این روزا...

مدتیه که از شیرین کاریهای دخترکم ننوشتم و نگرانم که درگذر زمان دریادم کمرنگ بشن و بعدها خاطرات شیرینمون رو از کودکیهات از دست بدیم! همین امشب درحال بستنی خوردن، دستمالی رو که دور نون بستنی قیفی پیچیده بودم تابستنی آب نشه و بریزه، باز کرده بود و میپیچید دور خود بستنی!...می گم چکار میکنی؟...میگه می خوام بستنی سردش نشه!...منو میگی، بوس بوس...قربون صدقه! دیروز که موهای دخترک رو می بافتم تا بریم مهدکودک میگه مامان، 5تا بباف!...منم تو رودرواسی، چل گیسش کردم! هاهاهاها... آهان از شنا کردنت بگم که مثل قورباغه! شنا میکنی و دیگه بازوبندات کم بادن وتقریبن شناگر شدی!...قربون دخترکم برم من... اوه اوه...یه چیز دیگه...هرکی دلشو نداره این جا رو نخونه!...این روزا توالت که میری و پی پی می کنی برای من توضیح میدی که، پی پی می افته تو آب(توالت فرنگی)..پی پی آبو دوست داره...پی پی شنا می کنه...تشنه اش میشه آب میخوره!...هههههه ...نمی دونم این فلسفه رو از کجا درآوردی. این روزا هر حرفی میزنه و هرکاری میکنه ازشیرینیش ذوق مرگ میشم! راستی،دخترکم! با وجود اینهمه حرفای قشنگی که میگی مهدکودک رو میگی، مچومک!...که اینم برام خیلی شیرینه، شکر مامانی تو! اینروزا قصه شنگول و منگول رو برات گفتم و فکرت خیلی مشغولشه! جالبه که گرگ قصه مون برات عزیزشده و نگران" اوفوده" شدنش هستی، هرشب مجبورم پیش از نرسیدن کلاغه به خونش، یه دور گرگه رو ببریم دکتر که دستشو چسب بزنه!... آخه من فدات بشم شکرکم....

مسافرت تابستونی, ماسوله!

بر آن شدیم که دیبا دختر رو ببریم کوه! ... ماسوله!سبز و قشنگ!

و نخستین روزهای تابستون راه افتادیم.. با دخترک دوساله!

جاده و بزرگراه تازه احداث رشت...

فومن...ناهار تو بازار-کبابی حسن کبابی- کلوچه داغ فومن...فالوده شیرازی...!!!و همه چیزخواری!

بالاخره............ماسوله! دیبا اینم ماسوله

mm

دیبا در پیمودن ماسوله!

mm

دیبا در کوه!...بر کوله بابا!

masoule

دیبا و گل بازی!

mm

و...دیبا،....ماسوله!

mm

 

 

2 سالگی!

دومین سالگردتولد دخترکم!

جشن تولد دیبا تو مهد کودک، با دوستانی که هر روز از صبح تا عصر باهاشون بازی می کنه

عرشیا.محمدرضا.زهرا.ذیبا.نامدار....شایراد.

2nd

شایراد.نامدار.عرشیا....دیبا.زهرا.

اینم شکرک من با کیکش!

2

عزیز دل مامان ...۲سالگیت مبارک!

بوووس بووس

جشن تولد.... دسته جمعی!

یه جشن گروهی! همه نی نی های بهار سال ۹۰ که ماماناشون تو سایت همدیگه رو می شناسن! فقط تو سایت!

ینی ۶-۲۵ تا نی نی بیگانه! با مامانا...اوووو...وَه!

۲۳ وم فروردین بود و یه نی نی با مامانش از راااه دور اومده بود، نیکا از مکزیک!خیلی دور. این شد که یهو قرار شد بجای قرار ملاقات، یه جشن تولد بهاری بگیریم.

دیبا دوستاشو دید..بعضیاشونو قبلن دیده بود، تو پارک.

ninisite

رهام جونی..داره "هام" می خوره...آراد عزیز هم نانازی ایستاده...اینم دیبا عسلم!

 

 

 

 

 

ninisite

اینم رها عزیز...دیبا پیشتر با رها دوست شده بود..تو پارک.

ninisite

آخ آخ آخ...دیباااا...واسه بادکنک اینقدر اشک؟؟؟...آراد جونی بادکنک سبزَ رو می خواست ولی دیبا هم زورش زیاده!

کیک و "هام" هم خوردیم...کااادو هم گرفتیم..

دیبا یه کادوی خوب و قشنگ داشت...نیکا جونی یه کیبورد بزرگ !!! به دخترم داد که دیبا کلی باهاش کیف کرده..

مرسی نیکا جون و مامان خوب نیکا که فکر بودین دیبا هم دینگ دینگ کنه و موزیک بازی!

ninisite

اینم از جشن تولد نی نی هاا...تولدت همگی مباارک!!!!

 

نوروز، پیروز و شاد باد!

عید آمد و عید آمد...

به دیبا می گم هوا چه خوب شده!...می گه: بهاااره!

صبح دوم فروردین رفتیم پارک. اردک دیدیم که زیر آفتاب یه لنگه پا چرت می زدن..

گلهای بنفشه....فراوون...خوشگل..

لاله ها...رنگ و وارنگ...

eyd

eyd-park

عیدت مبارک شکر مامان...

دون دون...

این سومین بیماری جدی دخترم دیبا س!

تب کرد...بعدش هم دون دون..

دست و پاش پر از دونه شده...دور لبای خوشگلش هم!

دکتر می گه ویروس فصلیه!...(کدوم فصل؟)

غصه دارم...دخترکم...می خاره ..می گه مامان می خاره..ناازی...ناازی...

داغه داغه...تب داره.

doone

زیمیستون!!!!

دخترم تند تند داره حرفایی می زنه...جمله های کوتاه می بنده، گاهی هم به دلخواه خودش جمله های بلندتر.

می گه هوا سرده، زیمیستونه!..الهی فدای اون زیمیستون گفتنت بشم من دخترکم!

می گم دیبا هوا تاریکه، می گه شبه مامان!...

"استنتاج منطقی" می کنه! عزیز دل مامان.

تا باهاش دعوا می کنم می ره پیش بابابش چغلی می کنه می گه مامان عَصَبا.......دعوا نه! 

به برنامه انگلیسی تله تابیز هم علاقه مندشده...هی می گه "تابیز...تابیز"

دیگه کلافه شدم گفتم :تابیز رو صبح ها داره،وقتی صبحانه می خوریم....حالا تا دلش هوای تابیزو می کنه می گه: تابیز....الان نداره!!!!! ای من قربون اون حرفای هوشمندانه ات برم ماااادر!!!!

بوس بوس برای دخترکم که الان خوابیده و من تا می خوابه دلم براش تنگ می شه! 

آخر هفته!!!

خاله بازیهای دخترکم با نی نیش...

و دوربین شکارچی بابا...

lala

اینم شیر خوردن دیبا....

بوس بوس دخترکم....................

 

باغ وحش!!!

یه روز سرد.... اما آفتابی!

با گوزن ها، میمونا...شیرهاااا...غرررر....

پلنگ و ببر و پرنده ها.....

آهو و خرس و روباه...اوووو...وه! چقدر حیوون........مامانی!

یک سال و نیم!

دخترکم امروز یک سااال و نیمه شد!

نمی دونم امروز براش چکار کنم...و آیا اصلا باید کاری کنم!..اما باید یه فرقی با روزای دیگه داشته باشه،نه؟

شایدم یه کیک درست کنم...شمع بذارم روش..تا دخترکم فوتش کنه.هاان؟

ساعتی بعد.....

یه کیک قهوه، با یکی و نصفی شمع! شادیمون رو درکنار دیبا کامل کرد.دخترکم با شادی تند وتند شمع هاشو فوت می کرد...و مامانش بازم روشنشون می کرد.بابا هم تندوتند عکس یادگاری می گرفت.

18 ماه

دیبا دختر! تولد ۱۸ ماهگی ت مبارک عزیزم.

یادم بود که امروز رو به رهام پسر هم تبریک  بگیم، رهام ... دوست همروزت! تولدت مبارک پسرک خوشگل!

18ماه