ساحلِ ِ آرام ِ وصل
هیچی! فقط این گذر تند زمان خیلی ترسناکه! گذر زمان و تغییر همه چیز... روی دور تندیم و نمی قهمیم انثدر تنده. فقط گاهی یه چیزهایی مثل همین وبلاگ باعث میشن یه مقایسه ی ساده کنی! ۹۶ و ۹۲ و الان ۹۹! و انگار این سه تا عدد هر کدوم با اون یکی یه ساعت بوده فاصله شون. فاصله ی سال هایی که می گذره از آخرین پست های روی این وبلاگ. چقدر زود میگذری! چه خبرته؟ من نمیخوام اینقدر با سرعت رد بشم از همه چیز. بذار بچشم طعم روزها رو... اینجا مدت هاست متروکه ست. بیشتر دوستام و لینک های همین وبلاگ از آخرین آپدیت هاشون سال ها می گذره. . راستش اصلا من باورم نمیشه یه روز همه چیز انقدر ساده بوده که میشده به این سادگی دوست شد پ اعتماد کرد و در میون گذاشت و لذت دوستی رو برد. این روزها اما مدت ها می کذره از زمانی که به دوستی ها بدبینم. به اینکه احتمالا همون دوستی ای که روش حساب باز کردی حس یه طرفه ی تو باشه و اصلا یه روز می فهمی آدم ها اونثدر که به نظر میاد با هم صمیمی نیستن. معمولا توی پروسه ی بزرگ شدن به جایی میرسی که می فهمی حرف اول منفعت ادم هاست. حتی از دوستی باهات. خب دستاورد پر افتخاری نیست! ولی جزیی از بزرگ شدنه. انقدر بزرگ شدم از اون آدم سال ها پیش این وبلاگ که نگووووو. الان من يه زن ٢٥ ساله م.٥ سال گذشته و ٥ سال اصلن كم نيست...٥ سال پر داستان،٥ سال پر قصه...پر غصه ...پر هيجان پر بالا پر پايين پر شادي پر اشك پر خنده...خيلي چيزا رفت و اومد....اما اوني كه هنوز بعد ٥ سال اين موقع شب تنها نشستم و مينويسم و قلبم از هيجانش تند ميزنه عشقيه كه هنوز از تو توي رگ هاي منه...قلبيه كه گرم عشق توئه و هنوز ميتپه تا زودتر برسي خونه و بغلت كنم و بوت بكشم و بگم واي دوست دارم چقدر تورو اخهههه....خوشحالم:)خوشحالم از انتخابم...ما از صفر شروع كرديم و با يه بار رفتن و برگشتن حتي يكم هم زير صفر رفتيم.از زير صفر باز ساحتيم.روزاي سختي گذشت تا تونستيم خونه بخريم.تا تونستيم ماشين بخريم و عوضش كنيم.تا يكم وضعيت ثابت شد.ولي من خوشحالم.توي اين نقطه بعد ٥ سال زندگي كنار تو ايستادم و از ته قلبم خوشحالم كه تورو انتخاب كردم.از ته قلبم ممنونم از خدا براي اينكه تو و من رو مال هم كرد...مرسي...مرسي كه يه راست منو رسوندي به سر منزل مقصودم.كه شكست عشقي تجربه نكردم...كه اوني كه عاشقش شدم صلاحم بود و خوشبختيم. فكر نميكردم هيچوقت اينجا بنويسم.الان كه دارم مينويسم من دانشجوي سال دوم ارشدم.تورج هم... از اون روزايي كه برگشتم خيلي كذشته.خيلي دوييدم براش.وقتي برگشتم هووز واحد مونده بود.دوسال مونده بود از كارشناسي.كارشناسي اي كه قبل رفتن حسابي توش گند زده بودم.برگشتم و با تمام انگيزه و عشقي كه بهم دادي با معدل بالاي ١٧ تموم كردم دوسال رو و يه راست با رتبه ٢٥ رفتم ارشد...چه روزها كه به پاي درس و سختي من نشستي.چه شبا كه شام نداشتيم...چه ظهرا كه توي ماشين تو گرما و سرما با من نهار خوردي ...چه وقتايي كه رفتي خونه رو تميز كردي چون من وقت نداشتم و شب وقتي منو از سالن مطالعه بردي خونه منتظر موندي تا ذوق كنم و بخندم بخاطر سورپرايزت. من عاشقتم.نه مثل يه دختر ٢٠ ساله.مثل يه دختر ٢٥ ساله كه حس ميكنه قد ٤٠ سال تجربه داره.الان محكم تر از هميشه فرياد ميزنم كه دوستت دارم.با همه ي وجودم دوستت دارم...با همه ي وجودم تورو ميخوام...و با همه ي وجودم از خدا هر لحظه ميخوام با داشتن تو با من شوخي نكنه هيچوقت....من طاقت يك لحظه جذايي از تورو ندارم....عزيز ترينم.مردترينم...عشق ترينم.نفسم♥️♥️♥️ اما از و نجایی که من از خیلی چیزا بدم میومده و زمونه درست سر ِ راهم قرار داده شون مجبورم که ازش بدم نیاد! همتونو دوست دارم.... کامنتم شاید بذارم. اما دیگه نمینویسم . نه ایننکه برای نوشتن چیزی نباشه که همیشه هست .برای اینکه روزگار ِ فعلی ِ من اون چیزی نیست که از نظر ِ من ارزش ِ نوشتن داشته باشه. همتونو دوس دارم. اگه بی وفایی دیدین منو ببخشین. سرم همیشه شلوغ بود انگار!یا شایدم چند وقتیه که زندگیم اینقدر ازم انرژی میگیره که چیزی واسه کلمنت گذاشتنو دلگرمی دادن نمیمونه! اگه حرفی یه وقتی زده شده که باعث رنجش ِ هر کدومتون شده هم لطفن بببخشید....یادم نمیاد به قصد خواستم که دل ِ کسیو بشکنم. میترا ی عزیزم.....چی بگم به تو آخه؟ من فقط میتونم بگم ناراحتم بابات اون روز! از وین که فهمیدم چه روزی میای خدا میدونه از همونجا ذوق ِ دیدنتو داشتم....انقدر درد داشتم که دوس داشتم ببینمتو تو همون جلسه ِ اول بشینم باهات ار دردام بگمو تو آرومم کنی.دلم میخواس ببرمن اینور اونور ِ مشهدو بهت نشون بدم....اما نشد!به دلیلای زیادی که نای نوشتنشونو ندارم.فقط خواستم بگم وظیفه م بود اینطوری بشه و نشد! مهای نازنازی ِ من! قدرت ِ خدا رو باز به چشم دیدم وقتی نوشتی مراسمی که ازش میترسیدی به خوبی تموم شد و تو نرم نرمک داری لباس سفید عروسی رو تنت نیکنی....عزیزم....امیدوارم سختیاس زندگی تو مسیرت نباشن... آرزو میکنم که این سختیا عشق ِ قشنگتونو کم نکنن....من میدونم روح ِ لطیف ِ تو تحمل ِ سختیو نداره. الهی که فقط عشق باشه و عشق! میسیز! دختر تو خیلی این مدت دلگرمیم بودیم. همیشه کامنتای بلند بالات و با یه نفس ِ عمیق شروع میکردمو میدونستم تهش یه حس ِ خوب هست. برات رسیدن به مسترتو نمیخوام.برات صلاحتو میخوام چون با یه ذره پخته تر شدن تو زندگی همه مون میفهمیم شاید خیلی چیزا صلاح ِ منوتو نبوده!اینا شعار نیست ....از ته ِ دله همه ش! امیدوارم که همیشه همینقدر پراُمید زندگی کنی:) شیوا جونم....پری ِ دلپاکم...مریم بانوی مهربون....ستاره ی عزیزم...شادی شیطونم....کارین بامحبتم که سراغمو گرفتی:)....همه تونو دوس دارم. و از هرکی....از هرکس که این پستو میخونه میخوام که برام دعا کنه. دعای از ته ِ دل. من حالم هیچ خوش نیست. بهش بگین بهم آرامش بده! دوستون دارم زیات زیات:X خونه ی پدری:) بابا آنژیو کرد . الان حالش بهتره و اون بالا سری ِ مهربونم بازم بهم رحم کرد... از در که میاد اول یه ساعت منو میگیره تو بغلشو هی بوسم میکنه و میگه از اینکه بدون من چقدر دنیاش زشت شده بوده و بعد میاد تو....چقدر خوب شد که اومدم. هرچند که موندنم صد در صد نیست هنوزم.... اما بابام واقعن تنهاست....انگار همدمش و همه کسش من بودم....میگه تو که نیستی هیچ چیز نیست... دیشب ساعت دو بود که اومد... همه خواب بودن.اومد خسته و داغون... بهش گفتم شام خوردی؟گفت نه! هیچوقت نمیخورم بابا....میگم بعد خونه خب یه چیز ِ سر همی بخور اینجوری که تو مراعات قلبتو میکنی بدتر میشی و بهتر نمیشی... براش غذا گرم کردم....هندونه آوردم....چای دم کردم. نشست جلوی خرم سلطان و تو عمق فیلم بود و به به چه چه میکرد. رو مبل نشسته بودم. بابا نیمرخش به من بود. نور اتاق عارفه میفتاد تو هال و یه سایه ی کمی هم از تلویزیون.... داشتم نگاش میکردم که گونه هام خیس شد... بی اختیار! برای دستهای مهربونش که چروکاش دیگه کاملن واضح شد... برای قلب پاک ِ تنهاش... برای چشمهای زلالش.... من به هیچ چیز توی زندگیم انقدر که به خوب بودن تصمیمم مطمئنم ایمان ندارم! اگر نمیومدم هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم. هندونه شو که خورد گفت بابا اگه تو نبودی من همینجوری میخوابیدم. منم بالاخره میرم خونه ی خودمو نیستم شبانه روزی پیشش اما هیچکش قد من دلش نگرون بابا نیس که تا دو و سه و حتی چهار صبح منتظرش بمونه.... همه سرگرم ِ خودشونن... من کار ِ خوبی کردم حتی اگر ساختن ِ یه زندگی ِ دوباره اینجا از نو سخت باشه.... خیلی هم سخت باشه. پ.ن:بچه ها ببخشید که یهو غیب شدم.... درگیر دوا و درمون بابا بودیم. برای آدرس هم فعلن هستم تا یه وقت پیدا کنم برای جابجایی آدرس. به همه تون که آدرس خواستین به محض عوض شدن آدرس میدم:* خاموشا هم واسه من محترمن. چون خودم 90% ِ مواقع جزو همین گروه ِ شریفم:دی فک کــــــــــــن!!!!! ترم تابستونی:)))))جهیزیه.... هی واااااای مـــــــــــــــــن! shahrzad? contactam pak shode....xune y zang bezan lotfan azizam. mitra banu? key tashrif farma mishin mashhad?:)
عجیب اما واقعی... پدر ِ من کار میکند....کار و کار و کار! بابای من از آن باباهاییست که این سر ِ دنیا توی مترو شانه های پهن ِ یک مرد تو را یادش می اندازد! بابای من از آن باباهاییست که درخت و یا حتی فرمول های اهرم و تکیه گاه هی توی سرت بوی عجیب ِخاطره رو راه می اندازند. بوی خاطره رو که میشناسید ؟ بوی روزهای سرد و گرم...بوی پرتقالی و ترش و شیرین روزهای گذشته! بابای من مهمترین ویژگی اش تکیه گاه بودن است. بابای من قلبش رو عمل کرد. بیهوشش کردند...قفسه ی سینه اش را باز کردند....قلب مهربان ِ پاک و بهشتی اش را درمون کردن و باز گذاشتند سر ِ جایش. اما بابای من صبح ِ عملش توی خیابان های شلوغ گیر بود تا آرزوهای دخترش را برآورده کند. بابا توی اتاق عمل بود و گوشی ِ عزیزی که تازه وارد ِ بازار شده بود و آرزوی بچگانه ی من بود روی میزم. پدر من مثل ِ هیچکس نیست! بارها قصد کردم اینجا ازش بنویسم... اما فقط خداست که میداند بزرگی ِ اسمش توان نوشتن رو ازم گرفته! بابای مهربان ِ من بعضی وقت ها تا 4 ِ صبح کار میکند. و وقتی بر میگردد و کلید را فراموش کرده زنگ در را نمیزند. بابا حتی ما رو از خواب هم بیدار نمیکند. توی ماشین جلوی در مچاله میشود و میخوابد. و ای کاش که من تمام اون لحظه ها در آغوشم میگرفتم و میخواباندمش.... ای کاش حالی ام بود که بوییدن ِ گردن و دستهاش سعادت من باید باشد! ای کاش اینقدر میبوسیدمش تا خسته میشد و میخوابید . کنار ِ تمام ِ اینها که گفتم من همیشه عجیب دختر ِ بابا بوده ام! نه نه او زیادی بابای من بوده. هر چه که باشد ...مهم نیست. الان مهم این است که بابای از جان عزیزترم از دوری ِ من دارد آب میشود. وقت ِ اِکویی که به من نگفته اند و قلبش که نبینم روزی سالم نباشد رو! توی چشمهام زل زد و گفت بابا ....شبها گاهی از خواب میپرم...نفسم میگیره بابا....احساس ِ خفگی میکنم. دستمو میذارم رو سینه م ...عمیق نفس میکشم و فکر میکنم واااای یعنی باز کی ترانه م رو میبینم؟ یعنی من دخترم رو فرستادم اون سر ِ دنیا....؟ بابای من حتی اینها را نمیکوید که برگرد! اما.... چه اینجا پروفسور بشم یا استاد دانشگاه یونی وین با یک بوگاتی حتی زیر ِ پا و خونه ی شبه ِ قصر (که نمیشم) نمیدونم بوگاتی و پروفسور شدن بابا دارند یا نه! اما گور ِ بابایشان! یک تار ِ موی پدر ِ من به تمام این امکانات ِ مزخرف می ارزه.... اسمش چه احساساتی تصمیم گرفتن باشه و چه نه! این تصمیم منه. من و عشق دیگرم! +نمیخوام دیگه با دیدن شونه های یه مرد از پشت سر و دست دخترش تو دستش آه بکشم. من بر میگردم.حتی اگر اسم این غربت ِ لعنتی اروپا باشه. اومدم تا بابامو خوشحال کنم و حالا بر میگردم چون اون خوشحال نیست. همین! به همین سادگی.... زندیگه دیگه .هوم؟ نگاش كردم...اومد جلوم...تو چشام زل زد گف خب لامصب خوشگلي كه نگرانتم!كاش انقدزشت بودي كه مطمئن بودم هيچكي بهت نگاه نميكنه! حس زنونه ي هر دختري مشتاق شنيدن اين كلماته!بيشتر و بيشتر و بيشتر.... پ ن: حمل بر خودستايي نشود!متوجه هستيد كه علف به دهن بزي شيرين مياد و گرنه من خيلي معمولي تر ازين حرفام:دي نوشته دوست دارم عروسكم،يادت نره زن كوچولو. مينويسم من كه بيشتر دارم خوشتيپ من:) همين الان نگاش كردم كه پشت ميز روبه رويي من تو كتابخونه نشسته....دستشو زده زير چونه ش و متفكرانه داره به كتا ب جلوش نگاه ميكنه...با اون پيراهن آبي سفيد كه اينهمه بهش مياد.... همين الان دلم براي بار n اُم براش لرزيد.شايدم بيشتر...! پوزيشن:كتابخونه ي يوني وين. پست شده از اينترنت دانشگاه:!