××××خاطرات××××
سلام ازاین به بعد میخام حرفای دلم وگاها خاطرات اواخر دانشجوییم رو اینجا باعنوان"خاطرات"ودلنوشته"بنویسم
درصورت تمایل میتونید توقسمت"دالانِ خاطرات"بخونیدشون
سلام ازاین به بعد میخام حرفای دلم وگاها خاطرات اواخر دانشجوییم رو اینجا باعنوان"خاطرات"ودلنوشته"بنویسم
درصورت تمایل میتونید توقسمت"دالانِ خاطرات"بخونیدشون
گوهر از خاک بر آرند و عزیزش دارند
بخت بد بین که فلک گوهر ما برده به خاک
آن کـوپه ی تهــی مــنم، آری که مــانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
با شگفتی به تماشای گریه ام منشین
چیزی نیست
تنها ترانه ای باریک در تلنبار تنهایی ام ترکید.......
با خوبیهای کمش و سختیهای شیرینش...
دیشب آخرین شیفت شب کارورزی مدیریتم هم تموم شد..
دلم بچگی میخواهد !
جلوی کدام مغازه پا بکوبم
تا برایم آرامش بخرند ؟

کوچه های قدیمی را باریک میساختند
تا آدمها به هم نزدیک شوند
حتی در یک گذر....
اکنون چقدر آواره ایم
در این اتوبانهای سرد..
با اینکه وقتمون واسه برگزاری جشن خیلی کم بود ولی با همت بچه ها برگزار شد...
جشنمون بخاطر تغییر تایم شروع برنامه واینکه مهمونا هم از این جریان اطلاعی نداشتن با تاخیر شروع شد...
فاطی اوایل برنامه دم در منتظر مهموناش بود وقتی میدیدم که خونواده های بچه ها یکی یکی میان واقعا دلم گرفت که چرا اون اتفاق افتاد و مهمونای من نتونستن بیان.من واسه چنین روزی بخاطر حضور خونوادم کلی برنامه ریخته بودم
چگونه دست دلم رابگیرم ودر کنار
دلتنگیهایم قدم بزنم
دراین خیابان
که پرازچراغ وچشمک ماشینهاست
نه آقایان:
مسیرمن باشمایکی نیست
ازسرعت خودنکاهید
من آداب دلبری رانمیدانم....
بغض هایم را به آسمان سپرده ام.
خدا به خیر کند باران امشب را .....

امروز۱تیر....روز تولدمه!
شاید مسخره به نظر بیاد ولی نمی دونم چرا روز تولدم دنیا غم می آد تو دلم ! انگار دلم برا هرکی توی این عالمه تنگ میشه .. دوست دارم بشینم زانوی غم بغل کنم و گریه کنم !![]()
راستی امروز کنکور ارشد هم هست...چندتا از بچه ها که ثبت نام کرده بودن الان رفتن...بنده هم که ثبت نام کرده بودم ونخونده بودم،نرفتم!!!![]()
ودر آخر یه نصیحت قشنگ به خودمون که هیچ حقی تو این دنیا نداریم:
"کـــو ر بــاش بانـــو"
نـگاه کـه مـی کنـی، مـی گوینــد: نـخ داد!
عـبوس بــاش بانــــو
لبــخند کـه مـیزنـی، مـی گـوینــد:........
لال بــاش بانــــو
... حـرف کـه مـی زنـی، مـی گوینــد: جـلوه فـروخـت!
شـاید دسـت از سـرمان بردارنـد ...
شـــــاید !

صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!

گله ای نیست از نبودنت..
شاید که من نیز عروسک کوکی یک تقدیر بوده ام....
آنه شرلی هم نشدیم
که یکی ازمون بپرسه:
آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟؟؟


فراهم است
لطفاً
پای تجدید نظر را به میان نکشید

قند خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه شور مي زند براي ما ؛
اشکهاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مرواريد!
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش...
خدايا تو را غريب ديدم و غريبانه غريبه ات شدم
تو را بخشنده پنداشتم و گنه كار شدم
تورا وفادار ديدم و هر جا كه رفتم بازگشتم
تو را گرم ديدم و در سرد ترين لحظه ها به سراغت امدم
تو مرا چه ديدي كه وفادار ماندي...؟

شیشه ای میشکند
یک نفر می پرسد
که چرا
شیشه شکست؟
یک نفر میگوید:
شاید این رفع بلاست
دیگری میپرسد
شیشه پنجره را باد شکست؟
دل من سخت شکست
هیچ کس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید
از خودم می پرسم:
ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود؟!
اين روزهــــــــــا
عجيب دلم بچـــــگي ميخواهــــــــد
خستــــــه ام !
يك قلم لطفــــاً ...!!
ميــــــخواهم خــــودمـــ را خطــ خطــي كنـــم ...
نقــاش بـاشـی!
چـقــدر می گیـری
بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ
کنی؟
بـعـــد بـرای دیــوار اتاق دلـــم
یــــک روز آفتابی بکشی که نــــور
آفتـــاب تا میـانه اتاق آمــــده باشد
... راستـــــی مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می
خـــواهـــم
نــرخ ِ خـنـــــده که گـــــران
نیســــت؟

کاش خودم رو جایی جا بگذارم
وبرگردم
و ببینم
که نیستم.....
چه زیباست لابلای خنده هایت پرسه زدن
بی چتر
به شوق خیس شدن
مثل آن کودک ده ساله شعردبستان
زیرنگاهت دویدن
لم دادن روی گیسوی پریشان ابروآفتاب
بایک فنجان احساس
باطعم نارنج
تازه می فهمم
بودن چه قدرزیباست
اشــ ــکــ ــهــ ــایــ ـــم کــ ــه
ســ ــرازیــ ــر مــ ــیــ ـشــ ــونـ ــد......
دیـــ ـــری نــ ــمــ ــی پـ ــایـ ــد
کــ ــه قــ ـنــ ــدیـ ـل مـ ــی بـ ــنــ ـدد...
عـــ ــجـ ــیـ ــب ســ ـــرد اســ ــت
هــ ـــوای نــ ــبــ ــودنــ ــت!!!

اخمهایت را باز کن ای دقایقم !
ای ثانیه هایِ بی سرانجام !
من ، سالهاست
بست نشسته ام
اینجا

ساعت۴رسیدیم اونجا.خیلی هوا سرد بود.باورمون نمیشد.تا وقتی ما اونجا بودیم سابقه نداشت هوای لار توی این موقع از سال سرد باشه!!!وبرعکسش شیراز باورود ما امسالش اینقدر گرم باشه!!!!
رفتیم نماز خونه که اونجا اسکان کنیم.بچه های بامحبتشون واسمون چندتا پتو گذاشته بودن اما سهم منو اسما ۱پتو مسافرتی شریکی شد که تا صبح از سرما خوابمون نبرد..این شد که نذاشتیم بقیه هم بخوابند واونا رو هم بیدار کردیم!!!!..........