تصمیم زیبایی گرفته بودیم ، با تمام ترس ها و سختی ها ، دل به دریا زده بودیم ، من و تو !
مقصدمان ایران بود ، خانه پدری ،بی هیچ اشاره و اطلاعی ، بی مقدمه ، ناگهانی ، جلوی درب ِ خانه ، فشار زنگ ، طپیدن ِ دل ، آغوش و بوسه !
همه چیز طبق برنامه پیش رفت و یک بار دیگر صحنه ای بی بدیل در دفتر خاطراتِ مان نقش بست !
من ِ مادر ِ بیقرار ، توی ِ کودک ِ بی تکرار !
دلمان ایران را میخواست ، با هم بودنمان ، خانه پدری ، دور هم بودن را ، دل دادن و نازکردن را ، غذاهای خوشمزه ، بغل کردن و بوسه های واقعی ِ واقعی ، نه مجازی و خیالی .
دلمان بوی خانه پدری و مادری را میخواست ، همان جا که گوشه و کنارش پر از انرژی های مثبت الهی است .
همان جا که خدایش هم با آدم مهربان تر است .
همان جا که ساعت دوازده ظهر سیل بیاید یا طوفان ، آفتاب باشد یا باران ، سفره نهارش حوالی صدای اذان پهن میشود !
همان جا که شب هایش پر از آرامش است و پر از ستاره !
همان جا که بوی ترشی های معطرش ، مزه های مرباهای رنگارنگش ، ماست های خانگی اش ، سبزی های خشک شده ای که همیشه بفصل اش تمام فضای خانه را عطرآگین میکند ، غذاهای خوشمزه و بی مثالش که در هیچ رستورانی در سراسر دنیا نمونه اش را نمیتوان یافت ....
همه و همه خبر از وجود زنی میدهد در آن خانه به نام مادر ، زنی استوار به مانند یک ستون ، زنی پر از احساست و هیجانات ، زنی پر از قشنگی و زیبایی ظاهری و باطنی ، زنی پر از دل نگرانی های مادرانه که تمامی ندارد !
و این زن ، مادر ِ من است ، مامان جان ِ تو !
و این دو روز ، هر بار که از کنار هم رد شده ایم دنبال یک بهانه بوده ایم که همدیگر را محکم بغل کنیم و ببوسیم !
و من چقدر خوشبختم از این همه داشته ها !
تمام محبت دنیا را یک جا به کام ِ تشنه ام ریختند ، مادرم ، پدرم، دو برادر ِ برومندم که هرگاه تصادفا خودم را درست مابین شان میبینم، ناخودآگاه احساس غرور میکنم ، احساس امنیت ، احساس شجاعت. و خواهرم که یک دنیا پناه است و دلگرمی ، یک دنیا عشق است مهربانی.
خدای ِ بزرگم ، خدای مهربانم ، و من و قلب کوچکم بی نهایت دوستت داریم ، سپاست را به جا می آورم هر چند کافی نیست ، باز هم مرا غرق لطف و مهربانی ات کردی پروردگار خوبی هایم .
کاش تمام ِ دنیا میدانستند که خدای ِ من چقدر مهربان است و بخشنده ، چقدر لطیف است و شاد .
چقدر بی منت میبخشی به من اینهمه خوشبختی را ، ممنونم از تو خدای زیبایی ها!
و از تو موجود ِ کوچک ِ فهمیده هزاران بار ممنونم که اینقدر خانومانه و بزرگ منشانه رفتار کردی و سفر را بر هردوی ما خاطره ساز ساختی ، بخدا سوگند میخورم که این روح ِ آرام ِ و صبور ِ تو را در هیچ کالبدی ندیده ام هنوز !
و مهمتر از همه ، من تمام این دلخوشی ها را مدیون مردی هستم از جنس مردان ِ نیک روزگار ، مردی که بی اغراق در این روزگار نامردی ها تکرار شدنی نیست ، مردی که قامتش آنقدر آرامش میدهد که من ِ تنهای هراسان را از دورترین جای دنیا جابه جا میکند و درست مینشاند در جایی که باید !
مردی که نامش پدر است ، پدر ِ تو ، همسر ِ من !
مردی که هر گاه در تنگنای زندگی کم می آورم ، گرمای دستش راه را برایم فراخ میکند.
مردی که بی نهایت دوستش دارم و بی نهایت دوستمان دارد!
مردی که قلبش از جنس گلهای اطلسی است ، فکرش از جنس گلهای مریم !
مردی که برای دلخوشی و راحتی ِ تو ، جوری وانمود میکند که انگار غم ِ دوری و تنهایی برایش آنقدرها هم سخت نیست !
مردی که در تمام این روزها و لحظه ها جایش خالیست و با هیچ چیزی پُر نمیشود!
دلم با توست مرد ِ خوب ِ مهربانم !
همیشه بی تو ، یک جای کار میلنگد ، ولی امید به آمدنت و دیدارت ، انتظار را شیرین میسازد!
دوستت داریم ، دوست داشتنی از جنس ِ همان گل های نرگسی که فقط در ایران هست و دیگر هیچ :)