مسافرت تابستونی, ماسوله!
و نخستین روزهای تابستون راه افتادیم.. با دخترک دوساله!
جاده و بزرگراه تازه احداث رشت...
فومن...ناهار تو بازار-کبابی حسن کبابی- کلوچه داغ فومن...فالوده شیرازی...!!!و همه چیزخواری!
بالاخره............ماسوله! دیبا اینم ماسوله

دیبا در پیمودن ماسوله!

دیبا در کوه!...بر کوله بابا!

دیبا و گل بازی!

و...دیبا،....ماسوله!

2 سالگی!
جشن تولد دیبا تو مهد کودک، با دوستانی که هر روز از صبح تا عصر باهاشون بازی می کنه
عرشیا.محمدرضا.زهرا.ذیبا.نامدار....شایراد.

شایراد.نامدار.عرشیا....دیبا.زهرا.
اینم شکرک من با کیکش!

عزیز دل مامان ...۲سالگیت مبارک!
بوووس بووس
جشن تولد.... دسته جمعی!
ینی ۶-۲۵ تا نی نی بیگانه! با مامانا...اوووو...وَه!
۲۳ وم فروردین بود و یه نی نی با مامانش از راااه دور اومده بود، نیکا از مکزیک!خیلی دور. این شد که یهو قرار شد بجای قرار ملاقات، یه جشن تولد بهاری بگیریم.
دیبا دوستاشو دید..بعضیاشونو قبلن دیده بود، تو پارک.

رهام جونی..داره "هام" می خوره...آراد عزیز هم نانازی ایستاده...اینم دیبا عسلم!

اینم رها عزیز...دیبا پیشتر با رها دوست شده بود..تو پارک.

آخ آخ آخ...دیباااا...واسه بادکنک اینقدر اشک؟؟؟...آراد جونی بادکنک سبزَ رو می خواست ولی دیبا هم زورش زیاده!
کیک و "هام" هم خوردیم...کااادو هم گرفتیم..
دیبا یه کادوی خوب و قشنگ داشت...نیکا جونی یه کیبورد بزرگ !!! به دخترم داد که دیبا کلی باهاش کیف کرده..
مرسی نیکا جون و مامان خوب نیکا که فکر بودین دیبا هم دینگ دینگ کنه و موزیک بازی!

اینم از جشن تولد نی نی هاا...تولدت همگی مباارک!!!!
نوروز، پیروز و شاد باد!
به دیبا می گم هوا چه خوب شده!...می گه: بهاااره!
صبح دوم فروردین رفتیم پارک. اردک دیدیم که زیر آفتاب یه لنگه پا چرت می زدن..
گلهای بنفشه....فراوون...خوشگل..
لاله ها...رنگ و وارنگ...


عیدت مبارک شکر مامان...
دون دون...
تب کرد...بعدش هم دون دون..
دست و پاش پر از دونه شده...دور لبای خوشگلش هم!
دکتر می گه ویروس فصلیه!...(کدوم فصل؟)
غصه دارم...دخترکم...می خاره ..می گه مامان می خاره..ناازی...ناازی...
داغه داغه...تب داره.

زیمیستون!!!!
می گه هوا سرده، زیمیستونه!..الهی فدای اون زیمیستون گفتنت بشم من دخترکم!
می گم دیبا هوا تاریکه، می گه شبه مامان!...
"استنتاج منطقی" می کنه! عزیز دل مامان.
تا باهاش دعوا می کنم می ره پیش بابابش چغلی می کنه می گه مامان عَصَبا.......دعوا نه!
به برنامه انگلیسی تله تابیز هم علاقه مندشده...هی می گه "تابیز...تابیز"
دیگه کلافه شدم گفتم :تابیز رو صبح ها داره،وقتی صبحانه می خوریم....حالا تا دلش هوای تابیزو می کنه می گه: تابیز....الان نداره!!!!! ای من قربون اون حرفای هوشمندانه ات برم ماااادر!!!!
بوس بوس برای دخترکم که الان خوابیده و من تا می خوابه دلم براش تنگ می شه!
آخر هفته!!!
و دوربین شکارچی بابا...


اینم شیر خوردن دیبا....

بوس بوس دخترکم....................
باغ وحش!!!
با گوزن ها، میمونا...شیرهاااا...غرررر....
پلنگ و ببر و پرنده ها.....
آهو و خرس و روباه...اوووو...وه! چقدر حیوون........مامانی!


یک سال و نیم!
نمی دونم امروز براش چکار کنم...و آیا اصلا باید کاری کنم!..اما باید یه فرقی با روزای دیگه داشته باشه،نه؟
شایدم یه کیک درست کنم...شمع بذارم روش..تا دخترکم فوتش کنه.هاان؟
ساعتی بعد.....
یه کیک قهوه، با یکی و نصفی شمع! شادیمون رو درکنار دیبا کامل کرد.دخترکم با شادی تند وتند شمع هاشو فوت می کرد...و مامانش بازم روشنشون می کرد.بابا هم تندوتند عکس یادگاری می گرفت.

دیبا دختر! تولد ۱۸ ماهگی ت مبارک عزیزم.
یادم بود که امروز رو به رهام پسر هم تبریک بگیم، رهام ... دوست همروزت! تولدت مبارک پسرک خوشگل!
