welcome

بازي كردن با آروين

آروين عشق اين رو داره كه باهاش قايم باشك بازي كنيم كه قديما بهش ميگفتيم قايم موشك كه بگرده ما رو پيدا كنه يا اينكه دالي بازي كنيم خلاصه بهتون بگم از وقتي من و بابا محمدرضا مياييم با آروين برنامه داريم تا موقع خواب كه با التماس بايد بخوابه

خيلي خوشگل ميگه شير بچه ها به محض اينكه شيشه شيرش رو مي بينه ميگه شي شي بعد انگار كه نوارش گير كرده باشه ها ساكت نميشه همش مي گه شي شي تا بهش ميگم برو متكا بزار بعد بدو بدو ميره براي خودش يه بالش ميزاره زمين تا من شيرش رو براش آماده كنم از آنجاييكه بايد تكون زياد بهش بدم بهش ميگم تكون بده اونم دستش رو تكون مي ده تا شير رو بزارم دهنش تازه با جيغ به باباش هم مي فهمونه كه تو هم بايد دستت رو تكون بدي يعني پروژه ساخت يك شير خشك سه نفري بايد دست تكون بديم تا شير آروين هم بخوره بره تو دهنش خيلي هم خوشگل شير ميخوره ديگه ساكت ميشه تا تموم شه بمحض اينكه تمام شد به زور ميگه بيا شيشه رو از دستم بگير تا من بلند شدم هرچي ميگم خوب بزارش زمين قبول نميكنه كه نميكنه بايد از دستش بگيري بعد مثل فرفره بلند ميشه از جاش به شيطنت

حرفهاي جديد آروين

بچه ها كاش ميشد صداش رو ضبط مي كردم مي شنيديد صداشو .خاله هاش ميگن اينقدر اين پسر ناز داره كه قرار بوده دختر بشه مي دونه اگه ناز كنه طرفداراش زياد ميشن همه حرفهاش رو با ناز ميزنه

مثلا بهش مي گيم بابا بگو با ناز و عشوه ميگه بابايي جان جون با ناز تصور كنيد نه عادي

كلمه هايي كه بلده رو فكر كنم قبلا گفتم ولي الان تقريبا هر كلمه اي رو بهش بگيم تكرار ميكنه هرچند گفتنش رو بلد نباشه آهنگش رو ميزنه

بهش ميگم ماماني منير چطوريه شكمش رو مياره جلو راه ميره بهش ميگيم بابا كمال چطوريه دستاش رو ميزاره پشت كمرش راه ميره با تفكر

به محض اينكه تلويزيون آهنگ ميزنه شروع  ميكنه به رقص بچه ها نه اينكه خودش رو الكي تكون بده پاهاش رو مياره بالا دستاش هم قشنك حركت ميده مي دونه ما خوشمون مياد درست مياد جلوي ما بهش كه مي خنديم خودش رو مي اندازه زمين به در و ديوار ميزنه خلاصه خيلي بانمك شده

فروشگاه بردن  آقا آروين

برديمش فروشگاه هر كي راه مي رفت آروين رو مي ديد يكي ميگفت شبيه كارتوناست يكي ميگفت واي جقدر فرفرياش نازن يكي مي گفت چه بامزس يكي ميگفت چه وروچكيه خلاصه وقتي كلا بيرون ميبريمش همه راجع به آروين نظر ميدن آشنا و غريبه تازه تو ماشين هم كه نشستيم با ماشينهاي اطراف توي ترافيك ارتباط برقرار ميكنه من احساس ميكنم بيشتر بخاطر فرفري بودنشه ولي باباش ميگه بخاطر روابط عمومي خوبشه البته با خانمها متاسفانه

چون تمام آقايون رو مثل دكتر مي بينه متاسفانه از بس پيش ماماني منير مادربزرگش بزرگ شده و مامانيش همش تو مجلس زنونه بوده با خانمها خوب ارتباط بر قرار ميكنه تازه بدون اينكه كسي جيزي بگه دستش رو دراز ميكنه كه بره بغلشون وقتي هم ميره بغلشون بوسشون هم ميكنه ولي خدا نكنه يه آقايي بهش چشمك بزنه دور از جونش خودكشي ميكنه رفتيم براش كفش بخريم طرف بنده خدا لباس سفيد پوشيده بود بياييد ببينيد چه گريه اي ميكرد آروين فكر ميكرد آقا دكتره طوري كه آدم و عالم تو فروشگاه رد ميشدن نگاه ميكردن ببينن آيا كتك خورده هر گي يه چيز ميكفت اينم ماجراهاي ما براي خريد آقا آروين

مو فرفري

سلام بجه ها بعد از كلي تاخير و گذشت زمان اومدم پيشتون مدتيه سرم خيلي شلوغه سر كار و از طرفي خونه اين پسرك شيطون نمي ذاره دست به كامپيوتر بزنم

جاي همگي خالي كه ببينيد اين گل پسر چقدر شيرين شده بچه ها

خاله ها و دايي اش بهش ميگن كله فر آخه پسرم خيلي فرفري شده فرفري كه بود ولي الان موهاش بلند شده اولا كسي جرات نداره كوتاهش كنه دوما بابا محمدرضا ميگه بايد حتما ببرمش عكاسي عكس بندازم بعد موهاش رو كوتاه كنيم كه متاسفانه فرصت اصلا نميشه

 

یاد گیری اعضای بدن

 آروین قبلا فقط بلد بود گوش و چشم و مو فرفریهاش رو نشون بده الان دیگه یاد گرفته دهان و دندان و زبون رو هم نشون بده خیلی بانمک نشون میده

تو بازیهاش مثلا ما گرگ میشیم اون باید فرار کنه ما بگیریمش وقتی میبینه خیلی گیر افتاده داد میزنه بابا جان مامان جان که یکی نجاتش بده خیلی خیلی ناز شده بجه ها کاش فرصت کنم عکسهاش رو براتون بزارم

پیدا کردن اجناس برای آقا آروین

 دائم تمام وسایل رو می اندازه زیر مبل بالای تاج تخت زیز میز و دائم از ما با آهنگ صداش میگه ع ع میکنه که برام بیاریتش به طوریکه گاهی مجبور میشیم یه چراغ قوه بیندازیم تا زیر مبل رو ببینیم تا وسیله ای که میخواد رو پیدا کنیم

تازهگیها هم دو تا در قابلمه چه شیشه ای چه معمولی رو میگیره دستش بهم میکوبونه مثل اینکه داره تو عزاداری عاشورا سنج میزنه

یه جای مخفی تو خونه داشتیم اونم پشت مبل چسبیده به بوفه و جلوش هم که میز گذاشته بودم داخل آن تلفن بیسیم را گذاشته بودم که متاسفانه اونم کشف شد چطوری؟ از اونجائیکه جدیدا از روی زمین راه نمیره فقط رو آسمونه یعنی روی مبل و میز راه میره اونجا هم یافت شد دائم توی اون سوراخ موشه جریانات آقا آروین حالا حالاها ادامه داره با اون موهای فرفریش

آروین با دخترخاله اش ملینا

 

شب یلدا بود که خیلی آروین شیطونی کرد و جدی دیگه خسته شده بود بطوریکه حاضر شده بود سر پای ملینا بخوابه اونم کی آقا آروین راستی ببخشید من خیلی دیر مطالب رو میذارم چون واقعا وقت نمیکنم

اینجا هم که آقا آروین پاش رو کرده تو یه کفش که باید لباس بابا محمدرضا رو بپوشم

اروین با اسباب بازی کودکی دوست مامان فائزه

یک روز آروین با مامان فائزه رفت خونه دوستش بخاطر اینکه سرگرم بشه و حوصله اش سر نره دوست مامانی اسباب بازی دوران کودکی خودش رو هدیه داد به آقا آروین اون هدیه خیلی عزیزه خیلی باارزشه درسته قدیمیه ولی باارزشه اونجا با دست میزدیم بالای اسباب بازی داخلش چند تا اسب بود می چرخیدن خوشم می اومد یکبار اشتباهی با پا زدم روش چرخید دیگه آروم دائم با پا میره روش آخر از دستش برش داشتم تا یادش بره دوباره بدم دستش. 

آروین دنبال هاپو

پسرم صبح زود طبق معمول آماده شد که بره خونه مامانی منیر بمونه تا مامان فائزه بره سر کار بین راه دو تا هاپو دید ذوق زده شده بود بچه ها تند تند شروع کرده بود می گفت هاپو هاپوجان هاپویایی نمیدونم چرا آخر هر کلمه ایی اضافه میکنه بابایی هاپویایی جوجویایی خیلی بانمک بود حالا که دم در تحویل مامان منیر دادمش به عشق هاپو نمیخواست بره اونجا که دیگه مامانی منیر گفت ببرمت پیش هاپو که از من جداشد هر چی پسرم بزرگتر میشه خیلی شیرین تر میشه و جدایی ازش خیلی سخته دیگه

کلمه های جدید آروین

 یاد گرفته اسم میوه ها رو میگه مثل سیب و انار اینقدر هم بجه ها با ناز میگه حیف که نمیشه اینجا صدا گذاشت اینقدر خوشگل میگه انار که نگو

تازه هر وقت جاش رو عوض میکنیم پوشاکش رو می ذارم کنارم تا عوضش کنم بعد بیاندازمش تو دستشویی اینقدر میگه ایی ایی تا آبروت رو ببره دائم میگه ایی ایی بابام جام باشه بذار شلوارت رو بپوشم بعد هم برش میدارم

جدیدا هم یاد گرفته میگه یک دو سه بعد عدد سه رو اینقدر طولانی و کشیده میگه که مجبور بشی باهاش تکرار کنی خیلی با نمک میگه سسسسسسسسسسسسسه

جیغ کشیدن آقا آروین

پسرم شیطونک خیلی جیغ میکشه هرچیزی رو که میخواد بدست نمیاره جیغ میکشه مثلا جدیدا عادت کرده که باید اسباب بازیش قاشق هرچیزی که فکرش رو کنید گوشی موبایل باباش کنترل تلویزیون رو یا می اندازه پشت مبل یا زیر مبل بعد جیغ میکشه میگه بیایید درش بیارید وقتی هم که درش میاریم دوباره روز از نو روزی از نو می اندازه جیغ میکشه دوباره درش بیارید خلاصه بساطی داریم با این آقا آروین خان

یاد گرفتن کلمه من

جدیدا بابا محمدرضا میگه خوشگل بابا کیه کیه آروین میگه من من

عسل بابا کیه کیه آروین میگه من من

نفس بابا کیه کیه آروین میگه من من

جیگر بابا کیه کیه آروین میگه من من

عشق بابا بعد مامانت کیه کیه آروین میگه من من بعدش هم جیغ بنفش میکشه که مامان جون هم باید بگه تا من بگم من من

بابا محمدرضا خیلی زرنگه چون میدونه اگه نگه بعد مامانت . مامان فائزه عصبانی میشه میگه حالا دیگه عشقت آروینه دیگه هان!!!!!!!!

 

آروين دنبال جوجو و ببيي

 آروين رو برديم تو يه روستايي نزديك شوشتر جاي همتون خالي بود پره گوسفند و سگ و مرغ و خروس آروين داشت ذوق زده ميشد تا سگ رو ميديد صداي سگ رو در ميآورد بدو بدو به سمتشون هاپو هاپويي هاپوجان هاها ها صدا در مياورد بعد مرغ و خروس كه ميديد جو جو جو جو دائم تكرار ميكرد ذوق ميكرد نميذاشت باباش بنشينه دو دقيقه ميگفت دائم بريم پيششون چند تا هم عكس انداختيم كلي هم پيش ب بيي ها ذوق ميكرد. حتما اگه تونستم عكسش رو ميذارم براتون- بابا محمدرضا نه اينكه نون براي سگها مي انداخت اونا هم ميخوردن دستش رو به حالت پرت كردن نون ميذاشت ولي پرت نميكرد آروين هم ياد گرفته بود يه نون گرفته بود دستش دائم دستش رو ميبرد جلو مي آورد عقب حاضر نبود نون رو بهشون بده خيلي بانمك بود  خيلي خوشحالم كه پسرم دوست داره با حيوانات ارتباط برقرار كنه نه مثل مامانش ترسو باشه آخه من ميرم تو ماشين ميشينم پنجره ها رو هم بالا ميكشم كه نكنه حيواني سمتم بياد. چون توي ماشين آب ريخته بود بابا محمدرضا در و پنجره ماشين رو باز گذاشته بود منم كه نميدونستم از ترس هاپو و جوجو پريدم تو ماشين و در رو بستم غافل از اينكه مگسها حمله كرده بودند تو ماشين فقط جيغ ميكشيدم باور نميكنيد انگار تمام مگسهاي دنيا تو ي ماشين بودند همه مي خنديدند به من فقط خدايا چيكار كنم چهار تا سگ رو تحمل كنم يا لونه مگسها رو پدرم صلواتي شد.فقط غر ميزدم چرا در ماشين رو باز كذاشتي ..

آروین و رفتن به شوشتر از سوم دی تا شش دی ماه

آروین رو از روز دوشنبه بردیمش شوشتر که ظهر تقریبا بود که رسیدیم و شیرین زبونیهاش رو شروع کرد تا وارد شدیم عمه هاش پریدن بغلش کردن و شروع کردن باهاش حرف زدن پسرم هم میگفت بابایی بابایی جان مامایی به مامانی جدیدا میگه مامایی جا این منظورش مامان جانه منتها از اونجایی که به تمام حرفهاش یی اضافه میکنه . بعد بچه ها يه چيزي رو قايم ميكنه تو يقه اش بعد كف دستاش رو به آسمون ميگه كو كو خودش بلافاصله ميگه نيست نيست بعد كه از يقه اش درش مياره ميگه ايناش خيلي با نمك دستش رو نگه ميداره. 

جديدا هم گير داده به فرش كوچولو ها كه معمولا دم در ورودي اتاق ها ميذارن گير داده اونا رو بلند ميكنه ميبره جابجا ميكنه دائم در حال حركت اوناست . يكي ميگه آروين فرش فروش ميشه يكي ميگه چون با سيم و شارژر بازي ميكنه ميگن مهندس برق ميشه مثل خاندان باباش خلاصه آروين حالاحالا ها معلوم نيست چه شغلي پيدا كنه در آينده الان كه فعلا درگيريم باهاش 

شناخت حيوانات

پسرم ديگه خيلي شيرين شده صداش رو نازك ميكنه ميگه بابا جان يا مامان جان ولي وقتي يه چيزي بخواد با قلدري ميگه بابا جان مامان ديگه من اونموقع مامان جان نيستم دائم تو خونه ميگه آمان اسم پسرخاله اش آرمانه يا ميگه عمو اصلا عمو نداره جوجو  هاپو  گوبه

باباش عكس از اينترنت گرفته عكس- عكسهاي سگ و گربه و كبوتر روي اون حساب همش مي بينه ميگه جوجو جان يا  ميگه هاپو كو؟  يا ميگه گوبه گوبه به گربه ميگه گوبه

خيلي هم با ناز حرف ميزنه

17/9/92 روزی که آروین گفت مامان . مامان جان

 امروز بعدازظهر کلی بابا بابا جان کرد منم حسود دلم میخواست بهم بگه مامان که هیچوقت نمیگفت خلاصه پسرم بی دلیل رو به من کرد و گفت مامان مامان مامان جان وای نمیدونید انگار به من دنیا رو دادن خیلی خیلی شیرین بود تازه اومد یه بوس پر از احساس با صدا ازم کرد اینقدر ذوق زده شده بودیم که زنگ زدیم خوزستان به مامانیش هم خبر دادیم تند تند انگار که نوارش گیر کرده بود تند تند میگفت مامان مامان حس خیلی خیلی قشنگی بود کاش همتون یه روزی درک کیند این حس قشنگ رو

آروین در محل کار مامانش

به محض وارد شدن گوشی رو برداشت گفت الو بابایی


بعد از اون هم کلید روی کشوی میزم دید دست بردار نبود خودکار که نگید دیگه همه چیز رو مثل خونه از جلو دستش قایم میکردم

پسرم شده مثل کارمندا

آروین هم طفلکی مثل یه کارمند صبح زود از خواب بیدار میشه به عشق جوجو همش میگه جو جو آ جو جو جون باید آماده بشه بره خونه مامانی منیر که مامانش بره سر کار اینم عکس برای صبح زوده که دارم میبرمش خونه مامان جونش

البته اینجا در رفته که کلاه سرش نکنم ولی حریف مامانیش نشد. مجبوری کلاه سرش کردم


پرسه خواب آقا آروین

بچه ها نمی تونید تصور کنید وقتی آروین می خواد بخوابه چقدر بند و بساط باید دور و برش بزاریم که یک زمانی کار دست خودش نده آخه در خواب همش در حال حرکته در واقع توی خواب کشتی میگیره اینه که باید کلی چیز دورش بزاریم که سرش بجایی نخوره


خنده های طولانی آقا آروین برای بابا محمدرضا


عکس آقا آروین با دایی مهربونش

آروین جدیدا به همه چی میگه جون جون میگه دایی جون جون بابایی جون جون تازه گیها یاد گرفته میگه فازه جون

اینم عکس دایی روح الله با آقا آروین


مروری بر گذشته 2

 اینجا هفت ماهه بود که به زور متکا نشوندیمش اصلا بلند نبود بشینه


اینجا هشت ماهه بود  ولی تو آتلیه باز بلد نبود بشینه باباش از پشت نگهش داشت که خیلی هم تعجب زده بود از دوربینهای مختلف

اینجا هم هشت ماه و یکهفته اش است که از تعجب درآمده و بلده بشینه

مروری بر گذشته

 بچه ها وقتی که به گذشته آروین نگاه میکنم باورم نمیشه که این همون پسر کوچولوی منه که الان داره کنارم قد میکشه و باهام حرف میزنه همونی که میگفتم کی چهاردست و پا میره کی راه میره کی حرف میزنه الان دائم میگه بابا جان باور کردنش خیلی سخته این عمر ماست که میگذره

عمر گران میگذرد خواهی نخواهی   سعی بر آن کن نرود رو به تباهی

بدنیا اومدن آروین در بیمارستان


آروین در شش ماهگی


آروین در نه ماهگی


 پسرم ماشالله خوب داری بزرگ میشی و باعث سرافرازی پدر و مادرت میشی همیشه خنده هات تو خونمون باشه که منو و بابایی جون بگیریم  با خنده هات تمام زندگیمون رو همیشه زیبا کن و هیچوقت مریض نباشی الهی

مریضی آقا آروین و کلمه های خوشگلی که میگه

  بجه ها طفلکی آروین خیلی مریضیش طولانی شد آخه دندان که درآورد بعدش مصادف شد با سرماخوردگیش این شد که بچم همش دارو میخوره و عذاب می کشه با لوسی تمام هم یاد گرفته میگه بابا بابایی بابا جان تا باباش جوابش رو بده خیلی خوشگل میگه بابا بابایی باباجان تازه این بابا جان رو یاد گرفته ولی سه تاش رو باهم میگه بعد میگه جوجو جوجویی جوجو جان آخه ما کلی جوجو داریم تو حیاطمون که بهشون غذا میدیم کلی ذوق میکنه وقتی میبینشون

حساب بردن آروین از وسائل برقی

 آروین از بچگی اینطوری بود که هر وقت وسائل برقی روشن میشد جیغ میکشید از زمانی که پای راه رفتن پیدا کرد بلافاصله بدو بدو هر جا که باشه خودش رو میرسونه میاد با جیغش میگه باید خاموشش کنی ولی معمولا بجه ها در میرن یه جای دیگه برعکس آروین میاد میچسبه بهت تا خاموش کنی از جمله جارو برقی . جارو شارژی . آبمیوه گیری کلا چیزهایی که صدا دار باشن باید زود خاموش بشن ولی راجع به سشوار بچه که بود با جیغش میگفت خاموشش کن ولی الان میگه باید روشن باشه و سیمش رو بلند کنی بیا به سمت من بادش به من بخوره من فرار کنم دستش رو میاره جلو که باد گرمش بهش بخوره به محض اینکه خاموش میشه جیغ میزنه

منم میگم بابا از دست تو چیکار کنم یه بار میگی روشن باشی یکبار میگی خاموش باشه

ماکروفر اصلا صدا داره بچه ها لامپ داخلش که روشن باشه دور از جون خودکشی میکنه چرخشش رو نگاه میکنه تا زمانی که کارش تمام نشده نگاهش رو ازش بر نمیداره تا خاموش بشه همون لحظه هم باید توی بغلت روبروی ماکروفر باشه

هرچی باباش میگه ضرر داره منم میگم چیکار کنم پسرته دیگه باید وایسه به نگاه کردن تا تمام بشه

خلاصه بچه ها با این آقا آروین جریانات داریم ما

رفتن به خونه خاله ندا و دیدن هلما خانم

 امروز با خاله سمی و مامانی منیر و آقا آروین و ملینا دخترخاله آروین رفتیم دیدن هلما دخترخاله کوچیکه در واقع کوچیک خاندان حسینی ها که کادوی بدنیا اومدنش رو بدیم بهش براش آقا آروین یه سکه یک گرمی خریده بود بهش هدیه داد میرفت ننوی هلما رو همچین تکان میداد هلما خانم هم فکر میکرد زلزله اومده میزد زیر گریه واقعیتش خیلی دلمون میخواست از دوتاییشون عکس بیاندازیم ولی جرات نداشتیم چون یک ثانیه نمیشه آروین رو کنار یه بچه گذاشت سه سوت حالش رو جا میاره براتون بگم خونه خاله ندا چیکار کرد:

خاله ندا چایی آورد آروین هم به سمتش با دهانش صدا در میاورد اوف اوف میکرد ولی با پرو گری تمام دستش رو اونم نه کف دست یا انگشتاش رو روی دستش رو به لیوان میزد و اوف اوف میکرد خاله هاش گفتند بذار یکبار دستش رو بزنه ببین چی میشه دیگه دست نمیزنه من گفتم پسر منه ها اون به داغ بودن کاری نداره دوباره دست میزنه یه دستش رو زد دید داغه اوف اوف کرد بعد این یکی دستش رو اورد دست بردار نبود که اینقدر بهش خندیدیم که روش کم نمیشد کسی باورش نمیشد من میگفتم اینطوریه تا دیدن باور کردن طوری که خاله ها بلند شدن ازش فیلم گرفتند و با وایبر و واتزآپ برای همه میفرستادن

یه کار دیگه که خونه خاله ندا کرد این بود که از جارو شارژی همه خونه ها میترسه بغیر از خونه خودمان- خونه خودمان قبلا میترسید ولی الان نه این شد که بخاطر اینکه دست به دکوریهای خونه خاله نزنه جارو شارژی رو میذاشتیم سمت چیزهایی که میخواست بره عقب عقب میرفت  تو پست بعدی توضیح میدم براتون


ماجرای دندان درآوردن  دندان نهم آروین

بچه آروین چهار تا دندان بالا داشت چهار تا دندان پایین نگو یه دندان دیگه هم ته دهانش درآورده باور نمیکنید خیلی حال بچم بد بود هم اون آب شد هم من کلی وزن کم کردم طفلکی پاهاش سوخته بود شدید تا می آمدم پماد بزنم گریه زاری بطوری که باباش باید دستش رو میگرفت که دست نزنه به پماد من میزدم به پاهاش خیلی دلم میسوخت وقتی می شستیمش اون گریه میکرد من گریه میکردم خیلی غصه میخوردم پسرم اصلا هیچ غذایی نمیخورد مثل دوران نوزادیش فقط شیر اونم به دفعات خیلی خیلی کم داشتم کم کم دیونه میشدم که دکتر میگفت هیچیش نیست چون خیلی هم سرفه داشت دکتر گفت بخاطر آب دهنش است خلاصه این مرحله از زندگی که بچه ها دندان در میاورند خیلی خیلی سخته  ولی خدارو شکر الان بهتره یه کم سرفه داره ها ولی خوب حالا خود مامانیش مریض شده از بس دعا کردم قربونت برم دردات به جون خودم نبینم گریه کنی ها نبینم سرفه کنی ها تمام ناراحتیهات واسه خودم زبون نداری بگی چی میخوای چیکار کنم دلم براش میسوزه تا خدا دعای یک مادر رو برآورده کرد آروین خدارو شکر بهتره مامانیش مریض شده ( مامان فائزه)

حرفها و شیطونیهای جدید آقا آروین

دایی رو درست میگه             زندایی رو میگه دندایی

 عمه رو میگه : عم               هرچی بهش میگم عمه که آسون تر از زنداییه قبول نمکنه دائم میگه دندایی

وقتی میخواد دالی بازی هم بکنه یه متکا میگیره دستش پشتش قایم میشه میاد بیرون میگه دایی

بابایی میگه در همه شرایطی میگه بابایی از خواب بیدار میشه میخواد وارد یه اتاق دیگه بشه دائم میگه بابایی هرکاریش میکنم مامانی نمیگه

میگه آب . چایی. جوجو    به محض اینکه میخواد اذیت کنه بهش میگم آروین جوجو کو مثل فرقره از مبل بالا میره از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکنه میگه جوجو وقتی نباشه میگه نیست دوباره میاد به خرابکاریش برسه

بچه ها دائم هم تو خونه راه میره و میره سراغ قابلمه و ماهی تابه و اینطور چیزها اصلا با اسباب بازیهاش بازی نمیکنه مگه توپهاش اونم دائم میگه توپ کو

گاهی اوقات فکر میکنم پا درد میگیره اینقدر راه میره ولی پابه پای ما بیداره تا زمانی که برقها خاموش بشه همون موقع راحت میخوابه

راستی وقتی پتو میاریم میخوایم بندازیم زمین بلافاصله بدو بدو خودش رو هرجا که باشه میرسونه تا خودش رو بیاندازه روی پتوها به طوری که باباش وقتی میخواد یه پتو رو صاف کنه آروین نمیذاره میره یه پتوی دیگه میاره که آروین بره سمت پتو جدیده اون یکی رو صاف میکنه جفتمون میخندیم بهش میگم گولت زدیم اونم جیغ که باید منو رو تو پتو بلند کنید تاپ تاپم کنید

خلاصه براتون بگم از شیطونیهاش هرچی بگم کم گفتم هزارماشالله خیلی خیلی انرژی داره و هیچوقت خسته نمیشه

27 آبان 1392

 امروز از سر کار که برگشتم رفتم دنبال آروین که کلی بی قراری کرد زود بریم خونه میخوام جوجو ببینم دائم میگه جو جو - بچه ها آخه ما کلی یاکریم - کفتر چاهی اگه اشتباه ننوشته باشم کلی گنجشک توی حیاطمون داریم که بهشون غذا میدیم آروین هم عاشق اوناست خلاصه فوری اماده شد به سمت خونه


تا آروین اومد همه پرواز کردند رفتند آروین شروع کرد به گریه کردن که چرا اینا رفتن