تولدت مبارک
هر جا که هستی
باد را سپرده ام
هر جا که باشی
صدایت را به من برساند
صدایم کن ؛
که غریبانه دلتنگت هستم ...
صدایم کن ...
" سایه روشن "

هر جا که هستی
باد را سپرده ام
هر جا که باشی
صدایت را به من برساند
صدایم کن ؛
که غریبانه دلتنگت هستم ...
صدایم کن ...
" سایه روشن "

دلم بد جوری گرفته
پر از تلاطمم
دلم هوای تو رو و بارونو داره ..
حسی مبهم همه وجودمو گرفته
نه آهم و نه گریه و نه یه لبخند مضحک ...
یلدای تنهایی تو راهه و فصل محبوبم نفسای آخرشه ...
خزون من میره تا تو پسر زمستون رو برام بیاره ...
بعدا نوشت:
شب یلدا تنهام چون جمعه سه تا کلاس دارم هفته پیش که الکی کلاسامون لغو شد..
یه هفته کامل تنهام مهدیه با نامزدش میره تهران ..
چقد آهنگ حس مبهم گوگوش رو دوس دارم ...
وای از این تنهایی آدمو دیوونه می کنه ...
هر چند اگر تنهای تنها شوم باز تو را دارم ...
*******
جواب آقای خسرو ک آدرسی نذاشته بودن "حبیب پسر عموم میشه"
گفتم بیام بیرون یه هوایی بخورم تا ک شاید حالم کمی بهتر شه یهو به خودم اومدم دیدم تو کافی نتم...
دلم حسابی برای همه تون تنگ شده مخصوصا واسه بچه های وب ما چن نفر ...
همه چی آرومه غیر دل من..
دلم واسه خونمون و ممان بابام حسابی تنگ شده...
اگه خدا بخواد یه اتفاق خیلی خوب داره میافته ک میتونه کمی دلگرمم کنه...
دلم امنیت بودنت را می خواهد
دلم آن عاشقانه ای را میخواهد که با یاد تو جان گرفته باشد...
دلم آن صدای گرم و آن لهجه ی شیرین تو را میخواهد
زنگ صدایت آرامم می کند
دلم آن آهنگی را میخواهد که تو در خلوت خود به آن بارها و بارها گوش می دهی...
میدانی همه ی اینها بهانه اند
دلم تنها و تنها تو را از همه ی این دنیا میخواهد...
شدم یه مترسک
نگاه راکت
صدای خاموش
لب های بهم دوخته
اسیر م کردی تو بند یه مزرعه ی برهوت، به اسم زندگی
شدم مترسکی که حتی کلاغ ها هم ازش حساب نمی برن...
جای لبخند رو صورتم با زغال یه اخم تلخ کشیدی
منو به صلیب کشیدی....!
و آغوشم رو بروی همه،حتی خودت،بستی
با کلاهی که سرم گذاشتی نگاه به آسمون رو منع کردی
حتی دیدن ستاره ها تو شب های پر از تنهایی رو ازم دریغ کردی
گناه من چی بود؟
که من رو به زندگی تو دنیای سنگی تبعید کردی؟
جرم من جز دوست داشتن چی بود؟
که منو به تنهایی محکوم کردی؟
چرا منو پابند به دنیایی کردی که ازش بیزارم؟
باد یه جور بهم طعنه میزنه
و نگاه های سرد تو یه جور
کاش مترسک مزرعه ی زندگی تو نبودم.....!
5شنبه از خوده صبح همه ی کارام عجله ای شد
با دوسم مهدیه و شراره با هم رفتیم دنبال خونه ، خونه ها فوق الاده مزخرف و قیمت هاشون سرسام آور...
واقعا چی با خودشون فک کردن ک رو این چهار دیواری ها اسم خونه گذاشتن و این همه پول پیشو کرایه هم میخوان..؟!
کلی شانس آوردیم یه خونه تو چهار راه عمران پیدا کردیم ک منطقه ی خوب و آرومیه صابخونه مون هم خیلی آدم خوبیه...
هر چند حدیث ماها رو پیچوند و نیومد و حالا هم ک اومده مرتب ایراد میگیره ...
بعضی وقتا چقد سخته آدم خودشو نگه داره و بزرگی ب خرج بده و هیچی نگه ...
مطمئنن سال سختی رو پیش رو دارم با این هم اتاقی هام ...
از حالا دلم واسه ممانم اینا تنگ شده...
هر چند روباه کوچولو و ابلیس از حالا واسه خودشون جشن گرفتن و برای اتاقم نقشه کشیدن...(آخه اینم آجیه دارم؟!)
شانس من هنو کسی پیدا نشده ک بیاد جای من تا من از کار بیام بیرون...
هر کی هم میاد یا مهندس قبول نمیکنه یا طرف زیادی رویایی فک می کنه...
هم خوشحالم هم ناراحت ...
از طرفی خوشحالم که رشته ی مورد علاقم هنر رو قبول شدم از یه طرفم ناراحتم...
ولی هر کاری سختی های خودشو داره و ب قول ممانم این 4 سالم ب یه چشم بهم زدنی تندی میگذره...
دیروز رفتم پیش حبیبه ولی چون یه سری کار داشتم نتونستم بیشتر از یه ساعت پیشش باشم…
الهی ک قربونش برم روز ب روز داره نازتر و عزیزتر میشه ، موندم برم چ جوری دوریشو تحمل کنم من...
ای جونم بلاخره پاییز فصل محبوبم از راه رسید...
دلم یه باغ پر از درختاری رنگارنگ زرد و نارنجی و قرمز میخواد و یه نم بارون و یه کوچولو تنهایی شیرین...!

این روزها دلم میخواهد تنها باشم
تنهای تنها ...
دلم میخواهد حتی از سایه ی خود فرار کنم
و به کنجی پناه ببرم
کنجی خالی از هر هیاهوی
میخواهم در تنهایی خالی شوم
خالیه خالی از این حس سرد و نمور دلتنگی و یاس ...
خدایا در این تنهایی ، تنها تو را می خواهم
مرا به آغوشت پناه ده
"سایه روشن"

دیروز تولدم بود
آجیم (روباه کوچولو) ازم میپرسه آجی چند ساله شدی ، میگم دقیقا بیست
میگه پ باید ب حالت گریست...
آخه فک و فامیله داریم؟!
من :!
روباه کوچولو :D
ممانم :O
با اینکه خونمون نقاش داشت انقد غر زدم تا ممانم اینا راضی شدن بریم بیرون آخر سرم فقط رفتیم امامزاده هاشم و جنگل های دور برش غروب نشده برگشتیم...
ولی کلی خوش گذشت...
یه کفش کوچولو واسه حبیبه گرفتم ک خیلی ناز بود ولی حیف واسش بزرگه..!
یه قورباغه (البته عروسکش نه خودش) و با یه چاقوی همه کاره از روباه کوچولو و ابلیس کادو گرفتم...
هنو کادوهای اصلی ب دستم نرسیده...
کادوهای احتمالی ب گمونم یه نیم ست عقیق باشه و یه شال و ...
کادوی اصلی کادوی ممان بابامه که اولای پاییز ب دستم میرسه
از بچه های وب ما چند نفر هم حسابی ممنونم ب خاطر پستی ک بخاطر تولدم گذاشته بودین :*
دوستایی ک بیرون از نت بهم تبریک گفتن خیلی جالب بود :
نادی جونم "ملارد کرج" _ مریم و مژگان "شهریار" _ نسرین "تهران" _ صدیقه "اردبیل" _ عطیه "رشت" _ زهرا "لاهیجان"_ لادن _ سودی _ طاهره _ فرشته _ نگین _ لیلا و مدیر هفته نامه آقای آبادیان...
جالبیش اینجاس ک دوستای نزدیکم روز تولدمو فراموش کردن ....
تو ادامه ی مطلب یه عکس از حبیبه گذاشتم خیلی بامزه س...
چرا صدایم کردی ؟
من که راه خود را می رفتم ...
من که سرم به لاک تنهایی ام بود ...
چرا صدایم کردی ؟
تو که می دانستی ماندنی نیستی ...
تو که می دانستی دلم ترک برداشته ...
چرا صدایم کردی ؟
من که به تنهایی خود ، خو کرده بودم ...
من که دل _از همه چیز و همه کس_ کنده بودم ...
چرا صدایم کردی ؟
تو که می دانستی عشقت گذرا ست ...
تو که می دانستی دنیایم شیشه ای ست ...
چرا صدایم کردی ؟
چرا مرا درگیر خود کردی ؟
من که با غم های زندگی کنار آمده بودم ...
چرا صدایم کردی ؟
چرا ...؟!
"سایه روشن"
در این هوای غریب و گرم و برحوط تابستان ،
دلم هوای کوچه باغ های پاییز را کرده...
در این هوای دم کرده و غم زده؛
در اتاق تاریک تنهایی خود،
دراز به دراز دیوار ها خوابیده ام
و از پشت میله های پنجره به آسمان سوت و کور شب ، چشم دوخته ام
در این لحظه ها ؛
دلتنگی موج میزند
سقف پایین می آید و مرا در بر می گیرد
به نفس نفس افتاده ام
از هجوم خاطره های گذشته...
دلم کوچه باغ پاییز می خواهد
و یک تنهایی بی سر و ته
و یک نم باران
برای پوشاندن غم چشمانم ؛
می خواهم خالی شوم از هر خاطره ی تو
"سایه روشن"
بعدا نوشت:
1. این روزا چقد سوپرایز میشم از اتفاقات جالبی که پشت سر هم برام می افتن...
قراره خونمونو رنگ کنیم از همین حالا غمم گرفته وای کی تموم میشه راحت شیم...
هنوز تو شوک خواب چند شب پیشم که خیلی جالب تعبیر شد...
2. وای از دس ممانم ، اول قرار بود فقط آشپزخونه رو رنگ کنیم ، وقتی نقاش اومد گفت اتاق خواب بچه هارو هم رنگ کنیم حالا که دیگه کار نقاش داره تموم میشه میگه خو حال و سالن رو هم رنگ کنیم ...
این ممانی ک من دیدم تا منم رنگ نکنه بیکار نمیشینه...
وای خدا این بوی رنگ دیوونم کرده...
نصف وسایلا تو سالنن نصف دیگه طبقه پایین ، همه چی قاتی پاتی شده جای هیچی مشخص نیس ...
وای ک چقد این تعطیلات عید فطر خوش گذشت ...
خدارو شکر ماه رمضون امسالم ب سلامتی تموم شد ولی حیف تعرفه 5+55 همراه اولم با ماه رمضون تموم شد این یه ماه حسابی بد عادت شدم با این تعرفه ...
تو این ماه خیلی اتفاقات تلخ و شیرین افتاد ولی اتفاقات شیرینش اون اتفاق تلخ رو تا حدودی پوشوندن...
دلم هوای مه دار و شرجی و خنک میخواد که ظرفیتش دو نفره ست ...
امسال تابستون به خاطر کار من نشد درست درمون جایی بریم ...
شهریور نیومده هوا خنک شد ، وای ک چقد من شهریورو دوس دارم نه ک ماه تولدمه واسه همون ، البته امسال با سالای گذشته یه فرق بزرگ داره ...
من از الان دارم واسه 15 و 17 شهریور لحظه شماری می کنم ...
دیروز دومین شماره از هفته نامه که من واسش مقاله می نویسم چاپ شد ...
این روزا چقد خوشالم ، فک نمی کردم بعد اون غروب و اون تلفن و اون حرفا این روزای قشنگ و خوب بیان من تا این خوشال باشم ...
خدایا بابت همه چیز ازت ممنونم ...
وای نادی کجایی ک دلم برات یه ذره شده ...

سلام به دوستای گلم...
هر کاری کردم نشد نیام نت
این چند روزه که وبمو هیدان کرده بودم دلم حسابی براتون تنگ شد ...
یه کوچولو لینک تکونی کردم فقط دوستای صمیمی رو نگه داشتم ...
امروز تولد یک سالگیه وبمه ...
تو این یه ساله اینجا تنها جایی بود می تونستم خودم باشم بدون هیچ تظاهر و نقاب و ترس و ...
تنها جایی که دلتنگی هامو و حرفای دلمو راحت تونستم بنویسم ...
از این به بعد سعی می کنم بیشتر روزامو بنویسم تا دلنوشته هامو ...

چه دنیای مرموز و مبهمی ست این روزگار
تظاهر؛
چه حس ملموس در خود نهفته ای دارد این واژه
خسته ام از تظاهر
از تظاهر به دوست داشتن تو...
دلیلی برای انکار نیست
تو آن نبودی که من می پنداشتم
بیهوده انتظارم را مکش
دلیلی برای «ما» بودن ، من و تو وجود ندارد
چه حس بغض آلودی دارد اعتراف
اجباری در کار نیست!
ولی ، دگر در من تاب تحمل تو نیست....
"سایه روشن"
باز در تنهایی دلتنگت شدم
و تنها همدمم گل ارکیده شد
همان آهنگی که همیشه با چشمان بسته گوش می دادی
شاخه ای تکیده
گل ارکیده
با چشمای خسته
لبهایی بسته...
گل ارکیده عشق زیبا و محال تو را برایم تداعی می کند
این آهنگ دلم را هوایی می کند برای آغوشت ...
دلم آغوش می خواهد
نه هر آغوشی
دلم تنها آغوش تو را می خواهد
با آن عطر آشنا
و آن نگاه روشن
و آن صدای گرمی که پی در پی اسمم را زمزمه کنی در گوشم...
"سایه روشن"

بعدا نوشت:
به خاطر این پستم آهنگ وبمو عوض کردم و گل ارکیده گذاشتم ...
اگه روزی صد بار هم این آهنگو گوش بدم ازش خسته نمیشم !
هر چند الان 4 ماهه ک شب و روز ب این آهنگ گوش میدم ..
امروز 27 تیره
اگه یه جور دیگه بخوای به این تاریخ نگاه کنی شاید تولد خیلی ها باشه شاید سالگرد ازودواج بعضی ها هم باشه...
شاید این تاریخ واسه خیلی ها سرنوشت ساز بوده و واسه خیلی ها یه خاطره ی تلخ به همراه داشته...
امروز اولین سالگرد پسرعموم حبیب هستش...
البته هنوز من یکی نتوستم نبودنشو باور می کنم خیلی سخته بشه باور کرد یه آدمی که اون قدر میتونست شوخ پر انرژی و مهربون باشه الان درست یه ساله که هیچ حرفی نزده...
بعضی وقتا فک میکنم روزگار باید چقدر نامرد باشه که یه پدری رو از دیدن حتی یه بار بچش محروم کنه...
این روزا دلم خیلی گرفته حبیب حتی نتونست دخترش حبیبه رو یه بار ببینه...
این عکس حبیبه خانوم تو بغل ممان بزرگش
وای ک چقد من این حبیبه خانومو دوس دارم...

این عکس مال عیده پارساله ک واسه تعطیلات رفته بودیم شمال
اون روز هم ک تصادف کرد دقیقا همین پیراهن تنش بود...

شرمنده یه چن وقتی نبودم چون یه کمی سرم شلوغ شده ، غیر کارای خودم کارای صنف هم افتاده گردن من واسه همین نمیرسیدم درس درمون بیام نت فقط شبا با گوشیم می اومدمو نظرارو تایید میکردم...
خلاصه ببخشید دیگه..
آهان یه چیز دیگه وایس بگم
24 تیر تولد دختر عمم نادیاست ردپای لحظه هام اولین لینکم میخوام جلو جلو از همین جا (آخه 360 کیلومتر فاصله بینمونه)تولدشو تبریک بگم و بهش بگم خیلی خیلی دوسش دارم و امید دارم که امسال یکی از بهترین سالهای زندگیش باشه...

نادی جونم تولدت مبارک
نفس در سینه ام حبس میشود
وقتی تو را می بینم...
قلبم بی تاب میشود
وقتی با آن چشمان روشنت خیره نگاهم میکنی
و به رویم لبخند میزنی..
خوب میدانم که میدانی ؛
طلسم آن چشمان روشنت شده ام...
مسخ چشمانت میشوم
وقتی دستان سرد و مضطربم را در دستانت میگیری و صدایم می کنی...
عاشق اسمم می شوم
وقتی تو صدایم میکنی..
نفسم به شماره می افتد
وقت هایی که مخاطب تو می شوم...
قند در دلم آب می شود
وقتی من را با خودت جمع میزنی و می گویی "ما "
" سایه روشن "
بعدا نوشت:
خدا جونم بخاطر این لبخندی ک این روزا ب روی لبم نشوندی ازت ممنونم..
ای جونم بارون و بوی خاک نم برداشته و جاده های سیاهکل و آبشار لونک...
خورشید می تابد
آسمان از روی اجبار با بی میلی سینه فراخ کرده برای خودنمایی خورشید...
گنجشکک جیک جیک کنان در پی آشیانه ی خود
صدای اعتراض یخ در لیوان آب از این گرما...
گلدان مبهوت از رفتن بی صدای بهار ....
عقربه های ساعت تیک تاک کنان بی جان می چرخند و میچرخند و باز هم می چرخند...
روز هایم این
چنین می گذرند و می گذرند ولی بدون تو می گذرند...!!!!
نمی دانم ولی عجیب است!
با خود فکر می
کردم اگر تو بروی ؛ دگر شب و روزی بر من نخواهد گذشت...!
فکر می کردم
اگر تو حضور نداشته باشی ؛ من خواهم مرد...!
فکر می کردم اگر نباشی ؛ زندگی برایم جهنم خواهد شد...!
ولی این چنین نشد!!!
روز و شب می
گذرد بدون تو هم می گذرد.....ولی کمی دیر و آهسته می گذرد...
من زنده ام و
نفس می کشم آن هم بدون حضور تو
زندگی ام جهنم نشده ، فقط کمی کسل کننده شده همین...
می بینی ؛
بدون تو هم می
شود...
"سایه روشن"
بعدا نوشت:
وای خدا جون من امروز چقد خوشالم...
خدایا خیلی خیلی ممنون...
فتوبلاگ نوده با چند عکس به روز شده
از پنجره ی اتاقم داشتم به اسمون و ستاره ها نگاه میکردم..
همین جوری فکر تو فکر رسیدم به این ک اگه امسال آخرین تابستون زندگیم باشه چیکار کنم..؟!
البته من ب اون پیشگویی ک میگه 1 دی آخرین روز دنیاست اعتقادی ندارما..
تابستون رو اصلا دوس ندارم..
دوران بچگی تابستونو خیلی دوس داشتم ، ولی حالا نه..
شاید اون موقع ها تابستونو تو دوچرخه سواری و رفتن خونه ممان بزرگم می دیدم ک اون موقع ها اونقد برام لذت بخش بود..
ولی واقعا اگه امسال آخرین تابستون زندگیم باشه باید چیکار کنم؟
خیلی دوس دارم بدونم :
اگه بهتون بگن امسال آخرین تابستون زندگیتونه شما چیکار می کنین..؟
تو نظراتتون بهم بگین چیکار میکنین..
اگه امسال آخرین تابستون زندگیم باشه..
باید از سه نفر دلجویی کنم ، چون دلشونو شکستم..
البته فک نکنم اونی ک باعث یخ زدن دلم شده رو بتونم ببخشم..
{قابل توجه اونی ک خودش خوب میدونه}
دوس دارم یه بار دیگه با دختر عمم نادی "چشمک ستاره" مث پارسال روز تولدش 24 تیر با هم بریم کوه و ..
بعدا نوشت:
این روزا حالم خیلی خیلی خوبه ..
الکی الکی انگار دارم تو آسمونا سیر میکنم..
فقط ته دلم از اومدن تابستون یکم شور میزنه..
امشب ، نمی دانم چندم ست ، ولی فکر می کنم خرداد است....
فصل امتحانات....
امتحان پشت امتحان، این امتحانات پشت سر هم حتی فرصت نفس کشیدن چه برسد به سر خواراندن را هم به آدم نمی دهدند.....
روز های قرنطینه و شب های پر از بی خوابی و چشمان پف کرده....
در این شب امتحان ، پرده ی توری چه ماهرانه در آغوش باد و در قاب پنجره می رقصد و خود نمایی می کند...
چه آسمان هوسناکی....دلم نمی خواهد از آسمان منجق دوزی شده ی شب لحظه ای چشم بردارم، به صفحه ای سپید و پر از واژه های نامفهوم و گنگ چشم بدوزم....
ساعت ؛ تیک تاک ، تیک تاک.....
به من گوشزد می کند؛باید شتاب کرد.....
247 صفحه مانده برای خواندن در این فرصت اندک....
سحر در راه است....
واژه پشت واژه ، سطر به سطر می خوانم ، ولی در سر من نمی گنجد که نمی گنجد.....
فصل های دشوار را نقداً قلم می گیرم و دل خوش می کنم به فصل های آسان....
ساعت 3:27 دقیقه است،پلک هایم سنگین شده اند....
چشمانم شکایت دارند که نه اجازه ی باریدن دارند و نه اجازه ی خوابیدن......
چه خنده دار است افکارم.....شب امتحان هم لحظه ای از یادت غافل نیستم......
سرم گیج می رود حتی از یاد آوری صفحات نخوانده......
عینک را از چشمان خسته و .... برمیدارم و لحظه ای سر را بر روی کتاب قطورم می گذارم......چشمانم را می بندم و تو را در کنار خود تصور می کنم.....گویی مژه گان مرطوبم در هم قفل شده اند.....حتی تصور با تو بودن هم زیبا و آرمش بخش است....
می دانم این امتحان را هم مثل باقی امتحانات دیگر باید در خواب بدهم...
چه شب هایی که بی خوابی مرا تا سحر همراهی کرد
امشب که می خواهم بیدار بمانم و هم کلام شوم با این کتاب های قطور و نا مفهوم ، خواب بعد از چندی آمده به سراغم....
قلمم بر روی کاغذ با بی میلی می لغزد و به واژه ها اجازه ی خود نمایی می دهد......
سکوت و سکوت......
چقدر دلتنگت هستم،قلم را از کاغذ برنداشته که قطره اشکی بازی گوش می سرد از روی گونه ام و مهر می کند نوشته ام را......
نفس به نفس به یادت هستم و طالب حضورت.....
چه غریبم من ، بدون تو در این لحظه ها که پر شتاب در حال گذرند......
گویی ذهنم زنگار بسته.......که هیچ چیز ، جز تو را نمی فهمد و در خود نمی گنجاند.....!
چه هوای دم کرده ای!
کتاب را پیش رو می گیرم و مصمم می شوم برای خواندن......به خود قول می دهم که این بار می خوانم.....
اما بعد از خواندن تنها چند سطر .....باز یادت و خاطراتت هجوم می آورند به افکارم.....به افکار آشفته و پریشانم....
چه فایده از خواندن این کتاب های حجیم و قطور.....!
چه فایده از دادن این امتحان های بیهوده...!
نمی دانم کجای زندگی موازنه ی وارسی به کارم خواهد آمد....؟؟؟
نمی دانم چه ضرورتی دارد دانستن سنتیک شیمیایی....؟!
هر چه بیشتر می خوانم کمتر می فهمم ...
نمی دانم این مطالب نامفهومند یا من کُند ذهن شده ام.....!
من که می دانم این ترم را مشروط خواهم شد.
چه سود از این خود آزاری و شب بیداری....؟
می خواهم امشب را در آغوش خاطرات تو آسوده بیارامم در بستر....
دیگر به امتحان نیاندیشم....
پس از چندی بدون کلونازپام شب را به صبح برسانم......
"سایه روشن"
پی نوشت :
درد دارد وقتی،
من
عاشقانه هایم را
مینویسم ...
دیگران
یاد
عشقشان می افتند...
اما تو
بی خیالی!
باز دلتنگت شدم و تمام قانون هایی را که برای خود وضع کرده بودم را به زیر پا گذاشتم ، قانون
هایی را که برای فراموشی تو وضع کرده بودم ...
هر گاه که دلتنگی تو به سراغم می آید همه چیز را فراموش می کنم حتی خاطرات آن روزهای
تلخ را ، جایش عشق نا ممکن تو در دلم جوانه می زند !
دلتنگی همانا و بهانه جوی های دل همانا ...
بیزارم از این از خود بی خود شدن ها ...
می دانم نمی خوانی ، می دانم جوابی جز آن سکوت همیشگی از تو نخواهم گرفت ولی باز
می نویسم از تو می نویسم از دلتنگی های گاه و بی گاه دل می نویسم ...
می نویسم و می نویسم در لابه لایش اشک های گرم و خوناب های دلم را جای می دهم ، تا
آن زمان که عشق تو از دلم بیرون برود یا عشق من در دل تو راه یابد ...
تا آن روز پی در پی خواهم نوشت ...
"سایه روشن"
پی نوشت :
درد دارد وقتی،
من
عاشقانه هایم را
مینویسم ...
دیگران
یاد
عشقشان می افتند...
اما تو
بی
خیالی!!!
یه سری اتفاقات افتاد که مجبور شدم
آپمو پاک کنم..
بغضی گلویم را گرفته
و نفس کشیدن را برایم زجر آور کرده
سایه شوم تنهایی بر سر من و دنیایم افتاده...
غم تنهایی هر لحظه را به بلندای یک قرن می کشاند...
همه ی این ها قابل تحملند
اما جای خالییت...
هیچ واژه ای را نمی یابم که توان توصیف غم جای خالیت را داشته باشد...
جای خالییت؛
در این تنهایی و غربت شده شکنجه ای مزمن برای من...
برای من که حال شده ام یک روح سرکش...
منی که برای نفس کشیدن هم محتاج حضور تو بودم...!
خودت بگو:
چگونه نبودت را تحمل کنم...؟
"سایه روشن"
![]()
"امشب ، شب لیله الرغایب ، شب آرزوهاست"
التماس دعا
................................
پی نوشت :
درد دارد وقتی،
من
عاشقانه هایم را
مینویسم ...
دیگران
یاد
عشقشان می افتند...
اما تو
بی
خیالی!!!
در زندانم
اسیرم
اسیر خاطرات گذشته
دست و پا در بند و ...
و همه ی وجودم در قل و زنجیر ...
نه ز خورشید خبریست و نه ز مهتاب ...
رنگ آسمان
بوی معطر باران
همه را برده ز خاطرم ، غربت این شکنجه
گاه ...
مرگ در کمین نشسته و من در انتظار آن ...
امید و آرزویی برایم نمانده
دل تنگم را مرهم تنها خاک گور ست و بس.
"سایه روشن"
.................................
پی نوشت :
درد دارد وقتی،
من
عاشقانه هایم را
مینویسم ...
دیگران
یاد
عشقشان می افتند...
اما تو
بی
خیالی!!!
گاه همین لبخندی ست که پشت لب هایمان می پلاسد و از دیگران دریغ می شود
گاه همین نگاه پر مهری ست که خشم آلودش میکنیم
تا دیگران بگویند :«عجب آدم جدی ست...»
زندگی چیست؟
گاه همین اشکی ست که در بدو تولد می خشکد
گاه همین گرمی صداست؛ که آن را زیر بلند شدن صدا می کشیم ...
زندگی چیست؟
گاه همین آغوش ساده است ، که آن را بروی عزیزانمان می بندیم
گاه همین سکوت است ، تا ما بیاموزیم که بودن تنها در فریاد نیست...
زندگی چیست؟
گاه همین تنهایی ست که از آن گریزانیم
گاه همین بی وفای هاست ، که از آن نالانیم...
زندگی چیست؟
زندگی گاه همین سیب سرخ است
که آن را پوست می کنیم و بین دو دیدار تقسیم می کنیم ...
زندگی همین اشک ها و لبخند هاست
زندگی همان تعبیر عاشقانه ی اتفاقات ساده است....
"سایه روشن"
بعدا نوشت :
آهنگ وبمو عوض کردم
امروز خیلی دلم گرفته این آهنگ به حال و هوای امروز دلم میخوره ..
این آهنگو خیلی دوست دارم چون خیلی آرومم می کنه و مرهم میشه رو دل شکستم ..
وای خدا جون چه بارون قشنگی داره میاد ، هوا هوای دوچرخه سواریه ..
چقدر دلم برات تنگ شده ..
بغلم کن ؛ بذار روزهای تلخ گذشته رو فراموش کنم . دستای سردمو تو دستای گرمت بگیر . بذار باورم شه خواب نیستم . اسمم رو صدا بزن ، دلم برای صدات تنگ شده ...
بغلم کن ؛ بذار یادم بره چقد دلم شکسته . رو شونه هام دست بکش . بذار فراموش کنم چقد تنهام ...
بغلم کن ؛ می خوام از نفسات ، نفس بگیرم . اشکامو با دستای مهربونت پاک کن . بذار باورم شه تو هستی کنارم ...
تو چشمای خستم نگاه کن ، می خوام تو چشمای تو بخوابم ، می خوام تو چشمای تو واسه همیشه بخوابم ...
تو چشمام نگاه کن ؛
می خوام تو چشمای اهوراییت آروم جون بدمو بمیرم ...
"سایه روشن"

این روزها از هر چیز خسته می شوم
به تو می اندیشم
به تویی که می دانم ، هیچ گاه هیچ گاه مال من نمی شوی ....
به تو می اندیشم ؛
تمام غم هایم ، مانند برف آب می شوند ...
به تو می اندیشم ؛
چشم هایم پر از اشک می شوند
ورد زبانم می شود ؛ گل ارکیده ...
شاخه ای تکیده ...
به تو می اندیشم ؛
به تویی که که عشق محال منی ...
به تو می اندیشم ؛
به تویی که گل ارکیده ی منی ...
"سایه روشن"
تنها منم
و سایه ی من
گاهی پیش پا و گاهی پشت پا
می رویم هر جا غیر از اینجا
نه آسمان حال مرا می فهمد
و نه زمین
همه بیگانه ان با من و احساس من
غریب افتاده ایم اینجا
دلم به تنگ آمده
از این همه کینه و غرور
تنها همدمم شده ؛
همین سایه
عجیب همه چیزمان شبیه هم ست ...!
حرف هایمان ، دلتنگی هایمان ، غم هایمان همه شبیه ان به هم ...!
در این دنیای وانفسا
تنها منم و سایه ی من ...
"سایه روشن"
................................................................................................................................
یه سر به ادامه ی مطلب بزنین سه تا عکس ناز از یه نفس کوچولو گذاشتم.
رمز هم شماره پلاک وبلاگمه.
ببین سایه های تنهایی من تا به کجا کشیده شده
که دلم این چنین بی تاب شده
دنیایت برای من و دل شکسته ام تنگ شده
از زمین و زمانه ات از همه خسته شده ام
زمینت زیادی بوی انسان و پول گرفته ...
دنیایت برای منی که همیشه سر به هوا بوده ام جای پر دردی ست ...!
منی که شب های ابری هم از آسمانت چشم بر نمی داشتم دیدن این روز های زمین یک شکنجه ست ...
زمینت برای من و دل شکسته و تنهایم زیادی بوی غربت میدهد و غریب ست
در زمین که مثل کولی ها همیشه خانه بدوش بوده ام
خدایا تازه ساخت نمی خواهم
آسمان کلنگی ات قد من و دل تنهایم چند ...؟!؟
"سایه روشن"
چه برفی ، چه سرمایی
هوا ، هوای دل من ست گویی ...
چتر به دست
یکه و تنها
در غربت قندیل بسته ی کوچه ها ، به تو می اندیشم
چقدر دلتنگت شده ام
دلتنگ گرمای دستانت
گویی قلبم سریده در دست راستم ، از وقتی که دستم را گرفتی
باورت می شود گویی دستم می تپد
شاید او هم به زبان خود تو را می خواند ...
"سایه روشن"
می دونم دلت گرفته
بغض تو گلوت نشسته
ولی از لج روزگار هم که شده؛
پاشو برقص....
با دل تنگ برقص
با چشای خیس و گریون برقص
با بغض برقص
با عقده های کهنه و تار عنکبوت بسته ی دلت برقص
به خاطر آرزو های کوچیک ولی محالت برقص
نذار روزگار تو رو بشکنه
برقص.....
می دونم یه بی وفا دلت رو شکسته
می دونم خیانت چه دردیه...!
همه چیز رو از سرخی چشات می خونم
از بغض ترک برداشته ی صدات حس می کنم
برقص...
بذار بگن دیوونه ست
دیوونه شو کی به کیه...!؟
برقص...
با دل تنگت برقص
با چشای قرمز و بی خوابت برقص
زیر بارون برقص
تنهایی برقص.....با تنهائیت برقص...
نذار غم و غصه ها حریفت شن برقص...
دنیا دو روزه ....
برقص....
با تمام غم و غصه هات برقص....
"سایه روشن"