یادم باشد !

یادم باشد 

حرفی نزنم که به کسی بر بخورد،

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد،

راهی نروم که بیراه باشد،

خطی ننویسم که کسی را آزار دهد،

یادم باشد روز و روزگار خوش است،

همه چیز زیبا و بر وفق مراد است ! …

و تنها دل ما دل نیست ! …

این زیبایی کلام ِ قیصر امین پور مرا به فکر وا میدارد !

در هر جمله ساعت ها حرف ناگفته پنهان است و در هر کلمه روزها تفکر !

یادم باشد ، همیشه و همه جا ، یادم باشد …

نگاهم را ، بیانم را ، نوشته هایم را ، کلامم را ، بی پروا جاری نسازم ، آن گوشه کنار ها ، دلی نلرزد از بابت ِ من !

خوشبختی ِ امروزم را مدیون ِ تک تک آدمهایی بدانم که در زندگی ام دیده ام ، تمامشان !

من و تو را کنار بگذارم ، فقط به ما بیندیشم !

از رقابت های تنگ و کوچک زندگی کنار بکشم و به سخاوت های بزرگش سلام کنم !

یادم باشد …

آنزمان خوشبختم و حس لذت و شادی را در زندگی جاری میکنم که با مردم ، و در کنار مردم  ، فرد مفید و خیر رسانی باشم !

یادم باشد …

مانند همین کودک دو سال و نُه ماهه پر هیاهو ، دنیا را باید پر از خنده سازم !

مانند همین نوپای تازه از راه رسیده ، بی پروا شادی کنم ، برقصم ، داد بزنم ، گریه کنم و در اوج گریه بلند بلند به ناگاه بخندم !

مانند همین فرشته پاک آفریده شده ، همیشه راست بگویم ، همیشه گناهم را به گردن بگیرم و از هیچ سرانجامی نترسم !


خدایا ، خودت که اینهمه پاکی و مهربانی و خوبی را هدیه داده ای، حفظش کن ، تغییرش مده ، انسان برگزیده اش گردان ، همان انسانی که به نامش سوگند خورده ای ، همان انسانی که برترینش خوانده ای !


و روز و روزگار خوش است ، همه چیز بر وفق مراد است !

ستاره !

بابای عاشق ، بابای مهربون ، مثل همیشه  ، هوس میکنه شما رو بزاره بالا رو گردنش ، رو شونه هاش !

هر دو ، عاشق این کار هستید . 


دانلود آهنگ جدید



ولی اینبار !

وقتی رفتی اون بالا ، گفتی :

مامان ، من ستاره شدم !!!!!!

ستاره شدی عزیز ِ دلم ؟

ستاره که بودی ، ستاره درخشان ِ زندگی ِ من و بابا !

چقدر خوشحالم که خودت رو اونقدر بالا در ردیف ستاره ها دیدی !

چقدر خوشحالم از قدرت تجسم ِ زیبات !

جقدر خوشحالم از داشتنت ستاره ِ آسمون ِ ما !

همیشه بخند نیکای مهربون و دوست داشتنی :)

این روزگار ِ پر شتاب !

چه بگویم از اینهمه ناگفته که روز به روز مرا از دیروزها عقب می اندازد !

دلم تک تک این خاطرات را ثبت شده میخواهد ، چه کنم که مجالی برای نوشتنم نیست !

روزهایی پر از شیرینی ، پر از خاطره ، پر از تغییر !

روزگارانی اولین هایت ، روز به روز و هفته به هفته تکرار میشد ،

اولین خنده ، اولین واکسن ، اولین دندان ، اولین قدم  و ...

و مادامی که هنوز اولینی برای من خلق میکنی ، کودک ِ کوچک ِ شیرین ِ من هستی !

تو در دل ِ من هیچگاه بزرگ نخواهی شد ، همین اندازه تُرد و تازه و اولین باقی خواهی ماند !

این روزها آنقدر از دختر بودت لذت میبرم که جایی برای حرف نیست !

عروسکت را به آغوش میکشی و با عشق ِ تمام بوسه و نوازش مهمانش میکنی ، برایش رختخواب و بالشت و پتو درست میکنی ، غذا و نوشیدنی در دهانش میگذاری ، لباس هایش را عوض میکنی !

به راستی چه شیرین گفته اند که اگر دختر نبود تمام عروسک های دنیا بی مادر میشدند !

به راستی که دختر ، این شگفت انگیز ِ بی مثال ، از همین دو سالگی ، مادری را تمرین میکند !

از همین دو سالگی ، عشق دادن را می آموز ، و از همین دو سالگی ، روحش را جلا میدهد برای فردای فرزندش !

نیکا ، این روزها را یادم هست ، مینویسم تا بدانی که مادرت را ، من را ، روزی هزار بار به بیست و هفت سال پیش پرتاب میکنی و زمانی که دستم را میگیری و مرا شریک دختربازی هایت میکنی ، من دوباره همان دختر بچه دو سال و نیمه ای میشوم که از بوی صورت و موهای عروسک ، دلم غرق شادی و هیجان میشد!

عروسک ها را دانه به دانه می بویم ، نفس میکشم ، و به تو نشان میدهم و میخواهم که در لذتم شریک شوی !

قاشق و بشقاب و فنجان کوچک را روی میز میچینیم ، نوبتی مهمان هم میشویم ، از هم پذیرایی میکنیم ، کیک و چایی دهان هم میگذاریم ، و همه این شیرینی های تجسمی ، مزه اش زیر زبانم میماند !

در خانه پلاستیکی کوچکت منتظرم میشوی ، و من مهمان خانه ات میشوم ، در میزنم ، تق تق تق تق ، سلام سلام ، مهمون میخواین ؟ من مادرتون هستم :)

وقت مهمانی رفتن ، دخترانگی هایت !

گل سر ، سِت شده با لباست ، کفش مشکی براق که شبیه کفشهای مامان است ، جوراب شلواری های مختلف ، عینک آفتابی ، کلاه ، و از همه جذاب تر ، کیف دستی ِ کوچکت که باید کمی خرت و پرت هم برای خالی نبودن مطلب درونش جا دهی ، مرا میکُشد ، عاشق میشوم به سان ِ پرنده ای که تازه پرواز را می آموزد !


نیکا ، دیر بزرگ شو جان ِ مادر ، آن دورها ، هیچ خبری نیست ، هیچ اتفاقی به شیرینی این روزها در راه نیست !

دیر پخته شو ، لذتی که در خامی و کوچکی هست ، وقت بزرگسالی حسرتی میشود بی انتها !

من پا به پای تو هستم تا کودکی کنیم ، شاد و بی دغدغه !

نیکا ، دختر ِ نیک سرشت ِ زیبا رویم ، تو آرزوی دیروزهای من بوده ای ، آرزوی تمام  ِ دنیای من !

تو آرزوی دست یافته ای هستی که با تمام وجود قدردانت هستم !

از خدا میخواهم ، رویای شیرین کودکیت را در بزرگسالی به واقعیت تبدیل کند !



دانلود آهنگ جدید




با تو تمام میشوم !

تمام ِ نا تمام من ، با تو تمام میشود،

شاعر بی نام و نشان ، صاحبِ نام میشود.

تمام ِ من ، به نام تو شعر دوباره میشود،

بند سکوت کهنه ام ، چهار پاره میشود !


چه رازی است که هر شعر و ترانه ای ، تو را برایم معنا میکند !

چه عشقی است که با هر نوایی ، مخاطبم تو میشوی و میروم به رویاهای شیرینم !

چه حسی است که ترانه ها ، تک به تک ، با عاشقی میان ِ من و تو ، هم وزن میشوند !

قافیه هاشان جور میشوند ،  و من نیمه تمام ِ این همه ناتمام میمانم !

خدایا ، به همه طعم ِ بی مثال ِ مادری را بچشان !

آیا خوشبختی بالاتر از مادر شدن هست ؟؟؟

بعید میدانم !

نیکا ، عاشقتم !

 عاشق تک تک ِ لحظه هامون ، عاشق دختر بودنت ، ناز کردنت ، عشق دادنت !

پلیس کوچولو !

تو ماشین ، در مسیر رفت و آمد هامون !

من هستم و یه مسافر ِ کوچولو که با دقت تمام حرکاتم رو زیر نظر داره !

یه پلیس ِ بادقت ، که قراره تمام قانون های دنیا رو از ما یاد بگیره !

یه ماشین مستقیم میپیچه رو دستم ، من بوق میزنم ،

مامان ، چرا بیب زدی؟ ... مامان بیب نزن !

تند رانندگی کردم و یک دست انداز رو نادیده گرفتم :

مامان چرا افتادیم اینجوری شدیم ؟

مامان تند تند میری من تکون میکورم !

مامان یواش ، می افتیم دوباره !

مامان چراغ سبز شد من میگم حرکت ، بعد شما برو ، باشه ؟؟؟؟


تمام تلاشم رو میکنم تا شهروند قانونمندی باشم و در تمام اصول به قانون احترام بگذارم !


یک عزیزی میگفت :

خوبی بچه دار شدن اینه که تمام عیب های خودمون رو به وضوح پیدا میکنیم و در صدد رفع اونها بر میایم !


و من میگم :

خدا با آفریدن هر بچه ، یک بار ِدیگه شانس بزرگ شدن رو به پدر و مادرش میده !


میخوام از این شانسم استفاده کنم و یک بار دیگه از اول با تو بزرگ بشم ، اونجوری که دلم میخواد تو باشی !


دوستت دارم کوچولوی شیرین زبون !



من فقط مادرم !

این روزها ، من راننده تمام وقت تو شده ام و برای تک تک این پُست های موقتی به تو مدیونم !

گاه و بی گاه وقت پرسش های با منظور ِ دگران ، که میپرسند چه میکنی ؟ ته دلم بغضی گذرا مینشنید که هیچ را جواب دهم ، پس از لحظه ای گذرا یادم به تمام مسئولیت های این دو ساله ام که می افتد ، لبخند ِ غرورآمیزی گوشه لبانم مینشنید !

همسر مهربانم ، 

همان که این دو سال و اندی ، عشق و محبت و معرفت را بر من تمام کرد ،

همان که سایه به سایه حمایتم کرده و میکند ،

همان که تمام حرمت نفس دنیا را یک جا به کام تشنه ام سرازیر میکند،

همان که به من میگوید ما هستیم چون تو هستی ، زنده ایم به بودنت ، حرف زدنت ، خندیدنت ،

اوست که مرا پُر میکند از انرژی های قشنگ دوست داشتنی !

اوست که به من فهمانده مادری کردن ، حتی به تنهایی ، بزرگترین و مقدس ترین و با ابهت ترین شغل دنیاست !

اوست که به من آموخت وقتی تمام خانم های به ظاهر مشغول، پرسش منظوردارشان را میپرسند که چه میکنی ، بی مکث سرم را بالا بگیرم و به چشمانشان خیره شوم و بگویم :

در حال حاضر مادرم !

درس نمیخوانم ، سر کار نمیروم ، به کلاس های هنری مورد علاقه ام اولویت نمیبخشم ، آرایشم تمیز و شسته رفته نیست ، لباس هایم از ست خارج شده ، کیف هایم بزرگ است و به هیکلم نمی آید ، موهایم ماه به ماه رنگش با مد تغییر نمیکند ، ناخن هایم مانیکور نشده ، کفش هایم راحت است و بی پاشنه ، رستوران های انتخابی ام محدود شده ، سر کلاس زبان میروم با بوی معطر پیاز و سبزی و در تمام طول کلاس فکرم درگیر سوپ ِ خوشمزه ای است که قرار است نهار ِ ظهر دخترم را بسازد !

و در تمام این شلوغی ها ، من فقط مادرم ، فقط مادر !

و روزی میرسد که دلم برای تمام این مسئولیت های موقتی تنگ خواهد شد ، برای تمام ِ این روزها ، لحظه ها .

این را میدانم !

و روزی میرسد که دخترم همین عشق ها را نثار دخترش خواهد کرد ، همانگونه که مادرم به من هدیه داد !

دختر ِ عزیز تر از جانم ، از اینجا تا ته دنیا ، من با کمال میل و به خواست قلبی ِ خودم دربست مادرت هستم!

و از اینکه تمام دنیا را یک طرف نهاده ام و خودم را طرف دیگر با تو پنهان کرده ام به خود میبالم!

اینجا گفتم تا برای همیشه بدانیم که من بی منت ، کودکی ات را عاشقی کردم!

تشکر کردن کم است برای اینهمه عشقی که به من هدیه دادی ، ممنونم دختر ِ کوچک ِ بی نظیرم !

چی بگم از شیرین زبونی هات ؟

این روزهای ما پر شده از عطر حرفهای شیرینت !

حرف هایی که فقط و فقط مامان و بابای یک کودک دو ساله میتوانند ترجمه کنند ، درک کنند ، بخندند ، و روزی هزار بار بچه شان را بوسه باران کنند و از خوشحالی به آسمان بروند !


میگویید نه ؟ من مینویسم ولی قطعا تا پدر و مادر نباشید شیرینیش را حس نمیکنید !


روی توالت فرنگی نشستی ، بعد از کلی توضیح و تفسیرهای من که نگران نباش مامان جان ، من مراقبت هستم ، نمیفتی !

بعد از آرامش خیالت ، اینبار نوبت خودته که واسه من توجیه و تفسیر کنی :

من رو توالت بزرگا نشستم ، نمیفتم ، چون مامانم حواسمه !!!!   :)


مامان عروسکم خوابیده ، چشماشو بنده ! :)

مامان من اسبابیمو اندازم !!! :) ( اسباب بازیمو انداختم )

من همیشه میپرسم نیکا ؟؟؟ شما جواب میدی جیگّر مااانشه ( مامانشه ) ( با تشدید فراوان روی گ )

عکس پروفایل من را روی دسکتاپ دیده ای ، میگی مامانمه ، مامان شما هم جیگر مامانتی ؟؟؟ :)))


خدایا ، دل ِ مادرانه من تا کجا میخواهد عاشق تر شود؟این مادر شدن تا کِی ادامه دارد؟

خدایا ، لذت این روزهایم ، مرا بر بالاترین قله خوشبختی نشانده ، از این پس را چه میشود؟

خدایا ، تو میدانی مادر ِ یک دختر دو سال و چهار ماهه بودن یعنی چه ؟

یعنی عشق و عشق و عشق و خوشبختی ِ بی حد !


خدا جان ، از اینجا تا بهشت ِ موعودت سپاست را به جا بیاورم باز هم کم است !

بخشیدی به من تمام معنای زندگی را ، دیگر خواسته ای ندارم جز مادر شدن تمام ِ زن های دنیا !




روزهای شاد و آرام !

گاهی در زندگی ، دلت میخواهد تمام ساعت ها از کار بیفتد ، زمین و زمان یخ بزند در همین ثانیه ها ،

 در همین اکنون ، در همین روزهای ناب خوشبختی !

در خلوتم ، کنج تنهایی ها ، با خودم فکر میکنم آیا خوشبختی یا بدبختی آدم ها همیشگی است ؟ پس معنی عدالت چیست ؟ یک نفر مدام خدا برایش خوش بخواهد و خوب پشت ِسر خوب ، خوشی پشت ِسر خوشی ، یک نفر مدام دلش غمهای بیشمار را زیر و رو کند و در جستجوی روزی بد،  بین این همه بدتر روز را شب کند؟ !


حکمتش را نمیدانم ، فقط یک چیز را میدانم ، زندگی زاده تفکر آدمهاست ، من خوشبختی را تا بینهایت میبینم !

گاهی که دم از خوشبختی میزنم و  دلم میخواهد خوشیهایم را با دیگران به اشتراک بگذارم دلم میلرزد ، مبادا گوشه ای از این دنیای بی انصاف ، دوستی نوشته هایم را بخواند و ته دلش آهی بنشیند از غصه !


مبادا نوای سازم ، دل ِ رنجوری را به درد آورد ، حسرتش بی انتها شود !

ایکاش کاری از دستم ساخته بود ، ایکاش دنیا اینقدرها بی عدالت نبود !

با شروع این نوشته تمام خاطرات ِ خوشم را در ذهن مرور میکردم تا به قلم بیاورم ، اما انگار دلم ، نازک تر از انگشتانم است !

به عنوان که نگاه کردم ، جز لبخند چیزی برای گفتن و نوشتن نداشتم !

میگذرم !

دنیا را برای تمام ِ مردم شاد ِ شاد آرزو میکنم ، به دور از غصه ، به دور از حس ِ حسادت ، به دور از بی پولی ، به دور از جنگ !!! ، به دور از بیماری ، به دور از آرزوهای دست نیافتنی !


به قول عزیزی : 

گاه ازاینکه هیچ چیز برای گفتن نداریم،
سکوت می کنیم!.

و گاه از اینکه خیلی چیزها برای گفتن داریم،
مجبور به سکوتیم.

آهنگ دلنشن وبلاگ !

دو سال مقاومت کردم ، دو سال هر بار که دلم هوایش را میکرد ، وبلاگش را باز میکردم و ساعت ها با موسیقی دلنشین وبلاگش آرام میشدم !

شرم حضور داشتم از انتخاب این آهنگ برای وبلاگم ، این آهنگ را فقط منحصر به وبلاگ نسیم و نوشته هایش برای کارن میشناختم ، بارها دلم میخواست وبلاگم را آهنگین ِ این موسیقی آرام و خاطره ساز کنم ، ولی چیزی مانع میشد !


ولی سرانجام تصمیمم را گرفتم ، دوستش دارم ، با شنیدنش حس نوشتنم چند برابر میشود ، خاطرات خط به خط در ذهنم مرور میشود ، حس مادر شدنم صد چندان میشود ، عاشق تر میشوم ، به قول نسیم مادرتر میشوم !


این موسیقی آرام و دلنشین تقدیم به شما عزیزانی که نوشته هایم را با چشمان ِ زیبایتان دنبال میکنید !


خدای مهربان ، دخترم و قلب ِ مهربانش را به تو میسپارم ، دستهایت را تکیه گاهش بنما !



چه بی صدا شده بودم !

چقدر طول کشید تا قفل این سکوت شکست !

چقدر امروز و فردا کردم تا خودم را پیدا کنم !

چقدر جا ماندم از تمام روزهای عاشقی مان !

چقدر لبریز بودم از تمام جمله های نانوشته !

چقدر دلم تنگ شده بود برای این خانه بی صاحب خانه !

چقدر پیام های پر از مهر روانه قلبم گشت !

چقدر خوشحال شدم از بودنتان ، همراهیتان ، نگرانیتان ، پرسشهای پر از احساستان !

چقدر حال این روزهایم را به شما مدیونم !


برگشتم ، و خوشحالم از این همه انرژی ِ مثبت ِ الهی !

سپاس که همراهم هستید ، سپاس که انگیزه نوشتنم میدهید !

این دفترچه خاطرات ِ شیرین ، گنجینه گرانبهای مجازی ِ من است ، تقدیم به قلبهای همراهتان !


خدایا ، تکیه گاهم باش ، تمام ِ لحظه هایم باش ، تنها صدایم باش !

صدا بده !!!

چگونه وقتی این جمله های من در آوردی را از زبانت میشنوم تاب بیاورم و غرق بوسه ات نکنم ؟

چگونه نگاهم را از نگاهت بدزدم تا بند را آب ندهم ؟

چگونه در آغوش نگیرمت و دور تا دور خانه نچرخانمت ؟

چگونه کودک ِ کوچک ِ بی تکرار ِ من ؟

ظرف میوه را درست با چشم برهم زدنی برعکس روی زمین ریخته ای !

کاسه سوپت را یک جا روی میز خالی کرده ای !

با مدادشمعی هایت تمام میز را خط کشیده ای !

برای هر کدام از کارهایی که کمی درست نیست باید تدبیری بیندیشم ، باید متفاوت عمل کنم !

تصمیم به سکوت گرفته ام ، به چشمانت نگاه نمیکنم تا دلم نلرزد ، وانمود میکنم ناراحتم !

نزدیک می آیی ، قلبم تندتر میتپد ، 

ـ مامان ، مامان !

قرار است متوجه اشتباهت بشوی ، پس عقب نشینی نمیکنم !

ـ‌ مامان ، مامان ، مامان صِدا بده ، صِدا بِده دیگــــِــــــــــه !!!


من چه کنم ؟

من با تو کوچک ِ دو ساله و دو ماهه چه کنم ؟

من با این لحن ِ تحکم آمیز ِ کودکانه ِ پر از التماس چه کنم ؟

صدا میدهم !!!!! تسلیم میشوم !!!!!! نگاهت میکنم !!!!!!!


ـ کارت اشتباه بود مامان جان ، مراقب رفتارت باش !

ـ مهربون باش مامان ، مهربون باش تا بوسِت کنم !!!!!!!


درسهای خودم را به خودم پس میدهی ؟؟؟  چه دنیای زیبایی است !

و این است معنی تمام پرورش و تربیت ، و این است دنیای پیچیده روانشناسی ِ کودک !

من مراقب رفتارم هستم ، تو نیز باش !


دوستت دارم نزدیک ترین فرشته ِ خدا به من !

دوستت دارم فرستاده از آسمان !

دوستت دارم کتاب ِ نانوشته هستی ِ من !

دوستت دارم آموزگار ِ توانای بی مثالم !


حوصلگی میکنم !

سه روز پیش ، در حال آشپزی و کارهای روزانه بودم ، خیلی سرم شلوغ بود !


مدام میومدی سراغم و نق میزدی ، یه چیزایی میخواستی که از عهده اش بر نمیومدم !


مامان انار میکام !!!

مامان نکاشی کنیم !!!

مامان آب بازی میکام !


خلاصه من کاملا بی منظور در حالی که حتی نگاهت نمیکردم گفتم :


نیکا ، مامان جان ، بی حوصلگی نکن !!!


چند لحظه دیدم سکوت برقرار شده ، نگاهت کردم ، دیدم با چشمای ناراحت و کمی عصبانی بهم زل زدی ، وقتی مطمئن شدی دارم تو چشمات نگاه میکنم گفتی :


مامان ! ، حوصلگی میکنم !!!!


و این شد که الان سه روزه مدام داری به هر بهانه ای تکرار میکنی :


حوصلگی نکن ، حوصلگی میکنم :))))


دوست کوچولوت که میخواست ماشین رو به زور از دستت بکشه ، با ناراحتی بهش گفتی خوصلگی نکن :)))


برداشتت این بوده که این حرف خوبی نیست و این شده که مدام اصرار داری تکرارش کنی تا ناراحتی ات رو نشون بدی :)


خوشحالم که دارمت ، خوشحالم که خوبی ، خوشحالم که پاکی !

بهانه های کوچک خوشبختی !

دل ِ من ، در این غوغای روزگار ، دلخوش بهانه های کوچکی است که خوشبختی را به رخ کِشد !

دل ِ من ، سخت در پیچ و تاب این عروسک بازی دنیا ، دیوانه شده است !

دل ِ من از اول هم دل نبود که ، دلداده بود و دل سپرده !


تمام ِ فکر و ذکر این روزهایم پُر شده از معنی ناب ِ خوشبختی !

خوشبختی چیست؟ کجاست ؟  

خوشبختی ِ من آن لحظه ای است که پشت فرمان اتومبیلم مینشینم ، در اوح شتاب و سردرگمی، غرق در افکار روزمره ، با هزاران فکر پس و پیش استارت میزنم ، و گوش هایم پر میشود از موزیک ِ مورد علاقه ام ، همان آهنگ ِ دوست داشتنی ، همان که وقت دلتنگی هایم زیر لب زمزمه میکردم ! و این فکر که کسی به عمد این آهنگ را برایم تنظیم کرده تا وقت نشستن لبخند بزنم حالم را خوش میکند !


خوشبختی من آن لحظه ای است که نیمه های تاریک شب ، از خواب برمیخیزم ، و نور کمی از آنسوی اتاق هراسانم میکند ، نزدیک تر میشوم ، کسی را میبینم که ده ها صفحه را در مورد ِ سلامتی من در حال جستجوست !

خوشبختی من آن لحظه ای است که همسایه نزدیک تر از فامیل ، جلوی در ، با یک عدد نان ِ بربری داغ ، مرا مهمان خاطره های خوش ِ وطنم میکند !


خوشبختی من آن لحظه ایست که کودکم ، پاره تنم ، بی مقدمه ، غافلگیرم میکند با بوسه ای به طعم گیلاس ِ گس ، از آنها که دلت میخواهد یک دانه دیگرش را بخوری بلکه طعم دهانت عوض شود !


خوشبختی من آن لحظه ایست که سر ِ کلاس ِ درس ، دفتر مشقم را که پر از خط خطی های کودکانه است  از دید دیگران پنهان میکنم و گوشه لب هایم لبخندی از ذوق مینشیند !


خوشبختی من آن لخظه ایست که با یک کودک ِ دو ساله قایم باشک بازی میکنم و وقتی چشم میگذارم درست روبرویم کودکی را میبینم که صورتش را به دیوار چسبانده و با هیجان و شادی فرض میکند که قایم شده است و من نمیتوانم پیدایش کنم ، و من آنقدر کودکانه وانمود میکنم که پیدا کردنش سخت است که خودم هم از این هیجان به وجد می آیم :)


خوشبختی من آن لحظه ایست که کودکم ، سی برگ ِ دفتر نقاشی را در چشم بر هم زدنی پُر میکند ، و در تمام نقاشی هایش من هزار بار پرتاب میشوم به قله خوشبختی و می میرم برای آن خط هایی که اول میکشد بعد حدس میزند که شبیه چیست ، و با هر پرسش ِ : این چیه ؟ ، من چقدر استرس پیدا میکنم که لااقل بتوانم درست حدس بزنم و تشبیه کنم این خطوط به ظاهر بی معنا را به ماهی و ماشین و هر آنچه در ذهن اوست :)


خوشبختی من تمام ِ این بهانه های کوچکی هستند که دلم را شاد میکنند !

دل ِ کوچک ِ من ، دنبال بهانه های بزرگ نیست !

هر روز میشود هزاران ِ دلیل برای خوشبختی یافت !

هر روز میشود هزاران زنجیر اتصال بافت !

هر روز میشود خدا را سپاس گفت به خاطر این کم توقعی ، که اگر چه به ظاهر بهانه هایم کوچکند و ساده ، اما همین ها دنیایم را زیبا میسازند و پُر از انرژی های مثبت الهی !

خدای مهربانم ، به تمام انسانهایی که در جسنجوی خوشبختی هستند بفهمان ، هر روز هزاران نشانه برای خوشبخت شدن میتوان یافت ، اگر ذره ای ، باورمان را تغییر دهیم !


پروردگارم ، طعم شیرین خوشبختی را به تمام دل های نورانی از عشقت بچشان !

خدایم ، روز به روز بهانه های خوشبختی ام را ساده تر نشانم ده ، این احساس های زیبا را روانه زندگی ام گردان !

آمین ای خدای خوبی ها !


مثلث ِ عشق !

باورش سخت است ، پس از گذشت دو سال و دو هفته هنوز هم سه ضلع ِ مثلث ِ عشقمان برقرار است !


ماجرا از این قرار است از که از روز نخستین ، همان روزهای شیرین ِ دردناک ، همزمان من در حال غذا دادن به تو موجود ِ کوچک ِ ناتوان بودم ، و مدام دستی در حال غذا دادن به من !

هیچ یادم نمیرود نیمه شب های شیردادن ِ پر از خوراکی را :)

و این داستان ادامه داشت تا همین امروز ، و گمان میکنم که همچنان ادامه خواهد داشت!

برایم آنچنان شیرین و عادی شده است که در پس روزمرگی هایم فراموش کرده بودمش !

این روزها ، هنوز هم وقت نهار و شام هایمان ، من لقمه ها و قاشق های کوچک و کودکانه را یکی پس از دیگری در دهان شیرینت میگذارم ، و در کنارم مردیست که درست دو سال و دو هفته است مراقب گشنگی های بی امان ِ من بوده ! ، درست در همان لحظه های ناب ، بی هوا تکه های غذا را یکی پس از دیگری در دهانم گذاشته !


و اینگونه بوده که ما همیشه همزمان سیر شده ایم ، چه در خانه ، چه وقت ِ مهمانی و جشن ، چه در رستوران!

جالب است ، و جالب تر اینکه من به این مثلثِ عشق خو گرفته ام ، راستش را بخواهید خوشم هم آمده ، لقمه های برگزیده ای که با دقت و وسواس در دهانم گذاشته ای بد عادتم کرده !


ممنونم مرد ِ همیشه مراقب ، ممنونم پدر ِ همیشه عاشق !

ممنونم همسر ِ بیش از اندازه مسئول !!!!


این تو بودی که در کنار این فرشته کوچک ، دو سال و دو هفته ای شیرنی تر از عسل برایمان ساختی !

و من هلاااااااااااااک این تکه های برگزیده مانده در بشقاب هر دویمان هستم که مدت هاست آخر غذا گوشه بشقابمان باقی میماند ، به امیدی که شاید دخترک ِ زیبایمان هوس ِ یکی از آنها را کُنَد و من و تو با شتاب و عشقی وصف ناپذیر گوارایش کنیم !

تکه ای گوشت ، تکه ای زیتون ، تکه ای ذرت ، تکه ای از هر چه که ممکن است طلب شود !!!

و من عااااااااااشق این از خود گذشتگی هایی هستم که وقت خوردن هر خواراکی ، در نگاهت میخوانم !

و من میمیررررررررررم برای اینهمه حس پدرانه تو !

و من باااااااال در می آوردم وقتی تو ناشیانه فیلم بازی میکنی و دستت رو میشود و لبخند کجی گوشه لب هایت مینشیند آنزمان که نگاهت را میدزدی! :*

و من مبهووووووتم که چگونه میشود عشق را هم داشت و هم کاشت !

و من روزی هزار هزار بار خدا را سپاس میگویم از اینهمه احساس ِ لطیف که به ما بخشیده !


دوستتان دارم ، دوست داشتنی رنگین کمانی ، که هفت رنگش میشود هفتاد رنگ !


رسیده لحظه میلاد ِ تو !

دلم میخواست درست در همین لحظه تولدت ، چند خطی را به یادگار بنویسم .

باشد یادگاری برای روزهای شیرین پیش ِ رو .


دو ساله شدنت مبارک نیکای نیک سرشت ِ نازنین !!!


آپلود عکس کوچولوهای فارسی


تولدت مبارک شیرین ترین اتفاق ِ زندگی !

تولدت مبارک زیباترین ِ آفریده !

تولدت مبارک عشق ِ ابدی !

تولدت مبارک دختر ِ با احساس !

تولدت مبارک فرشته پاک ِ آسمانی !

تولدت مبارک شکوه ِ بی بدیل !

تولدت مبارک گلبرگ ِ تازه روییده !

تولدت مبارک تجلی ِ نور ِ خدایی بر زمین !


بارالها ، از همان هشتم اردیبهشت نود تا دنیا دنیاست ، سپاسگزار ِ این هدیه هستم و خواهم بود !

نعمت را بر من تمام کردی ، جای هیچ درخواستی نیست جز سلامتی و شادی و عاقبت بخیری فرشته کوچکم !


خدایم ، زندگی را بر من شیرین کردی ، دخترم را به تو میسپارم ، در تمام لحظه های زندگی اش ، دست ِ مهربانت را روی شانه هایش بگذار تا حتی ثانیه ای تنهایی را حس نکند !


پروردگار ِ مهربانم ، تمام آرزوی امروز و فردایم خوشبختی و سلامتی دخترم است و بس !

دل خوش ِ مادر بودنم هستم و بس ، میدانم دعای مادر ، بی برو برگرد مُهر ِ آمین خورده است !


فردا دو ساله میشوی دختر ِ زیبا رویم ؟!

سیصد و شصت و پنج روز سال را که در دو ضرب کنیم ، 

میشود تعداد روزهای هم آغوشی من و تو !

میشود تمام لحظه های خوشبختی ِ دنیا در یک زمان !

میشود همه آنچه خوشبختی مینامندش در جهان !

میشود دو سال ِ تمام ، تجربه بودن در بهشت !

میشود دو سال عشق و عشق و عشق !


آپلود عکس کوچولوهای فارسی


فردا ، درست فردا صبح ، دو ساله شدنت را به نظاره مینشینیم !


اشک شوق ِ روهای نخستین دوباره بر گونه هامان می رقصد !

فردا ، دوباره ، پدرت ، انگشت اشاره اش را مابین انگشتان ِ دست راستت میگذارد تا تکرار کنی آن فشردگی ِ شب ِ نخستین را !


همان که مُهر ِ عاشقی زد بر قلب ِ پدرت  ، 

همان که هر وقت یادش می افتد اشک در چشم ترش میشکند !

همان گرفتن محکم ِ انگشتانی که برای تو غیر ارادی بود ، برای ما یک دنیاااااااا تفسیر ِ عاشقی !


و فردا دوباره من ، یاد ِ اولین لحظه می افتم ، لب های خیست !

و فردا دوباره من مرور میکنم تمام آن حس های ناب را !

و فردا من دوباره مادرتر میشوم ، اشک میریزم ، شکر میکنم !

و فردا دوباره من ، مرور میکنم ، مرور میکنم ، مرور میکنم ثانیه ثانیه هشتم اریبهشت سال ِ نود را !


هشتم اردیبهشتی که بهشت را شش دانگ به نامم زد !


هیچ تصویری شیرین تر از آن لب های به بغض نشسته خیس و بارانی ات نبود !

هیچ تصویری ماندگار تر از اولین نگاه ِ طلسم شده ات نبود ! 

همان نگاهی که مرا محکوم کرد به مادری تا ابد !

همان نگاهی که مرا زنجیر کرد به تمام تعلقات دنیا !

همان نگاهی که هنوز بعد از دو سال ، شیرین است و خرابم میکند !


چشات از جنس ِ مرغوبه                  چقدر حال ِ چشات خوبه 


اگر تا سپیده دم ِ فردا ، بنویسم از لحظه لحظه های بی قراری ام ، تمام نخواهد شد !

باقی اش باشد برای فرداهای مادری ات ، تا هزاران بار بازگویمشان، شاید کمی عطشم فروکش کند !


شیرین زبان !

چه باورنکردنی بزرگ و بزرگ تر میشوی و من ِ مادر ، مبهوت ِ این دقایق شتابان !

دلم میگیرد از اینهمه سرعت و سبقت !

به کجا چنین شتابان ، گلبرگ ِ لطیف ِ پر از شبنمم ؟

آنسوی فرداهای پرهیاهو هیچ خبری نیست ، کمی آهسته تر ، بمان پیش دل ِ بیقرارم جان ِ مادر !

حتی مجال ِ نوشتن ِ اینهمه شیرینی را ندارم چه رسد به لذت ِ کامل !

چشم برهم زدیم ، درست یک ماه و نیم از آمدنمان به ایران گذشت .

در این فرصت ِ به ظاهر کوتاه ، چنان تغییراتی در تو میبینم که قابل وصف نیست .

از آنهمه صدای نامفهوم و آواهای بی معنا دیگر نشانی نیست ، من ماندم و کودکی که درست مانند یک طوطی دست آموز تمام واژگان را قورت میدهد و به اشاره ای همه کلمه ها را پشت سر هم ردیف میکند !

و تنها جمله آشنای من در این روزها شده :

تو کِی اینهمه بزرگ شدی ؟؟؟

واقعا کِی؟..نکند من جا مانده ام در بیست و سه ماه ِ پیش؟ جا مانده ام در روز اولین دیدار؟

یک ماه ِ دیگر تولد دو سالگی ات را جشن میگیریم ، پنج سال ِ دیگر ورود به مدرسه ات را ، شانزده سال ِ دیگر ورود به دانشگاه ، و من میدانم تمام ِ آن سال ها هنوز باورم نشده که زمان حسودترین فرآیند ِ روزگاراست !

برایت مینویسم از شیرین زبانی های این روزها ، تا یادم بماند !

ادامه نوشته

دقیق ترین دماسنج !

دستانم را می گویم !

همان ها که بیست و سه ماه تمام  ، تنظیم شده اند با دمای بدنت !

که اگر نیم درجه بالا و پایین شوی ، بی اشتباه ، به دلم پیام ِ خطر ارسال میکنند !

نزدیک غروب  ، دستانم را به صورتت کشیدم ، به نظرم گرم تر آمدی !

به همه گفتم ، بارها و بارها چک کردند ، دست و صورتت را ، پیشانی ات را !

مرا متهم کردند به وسواس ، خندیدند ، به شک افتادم !

شاید اینهمه تظاهرشان ، برای دادن آرامش به من بود ، شاید برای کم کردن دلنگرانی ام!

تو خوابیدی ، ساعت از دوازده نیمه شب گذشته بود که با دستانِ تب دار صورتم را لمس کردی !!!


 "مامان داخه " !!!!


و من بودم و دلی که هزار باره به آتش کشیده شد !


وقتی میگویم بدنش کمی داغ است یعنی داغ است ، باورم کنید ! نگویید بچه شاد و سر ِ حال است دنبال مریضی میگردی !

دماسنج مادری را دست ِ کم نگیرید !!!

مادری هستم بی نهایت ریز بین و دقیق !

مادری که تا مرز ِ جنون ، این فرشته پاک ِ آسمانی را دوست میدارم !

مادری که تاب ِ داغی ِ تن ِ ابریشمی دخترم را ندارم!

مادری که تا صبح انگشتانم را نمدار میکنم و به پیشانی کودکم میکشم تا مبادا گرمی ِ تب ، ناراحتش کند!


مادری که مثل تمام مادران ِ دنیا ، همیشه برای کودکش دلواپس ترین است !


خداوند نگهبان ِ تمام مادران ِ دنیا باد ، بیشتر از آن پشت و پناه ِ تمام ِ کودکان ِ سراسر دنیا !

خداوندا ، 

سلامتی همه گل های باغ ِ زندگی را از تو میخواهم !

تخت های بخش اطفال ِ بیمارستان را خالی از تمام ِ بچه های نازنین گردان !

شادی و بازی و لبخند را مهمان تمام ِ خانه های کودکانه گردان و لباس سلامتی را به تن ِ بیمارشان بپوشان !

خانه ها را پر از هیاهوی بی اندازه بچه ها کن ، شیطنت های خسته کننده و حوصله سر بر !


آمین ، ای خدای بخشنده و مهربان و شنونده !

ایران ِ من !

تصمیم زیبایی گرفته بودیم ، با تمام ترس ها و سختی ها ، دل به دریا زده بودیم ، من و تو !

مقصدمان ایران بود ، خانه پدری ،بی هیچ اشاره و اطلاعی ، بی مقدمه ، ناگهانی ، جلوی درب ِ خانه ، فشار زنگ ، طپیدن ِ دل ، آغوش و بوسه !


همه چیز طبق برنامه پیش رفت و یک بار دیگر صحنه ای بی بدیل در دفتر خاطراتِ مان نقش بست !

من ِ مادر ِ بیقرار ، توی ِ کودک ِ بی تکرار !


دلمان ایران را میخواست ، با هم بودنمان ، خانه پدری ، دور هم بودن را ، دل دادن و نازکردن را ، غذاهای خوشمزه ، بغل کردن و بوسه های واقعی ِ واقعی ، نه مجازی و خیالی .


دلمان بوی خانه پدری و مادری را میخواست ، همان جا که گوشه و کنارش پر از انرژی های مثبت الهی است .

همان جا که خدایش هم با آدم مهربان تر است .

همان جا که ساعت دوازده ظهر سیل بیاید یا طوفان ، آفتاب باشد یا باران ، سفره نهارش حوالی صدای اذان پهن میشود !

همان جا که شب هایش پر از آرامش است و پر از ستاره !

همان جا که بوی ترشی های معطرش ، مزه های مرباهای رنگارنگش ، ماست های خانگی اش ، سبزی های خشک شده ای که همیشه بفصل اش تمام فضای خانه را عطرآگین میکند ، غذاهای خوشمزه و بی مثالش که در هیچ رستورانی در سراسر دنیا نمونه اش را نمیتوان یافت ....


همه و همه خبر از وجود زنی میدهد در آن خانه به نام مادر ، زنی استوار به مانند یک ستون ، زنی پر از احساست و هیجانات ، زنی پر از قشنگی و زیبایی ظاهری و باطنی ، زنی پر از دل نگرانی های مادرانه که تمامی ندارد !


و این زن ، مادر ِ من است ، مامان جان ِ تو !

و این دو روز ، هر بار که از کنار هم رد شده ایم دنبال یک بهانه بوده ایم که همدیگر را محکم بغل کنیم و ببوسیم !

و من چقدر خوشبختم از این همه داشته ها !


تمام محبت دنیا را یک جا به کام ِ تشنه ام ریختند ، مادرم ، پدرم، دو برادر ِ برومندم که هرگاه تصادفا خودم را درست مابین شان میبینم، ناخودآگاه احساس غرور میکنم ، احساس امنیت ، احساس شجاعت. و خواهرم که یک دنیا پناه است و دلگرمی ، یک دنیا عشق است مهربانی.


خدای ِ بزرگم ، خدای مهربانم ، و من و قلب کوچکم بی نهایت دوستت داریم ، سپاست را به جا می آورم هر چند کافی نیست ، باز هم مرا غرق لطف و مهربانی ات کردی پروردگار خوبی هایم .


کاش تمام ِ دنیا میدانستند که خدای ِ من چقدر مهربان است و بخشنده ، چقدر لطیف است و شاد . 

چقدر بی منت میبخشی به من اینهمه خوشبختی را ، ممنونم از تو خدای زیبایی ها!

و از تو موجود ِ کوچک ِ فهمیده هزاران بار ممنونم که اینقدر خانومانه و بزرگ منشانه رفتار کردی و سفر را بر هردوی ما خاطره ساز ساختی ، بخدا سوگند میخورم که این روح ِ آرام ِ و صبور ِ تو را در هیچ کالبدی ندیده ام هنوز !

و مهمتر از همه ، من تمام این دلخوشی ها را مدیون مردی هستم از جنس مردان ِ نیک روزگار ، مردی که بی اغراق در این روزگار نامردی ها تکرار شدنی نیست ، مردی که قامتش آنقدر آرامش میدهد که من ِ تنهای هراسان را از دورترین جای دنیا جابه جا میکند و درست مینشاند در جایی که باید !

مردی که نامش پدر است ، پدر ِ تو ، همسر ِ من !

مردی که هر گاه در تنگنای زندگی کم می آورم ، گرمای دستش راه را برایم فراخ میکند.

مردی که بی نهایت دوستش دارم و بی نهایت دوستمان دارد!

مردی که قلبش از جنس گلهای اطلسی است ، فکرش از جنس گلهای مریم !

مردی که برای دلخوشی و راحتی ِ تو ، جوری وانمود میکند که انگار غم ِ دوری و تنهایی برایش آنقدرها هم سخت نیست !

مردی که در تمام این روزها و لحظه ها جایش خالیست و با هیچ چیزی پُر نمیشود!


دلم با توست مرد ِ خوب ِ مهربانم !

همیشه بی تو ، یک جای کار میلنگد ، ولی امید به آمدنت و دیدارت ، انتظار را شیرین میسازد!

دوستت داریم ، دوست داشتنی از جنس ِ همان گل های نرگسی که فقط در ایران هست و دیگر هیچ :)

عافیت !

یک گوشه از این خونه زیبا ، با اسباب بازی هات مشعول بازی هستی ، زیر لب آواز میخوانی ، شعر زمزمه میکنی ، غرق در دنیای کودکی ، اصلا انگار نه انگار که متوجه اطرافت هستی.

من هم آن دور و بر ها مشغول کارهای خودم هستم ، جوری وانمود میکنم که انگار حواسم پیش ِتو نیست !

ناگهان عطسه میکنم ، و یک صدای ظریف و دخترانه کمی آن طرف تر :


عافیت !


فاصله بین عطسه دوم و بهت زدگی من کمتر از ده ثانیه بود ، ولی باز هم تکرار شد تا باور کنم گوش هایم را .

عافیت !


تو کی اینهمه بزرگ شدی که به موقع پاسخ دهی؟

تو کی اینهمه شیرین شدی که من تمام تلخی ها را از یاد ببرم ؟

تو کی اینهمه دلبر شده ای که من جلویت کم  بیاورم ؟

تو کی اینهمه مهربان شده ای که آرزویت سلامت من باشد ؟

تو کی اینهمه آگاه شده ای که مکالمه ها را جواب پس دهی؟


من چه کنم با این قلب بیقرار و بی جنبه ام که مدام فضای سینه برایش تنگ تر میشود؟

دلم تمام این کودکی هایت را میخواد تا ابد ، سیر نمیشوم ، پُر نمیشوم ، چه باید کرد؟؟؟؟؟؟

خدایا ، تا همیشه عافیت و سلامت ، هدیه دختر ِ زیبا و مهربانم باد ، دست همراهی ات بالای سرش!


+ همیشه ، تک تک ثانیه ها ، وقتی از عشق ِ سلامتی ات لبریز میشوم ، دلم میلرزد برای کودکانی که مهمان بیمارستان ها هستند و مادرانی که هر ثانیه صد سال برایشان میگذرد ، برای پرهام عزیزم ، برای تمام فرشته های بیمار ، دعا فراموش نشود !

حس ِ مالکیت !

چقدر این احساس مالکیت ، زود سر و کله اش پیدا شد در وجود ِ کوچک ِ بی اشتباهت !


من هلاک ِ این مال ِ تو ها هستم !


اینقدر لذت دارد که دستت را به سینه ات بزنی و بگویی : 

اِس میو ، اِس نیکاشت ، مامان ه نیکاشت ، باباد ِ نیکاشت ، آب ِ من، توچولو من ، عیوشک من ، تِتاب منه !


تمام این مال ِ تو ها را بیخیال شوی ، مامان نیکا بودن لذتش بی انتهاست .

وقتی مرد ِ مردان ِ روزگاران ، محکم در آغوشم میکشد و با شیطنتی درست به موازات شیطنت های تو !!! میگوید مامانه منه !


و تو قشنگترین و بی مثال ترین عشق هستی ام ، به سرعت خودت را به ما میرسانی و حلقه دستانش را باز میکنی و خودت را محکم به آغوشم میچسبانی و سعی میکنی به مانند او مرا در آغوش بکشی!


و با نگاهی پیروزمندانه رو به او میگویی : مامان ، نیکاشت ، مامان ، منه !!!

دیگر چه میخواهم از سهم خوشبختی ِ این دنیا ؟؟؟؟؟

خدایا ، گاهی آنقدر احساس خوشبختی روانه دل آدم میکنی که گذر زمانت برایش میشود بدبختی ِ بزرگ!

خدایا ، گاهی آنقدر دل ِ آدم ها را تنگ میکنی که جایی برای یک حال ِ ساده استمراری هم باقی نمیماند!


من دلم همین حال های ساده را میخواهد ولی اداااااااااااااامه دار تا ابد !

میشود آیا ؟؟؟ 

خنده در خواب !

مدت ها بود فراموشم شده بود این خنده های شیرین در خوابت !


یاد نوزادی ات بخیر ، هر زمان که در خواب میخندیدی و بلند بلند قهقهه میزدی ، بالای تختت به نظاره مینشستم و رویاهای شیرینم را دانه دانه برگ میزدم !


دلم میخواست بدانم رویای زیبایت چیست که آنچنان تو را در خواب به خنده وا میدارد !


آنقدر حس و حال خوبی داشتم و خیالم از مادر بودن خودم راحت میشد که بی اندازه بود!

ولی آن خنده های نوزادی کجا و این قهقهه شیرین نونهالی ات کجا !


زمین تا آسمان ِ خدا شیرینی اش فرق دارد .


پشت این خنده های در خواب ِ نونهالی ات یک دنیا آگاهی و تجربه خوابیده است !

امروزم را زیباتر کردی قند ِ عسل !


خوشحالم که خوشحالی ، حتی در خواب!

خوشحالم که در بیداری لحظه هایت شاد است و خواب های شیرین کودکی ات پُر آرامش !

خوشحالم که هستی ، با بودن ِ تو تمام غصه های عالم از خانه دلمان رفته !

خوشحالم که خدایم در همین نزدیکیست ، گرمای دستانش را حس میکنم ، و دلم گرم تر میشود !

دُر واژه های تو ( بخش دوم ) ، در آستانه بیست ماهگی!

هیچگاه ، اشتباه گویی و اشتباه کاری پاداش و تشویق ندارد مگر کودکی باشی بیست ماهه ، 

که اتفاقا دل ِ آدم بیشتر میخواهد تمام این اشتباهات به این زودی ها اصلاح نشود :)

که اتفاقا دل ِ مادر و پدرت آب میشود وقتی به جای هواپیما بگویی ...  آبا لیلا 

که اتفاقا ، هر که به تو میرسد از شرینی همین اشتباه حرف زدنت خوشش بیاید و به آغوش بگیردت !

که گاهی حتی مادری ، شیطنت کند  "  منک " گفتن کودکش را به جای " نمک " بها دهد تا مبادا زود درستش را یاد بگیرد. :)

شیرین زبانی هایت بی تکرار است کوچولوی خواستنی ، دیگر برنمیگردد این روزهایی که دستم را بگیری و ببری سمت اسباب بازی هایت ، و یک ریز بگویی : مامان ، بیا ، آکی ( اینجا به اسپانیش Aqui )

دیگر حتی یادمان نمی آید روزهایی را که وقتی عطسه میکنی میگویی : لُک ( شکر )

وقتی سرفه میکنی بگویی : نووچ ( نوش )


چقدر ذهن و دل ِ آدم را قلقلک میدهد این فرهگ ِ لغت کودکانه .

باید بنویسم تا یادم نرود این خوش زبانیهای بیست ماهگی ات !


ادامه نوشته

نیکا جان !

صبح ِ یک روز ِتعطیل ، بعد از یک خواب راحت و عمیق شبانگاهی ، بیدار میشویم ، هر سه نفرمان !

راستی تازه یادم آمد چقدر دلم برای یک خواب عمیق یک سره در سکوت شب تنگ شده بود !

یادم نمی آید از کِی و چگونه هر دویمان بزرگ شدیم که دیگر شب های دور و دراز را آرام در خواب نازیم ، و از ملچ و ملوچ های نوزادانه و نق زدن های شبانه خبری نیست !

شاید این از معدود مراحلی باشد که از بزرگ شدنت خوشحالم ، خواب ِ شیرین ِ روزهای خوشم دوباره برگشت !

دور نشوم از ماجرای امروز !

بیدار شدیم ، مثل همیشه محکم بغلت کردم ، تا توانستیم من و بابا ، به قول خودمان بوس کُشت کردیم .

ناگهان ، دلم خواست نامت را تغییر دهم ، از نیکا به نیکا جان !

آرام گفتم : بابا ، نظرت چیه از این به بعد وقتی از نیکا میپرسیم اسمت چیه بگه نیکا جان ؟؟؟؟

گفت : موافقم بزار شروع کنیم :

دخترم ، اسمت چیه ؟

و در ... کمال ...بهت ...ناباوری ...سردرگمی ...حیرت ...شگفتی


جواب دادی : نیکا جان !!!!!!!!


من چطور باور کنم که تو اینقدر بزرگ و خانم شده ای که حرف های پشت پرده را هم به خوبی متوجه میشوی ؟؟؟

سکته نکردم ، ولی نفسم را آرام رها کردم تا کمی حالم جا بیاید !

و درست بیست و چهار ساعت است که هر بار اسمت را میپرسیم ، نیکا جان ِ شیرینی میشنویم !


خدایا ، آنقدر از این دلخوشی ها به من بده تا روزهای دلتنگی ِ آينده ، آنزمان که من میمانم و خودت ، آنزمان که این خاطره ها کمرنگ شده ، آنزمان که دلم لک زده برای تمام کودکی هایش ، آنزمان که آلبوم عکس ها و خاطراتم دلم را میلرزاند ، زیاد به جانت نق نزنم ، زیاد میخواهم از تو ، زیاد تر از پیش فرضی که برایم درنظر داشته ای !

 بگذار ببوسمت به خاطر تمام این روزهای خوب ِ مادری ، ممنونم هزار بار !

کفشهایت !


آپلود عکس کوچولوهای فارسی

چقدر زود تک تک  آرزوهایم رنگ میگیرد ، بال و پر میگیرد ، پرواز میکند در آسمان آبی ِ دلم !


به همین سادگی من عاشق تر شدم ، شاد شدم و اشک در چشم های ترم ترک خورد !


خیلی منتظر دیدن این صحنه بودم ، و میدانستم که نزدیک است .


دوستت دارم شیرین تر از جانم ، جان ِ شیرینم ، همه آرزوهایم زین پس در تو خلاصه میشود !

شیشه شیر !

گاهی یه کارایی انجام میدی که دلم میخواد درسته قورتت بدم برگردی همون جای اولت !


فسقلی ِ من  ، این اداهای شیر خوردنت ، عاشقترم میکنه آخه !

شیشه شیرت رو که میدم دستت ، اینقدر از خوشحالی ذوق میکنی و جیغ میزنی و میخندی که انگار تمام دنیا یک جا ماله من و توئه !

بعد میری از توی اتاق ، یه بالشت رو روی زمین میکشی و میاری یه جایی دور و اطراف من میندازی روی زمین و دراز میکشی !


آخ که تنظیم کردن اینکه سرت روی بالشت قرار بگیره چقدر خنده دااااااااااره !

چندین بار آرووم از حالت نشسته به حالت دراز کشیده میخوابی ولی وقتی میبینی سرت روی بالشت قرار نگرفته دوباره میشینی و از اول !

وقتی این مرحله تمام شد ، شیشه شیر رو با دو دست مقابل صورتت میگیری و با لبخند مقدار شیر رو چک میکنی!

و در نهایت شروع میکنی به خوردن !


از اینجا به بعدش ، اوج خندیدن ِ منه ، البته بی صدا که تمرکزت بهم نخوره !

هر یک دقیقه یک بار ، شیشه شیرت رو از دهنت درمیاری و با تعجب نگاش میکنی !

بعد به صورت سوالی میپرسی "لویی لو ؟ " که به زبان خودت یعنی  " تمام شد ؟ "

و بعد که میبینی هنوز توی شیشه شیر هست با خیال راحت و خنده ای گوشه لبهات میگی :

داااااااله ... یعنی داره !


و این پروسه ادامه داره تا اینکه بر حسب تصادف شیب گرفتن شیشه مناسب نباشه و هوا توی دهنت بره ، اونوقت باز درش میاری از دهنت و ناامیدانه نگاش میکنی و باز هم  : لوی لو ؟؟


اونوقته که شیشه رو چند بار تکون میدی و باقیمانده شیر رو که میبینی از خوشحالی داد میزنی :

نههههههه داااااااااله !


من روی هزااااااااااار بار فدات میشم و واست میمیرم  ، واسه این اداهای خوشکلت !


وقتی که :

من اینروزها :


روزی صد بار عاشق میشوم ، شیدا و مجنون میشوم !

روزی صد بار بی آنکه مِی بنوشم مست میشوم !

روزی صد بار ، بدون بال ، پرواز میکنم ، به آسمان میروم و چون دلم را در زمین جا گذاشته ام دوباره بازمیگردم !

خدایا ، تو میدانستی من آرزوی دختر داشتن در دل دارم ، آرزویم را برآورده کردی !

اما من آنزمان نمیدانستم که داشتن دختر اینقدر شیرین است که آدم را روزی صد بار ببرد به آسمان نزدیک فرشتگان و بازگرداند !

تو خودت قضاوت کن ، جای من باش ، چگونه این قلب ِ ناتوانم را درون سینه آرام کنم ،

 وقتیکه :

لب های صورتی کوچکی مادام تمام دست و صورتم را بوسه باران میکند !

صبح که از خواب برمیخیزم ، صدای ناز و دخترانه ای ، مرا مامان صدا میکند ، آنهم نه یک بار ، یک صدهزار بار !

لباس هایش را تن میکنم تمام ذهنم درگیر آن گل ِ سر کوچکی است که باید با تیپ دخترانه اش سِت شود !

دستهایش را دو طرف صورتم زنجیر میکند و با لبخندی به عمق چشمانم نگاه میکند و میگوید :


مامان عااااااتیکم ( عاشقتم )

زخم کوچکی روی دستم میبیند ، ناگهان دلش فشرده میشود ، بوسه ای میزند و نوازش کنان تکرار میکند:

نااااادی ، نااااادی ( نازی )


با هر لباس جدیدی ، هر گل سر تازه ای ، هر آراستگی ایی برای اولین بار . چه در خانه باشیم چه فروشگاه ذوق زده میشود، مدام سراغ آینه را میگیرد :

آینه ؟؟‌   آینه ؟؟


از کجا یاد گرفته ای اینهمه دختر باشی؟


میگویمت ، نیکا ناز کن :

سر راکمی خم میکنی ، چشمانت را خمار میکنی و آرام پلک میزنی ، دستانت را یا نزدیک گوش هایت حلقه میکنی یا زیر چانه ات و آنقدر در این حالت میمانی تا آغوشی گرم تو را مهمان کند !


آپلود عکس کوچولوهای فارسی

من تاب ِ اینهمه ناز و کرشمه را ندارم فرشته کوچولو ، خرابم نکن !


درست همین لحظه که این هیجانات را بازگو میکنم ، ضربان قلبم هول شده ، سریع تر میدود !


هیچوقت نمیدانستم در برابر دخترانگیهایت ، اینقدر کم ظرفیت و بی جنبه هستم !


دوست دارم ، کاش این دوست داشتن ها یک جایی اندازه اش ثابت بماند ، تا همین مقدار برایم کافی است !


خدایا شکر میکنمت  ، به فاصله زمین تا آسمان هفتم ات ، صدایم رسید ؟؟؟


پوست کن و خیار !

گاهی اوقات ، از تعجب کم مونده دو تا شاخ بالای سرم دربیاد!


گاهی اوقات از بهت و حیرت چشمام چهار تا میشه و فقط اکتفا میکنم به یه نفس ِ عمیق تا بتونم خودمو جمع و جور کنم !


آخه چطور میشه باور کرد؟

من فقط یک بار جلوی تو خیار رو پوست گرفتم !!!

و تو مثل یک دوربین فیلمبرداری با کیفیت تمام فوت و فن رو ضبط کردی ؟!


آپلود عکس کوچولوهای فارسی


وقتی ازم خواستی که خیار و پوست کن رو بدم دستت ، بهت دادم ، و گذاشتم به حساب کنجکاوی بچگانه ات !


غافل از اینکه ، تکاملت از مرحله فقط دیدن گذشته و به مرحله اجرا رسیده !

همون اندازه که ما تو زندگی داریم به تو درس یاد میدیم به همون اندازه داریم از بودنت درس ِزندگی یاد میگیریم خانوم خوشکله !


آپلود عکس کوچولوهای فارسی


خوشحالم از تیز هوشی و چابکیت .


و به همون اندازه نگرانم از عملکرد خودمون و رفتارهایی که باید بی نهایت مراقب ذره ذره اش باشیم !

تو کوچولوی دوست داشتنی ، در حالی که نشون میدی غرق در کودکی و بازی ِ خودت هستی ، همزمان ثانیه ثانیه های زندگیمون رو به خاطر میسپاری و خشت های آینده ات رو با این لحظه ها روی هم میچینی !


دلم میخواد ، بند بند ِ این خانه جدید ، پر از تجربه های شیرین و زیبا باشه !

 خانه دلت سرشار از انسانیت ، نیک پنداری ، مهربانی ، سخاوت ، مردم دوستی ،صداقت و راستی ، صفا و صمیمیت ، اعتماد به نفس ، حرمت ذات ، استقلال ، و مهمتر از همه مملو از نو الهی باشه !


خدایا ، خیلی خیلی خیلی خیلی دوستت دارم ، دوستم داشته باش !


 


واکسن هجده ماهگی !

بیشترین استرس و نگرانی در زندگی برای کم اهمیت ترین مسایلی پیش میاید که هیچ راه گریزی هم از آن های نیست!

من نمیدانم این چه کابوسی بود که برای خودم ساخته بودم !

واکسن هجده ماهگی !

خدا رو شکر بدون هیچ مشکلی دیروز واکسن زده شد و برخلاف تصورم راحت ترین و کم درد ترین و بی تب ترین واکسن این یک سال و نیم ات بود !

حالا من مانده ام بدهکار ِ این قلب ِ و مغز ِ بیچاره ام که اینقدر اذیتشان کردم !


آپلود عکس کوچولوهای فارسی


خدا را شکر میکنم که روز به روز این بدن ِ ظریف و کوچکت ات قوی تر میشود و سلامت تر !

هاله اطراف بدنت را سپرده ام ، یک ورود ممنوع بزرگ برای تمام این ویروس ها و باکتری ها نصب کند تا حتی آنهایی که چشمشان ضعیف است ببینند که راه یکطرفه است !

و سیستم ایمنی بدنت راگفته ام تا بی معطلی نفسشان را بگیرد تا حساب کار دستشان بیاید!

میخواهیم این روزهای شیرین پیش رویمان را حال کنیم با هم ، بدون مزاحم ، بدون مریضی ، بدون درد!

اشکالی دارد ؟

میخواهیم یک دل ِ سیر مادری کنیم برای این کوجکی که برای بزرگ شدن خیلی عجول است !

مگر چند بار در زندگی پیش می آید که ما مادر شویم ؟

نمیشود که آینده های دور ، حسرت به دل ِ این سال های شیرین ِ کودکی ات باشیم !

خدایا ، تو هم کمی ملاحظه ما را بکن ، ناسلامتی مادریم !

این درد و بلاها را بگذار به حسابمان به وقت پیری ، قول میدهیم جور ِ همه شان را خودمان به تنهایی بکشیم !


دمت گرم خدای عزیزم !



ماه ِ!

از چندی پیش ، دلم خواست " ماه "  را ، این چلچراغ همیشه زیبای آسمان را ، به تو بشناسانام !

به هر بهانه تلاش میکردم تا عکسی ، تصویری  از ماه را نشانت دهم و مدام زمزمه میکردم : ماه ، ماه 

هلال ماه را نقاشی میکردم و اسم زیبایش را تکرار میکردم.

آسمان را شبانگاه جستجو میکردم به امبد یافتن هلال ماه !

در داستان هایم ، همیشه یک ماه و مهتاب آن گوشه و کنار میگنجاندم!

و دیروز !

در حالی که اعضای صورتم را با انگشت کوچکت نشانه رفته بودی و تک تک ، اسمشان را تکرار میکردی ،

تِشم ، دهن ، دوش ، مو ، مینی ، ابو ....ماه ، ماه ، ماه ، ماه ...


ماه ِ آسمانم ،

هلال ابروانم . تصویر ماه را برایت تداعی کرده بود !

و من چه سرخوش بودم از این تفکر خلاقت ،این همه ذوق و درک و  هوش !

و این شده که من ،

ساعتی یک بار ، به هر بهانه ای ، انگشت نرمت را روی ابروانم میکشم و میپرسم:

این چیه نیکا ؟

و تو با لبخندی ظریف میگویی:  آبو ...ماه !!!

ماه ِ من ، مهتاب ِ من ، چراغ روشن ِ آسمان دل ِ‌من !

این لحظه ها را بیشتر برایم خلق کن ، حریص ِ تک تک ِ تجربه های ناب مادری ام !

شنیدنش از زبان ِ مادری دیگر ، آنقدر ها دل ِ آدم را خنک نمیکند!

خودت باید مادرش باشی و مدهوش ِ این شیرین زبانی های نخستین شوی !

شکر هزار باره برای بودنت ، خندیدنت ، رقصیدنت ، سلامتیت ، درک و هوشت !