صحبت كنم .

آدم اينقد حساس

برگشتيم خونه تو راه دلستر ا نگور و  بستني  و راني  گرفتم  .

اين در حالي بود كه هيچ كدومشو نبايد حوريه ميديد يه مقدار حالت سرماخوردگي داشت.

يه رلي بايد بازي ميكرديم

خدا روشكر هانيه و حوريه هردوشون امروز خيلي سرحال و روبه را ه بودند اما يه فشار روحي بهم وارد شد با   نبود همسر.

امروز فكرم پيش همسراهاي شهدا بود من كه  ميدانستم همسر شب مياد خونه يا ميدونم اين سختيها و نبودنهاش يه دوره ايي داره و تموم ميشه اما همسرهاي شهدا خيلييييييييييييي ايثار كردند كه با اختيار خودشون رفتند تو دل اين همه سختي.

خدايا روز به روز بر مقامات شهيدان و خانواده هاشون بيفزا .

عكس دندون هانيه تو ادامه مطلب...

.

.

.

ما را به دعا كاش فراموش نسازند...


 سه روزه كه تو خوئنه زندوني هستيم پرده ها كشيده و لامپها روشن.

دو روز داشتيم سقف كاذب ميزديم و امروز و فردا هم رنگ نرده ها .

يادتونه قرار بود گوشي بخرم اين كار رو نكردم و به جاش يه جور ديگه از پولش استفاده كردم يه پست ميطلبه .

فقط همينقد كه همسر جان  هميشه ميگفت : دولت احمدي نزاد بايد تو رو وزير اقتصاد  ميكرد كه نكرد .

دولت تدبير و اميدم كه بعيد بدانم  البته من شغل شريف  همسر داري  و  تربيت فرزند  را با هيچ سمتي عوض نميكنم.

 

ادامه نوشته

ع ش ق  .  ت ل ف ن ي

بسم رب الحسين (ع)

دارم نگاه ميكنم به ساعت . ساعت ۷ و ۵ دقيقهء شب هست يه حساب سر انگشتي ميكنم . نه نميشه به

حاجي همسر زنگيد . احتمالا هنوز داخل جلسه هست .

كمي صبر ميكنم ساعت ميرسه به اوني كه ديگه حدس ميزنم از منبر اومده باشه پايين و جلسه اش تموم باشه .

شمارشو ميگيرم . شمارهء ثابت ۲ براي اونه . نقش ميبنده عشق عزيزم .

حتما گوشيه اونم حالا داره ميگه: نانازي

چند لحظه بعد صداشو ميشنوم . هنوز داره دعا ميكنه ولي وصلش ميكنه .

ميشنوم :

خدايا روز به روز بر توفيقاتمون بيفزا

خدايا گذشتگان ذوي الحقوق ذوي ارحام امام عزيز دو فرزندشون شهدا شهداي اين محل ...

خلاصه داره ميگه و ميگه و من تو ذهنم دارم تجسمش ميكنم و اون جمع و ..يه خنده ايي كه ناخداگاه به لبم ميشينه .

يعني كلي كيفشو ميكنم .

معنويت جلسهء امام حسين حتي از پشت موبايل هم حس ميشه.

بعد از منبر اومده پايين گوشيو ميگيره دم گوشش . ميگه جانم عزيزم.

من كارمو ميگم و قرار ميشه خودش از تو ماشين تماس بگيره .

گوشيو قطع ميكنم . نگاه ميكنم نزديك ۳-۴ دقيقه ايي برام افتاده در حالي چند كلمه بيشتر باهاش صحبت نكردم.

هنوز لبخند لبهام خشك نشده.

خدايا در پناه خودت بهش قوت بده و حفظض كن.


قرار بوده ساعت ۹:۳۰ دقيقه دوست همسر ٬ بياد برا ايوان بي سقف ما ٬ سقف كاذب بزنه . حالاساعت ۱۰:۲۰

دقيقه هست و هنوزم خبري ازش نيست .خيلي خوش قول تشريف دارند.

خيلي دلم ميخواد سه روز روضه بگيرم انشاله خودشون لياقتشو بدهند.

 

ي ا ح س ي ن

بسم رب الحسين  الشافي الشهيد ...

اينجا يه نفر شفا گرفته يه فلج ويلچري كه خودش تو مجلس روضه شروع كرده به راه رفتن .

اومدم بگم آقا ما هم ... حاضر

.

.

.

ما را به دعا كاش فراموش نسازند...


خدايا كمكم كن بشناسم صراط مستقيمت را .

كمكم كن وقتي امر مشتبه شد جزء ياران با غيرت باشم.

كمكم كن باشم ٬ درست و به جا پشت سر ولي فقيه ام نه جلوتر نه عقب تر دقيقاْ

پ ش ت  "س ر" ...

غريبي حسين سينه به سينه خواهد ماند....

بسم رب الحسين.(ع)

دارم براي هانيه لقمه درست ميكنم و ميدهم دستش تا بدون صبحانه نرود مدرسه.

هانيه ميگويد :

مامان ميشه داستان اون دختري رو بگي كه سراغ باباشو ميگرفت ؟

من:

چرا نشه ( انگار دنده ام ميخارد تا براي بچه ام از امامش تعريف كنم)

شروع ميكنم .

امام در مكه  مشغول اعمال عباديشان بودند . مردم كوفه (نامردا) نامه مينويسند.....

....

دارم ميگويم و ميگويم و ...

خودم هم بغض ميكنم . اما با لحن جدي تعريف ميكنم .

آنقدر نامردي كوفيا براي دخترك عجيب است كه هر قسمت را بايد چند بار بگويم و او هي بپرسد :

آخه برا چي ترسيدند ؟ چرا كمك امام نيومدند؟ چرا آب به ۶ ماهه ندادند...

و هر كدامش بشود مايهء حزن مضاعف من .

بعد كه داستانم تمام و ناتمام دخترك ميرود(!!) تا به مدرسه اش برسد من مي مانم و هجوم فكر تنهايي امامم .

راستي چقدر سخت است با تمام وجودت غريبي شيعه را درك كني و بخواهي براي دختر ۷ ساله ات از قصهء پر

غصهء شيعه بگويي!

با خودم فك ميكنم چقد دنده ام پهن است كه با غم حسين هنوز هم دارم نفس ميكشم .

آدم اگر از مصائبشان دق كند كم نيست.

راستي آيت الله مهدوي ميفرمودند:

شيخ رجبعلي خياط براي اينكه به ديدار امام زمان نايل شود يك سال هر روز بر ابي عبدالله گريست يعني حسين

(ع)ميشود وسيلهء قرب به صاحب الزمان (عج) . آخر خودش فرمود : هر صبح و شام بر مصايبب جد غريبم ميگريم.

و حاج آقا دكتر لقماني:

دشمن اگر بگويي امام حسين آنروز كارت ندارد تمام ترس دشمن از اينست كه مبادا تو بگويي امام حسين امروز.

امام را بايد همين حالا ٬ عاشورا را بايد همين الآن تصور كني اين ميشود مكتب پويا و زنده ايي كه ثمره اش ميشود

اين انقلاب(نقل به مضمون)

اين شعر عجيب دلم را ميلرزاند ..

بلند مرتبه شاهي ز صدر زين افتاد

اگر غلط نكنم عرش بر زمين افتاد....

.

.

.

ما را به دعا كاش فراموش مسازند...


حوريه تب دارد .دعا  از التهاب دلم ميكاهد حتما . دعايم كنيد .

فردا نوشت :

ديشب هر چه بيدار نشستم بالاي سر بچه ام و هر چه با گريه٬ راهش بردم تا كمي بخوابد ٬فقط گفتم:

امان از دل زينب.

هيچ  وقت نميفهمم زينب چه كشيد .

آنچه من آموختم...

بسم رب الحسين الشهيد                                                       

 

حاج آقا دكتر لقماني مي گفتند:

ما براي ابديت آمده ايم .

ميگفتند:

روي آينهء اتاقتان بنويسيد ٬ عالم محضر خداست در محضر خدا معصيت نكنيم.

ميگفتند:

مواظب باشيد از دستگاه سيد الشهدا بيرونتان نكنند. بعضي ميگويند ما ديگه نرفتيم روضهء سيدالشهدا

بگو راهت ندادند بد بخت!

حاج آقا دكتر نقويان ميگفتند:

دخترانمان را براي مادر شدن تربيت كنيم سبك زندگيمان نشود الگوي غربي كه زن را از جايگاه مادريش جدا كرد .

ميگفتند:

در جامعهء غربي زن تا زيبايي و كشش جنسي دارد خواهان دارد و همين كه از تب و تاب زيبايي افتاد ديگر هيچ جا خواهاني ندارد٬حالا در مكتب ما زن هر چه سنش برود بالا تازه آبرو پيدا ميكند تازه ميشود خانوم خانه.

ميشود كسي كه ميگويند هر چه حاج خانوم بگويد.

حاج آقا دكتر رييسي ميگفتند:

كربلا تابلويي از تمام زيباييهاست تمام كمالات .

وقتي زينب سلام الله ميگويد:ما رايت الا جميلا.يعني من گذشت ديدم صبر ديدم ٬وفاداري ديدم  .


امسال هم قسمتمان بود هيئت رزمندگان . خلوصي دارد .

هانيه ميرفت مهد هيئت و كلي خاطره ء خوب ميشد برايش روضهء سيدالشهدا ٬ كلي ذوق رفتن داشت هر شب

و آخر شب هم همسر ميايند دنبالمان.

من هيچ جاي زندگيم حس آرامش بعد از روضهء حسين (ع) را تجربه نكرده ام .

بعد از تمام شدن روضه ٬ احساس شعف معنوي ميكني .

اين شبها بيشتر مواظب حجاب و چشممان باشيم.

.

.

.

.

ما را به دعا كاش فراموش نسازند....

 

اين حسين كيست ....؟؟

بسم رب الحسين (ع)

خدا رحمت كند اويي كه گفت :

                             اين محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است.

آمده ام اينجا يك خواهش بكنم ٬ يك هشدار و يك التماس.

خواهشاَ اگر رفتيد مجلس روضه كه ميدانم ميرويد مواظب حجابها و نگاهها باشيد انگار اينروزها و شبها بيشتر بايد از خوني كه دادند براي بقاي حجاب و عفت و غيرت حيا كرد.

هشدار خودخواهانهء من :

اينروزها دارم تمام كم وكسر خونه رو به همسر گوشزد ميكنم .تمام كارهاي ناتموم بايد تموم بشه (گر چه فك نكنم بشه) يه ليست نوشتم از كارهايي كه اگه نشه مييييييييييييييره تا دو ماه ديگه!

كم كم دارم آماده ميشوم براي كمتر ديدنش.

گر چه اين عشقي ست بين من و صاحب اينروزها وتنها نيم نكاهي از او تمام تنهايي هاي ما را كفايت ميكند .

اما ٬ اما ميخواهم بگويم تو كه ميروي مينشيني در مجلس روضه بدان براي برپايي اين خيمه خيلي ها به زحمت

مي افتند كمترين ِ كمترينِ كمترينش من . دخترهايم كه ۲ ماه شايد كمتر از آني كه تصور كني بابايشان را بمي بينند.

پس مواظب باش ننشيني به حرف زدن يا بولوتوث بازي يا  خدايي نا كرده ...

خلاصه اتمام حجت ِمن بدترين ٬نميگذرم از كسي كه برود روضه و حق روضه را ادا نكند و اجحاف كند و آن توشه ايي

كه بايد بگيرد٬ نگيرد.شايد البته شايد اينقدر حق داشته باشم.

و التماس ملتمسانه من:

اگر دلتان براي غريبيش لرزيد كه ميدانم ميلرزد .

اگر اشكتان سرازير شد كه ميدانم ميشود .

اگر سيمتان وصل شد كه ميدانم ميشود ٬ من بدترينِ ِ كمترين را از دعاي خيرتان فراموش نكنيد.

روضه هاي دلگشاي ارباب گواراي ذائقهء معنويتان.

.

.

.

ما را به دعا كاش فراموش نسازند...


*۱-هانيه بابت چادر سر كردنش يه جايزه (يه سرسرهء صورتي) گرفته كه فك كنم بهتر از اين تا حالا جايزه نگرفته بود.

۲ـ عكس حاج آقا همسررو  زده بودند توي چند تا چهار راه شهر و بزرگ از اون بنرهاي ۳ - ۴ متري و ما پشت چراغ  قرمزِ ِ همون چهار راه.به همسر ميگفتم حالا مردم ميگويند اين حاج آقا جلوييه رو يه جااايي ديديماااااا

۳ـ امروز براي دخترها لباس مشكي خريدم.خدايا كمكم كن در تربيت زيبنب يشان.

۴ـشيشهء پنجره را باران شست . از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست...