سی‌و‌دو‌اثر از زیتا ملکی

۱.نقاشیای زیادی خریدم که هیچ‌وقت روی دیوار نرفتن.

۲.دستور پخت غذاهایی رو دارم که حتا یه‌‌بار هم به قابلمه نرسیدن.

۳.یه کلکسیون از عروسک‌های پولیشی دارم که کسی از وجودشون خبر نداره.

۴.حرف‌های زیادی تو دلم مونده که به خواهرم نگفتم.

۵.شهرایی رو دوست داشتم که هیچ‌وقت پا به خیابوناش نذاشتم.

۶.نه خود خرابم رو به تراپی و نه کفشای خرابم رو به کفاشی بردم،

۷.نه بلوزهای گشادم رو به خیاط سپردم!

۸.غذاهای کره‌ای رنگارنگ رو فقط از پشت ویترین نگاه کردم، بی‌اون‌که طعمشان رو بدونم!

۹.کتاب‌های زیادی تو کتابخونه دارم، بدون این‌که بخونم!

۱۰.جوان آینده‌دار؛ اون‌طور که می‌گفتن، نشدم.

۱۱.نه رتبه‌ی تک‌رقمی کنکور داشتم،

۱۲.نه جراح قلب شدم، نه وکیل دادگستری، نه مهندس عمران.

۱۳.نه خواننده شدم و نه حتا قاری قرآن!

۱۴.سازدهنی‌ای که هدیه گرفتم هیچ‌وقت به لبم نرسیده

۱۵.گرامافونی که خریدم فقط یک بار از جعبه بیرون اومده.

۱۶.دوربین عکاسیم ده سال توی جعبه خاک خورده.

۱۷.بارها برای چیزهای بی‌معنی قسم دروغ خوردم.

۱۸.مهاجرت کردم، اما دلم رو از شهر پشت سرم نبردم.

۱۹.تو هیچ ورزش انفرادی بهترین نبودم.

۲۰.با هیچ تیمی قهرمان نشدم.

۲۱.هیچ زبانی رو مثل زبان مادری حرف نزدم.

۲۲.هیچ دوستی‌ای رو بی‌گریه تموم نکردم.

۲۳.نه تک‌خوان گروه تواشیح مدرسه‌مون شدم،

۲۴.نه مجری جشنواره‌ی مطبوعات کانون.

۲۵.منم یه زمانی پانزده ساله و زیبا بودم،

۲۶.اما نقش «من ترانه، پانزده سال دارم» هرگز برای من نبود

۲۷.عاشق حیوون‌ها بودم اما با ببرها تو قفس‌ها نرقصیدم

۲۸.و بیشتر مواقع از آدم‌ها و حیوون‌ها ترسیدم

۲۹.و توی دوست داشتن بچه‌ها هنوز دچار شک و تردیدم

۳۰.بدتر از همه‌ی اون‌ها، من حتا دشمن جدی کسی نیستم

۳۱.دوست جدی کسی نیستم

۳۲.جدی کسی نیستم.

یک، دو، سه امتحان می‌کنم! هنوز کسی اون‌جا زندگی می‌کنه؟

من یه روزی رو یادم میاد که یه‌دفعه صمیمی‌ترین دوستم رو از دست دادم. برگشتن به روزهای دل‌پذیر گذشته‌مون مطلقن ممکن نبود. روزهایی که نمی‌دونستیم بیف‌استراگانف رو با چنگال می‌خورن یا قاشق؛ روزهایی که با کرم‌پودر اقتصادی مای، صورتمون رو برنزه می‌کردیم؛ از تجریش تا سیدخندان رو پیاده راه می‌رفتیم و هنوز ان‌قدر جوون بودیم که وقتی تو خیابون می‌دویدیم، مسخره به نظر نمی‌رسیدیم. یکی از ما همیشه ته کیفش، یه آدامس خرسی نصفه لای کاغذ نقره‌ای برای اون‌یکی نگه داشته بود. همیشه نصف قرمه‌سبزی هانی‌پارسه، نصف ته‌چین‌مرغ‌های نایب، نصف کوبیده‌ی سماقی چلوکبابی نورصفا، نصف ساندویچ کثیفای بهزاد دور میدون اختیاریه، مال اون بود؛ همون غذاهایی که تو فضای سبز سر میرداماد مثل سربازهای شهرستانی غریب، می‌نشستیم و تو‌ چمن‌ها باهم می‌خوردیم. ما باهم مقنعه سرکردیم؛ خب این چیز کمی نیست؛ اونم برای سالیان دراز. حتمن شما هم موافقید آدم‌هایی که سال‌ها قیافه‌ی با مقنعه‌ی دوستشون رو دیدن و می‌شناسن،مطمئنن که دوست‌های صمیمی‌ای هستن… ما باهم تو دستشویی‌ کثیف و خیس متروی علم و صنعت، با خنده و مسخره‌بازی دویدیم؛ غروب‌های دلگیر توی صندلی‌های چارخونه‌ی غم‌انگیز پژو ۴۰۵، در حال برگشتن به خونه، به چراغ‌های اتوبان خیره شدیم، وقت فرار کردن از دست گشت ارشاد، کلید گم کردیم و تو زمستون دوتایی پشت در موندیم، لیوان پلاستیکی خالی شیرموز مچاله کردیم، برای دیر رسیدن به خونه بازخواست و تهدید شدیم، هسته‌های زغال‌اخته‌ی نوبر رو تف کردیم تو جوب‌های ولیعصر، ماه‌رمضون از شیرینی لادن زولبیای نیم‌کیلویی خریدم و دوتایی پشت به خیابون روزه‌خواری کردیم، کنار هم بودیم و صندلی هواپیما رو موقع فرود به حالت اولیه برگردوندیم؛ انگشتمون رو‌گذاشتیم لای کتابی که داشتیم می‌خوندیم و کتاب رو بستیم که به حرف هم گوش بدیم؛ یه آهنگ تکان‌دهنده رو نصفه‌شب برای هم فرستادیم و زیرش قید کردیم: حتمن گوش کن، حداقل یکی دو راز برای هم‌دیگه بازگو کردیم که از تکرارش پیش خودمون هم خجالت می‌کشیم، شب‌های زیادی در تخت یک‌نفره دونفری خوابیدیم و قیافه‌ی صبح تو رختخواب هم‌دیگه رو می‌شناختیم، چشم‌های با خط چشم پرستویی هم‌دیگه رو دیده بودیم، موهای بلوند هم‌دیگه رو که آرایشگر سوزونده بود یادمونه، به‌هم‌دیگه پول قرض دادیم و پس‌دادیم، یا حتا بدتر فراموش کردیم و پس ندادیم…

با همه‌ی این‌ها یک روز یک‌دفعه اون رو از دست دادم. هرچند که هنوز هم مثل عابری می‌بینمش که رد می‌شه و لبخند می‌زنه و برام گرم و صمیمی دست تکون می‌ده. اما تا میام دستش رو بگیرم و مثل اون موقع‌ها به آغوش بکشمش، دستم از سایه‌ای رد می‌شه که خالیه و کسی توش نیست؛ حتا اگه واقعن هنوز کسی اون‌جا زندگی می‌کنه.

طبس پرنده‌ی پر در خون

یه روز صبح خیلی زود که تنها رفته بودم استخر، بعد از شنا تصمیم گرفتم برم سونای بخار. در سونا چاهارتاق باز و با یه اهرم به زمین متصل بود و هنوز تو اون صبح زود کسی نیومده بود سونا رو روشن کنه. دکمه‌ی فعال شدنش رو زدم. اما چراغ‌ها همچنان خاموش بودن. کنجکاو شدم و رفتم داخل و ضامن در رو از رو زمین بلند کردم و در پشت سرم بسته شد. توی اتاق نمناک تاریک ایستادم که ببینم کی دستگاه به کار میفته و یکم دنبال کلیدپریز گشتم که چراغ رو روشن کنم. بعد که کلید لامپ رو پیدا نکردم اومدم برم بیرون که دیدم در باز نمی‌شه. چندین بار تلاش کردم و در رو سمت خودم‌کشیدم اما انگار در قفل شده بود. با خودم فکر کردم نکنه وقتی اون اهرم رو از زمین باز کردم در ناگهانی از پشت قفل شده. به دفعه ترس برم داشت. در رو پنجاه باز سمت خودم کشیدم اما سفت و سخت سرجاش بود که یهو سونا به کار افتاد. باورم نمی‌شد در چنین موقعیتی گیر افتادم. شروع کردم با دست به شیشه‌ی ضخیم کوبیدن و داد و هوار کردن. اما در سالن استخر دوجداره بود و هیچ‌کس صدام رو نمی‌شنید. کل اتاق رو داشت بخار برمی‌داشت و‌من همچنان با تمام قدرت به شیشه می‌کوبیدم اما فایده‌ای نداشت. در تلاش و تقلای زیاد و ضربه‌هایی که محکم به شیشه‌ای که آخ نمی‌گفت، می‌زدم یهو با هل دادن من در رو به بیرون باز شد. جهت باز شدن در رو اشتباه متوجه شده بودم و به جای هل دادنش به سمت بیرون، در رو‌ تمام مدت سمت خودم می‌کشیدم. در باز شد و من تقریبن داشتم از زور ترس از حال می‌رفتم. یه حس وحشتناک گم شدن در بخار و مردن به شیوه‌ای نامعمول. تمام این فکرها تو همون چند دقیقه از ذهنم گذشته بود و فکر می‌کردم به زودی توی اون اتاق تاریک از پا درمیام. باز شدن در و هوای خنک سالن استخر، انگار بهترین هدیه و دل‌انگیزترین هوای تمام عمرم بود.

وقتی خوندم کارگرهای طبس توی معدن گیر افتادن من رو یاد اون روز صبح خودم انداختن. تنها و بی‌کس، وقتی با تمام وجود فکر می‌کردم کارم تمومه و داشتم توی بخار داغی که هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد دست و پا می‌زدم و محو می‌شدم تمام ماجراهای زندگی‌م به سرعت از پیش چشمم می‌گذشت. حدس می‌زدم چند ساعت بعد ممکنه کسی به استخر خلوت ساختمان بیاد و من رو پیدا کنه. تا اون موقع زنده بودم؟ گمون نکنم! انگار توی حبابی خارج از زمان و مکان بودم. عاقبت من از اون مخمصه بیرون اومدم، اما همه از دقایق اول گفتن که کارگرهای طبس جون سالم به در نمی‌برن. آخر مردن به این شیوه‌ی نامعمول شبیه فیلم‌ها یا حتا ماجرا‌ی من نبود که در رو هل بدم و یهو طلسم باطل بشه و نجات پیدا کنم. اون‌ها دفن شده بودن. خودشون می‌دونستن راه نجاتی نیست؟ می‌دونستن همه‌چیز تمام شده؟ یا مثل من که به شیشه‌ها می‌کوبیدم تلاش می‌کردن راهی پیدا کنن؟ به زمین و زمان چنگ زده بودن؟ فکر می‌کنم باید چنگ زده باشن و یاد جمله‌ی grasp your dreams میفتم و بعد کارگرهایی توی ذهنم مجسم می‌شن که وقتی پیداشون کردن، با دست‌های گره کرده، خاک‌ها رو چنگ زده و مشت کرده بودن.

برای لین و خاطرات از دست رفته‌اش

.

لین، همسایه‌ی هفتادو‌یک ساله‌ی طبقه‌ی هفتم ساختمان ماست که تنها یک پسر دارد. اولین‌بار تعدد این همه عدد فرد در زندگی لین توجهم را جلب کرد. توی آسانسور به من نگاهی انداخت و از لباسم تعریف کرد و بعد باهم به پیاده‌روی دو ساعته رفتیم. تعریف کرد که پسرش یک‌شنبه‌های آخر ماه، به ونکوور می‌آید تا باهم در یک رستوران نزدیک خانه، شام بخورند و بعد از تمام شدن غذا، بدون این‌که به آپارتمان لین در طبقه‌ی هفتم پا بگذارد، خداحافظی می‌کند و می‌رود. می‌گوید اسمش را گوگل کن؛ سرچ می‌کنم و می‌بینم بیل بازیکن حرفه‌ای هاکی رو‌ی یخ است و الان مربی مطرحی‌ست؛ لین می‌گوید ؛ خب شاید حق داردکه نمی‌آید. آپارتمان من چندان باکلاس نیست. هردفعه که لین را توی لابی می‌بینم و باهم بدون هماهنگی قبلی همراه می‌شویم تعریف می‌کند که کارمند دادگاه عالی بوده و چندین‌بار رابرت پیکتون، قاتل زنجیره‌ای کانادا را از نزدیک دیده؛ می‌گوید همسرش پلیس سلطنتی سواره‌نظام کانادا بوده و وقتی دوست دخترش را حامله کرده از هم جدا شده‌اند. از ماشینی تعریف می‌کند که در جوانی داشته و هربار با آن تا محله‌ی یلتاون می‌آمده و شراب سیزده دلاری سفارش می‌داده. راه می‌رویم اما بعد از این همه‌، هنوز اسم من را نمی‌داند و هر بار از نو قصه‌هایش را برایم تکرار می‌کند. لین از آن عابرهایی‌ست که دائم توی خیابان به همه لبخند می‌زند اما تو مطمئن نیستی در حال خوش‌و‌بش کردن با تو، تو را واقعن می‌شناسد یا نه. امروز برای بار هزارم لین را در خیابان دیدم، با موهای کوتاه یک‌دست سفید و صورت نه چندان سرحال، شبیه بیمار سرطانی‌ای بود که کلاه‌گیسش را از ناامیدی از سرش درآورده و رنجور پا به خیابان گذاشته. گفتم بد نیست امتحانش کنم. بدون آشنایی دادن، نگاهش کردم، لبخند کم‌رنگی زد و بدون این‌که من را بشناسد از کنارم گذشت. لین من را نمی‌شناخت! هیچ‌وقت نشناخته بود و هر بار من یک همسایه‌ی جدید دیگر بودم که باید تمام داستان‌ها و سرگذشتش را برایم تعریف می‌کرد. لین از کنارم گذشت و وارد ساختمان شد و بی‌حرف کنار من منتظر آسانسور ایستاد. به لین گفتم؛ چه روز زیبایی… خندید و گفت: ونکوور خیلی زیباست… ما شانس آوردیم در همچین شهری زندگی می‌کنیم. من یک پسر در چیلیواک دارم که یک‌شنبه‌های آخرماه به این‌جا می‌آید. فقط در حد یک‌ شام ساده… و پیش من نمی‌ماند تا از این زیبایی‌ها لذت ببرد، می‌دانی شاید چون آپارتمان من چندان باکلاس نیست. دوست داری اسمش را گوگل کنی؟

اون حالم رو نمی‌دونه و فقط می‌گه بنویس

می‌گه فقط بنویس...

می‌گه بنویس از اولین باری که فهمیدی «دستش رو نگرفتن» چه حسی داره! می‌گه بنویس از اولین باری که یه سرزمین دیگه رو تنهادیدی! تنها دستگیره‌ها رو گرفتی و تنها درها رو باز کردی؛ تنهایی کمربند هواپیما رو بستی و تنهایی پرواز کردی! کسی پشت درهامنتظرت نبود و مجبور شدی چمدون‌ها رو تا داخل توالت‌های عمومی با خودت ببری! تنها چمدون‌هات رو سعی کردی از نقاله‌ی فرودگاه برداری و نتونستی! از داستان‌های فرودگاه بنویس وقتی مأمورها چمدون‌ها رو باز می‌کردن و می‌گشتن و بعدش دیگه نتونستی چمدون‌هارو ببندی و لباس‌ها رو در آوردی و روهم روهم پوشیدی ! می‌گه بنویس از اولین شبی که تنها خوابیدی و میون خواب و بیدار با خودت فکرکردی « فردا حتمن گل‌ها رو آب می‌دم» و از گل‌ها سال‌های نوری دور بودی! از صدای شرشر آب دستشویی طبقه‌ی بالا بنویس که وسطخواب و بیداری هنوز ایران بودی و به این فکر می‌کردی «ما که طبقه‌ی بالامون خالیه!پس این صدا چیه». می‌گه بنویس از وقت‌هایی کهوسط زبان دیگه، به فارسی می‌گفتی: «مثلن!» و بقیه نگاهت می‌کردن، از اولین گل‌های تازه‌ای که این‌جا به آب گذاشتی! از بی‌اشتهابیو لاغر شدن و غذاهایی که خوردی و دوست نداشتی! از درهای پاساژها و بانک‌ها و رستوران‌هایی که غریبه‌ها برات نگه می‌داشتن؛ ازذوق آدم‌هایی که نمی‌دونستی تو دنیا وجود دارن و حالا دوستت داشتن!

می‌گه بنویس! برای شروع چند خطی در مورد این‌که دلت نمی‌خواست ان‌قدر با خودت تنها بمونی؛ دلت نمی‌خواست روبه‌روی اقیانوستنهایی کتاب بخونی! برای لحظه‌هایی که به پنجره‌های تاریک خونه نگاه کردی و گریه کردی، برای لحظه‌هایی که همه خواب بودن و توبیدار بودی و فکر می‌کردی! برای اون لحظه‌های سختی که دلت می‌خواست کسی بود که سفت بغلش می‌کردی!

قبل از گرون‌تر شدن صندلی‌ها

من فکر می‌کنم اون نمی‌دونه آخرین کتابی که دست گرفتم اسمش چیه! هرچند که بارها از کنار «تسلی‌ناپذیر» و «قصر» و «فلسفه‌ی ترس» رد شده!

من فکر می‌کنم اون نمی‌دونه من وقتی با کسی دعوام می‌شه، با چه فحش‌هایی شروع می‌کنم و وقتی می‌خوام با کسی آشتی کنم از چه‌ دری وارد می‌شم!

من فکر می‌کنم اون اسامی خیلی از دوست‌های من رو نمی‌دونه! _برخلاف من که مشتاق شنیدن داستان و جزییتام_ اون هرگز نمی‌پرسه دوست‌هام رو از کجا پیدا کردم و چند ساله باهاشون دوستم!

من فکر می‌کنم اون چندان نمی‌دونه من توی روز دوست دارم پرده‌های خونه رو کنار بزنم و پنجره‌های روشن رو ببینم یا با پرده‌های کشیده و چراغ‌های روشن، روز رو سر کنم!

من فکر می‌کنم اون هنوز که هنوزه من رو نمی‌شناسه!

جنس پارچه‌ی مورد علاقه‌م رو نمی‌دونه! تمام عطرهای چرم و چوب دنیا رو برام گرفته؛ اما هنوز بوی عطری رو که دوست دارم نمی‌دونه!

من فکر می‌کنم اون نمی‌دونه توی بچگی حیوونا رو کتک زدم یا نه! نمی‌دونه توی مدرسه دوست‌هام رو لو دادم یا نه! نمی‌دونه از بقالی‌ها،دزدی‌های کوچیک کردم یا نه!

من فکر می‌کنم اون هنوز ترسناک‌ترین خوابی که دیدم، بدترین روزی که تو زندگی داشتم، بیشترین دردی رو که تو عمرم کشیدم،نمی‌دونه!

اون چهره‌ی من رو در صف انتظار سونوگرافی و دندون‌پزشکی و آزمایشگاه ندیده! (بیشتر اون مواقع با کتابی در دست تنها بودم و فکرکردم چهره‌ی در انتظار آدم‌ها وقتی تنهان، با چهره‌ی در انتظار آدم‌ها وقتی تنها نیستن، خیلی فرق می‌کنه!)

من فکر می‌کنم اون نمی‌دونه صبح‌ها که تخت رو مرتب می‌کنم؛ یه دست سرتاسری روی ملافه‌هاش می‌کشم که کوچک‌ترین چروکی روش باقی نمونه! احتمالن اون هرگز صبح‌ها من رو در حال باز کردن چروک‌های ملافه ندیده و نمی‌دونه دکترم گفته این کار یکی از مصادیق وسواسه!

من فکر می‌کنم اون چیزهای زیادی رو از من نپرسیده! به شهرهای دوری که من رفتم و برگشتم اون هنوز پاش هم نرسیده! هرچند جای امیدواریه که بلیت اکثر جاها رو قبل از گرون‌تر شدن صندلی‌ها، از قبل خریده!

NEVER, RARELY,SOMETIMES,ALWAYS

_می‌گما تو هنوز دلت برای آهنگای گروه واران تنگ می‌شه که پونزده سال پیش با هندزفری خراب سر دوراهی قلهک برای بار اول شنیدیم؟
_به ندرت
_تو هنوز دلت تنگ اون روزها می‌شه که تو دستشویی متر‌وی علم‌وصنعت، جلوی آینه‌ی دستشویی جلوی هزار تا آدم، خط چشم کشیدیم؟ 
_هرگز
_یاد اون نامه‌ای میفتی که وقتی برای اولین بار دوتایی رفتیم شمال نوشتیم و روی اپن جا گذاشتیم یا اون نامه‌ای که قبل رفتن به فرودگاه شیراز با گریه نوشتیم؟
_همیشه
_می‌گما یادته گواهینامه گرفتیم؟ اون پوشه‌های زرد زیر بغلمون رو یادته؟ دوو ماتیز خسته‌ی سال ۷۹  رو یادته؟ عروسک اژدهای رنگی‌م که جاش روی داشبورد بود؟ کفش‌های پاشنه‌دارم تو صند‌وق عقب ماشین که لنگه‌ی یکی‌شون گم شد؟
_گاهی
_ارتودنسی دندون‌هام رو یادته؟ کش‌های صورتی دندونم و رژلب‌های قایمکی سرخابی رو که تو مانیتور خاموش گوشی ۲۶۰۰ نوکیا می‌زدم  یادته؟
_هرگز
_شکست عشقیامون رو یادته؟ پنجره‌های خاموش؛ گوشی‌های خاموش؛ تک‌ تماس از دست رفته؛ دل از دست رفته! مریضی رختخواب و زخم بستر رو یادته؟ 
_همیشه
_چلوکبابی نورصفا و قورمه‌سبزی تو کاسه‌های استیل رو یادته؟ پر کردن خونه‌های سفید با مداد نرم مشکی سر کنکور گروه زبان رو یادته؟ دلتنگی غروب بعد از کنکور زبان رو یادته؟
_به ندرت
_می‌گما کلاس زبانمون رو یادته؟ موسسه‌ی ملی زبان رفتنمون رو یادته؟ پنجره‌ی غمگین کوچه‌ی ابوالقاسم بالاور رو یادته که برای خانم قوسی برای آخرین باز دست تکون دادیم؟
_گاهی
_من رو ؛ من خنده‌روی گریه‌ئو‌ رو یادته؟ من مست بوی قهوه‌ی میدون شعاع و ارسال بسته‌های پستی به مقصد اصفهان رو یادته؟ من روی پل هوایی که دست می‌کشیدم به میله‌ها و می‌دویدم؟ من  رو با مقنعه‌ی آفتابگردونی که به ترک دیوار می‌خندیدم؟ من رو با آل استار سرخابی ساق‌دار یادته؟ من رو در حال چت روی صندلی‌های کافی‌نت آقای روزبه یادته؟ من خندون با کتاب ماهی سیاه کوچولو تو پارک دانشجو؟ من گریون که دستات رو سفت گرفته بودم؟ من بی‌حواس موقع رد شدن از خیابون که اگه نبودی و هلم نمی‌دادی مرده بودم؟
_هرگز؛ به ندرت؛ گاهی ؛ همیشه

 

NEVER, RARELY,SOMETIMES,ALWAYS

عنوان فیلم است.

یک صندلی خالی در قطار مسیر تهران-ملبورن

یکی از دوستای سابقم یه صفحه‌ی  متروک تو اینستاگرام داره که آخرین پستش مربوط به سال ۲۰۱۵ست. 
تو بعضی از عکس‌های این صفحه ما دوتایی رفتیم مهمونی؛ داریم رو به دوربین لبخند می‌زنیم! من موهام رو بافتم و دوستم یه دامن طلایی پاشه که از وقتی خوردن آسنترا رو شروع کرده بود، بهش حسابی تنگ شده بود از بس وزنش بالا رفته بود! 
هرچندوقت یه بار عکس‌های صفحه‌ش رو می‌بینم و‌ حتا می‌تونم بوی عطرهامون رو تصور کنم! عطر «کلی» تو اون روز سرد پاییز که به خودم زده بودم و تا سوار ماشین شدم گفت بوی عطر عروسی‌های قدیمی رو می‌دی! ترکیبی از هل و گلاب! و بعد تو ماشین سلفی گرفتیم! یا اون روزی  که ظهر پنج‌شنبه بود و رفته بودیم دنبال کارهای اداری و با این‌که تو عکس معلوم نیست، یادمه کتونی سرخابی پام کرده بودم!
یکی از دوستای سابقم خیلی وقته که دیگه دوستم نیست! از آخرین باری که حرف زدیم مدت‌ها، سالیان سال گذشته! یکی دیگه از دوستام می‌گه کار زندگی همینه! هرکسی توی قطاری که هست، همراه یه عده می‌شه اما عده‌ی کمی تا آخر مسیر همراه باقی می‌مونن! ایستگاه‌های مختلف آدم‌ها رو از هم جدا می‌کنه! خیلی‌ها زودتر از موعد پیاده می‌شن! خیلی‌ها بخش کوچیکی از مسیر رو همراهمونن و بعد پیاده و تو دشت‌ روبه‌رو ناپدید می‌شن! خیلی‌ها که قرار نبوده بمونن، می‌مونن و این ماجرا تا مقصد ادامه داره! لابد که « آری... رسم روزگار چنین است»
اما من همیشه برام زندگی مسافرهایی که از این قطار پیاده می‌شن مهم بوده! چی به روزشون میاد؟ بعد از من سوار قطار کی می‌شن؟‌ بالاخره به آرزوی دیدن ملبورن استرالیا و زندگی تو یه خونه‌ی قدیمی مرکز شهر رسیدن یا نه!
یکی از دوست‌های سابقم با این‌که خیلی وقته از قطار پیاده شده اما هنوز صدای خنده‌هاش توی گوش منه! نرفته یه جایی تو علفزار گم و گور بشه! هنوز عکس‌هامون تو ا‌ون صفحه‌ی متروک نشون می‌ده ما روزگاری واقعیت داشتیم! ما روزگاری بوی عطر هل و گلاب می‌دادیم و با یه رژلب مشترک، لب‌هامون رو قرمز می‌کردیم! ما روزگاری با یه چتر رنگی زیر بارون می‌دویدیم و هزار بار روی صندلی کنار راننده ش نشستم و دود سیگارهاش رو‌ خوردم!
 همینه که چمدونی رو که جا گذاشته و رفته نگه داشتم و زیر پنجره یکی از کوپه های قطارم، یه صندلی خالی براش کنار گذاشتم!

هر روز یک زن عصبانی این‌جاست

امروز یک زن عصبانی این‌جاست!

حیوانات باغ‌وحش اوکلند دوز اول واکسن کرونا رو دریافت کردن اما امروز یه زن عصبانی این‌جاست که مادربزرگش یه روز کامل شهر رو با ویلچر برای دوز اول واکسن زیر پا گذاشته و واکسن نزده به خونه برگشته! 
امروز یه زن عصبانی این‌جاست که تب چهل درجه داره و قرار نیست این تب، با پنکه‌ی فکسنی پارس خزر بیاد پایین! حقیقت داره؛ رو تخت بیمارستان داره می‌میره؛ خواهش می‌کنم نخندین!
امروز یه زن عصبانی این‌جاست که از پارس خزر و واکسن برکت و ماشین‌های ایران خودرو بیزاره! یه زن عصبانی که نمی‌خواد  کسی دست رو دلش بذاره!

امروز یه زن عصبانی این‌جاست که راه به راه برق خونه‌ش رفته؛ کولرها خاموش؛ دودکش خونه‌ها خاموش؛ چراغ‌های رابطه خاموش! زن عصبانی که در تاریکی لب‌هاش شعر می‌خونن: آقایون... خانم‌ها... زنده نمی‌مونم! هرگز دلیل آخرینم نباشید!بذر امیدی نمونده؛ لطفن خاک خوب سرزمینم نباشید!

امروز یه زن عصبانی این‌جاست!

که بیمار روی تخت بیمارستان داره! تخت بیمارستانی که از دوازده شب تا پنج صبح با چراغ بنزین روشن توی شهر دنبالش گشته! که برای خالی کردن تخت توی بیمارستان حالی به حالی شده و از فکرای بد هی پروخالی شده!
امروز یه زن عصبانی این‌جاست !
که تمام غم‌های دنیا رو بلده! آخه تو سرزمینی زندگی می‌کنه که با شادی بدجوری بده!
سقوط از کوه‌هایی که مهربان نیستن؟ کشته شدن فرزند بعد از کلاس موسیقی؟ تیر خوردن جلوی در چرب تعویض روغنی وقت عزیمت برای قیمه‌ی ظهر شنبه؟ رقصیدن در آتیش پلاسکو؟ باد زدن بیمار تنفسی وقت برق رفتن‌های طولانی؟ سقوط ناگزیر هواپیمای اوکراینی؟ خودکشی به علت از دست رفتن سرمایه در بورس اوراق بهادار؟ درست کردن سوپ سنگدون و لایک کردن سوپ خاویار؟

امروز یک زن عصبانی این‌جاست! که شهروند درجه دوی سرزمین مادریه! که چاره‌ش یا مرگه یا مهاجرت و دربه‌دریه!
مهاجرت غیرقانونی؛ پاسپورت خاکستری؛ غرق شدن با لباس کردی
توی گوشش می‌خونن: «تو هنوز زنده‌ای؟ لعنتی باورم‌ نمی‌شه نمردی!»
یک زن عصبانی این‌جاست با سهمیه‌ی المپیک، تحت پرچم آدم‌های بی‌پرچم! کشورهای بی‌سرزمین! شهرهای بدون نام! دارنده‌ی مدال‌ طلای آرزوهای برباد رفته‌ی بی‌سرانجام

امروز یه زن عصبانی همه‌جاست!
 که عشقش به سرزمینش رو باد برده! زنی که حقوق اولیه‌ی خودش رو خیلی وقته از یاد برده!
 

غم خوب

بهش می‌گم من «غم خوب» رو دوست دارم! تعارف که نداریم؛ اصلن من می‌میرم برای غم خوب!
می‌دونم نمی‌دونه غم‌ خوب چیه! می‌دونم بعضیا مثل اون صورتشون با خنده قشنگ‌تره! اما بذار بدونه غم خوب چیه! باید بدونه غم خوب چیه!
بهش می‌گم غم خوب تحویل کارت دانشجویی و فارغ‌التحصیلی از دانشگاه محبوبت برای همیشه‌ست! برای همیشه یعنی برای بقیه‌ی عمر!
 غم خوب  حس بعد از خودارضایی تو یه عصر گرم بهاره روی توالت‌فرنگی در حالی که سرت رو گرفتی تو دستات!  ثانیه‌های سراسر غم با اندکی شادی!
غم خوب دیدن فیلم «در حال و‌ هوای عشق» توی بالکنه وقتی موزیکش به قلبت می‌شینه و زنی تنها با کالسکه‌ی خالی از زیر پنجره‌ت می‌گذره!
غم خوب سوختن تی‌شرت محبوبته با خاکستر سیگار کسی که روی پاهاش نشستی و از آرزوهات باهاش حرف می‌زنی! 
غم خوب گلدون‌هایی‌ان که گل می‌دن و سبز می‌شن اما به امید گرفتن گرین کارت دل از این سبزی می‌کنی! می‌ری!
غم خوب فکر کردن به بیست سالگیه! که شانسش رو داشتی و زندگی‌ش کردی هرچند از دست رفت...
توی خیابون انقلاب و دفتر روزنامه و پلیس راهور خیابون زنجان از دست رفت!
غم خوب درخت‌هایی‌ان که آدم‌ها کاشته‌ن و بعد مرگشون باقی می‌مونه! غم خوب، نشان‌کتاب جامونده روی صفحه‌ی ۱۱۵‌‌ست بعد مرگ صاحب کتاب! غم خوب ویدیوی کوتاه بی تکلف یک‌هو کشف شده تو گالریه از کسی که دیگه پیشمون نیست!
بهش می‌گم من غم خوب رو دوست دارم! مگه می‌شه دوسش نداشت! مگه می‌شه یه جای ویژه تو قلب واسه غم‌ خوب نذاشت؟
غم خوب روز آخر سفر از شهریه که نمی‌دونی کی دوباره بهش برمی‌گردی! آخرین نگاه به دریای شماله تو ترافیک  جمعه‌ شب چالوس! آخرین میوه‌ایه که از درختی که خودت کاشتی می‌کنی! 
اما جدی‌تر از این حرفا، غم خوب، حس ناپدید شدنه! خوبی‌ش اینه که تو یه زندگی داشتی! با افسوس، با لبخند با چال لپ و پپسی رژیمی و کفش‌های پاشنه‌دار! تو یه زندگی داشتی با دامن‌های کوتاه! شیرینی‌های قنادی فرانسه و چاق شدن که رفیق قدیمیه! تو تجربه‌ی لمس رادیو ترانزیستوری رو داشتی زیر بازار کاشان! یک امضا از بوچلی روی آخرین آلبوم داشتی! تو‌یه زندگی داشتی با تجربه‌ی تماشای کازابلانکا بر پرده‌ی سینما!  گریه بر مرگ‌ ملکه ثریا! رفتن به کتاب‌فروشی ثالث! از دست دادن تمام سرمایه در خیابون شریعتی جنب باغ سفارت انگلستان! اصلن خود زندگی کردن رو داشتی! و بعد یک روز ناپدید می‌شی! و بعد یک روز آخرین کسی که تو رو به یاد میاره یا می‌شناسه هم ناپدید می‌شه! کامل‌ترین نقطه‌ای که بر تمام شدن می‌شه گذاشت! ناپدید شدن؛ عجب غم خوب ناگزیری!