چقدر دلم خواست
امروز صبح
وقتی از خواب بیدار شدم
وقتی پتو را کنار زدم
وقتی هوای سرد اتاق روی صورتم نشست
دستم را دراز کنم و گوشی را بردارم
دوباره پتو را روی سرم بکشم
و با چشمان نیمه باز ببینم پیام دادهای
از آن پیامهای دستوری که
"تمام کارهای امروزت را کنسل کن که دلم میخواهد بعد از خوردن حلیم بایستیم کنار خیابان و چای داغ قند پهلو بنوشیم..
که هروقت سردم شد مچاله شوم در آغوش تب دارت"
تا با همان حال خواب آلود
لبخند روی صورتم بنشیند
و به شوق دیدن و بوسیدنت از خانه بیرون بزنم..
اما راستش را بخواهی گوشی را برداشتم
پتو را هم روی صورتم کشیدم
اما خبری از پیامت نبود!!
یعنی مدتهاست که خبری نیست
اما آدم است دیگر..دل است دیگر..
مثل همیشه عکسهای پروفایلت را چند باری نگاه کردم
چند کلمهای قربان صدقهات رفتم
و بیحال و بیرمق و خیره
راهی محل کارم
و راهی روزمرگیهایم شدم..
اما انگار یک چیز را در خیابان جا گذاشته بودم..💔
دیگر کسی
به رازِ کنار زدنِ پردهها
پی نخواهد بُرد.
ماه
پشتِ ابر،
من
در تخیلِ تو،
تنها...تنها...تنها!
دیر شده است
دیگر هیچ غریقِ بیراهی
دلیل درستی
برای دفاع از دریا نخواهد داشت.
کلمات...به زانو درآمدهاند
شاعران... بُریده وُ
من... بیمعلوم!
سرانجام آیا
همهٔ ما
به جِرزِ چارهناپذیرِ جهنم
پناه خواهیم بُرد...!؟
ما هم یک روز میخندیدیم.....
از ته دل،
جوری که انعکاسش ریزش بهمن های
دلمان بود...
میخندیدیم وسط یخبندان و لرزهای زمستان،
دلمان گرم نفسهای هم بود...
توی سینه هایمان آتشفشان بود و گدازه هایش از گوشه لبهایمان بیرون میزد،
بوسه میشد و مینشست روی گونه های
دلبر جانمان....
ما هم روزی برای خودمان کسی بودیم....
زمستانی داشتیم قشنگ،
آدمک میساختیم عاشقانه،
بی هراس از آب شدنش...
اخ که ما هم روزی دلی داشتیم گرمِ گرم...
بی شال و کلاه و آتش و روانداز،
زمستانمان میگذشت و یک دل سیر کنار
یار جانمان میلرزیدیم،
به شوق آغوش و بوسه، سرما میخوردیم
و تب می کردیم....
ما هم روزگاری مثلِ حالای شما از آمدن
برف ذوق می کردیم و به دل کوچه
می زدیم....
یار که رفت ،برف هم رفت...
ادمک دماغ هویجی چشم دکمه ای هم
رفت ،آب شد بیچاره....
دلِ گرم رفت ذوق و اغوش و بوسه رفت....
هرچه داشتیم ونداشتیم رفت....
فقط زمستان ماند و یک پنجرهِ همیشه
یخ بسته...
میپرسی : چگونهای؟
میگویمت : گرفتارِ درد تو..
حافظه و درد همراه هماند
نمیتوان درد را کشت
بدون آنکه حافظه را لِه نکرد...!
دلتنگی زخمی ست در دل،
و ردپای یک کشور است روی بدن
اما هیچکسی دلتنگِ زخم خود نمیشود
هیچ کس دلتنگ درد و کابوس نمیشود
بلکه دلتنگ زمان قبل از آن میشود!
[دلتنگِ] آن زمانی که دردی نبود به جز درد لذتهای اولیه
که زمان را همچون حبه قندی درون فنجان چایی ذوب میکرد...
ای کاش میتوانستیم کمتر دوست بداریم
تا بیشتر درد نکشیم ...
ديدى چه شد ؟
داشتم خامِ روزگار مى شدم
داشت مرا در غمش مى بلعيد و مى برد
بى خبر از روياىِ تو
كه هر بار در من بيدار مى شود
هر بار به خوابم مى آيد
من باز از نو متولد مى شوم !
ديدى نتوانست تورا از من بگيرد !؟
گفته بودم !
عاشقى براى من ابدى ست
من هنوز
چاى دارچين هاى زيادى به لب هاىِ تو
بدهكارم
وتو هنوز هزار نگاهِ خواستار به من
وقتى با دنيا دنيا ناز
براى تو به رقص و شور مى ايستم
من هنوز هم خسته نباشيد هاى هر روزه ،
بوسه هاى مدام
و بانوى من گفتن هاى عاشقانه
به تو بدهكارم
ديدى چه شد؟
روزگار باز هم از روياى من شكست خورد جانم !
شلاق پاییز
بر عریانیِ تنِ ثانیه ها
بیرحمانه میتازد!
پاییز
کمی_آهسته_تر!
من با آذرت دلشادم
چقدر شتابانی؟
و چقدر من غریبانه
کولی کوچه ها شده ام
تا کوله بار کوچکم را
به دستهایی گرم
چشمانی آشنا ،
دلی مهربان،
وخنده ای از تهِ دل
پُر کنم..
می خواهم
از تالارِ تخیّل به در آیمُ ،
شمایلِ حضور مهربانی را
آویز قلبم سازم...
کسی اینجا نیست؟
اینجا همه چیز تر است
پنجره
کوچه
نگاه .
شب شد ،
کسی اینجا نیست...
دراین شبها دلم از سوزشِ
سردِ پاییز بی جهت
بیمار می گردد
گمانم شکوه ایی دارد
نمی پرسد
کسی حالِ دلِ من را!
چرا
این خیمه خاموش است؟
تَنم از این همه تاریکی و وحشت
فقط یک لحظه می لرزد
خیالم
سخت درگیر است
نگاهم
روی سقفی باز مبهوت است
تبِ فردا مرا با خود
میان شعله های درد می سوزد
و شاید آخرین فرصت
برایم نقطه ای دور است
که هر آن در پِی اش
آهسته می گردم.
شاعری
پشت بهمن زمستانش
به یادِ خاطراتِ بارانی
دفترِ شعرش در حال طغیان است!
می خواهد واژه هاۍ مبتدی را
با کمی چاشنیِ عشـق
آمیخته به صداقت کند
و با قلمِ احساسش
زیباترین شعرِ عاشقانه را
برصفحۀ روزگار
بنویسد
دیر گاهیست این شهر
پُر است از آدمهای جا مانده
در خاطرات!
بیا و
در چشم انداز نگاهش بنشین
تا تمام قلبش
در احاطۀ نگاه افسونت به تاراج رود
بیا با صدای نافذ عشق
در بی تابی های دل بیقرارش
زمزمه کن خواستنت را !
اینجا هنوز
در زمستانه ترین زمستانه قلبش
یادت در دل ثانیه ها
نفس می کشد.
میگن فراموشش کن ...
ولی شهریار در جواب این جمله ، خیلی خوب میگه :
چشمِ خود بستم ،
که دیگر چشمِ مَستش ننگرم ...!
ناگهان دل داد زد : "دیوانه! من می بینمش ...!
دلم از نبودنت پر است ،
هر روز خاطراتم را الک میکنم و جز دلتنگی تو چیزی برایم نمیماند...
نه تو آمدی
نه فراموش شدی .
خیالی نیست،
من کوه میشوم و پای نبودن هایت میمانم،
اما ای کاش میدانستی بی تو تمام لحظاتم رنگ پاییزند...َ
و اگر می نویسم،
دوست دارم بدانی
در خلأ دنیای بی جاذبه از نبودنت،
عجیب معلقم
می چرخم و می چرخم و می چرخم
و در چشم های ناباورِ یک سرگردانِ دلتنگ ، کسی را می بینم شبیه خودم
که هنوز عاشق کسی ست شبیه تو
وجودی سایه وار و حضوری کمرنگ
حضوری بسیار بسیار کمرنگ
که نوشتن برایش منصرف می کند مرا
از مرگ و نبودن …
دلتنگی میکنم
ولــی حق نـــــدارم بهانہ اش را بگیرم ،
به یادش می افتم
ولی حـق نـدارم اشک بریزم ،
او را میخـواهم
ولــی حـق نــدارم سراغــش را بگـیرم ،
خــوابش را میبینم
ولــی حق ندارم تعبـیر آمدنـش را کـنم ،
بـی قرار میشـوم
ولــی حـق گلایه ندارم ،
دلـم می گــیرد
ولــی حتـــــی حــق صداکردنش را ندارم.
"قول داده ام ...
گاهی چشم ها راست نمی گویند
نِگاه هایی که طعم گَس وهوس هایی که طعم لبخند دارد و
غلط کردن های بی جای عاشقی.
دریای خوش باوری ها هیچ وقت ساحل ندارد و
همچون سَراب صحرا تو را سمت جنون میبرد.
بیهوده بود بی خوابیها وبه آتش کشیدن سیگارها برای ترک عادت تو ،
آن چنان شتابان دور شدی و رفتی که من هنوز به دوردَستهایت مبهوتم.
سهم تو ازمن چه بود که بالبخند ژکوند بیایی و آتش بزنی خرمنِ
دلی را که تکه پاره اش هم مرا به زندگی دلگرم نمی کند.
قانونهای نانوشته در هیچ کتابی نیست ولی وجود دارد و اجرا میشود، همانند تو.
از ابتدای ممنوعه ها دیوانه وارمیدانستم که توالی خطوط مانع امتداد جریان آب است
ولی باز سیب را با اشتیاق گاز زدم ...
تو هر روز با منی
در منی
و من حتی گاهی با تو چندین خیابان را قدم میزنم
بعد که خسته شدم در کافهای مینشینم
و در قهوهٔ خیال تو
شیر میریزم
شکر میریزم
و تو را شیرین مینوشم
این کارِ هر روز من است
اما،
هیچ قهوهای
تلخ تر از نبودنت نیست...
آنقدر دور شدی که باید آمدنت را خواب ببینم!
خیالی نیست…
دلتنگی قصه هر شب من است ،
بدون آن خوابم نمی برد…
راستی…
یادت هست کجا مرا جا گذاشتی؟؟!!
من هم…
همه چیزم را ،
همانجا جا گذاشتم…!
تو را از ته دل
به یاد میآورم
دلی فشرده به غم
غمی که آشنای توست...
ودلم تا برایت تنگ میشود،
مینشینم اسمت را مینویسم
مینویسم...مینویسم
بعد میگویم:
این همه او...
«پس دلتنگی چرا؟!»
با او بودن را تصــور کــردم…
بی او بــودن را تجــربه ...
ایــن بود سهـــم من
از رویـا تا واقعیـت...
“سلامت را نخواهند گفت پاسخ “
نه اينكه “سرها در گريبان “باشد ، نه !
خطها خراب است
شارژها ته كشيده
نفسها تكراري مي آيند و ميروند
سرها همه در گوشيها جا مانده و دلها را نميدانم كجا
خلاصه كسي نمي بيند ، نمي شنود سلامت را
بيهوده مي كوشي مترسك جان
كلاغها هم كارو بارشان بي رونق است
كبوترها هم بالهايشان سنگين
پستچي ها بيكارند …
سوار ماشين و هواپيما مي شوند نامه اي اگر باشد ...!
میم مثل من ...من که تو را عاشقانه می نویسم
من و سردی و سوز هوای نبودنت
من و سایه ی تاریک و محو حضورت
من که در ترکِ دوست داشتنت، درد می کشم
میم مثل مرگ ... مرگ تمام باورهای زندگی
مرگ غزل های عاشقانه در دفتر دلتنگی
مرگ تمام بهانه هایم، به همین سادگی.
مرگ تمام حرفهایی که روی دلم یدک می کشم
میم مثل ماندن ... ماندن روی تمام قول های خشکیده
ماندن در نگاهی که در امتداد جاده رفتنت مانده
ماندن در رویای شبهای که فقط خدا با من بوده
ماندن بی فایدست...
هنوز هم دلم تنگ می شود
برای محض حرف زدنت
و برای تکیه کلامهایت
که نمی دانستی
فقط کلام تو نبود،
من هم به آنها تکیه داده بودم!
ما دیر بیدار شدیم...
خورشید ،
مدت هاست قیدِ این شهر را زده !
ما گولِ چراغها را خوردیم ،
این تاریکیِ بی پدر،
از سالهای دور با ماست !
از سالهای دور …
دفتر خاطراتم را باز کردم…
چه خاطراتی…
از بازی های دوران کودکی…
آسمان آبی…
زمین بازی، توپ فوتبال
چرخ فلک های دوره گرد
شهری زیبا…
با پارک هایی پر از اسباب بازی…
پرندگان آواز خوان روی درخت
درختانی پر از میوه
کودکان بازی گوش
آدم های شاد…
عجب خاطرات زیبایی!…
برگ زدم تا امروزم را بنویسم…
ساعتم زنگ خورد و از خواب بیدار شدم…
دفتر خاطراتم پر بود از برگ های سفید…
منتظـــر بارانـــم…
در خلوت کوچه هایم
باد می آید
اینجا من هستم ؛
دلم تنگ نیست….
تنها منتظر بارانم
تا قطره هایش بهانه ایی باشند
برای نم ناک بودن لحظه هایم
و اثباتی
بر بی گناهی چشمانم!
تــَمام هوا را بو می کشم
چشم می دوزم و زل مـی زنم...
انگشتم را بر لبان زميـن می گذارم :
" هــــيس...
می خواهم رد نفس هايش به گوش برسد..."
اما... گوشم درد می گيرد از ايـن همـہ بی صدايی
دل تنگی هآيم را مچاله مـی کنم و
پرت می کنم سمت آسمان
دلواپس تو مـی شوم ،
کجای قصه مان سکوت کرده ای
که تو را نمـی شنوم ...
روزی خواهد رســــــــید که دیگـــــــــر
نه صدایم را بشنــــــــوی ،
نه نگــــــــاهم را ببینی ،
نه وجودم را حس کنـــــــــی…
و میشویی با اشکت سنگ قبر خاک گرفته ی مرا…
وآن لحظه است
که معنی تمام حرف های گفته و نگفته ام را میفهمی ،
ولی من دیگر نیستم….
جداییِ تو ،
رفتنِ یک تن از کنار یکی دیگر نبود ،
رفتنِ تمام دنیای یک نفر بود در
آن هنگام که تو تمام بودنِ من را در چمدانِ فراموشی گذاشتی و با خود به تاراج بردی .
کاش از همان اول راه می دانستی بودنت برای ریه های خسته و بی کسم چون نفس بود.
کاش می دانستی این خون نیست که در رگ های من جاری ست،
بودنِ توست که قلبم را به تکاپو انداخته است تا تمام تو را در وجودم پمپاژ کند...
وقتی تو را ندارم،
سکوتِ سردِ فاصله ها تنم را میلرزاند ،
و در این هوای بی هوایی آرام آرام دچار خفگی میشوم .
بعد از تو ،
من مانده ام و عذاب نبودنت؛
وقتی که به نبودنت فکر میکنم و از درون میسوزم ،
وقتی به یاد روزهایی که بودنت را نفهمیدم میاندیشم ،
انگار دنیا در برابر چشمانم به آخر رسیده است
و انتهایش همین لحظهایست که من میاندیشم...

