سنجش عملکرد

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»

کلاغ ها گرچه سیاهند و اوازشان خوش نیست اما انقدر باوفایند که شاخه های خشک درختان را در فصل سرد زمستان تنها نمیگذارند...

تو بهترینی...

زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار

دیدم یه سایه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد

گفت:تنهایی

گفتم:آره

گفت:دوستات کوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!

گفتم:اشتباه کردم

گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی

گفتم:نه

گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟

گفتم:بودم

گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟

گفتم:بردم، همین الان بردم

گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی

گفتم:…..(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)

-سرمو انداختم پایین-گفتم:آره

گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش

گفتی:ببخشم؟

گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری

گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟

تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم

گفتم:فقط شرمندتم

گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟

گفتم:آخه تنهام

گفتی:پس من چی رفیق؟

من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت

من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن

اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو

من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،

همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی

اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم

دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم…

گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی

بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی

یک کلام،خدا تو بهترینی...

بازی در هواپیما

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت:…

بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.
برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ ( chat ) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید.

دکترشریعتی

تمام بدبختی های ادم مال این دو کلمه است یکی"داشتن" یکی"خواستن".

"داشتن" او را محافظه کار می کند."خواستن" او را ذلیل می کند و چاپلوس و متملق و ترسو.نداشتن و نخواستن هردو رویین تنش می کنند...

بسیار کمتر از انچه می دانیم می اندیشیم؛بسیار کمتر از انچه دوست داریم می دانیم و بسیار کمتر از انچه باید دوست داشته باشیم دوست داریم!

انسان به میزانی که به مرحله انسان بودن نزدیکتر می شود احساس تنهایی بیشتری می کند.

انسان با یک دست زندگیش را می سازد و با دست دیگر انرا ویران می کند.

دوستی یک حادثه است و جدایی یک قانون بیایید حادثه ساز قانون شکن باشیم.

انانی که بیشتر میفهمند بیشتر زجر می کشند و انانی که کمتر می فهمند بیشتر زجر میدهند خدایا می خواهم از زجر کشان باشم...

"من" و "خدا" و "عشق" این سه هرگز شکست نخواهند خورد.

انسان نطفه ای است میان دو بی نهایت؛بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته

اسمم را پدرم انتخاب کرد و نام خانوادگیم را جدم دیگر بس است راهم را خودم انتخاب می کنم!

در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است.تقیه درد زیباترین نمایش ایمان است.

سي ثانيه پاي صحبت برايان دايسون

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپ ها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالاخواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد می شوند. او در ادامه می گوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است. كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمی گردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمی گردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد...

به دنبال خدا نگرد

به دنبال خدا نگرد،خدا در بيابانهاي خالي از انسان نيست ، خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست به دنبالش نگرد؛ خدا در نگاه منتظر كسي است كه به دنبال خبري از توست ، خدا در قلبي است كه براي تو مي تپد ، خدا در لبخندي است كه با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد خدا آنجاست در جمع عزيزترين هايت خدا در دستي است كه به ياري مي گيري ، در قلبي است كه شاد مي كني ، در لبخندي است كه به لب مي نشاني خدا در بتكده و مسجد نيست ؛ گشتنت زمان را هدر مي دهد خدا در عطر خوش نان است‌، خدا در جشن و سروري است كه به پا مي كني خدا را در كوچه پس كوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جستجو مكن خدا آنجا نيست او جايي است كه همه شادند و جايي است كه قلب شكسته اي نمانده در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش ، در نگاه عاشقانه ي زني است به همسرش بايد از فرصت هاي كوتاه زندگي،جاودانگي را جست زندگي چالشي بزرگ است ، مخاطره اي عظيم ، فرصت يكه و يكتاي زندگي را نبايد صرف چيزهاي كم بها كرد چيزهاي اندك كه مرگ ، آنها را از ما مي گيرد زندگي را بايد صرف اموري كرد كه مرگ نمي تواند آنها را از ما بگيرد زندگي كاروانسرايي است كه شب هنگام در آن اطراق مي كنيم و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم فقط چيزهايي اهميت دارند ، چيزهايي كه وقت كوچما از خانه ي بدن، با ما همراه باشند ؛ همچون معرفت بر الله و به خود آيي دنيا چيزي نيست كه آن را واگذاريم دنيا چيزي است كه بايد آن را برداريم و با خود همراه كنيم سالكان حقيقي مي دانند كه همه ي آن زندگي باشكوه‌، هديه اي از طرف خداوند است و بهره ي خود را از دنيا فراموش نمي كنند كساني كه از دنيا روبرمي گردانند ، نگاهي تيره و يأس آلود دارند آنها دشمن زندگي و شادماني اند خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن رو برگردانيم سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد:آيا « زندگي » را « زندگي كرده اي »؟

عرفان نظر اهاری

یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود
منتظر...
ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چهاراه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد.
رفت...
پس چراغ راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های سبز کهکشان سبز شد.
او از این طرف... دعا از آن طرف
در میان راه
با هم آن دو روبرو شدند
دست تو ی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفتگو شدند
وای که چقدر حرف داشتند...
برف ها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هرکسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود....

آموخته ام که...

آموخته ام
که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم
که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد
که بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای پیر ترین فرد دنیاست
که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد
که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست اوست و قلبی است برای فهمیدن وی
که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی که از شما خواسته می شود،‌و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد
که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند،اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید...

گاندی

درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خدا میدانند!!!