welcome

خيلي خوشگل ميگه شير بچه ها به محض اينكه شيشه شيرش رو مي بينه ميگه شي شي بعد انگار كه نوارش گير كرده باشه ها ساكت نميشه همش مي گه شي شي تا بهش ميگم برو متكا بزار بعد بدو بدو ميره براي خودش يه بالش ميزاره زمين تا من شيرش رو براش آماده كنم از آنجاييكه بايد تكون زياد بهش بدم بهش ميگم تكون بده اونم دستش رو تكون مي ده تا شير رو بزارم دهنش تازه با جيغ به باباش هم مي فهمونه كه تو هم بايد دستت رو تكون بدي يعني پروژه ساخت يك شير خشك سه نفري بايد دست تكون بديم تا شير آروين هم بخوره بره تو دهنش خيلي هم خوشگل شير ميخوره ديگه ساكت ميشه تا تموم شه بمحض اينكه تمام شد به زور ميگه بيا شيشه رو از دستم بگير تا من بلند شدم هرچي ميگم خوب بزارش زمين قبول نميكنه كه نميكنه بايد از دستش بگيري بعد مثل فرفره بلند ميشه از جاش به شيطنت
مثلا بهش مي گيم بابا بگو با ناز و عشوه ميگه بابايي جان جون با ناز تصور كنيد نه عادي
كلمه هايي كه بلده رو فكر كنم قبلا گفتم ولي الان تقريبا هر كلمه اي رو بهش بگيم تكرار ميكنه هرچند گفتنش رو بلد نباشه آهنگش رو ميزنه
بهش ميگم ماماني منير چطوريه شكمش رو مياره جلو راه ميره بهش ميگيم بابا كمال چطوريه دستاش رو ميزاره پشت كمرش راه ميره با تفكر
به محض اينكه تلويزيون آهنگ ميزنه شروع ميكنه به رقص بچه ها نه اينكه خودش رو الكي تكون بده پاهاش رو مياره بالا دستاش هم قشنك حركت ميده مي دونه ما خوشمون مياد درست مياد جلوي ما بهش كه مي خنديم خودش رو مي اندازه زمين به در و ديوار ميزنه خلاصه خيلي بانمك شده
چون تمام آقايون رو مثل دكتر مي بينه متاسفانه از بس پيش ماماني منير مادربزرگش بزرگ شده و مامانيش همش تو مجلس زنونه بوده با خانمها خوب ارتباط بر قرار ميكنه تازه بدون اينكه كسي جيزي بگه دستش رو دراز ميكنه كه بره بغلشون وقتي هم ميره بغلشون بوسشون هم ميكنه ولي خدا نكنه يه آقايي بهش چشمك بزنه دور از جونش خودكشي ميكنه رفتيم براش كفش بخريم طرف بنده خدا لباس سفيد پوشيده بود بياييد ببينيد چه گريه اي ميكرد آروين فكر ميكرد آقا دكتره طوري كه آدم و عالم تو فروشگاه رد ميشدن نگاه ميكردن ببينن آيا كتك خورده هر گي يه چيز ميكفت اينم ماجراهاي ما براي خريد آقا آروين
جاي همگي خالي كه ببينيد اين گل پسر چقدر شيرين شده بچه ها
خاله ها و دايي اش بهش ميگن كله فر آخه پسرم خيلي فرفري شده فرفري كه بود ولي الان موهاش بلند شده اولا كسي جرات نداره كوتاهش كنه دوما بابا محمدرضا ميگه بايد حتما ببرمش عكاسي عكس بندازم بعد موهاش رو كوتاه كنيم كه متاسفانه فرصت اصلا نميشه
تو بازیهاش مثلا ما گرگ میشیم اون باید فرار کنه ما بگیریمش وقتی میبینه خیلی گیر افتاده داد میزنه بابا جان مامان جان که یکی نجاتش بده خیلی خیلی ناز شده بجه ها کاش فرصت کنم عکسهاش رو براتون بزارم
تازهگیها هم دو تا در قابلمه چه شیشه ای چه معمولی رو میگیره دستش بهم میکوبونه مثل اینکه داره تو عزاداری عاشورا سنج میزنه
یه جای مخفی تو خونه داشتیم اونم پشت مبل چسبیده به بوفه و جلوش هم که میز گذاشته بودم داخل آن تلفن بیسیم را گذاشته بودم که متاسفانه اونم کشف شد چطوری؟ از اونجائیکه جدیدا از روی زمین راه نمیره فقط رو آسمونه یعنی روی مبل و میز راه میره اونجا هم یافت شد دائم توی اون سوراخ موشه جریانات آقا آروین حالا حالاها ادامه داره با اون موهای فرفریش
شب یلدا بود که خیلی آروین شیطونی کرد و جدی دیگه خسته شده بود بطوریکه حاضر شده بود سر پای ملینا بخوابه اونم کی آقا آروین راستی ببخشید من خیلی دیر مطالب رو میذارم چون واقعا وقت نمیکنم
اینجا هم که آقا آروین پاش رو کرده تو یه کفش که باید لباس بابا محمدرضا رو بپوشم
تازه هر وقت جاش رو عوض میکنیم پوشاکش رو می ذارم کنارم تا عوضش کنم بعد بیاندازمش تو دستشویی اینقدر میگه ایی ایی تا آبروت رو ببره دائم میگه ایی ایی بابام جام باشه بذار شلوارت رو بپوشم بعد هم برش میدارم
جدیدا هم یاد گرفته میگه یک دو سه بعد عدد سه رو اینقدر طولانی و کشیده میگه که مجبور بشی باهاش تکرار کنی خیلی با نمک میگه سسسسسسسسسسسسسه
پسرم شیطونک خیلی جیغ میکشه هرچیزی رو که میخواد بدست نمیاره جیغ میکشه مثلا جدیدا عادت کرده که باید اسباب بازیش قاشق هرچیزی که فکرش رو کنید گوشی موبایل باباش کنترل تلویزیون رو یا می اندازه پشت مبل یا زیر مبل بعد جیغ میکشه میگه بیایید درش بیارید وقتی هم که درش میاریم دوباره روز از نو روزی از نو می اندازه جیغ میکشه دوباره درش بیارید خلاصه بساطی داریم با این آقا آروین خان
عسل بابا کیه کیه آروین میگه من من
نفس بابا کیه کیه آروین میگه من من
جیگر بابا کیه کیه آروین میگه من من
عشق بابا بعد مامانت کیه کیه آروین میگه من من بعدش هم جیغ بنفش میکشه که مامان جون هم باید بگه تا من بگم من من
بابا محمدرضا خیلی زرنگه چون میدونه اگه نگه بعد مامانت . مامان فائزه عصبانی میشه میگه حالا دیگه عشقت آروینه دیگه هان!!!!!!!!
آروين رو برديم تو يه روستايي نزديك شوشتر جاي همتون خالي بود پره گوسفند و سگ و مرغ و خروس آروين داشت ذوق زده ميشد تا سگ رو ميديد صداي سگ رو در ميآورد بدو بدو به سمتشون هاپو هاپويي هاپوجان هاها ها صدا در مياورد بعد مرغ و خروس كه ميديد جو جو جو جو دائم تكرار ميكرد ذوق ميكرد نميذاشت باباش بنشينه دو دقيقه ميگفت دائم بريم پيششون چند تا هم عكس انداختيم كلي هم پيش ب بيي ها ذوق ميكرد. حتما اگه تونستم عكسش رو ميذارم براتون- بابا محمدرضا نه اينكه نون براي سگها مي انداخت اونا هم ميخوردن دستش رو به حالت پرت كردن نون ميذاشت ولي پرت نميكرد آروين هم ياد گرفته بود يه نون گرفته بود دستش دائم دستش رو ميبرد جلو مي آورد عقب حاضر نبود نون رو بهشون بده خيلي بانمك بود
خيلي خوشحالم كه پسرم دوست داره با حيوانات ارتباط برقرار كنه نه مثل مامانش ترسو باشه آخه من ميرم تو ماشين ميشينم پنجره ها رو هم بالا ميكشم كه نكنه حيواني سمتم بياد. چون توي ماشين آب ريخته بود بابا محمدرضا در و پنجره ماشين رو باز گذاشته بود منم كه نميدونستم از ترس هاپو و جوجو پريدم تو ماشين و در رو بستم غافل از اينكه مگسها حمله كرده بودند تو ماشين فقط جيغ ميكشيدم باور نميكنيد انگار تمام مگسهاي دنيا تو ي ماشين بودند همه مي خنديدند به من فقط خدايا چيكار كنم چهار تا سگ رو تحمل كنم يا لونه مگسها رو پدرم صلواتي شد.![]()
![]()
فقط غر ميزدم چرا در ماشين رو باز كذاشتي ..
آروین رو از روز دوشنبه بردیمش شوشتر که ظهر تقریبا بود که رسیدیم و شیرین زبونیهاش رو شروع کرد تا وارد شدیم عمه هاش پریدن بغلش کردن و شروع کردن باهاش حرف زدن پسرم هم میگفت بابایی بابایی جان مامایی به مامانی جدیدا میگه مامایی جا این منظورش مامان جانه منتها از اونجایی که به تمام حرفهاش یی اضافه میکنه . بعد بچه ها يه چيزي رو قايم ميكنه تو يقه اش بعد كف دستاش رو به آسمون ميگه كو كو خودش بلافاصله ميگه نيست نيست بعد كه از يقه اش درش مياره ميگه ايناش خيلي با نمك دستش رو نگه ميداره.
جديدا هم گير داده به فرش كوچولو ها كه معمولا دم در ورودي اتاق ها ميذارن گير داده اونا رو بلند ميكنه ميبره جابجا ميكنه دائم در حال حركت اوناست . يكي ميگه آروين فرش فروش ميشه يكي ميگه چون با سيم و شارژر بازي ميكنه ميگن مهندس برق ميشه مثل خاندان باباش خلاصه آروين حالاحالا ها معلوم نيست چه شغلي پيدا كنه در آينده الان كه فعلا درگيريم باهاش
باباش عكس از اينترنت گرفته عكس- عكسهاي سگ و گربه و كبوتر روي اون حساب همش مي بينه ميگه جوجو جان يا ميگه هاپو كو؟ يا ميگه گوبه گوبه به گربه ميگه گوبه
خيلي هم با ناز حرف ميزنه ![]()
![]()
بعد از اون هم کلید روی کشوی میزم دید دست بردار نبود خودکار که نگید دیگه همه چیز رو مثل خونه از جلو دستش قایم میکردم
آروین هم طفلکی مثل یه کارمند صبح زود از خواب بیدار میشه به عشق جوجو همش میگه جو جو آ جو جو جون باید آماده بشه بره خونه مامانی منیر که مامانش بره سر کار اینم عکس برای صبح زوده که دارم میبرمش خونه مامان جونش
البته اینجا در رفته که کلاه سرش نکنم ولی حریف مامانیش نشد. مجبوری کلاه سرش کردم
آروین جدیدا به همه چی میگه جون جون میگه دایی جون جون بابایی جون جون تازه گیها یاد گرفته میگه فازه جون
اینم عکس دایی روح الله با آقا آروین
اینجا هشت ماهه بود ولی تو آتلیه باز بلد نبود بشینه باباش از پشت نگهش داشت که خیلی هم تعجب زده بود از دوربینهای مختلف
اینجا هم هشت ماه و یکهفته اش است که از تعجب درآمده و بلده بشینه
عمر گران میگذرد خواهی نخواهی سعی بر آن کن نرود رو به تباهی
بدنیا اومدن آروین در بیمارستان
آروین در شش ماهگی
آروین در نه ماهگی
منم میگم بابا از دست تو چیکار کنم یه بار میگی روشن باشی یکبار میگی خاموش باشه
ماکروفر اصلا صدا داره بچه ها لامپ داخلش که روشن باشه دور از جون خودکشی میکنه چرخشش رو نگاه میکنه تا زمانی که کارش تمام نشده نگاهش رو ازش بر نمیداره تا خاموش بشه همون لحظه هم باید توی بغلت روبروی ماکروفر باشه
هرچی باباش میگه ضرر داره منم میگم چیکار کنم پسرته دیگه باید وایسه به نگاه کردن تا تمام بشه
خلاصه بچه ها با این آقا آروین جریانات داریم ما
خاله ندا چایی آورد آروین هم به سمتش با دهانش صدا در میاورد اوف اوف میکرد ولی با پرو گری تمام دستش رو اونم نه کف دست یا انگشتاش رو روی دستش رو به لیوان میزد و اوف اوف میکرد خاله هاش گفتند بذار یکبار دستش رو بزنه ببین چی میشه دیگه دست نمیزنه من گفتم پسر منه ها اون به داغ بودن کاری نداره دوباره دست میزنه یه دستش رو زد دید داغه اوف اوف کرد بعد این یکی دستش رو اورد دست بردار نبود که اینقدر بهش خندیدیم که روش کم نمیشد کسی باورش نمیشد من میگفتم اینطوریه تا دیدن باور کردن طوری که خاله ها بلند شدن ازش فیلم گرفتند و با وایبر و واتزآپ برای همه میفرستادن
یه کار دیگه که خونه خاله ندا کرد این بود که از جارو شارژی همه خونه ها میترسه بغیر از خونه خودمان- خونه خودمان قبلا میترسید ولی الان نه این شد که بخاطر اینکه دست به دکوریهای خونه خاله نزنه جارو شارژی رو میذاشتیم سمت چیزهایی که میخواست بره عقب عقب میرفت تو پست بعدی توضیح میدم براتون
عمه رو میگه : عم هرچی بهش میگم عمه که آسون تر از زنداییه قبول نمکنه دائم میگه دندایی
وقتی میخواد دالی بازی هم بکنه یه متکا میگیره دستش پشتش قایم میشه میاد بیرون میگه دایی
بابایی میگه در همه شرایطی میگه بابایی از خواب بیدار میشه میخواد وارد یه اتاق دیگه بشه دائم میگه بابایی هرکاریش میکنم مامانی نمیگه
میگه آب . چایی. جوجو به محض اینکه میخواد اذیت کنه بهش میگم آروین جوجو کو مثل فرقره از مبل بالا میره از پشت پنجره بیرون رو نگاه میکنه میگه جوجو وقتی نباشه میگه نیست دوباره میاد به خرابکاریش برسه
بچه ها دائم هم تو خونه راه میره و میره سراغ قابلمه و ماهی تابه و اینطور چیزها اصلا با اسباب بازیهاش بازی نمیکنه مگه توپهاش اونم دائم میگه توپ کو
گاهی اوقات فکر میکنم پا درد میگیره اینقدر راه میره ولی پابه پای ما بیداره تا زمانی که برقها خاموش بشه همون موقع راحت میخوابه
راستی وقتی پتو میاریم میخوایم بندازیم زمین بلافاصله بدو بدو خودش رو هرجا که باشه میرسونه تا خودش رو بیاندازه روی پتوها به طوری که باباش وقتی میخواد یه پتو رو صاف کنه آروین نمیذاره میره یه پتوی دیگه میاره که آروین بره سمت پتو جدیده اون یکی رو صاف میکنه جفتمون میخندیم بهش میگم گولت زدیم اونم جیغ که باید منو رو تو پتو بلند کنید تاپ تاپم کنید
خلاصه براتون بگم از شیطونیهاش هرچی بگم کم گفتم هزارماشالله خیلی خیلی انرژی داره و هیچوقت خسته نمیشه
تا آروین اومد همه پرواز کردند رفتند آروین شروع کرد به گریه کردن که چرا اینا رفتن