با خود عهد ببندیم


  با خود عهد ببندیم


آنقدر .قوی شویم که هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیز آرامش ذهنیمان را به هم نریزد            

         

 با خود عهد ببندیم


در هر گفتگویی کلامی از سلامتی شادی و ثروت را بر زبان جاری سازیم.


باخود عهد ببندیم


همواره تواناییهای دوستانمان را به آنها یادآور شویم (حس خوب مفید بودن را برای دوستانمان بوجود آوریم)


با خود عهد ببندیم


نیمه روشن هر چیزی را بنگریم، آنگاه تاریکی کنار رفته و روئیاهایمان تحقق می‌یابد.

 

 با خود عهد ببندیم


به بهترین فکر کنیم، برای بهترین کار کنیم و فقط بهترین را بخواهیم.

  

با خود عهد ببندیم


مشتاق موفقیت دیگران باشیم، آنچنان که گویی آن موفقیت از آن ماست.

  

با خود عهد ببندیم


اشتباهات گذشته را فراموش کنیم و به سوی دست‌یافته‌های بزرگتر در آینده حرکت کنیم.

 

با خود عهد ببندیم


به تمام موجودات زنده با لبخند نگاه کنیم

 

با خود عهد ببندیم


آنقدر برای رشد و تعالی خودمان زمان صرف کنیم، تا دیگر زمانی برای انتقاد کردن از دیگران نداشته باشیم.


با خود عهد ببندیم


برای ناراحتی صبور، برای ترس قوی و در برابر خشم متین باشیم.

 

با خود عهد ببندیم


که بهترین باشیم و به دنیا بگوییم که بهترین هستیم.


تا زمانی که اعمالمان بهترین بودنمان را حفظ می کند  تمام کائنات گویی که در دستان ماست.

            

                 با خود عهد ببندیم که همانگونه که خدا میخواهد باشیم

یا امام رضا


تو کیستی شریک غم اهل عالمی


در خاک طوس کعبه اولاد آدمی


آن رازها که از همه پوشیده داشتم


تنها به تو گفتم...

                                              

                                                          تو محرمی..


با اینکه این جند روز اخیر از لطف و مهمان نوازی امام رضا بی بهره نبودم ولی بازم دلتنگش شدم

انشالله دفعه بعد با دوستای خوبم همسفر شهرآرزوهام بشم.

شب هم آهنگی

لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد


پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده


انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
به

سقف جنگل می نگری ستارگان درخیسی چشمانت می دوند


بیاشک چشمان تو ناتمام است و نمناکی جنگل نارساست


دستانت را می گشایی گره تاریکی می گشاید


لبخند می زنی رشته رمز می لرزد


می نگری رسایی چهره ات حیران می کند

بیا با جاده پیوستگی برویم


خزندگان درخوابند دروازه ابدیت باز است آفتابی شویم


چشمان را بسپاریم که مهتاب آِنایی فرود آمد


لبان را گم کنیم که صدا نابهنگام است


در خواب درختان نوشیده شویم که شکوه روییدن در ما می گذرد


باد می شکند شب راکد می ماند جنگل از تپش می افتد


جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم و شیره گیاهان به سوی ابدیت

می رود


سهراب سپهری

دل تنگ

نفس کشیدم و گفتی زمانه جان کاه است

نفس نمیکشم این آه از پی آه است

در اسمان خبری از ستاره من نیست

که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است.

خدایا...........

خدای مهربانم !

از امروز تمامی‌مشکلاتم را با مداد و نعمتهایم را با خودکار می‌نویسم !

می‌دانم که مشکلاتم را با پاک کن مهربانیت پاک خواهی کرد . . .



روی پـــــرده ی کعــبه ؛ این آیه حک شده اســت :


 نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّيأَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ


 و مـــن . . . هنــــوز و تا همیشــه


به همین یک آیــه دلخــوشــــم : "


 بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ی مهــــربانم ! "

شب  آرزوها

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

امشب آرزو میکنم که آقا ظهور کنه و آرزوی همه دوستام برآورده بشه.

زندگی

نمي توانيم گذشته را تغيير دهيم
تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپرد
و لغزشهاي گذشته را توشه راه خرد سازيم
نمي توانيم آينده را پيش بيني کنيم
تنها بايد اميدوار باشيم
و خواهان بهترين و هر آنچه نيکوست
و باور کنيم که چنين خواهد شد
مي توان روزي را زندگي کرد
دم را غنيمت شمريم
و همواره در جستجو, تا بهتر و نيکوتر باشيم


کودکی ها

کودکی هایم اتاقی ساده بود

قصه ای، دور اجاقی ساده بود

شب که می شد نقش ها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه خوابم می پرید

خواب هایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود

بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر می کردم به شوق آشتی

عشق هایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود


خیلی وقت بود دلم برای قیصر تنگ شده بود نوشتم تا به دلم ادای دین کنم.

قیصر امین پور

صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد

پاک کن بیهوده است

اگر این خطها را پاک کنم

جای آنها پیداست

ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست!

تو بگو!

من کجا حق دارم

مشق هایم را

روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟

می روم

دفتر پاکنویسی بخرم

زندگی را باید

از سرِ سطر نوشت!

بخاطر سولماز

سلام.امروز اومدم فقط بخاطر سولماز که ازم خواست یه چیزی بنویسم.

سال اول دبستان بود. کلاس بزرگ بود: یک اطاق پنجدری، و روشن بود. آفتاب آمده بود تو. بیرون پائیز بود. دست ما به پائیز نمی رسید. شکوه بیرون کلاس بر ما حرام بود. سرهای ما تو کتاب بود. معلم درس پرسیده بود. و گفته بود: دوره کنید.نمی شد سر بلند کرد. تماشای آفتاب تخلف بود. دیدن کاج حیاط جریمه داشت.

در مدرسه تنها یکبار چوب خوردم. آن هم به جرم نقاشی. من تنبیه را باور دارم. تنبیه بیدار کردن است. چوب را باید خورد و روشن شد.(جور استاد )را باید کشید و راه را یافت. 

قسمتی از داستان (معلم نقاشی ما )از کتاب :اطاق آبی ،سهراب سپهری.

عزت نفس

 

گوته می گوید: «اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند»،

«اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند»،

 «اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد»،

 «اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند»،

 «اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد»،

 «اگر قدرت سیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان‌هاست»،

«اما، اگر «عزت نفس نداری»، هیچ نداری

دوستان عزیزم سلام،سال نو مبارک.

انشاءلله سالی پر از شادی و موفقیت رو داشته باشین.

احتمالا این آخرین مطلبیه که براتون مینویسم تو این مدت اگه مطلبی نوشتم که ناراحتتون کرد یا افسرده،یا سر فصلها با دوستم سمیه تفاهم نداشتم ببخشید و حلالم کنید اصلا فرصتی ندارم تا به دغدغه های رسانه ایم برسم و از اینکه تو این مدت تحملم کردین ممنون و سپاس ویژه من مخصوص دوستم سمیه ست که مرا تحمل کرد و مثل یه خواهر باهام کنار اومد و شاید وقتی دیگر به جمعتون بپیوندم .....


من همسفر شراب از زرد به سرخ

من همره اضطراب از زرد به سرخ

یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد

چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ


عید

رعد همی زند دُهل ، زنده شده است جزء و کل
در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می‏کشد

آن‏که ضمیر دانه را علت میوه می‏کند
راز دل درخت را بر سر دار می‏کشد

لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را
گرچه جفای دی کنون سوی خمار می‏کشد
" مولانا "

عید همتون پیشاپیش مبارک

ایرانی

در تصاویر حکاکی شده بر سنگ های تخت جمشید،
هیچکس عصبانی نیست!
هیچکس سوار اسب نیست!
هیچکس را در حال تعظیم نمیبینید!
در بین این صدها پیکر تراشیده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد!
اینها اصالت ما هستند:
مهربانی، خوشرویی، قدرت، احترام، ادب، نجابت

 

عقل

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم

فروشنده خواهیم بود

 

سمت خدا


قطاري سمت خدا ميرفت ، همه مردم سوار شدند،

وقتي به بهشت رسيد همه پياده شدند. يادشان رفت مقصد خدا بود نه بهشت.


زندگی زیباست

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

 

آنقدر سیر بخند که غم از رو برود


فقط خوب باش

 

سعی نکن متفاوت باشی

 

فقط خوب باش

 

 این روزها خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوت است

 

چشم هایم این روز ها بی تاب سحر هایت شده

 

 دلتنگم

دیگر برف هم آرامم نمی کند دلم به هوای کوی تو ابری شده و دیگر سراغ هیچ کس و هیچ جایی را ندارد الا تو را.

پاهایم سوی رفتن کوی تو را میخواهد، دستهایم لمس وجودت را می خواهد و دلم ....

کاش میشد سر بر تربت کویت نهم تا غم هایی که در هجرت کشیده ام مرهم یابند.

 نمیدانم هوایت،  یادت، احساست،  بویت چه دارد که این چنین زیرو رویم می کند نمی دانم.

 ای امام من ای مولای من خیلی بی تابت شده ام  کاش در کنارت بودم و سر به ضریحت می نهادم تا آرام شوم.

 کاش میشد رو به گنبد طلایت بایستم و نگاهت کنم و چشمهایم را به حال خودشان بگذارم.

 کاش کنارت بودم.

به ابر های برفی آسمانم سپردم هر وقت راهشان به آسمان کبوتر های ضریحت رسید سلام مرا به مولایم برسانند.

...

 

سالها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را بند می زد با عشق

و من آن روز به خود می گفتم :

((آخر اینهم شد کار؟؟؟))

ولی امروز که دیگر خبری از او نیست

نقش یک پلک بروی چینیست

ترکی داردو من

در به در کوی به کوی

در پی بند زنی می گردم...
 
 

اندکی تامل

 



بفهم

این را بفهم انسان ها نمی فهمند تو را بلکه تو را ترجمه می کنند

به زبان خودشان

من فرزند پائيزم و عاشق فصل پائيز

نمي دانم چرا بي اختيار بهنگام بارش برف دلم مي گيرد

با اينكه خاطرات خوبي از كودكي برايم مانده ولي از فصل زمستان بدم مي آيد

شبيه مردن است گويي دانه هاي برف بروي دلم مي نشيند و غباري از غم را برايم به ارمغان مي آورد

اين روزها شديدا دلتنگم. دلتنگ فصل شكفتن.

خدایا شکرت

 بالاخره زمستان ما هم آمد بعد از یک دنیا چشم به راهی و انتظار، نمی دانم چرا اینقدر برف را  دوست دارم شاید به خاطر خاطرات کودکیم که تعطیلی هایمان به برف های آسمانمان بستگی داشت یا شاید به خاطر آدم برفی هایش یا به خاطر سر سره هایش نمی دانم.

 ولی این را میدانم که وقتی برف می آید آرامشم چندین برابر میشود انگار دانه های برف روی دلم میبارند و پرده ی سفید آسودگی میکشند روی تمام غم ها ونگرانی هایم. شاید  برف را به خاطر یک رنگ شدن تمام شهر به خاطر برقی که زیر هر چراغ برق خود نمایی میکند دوست دارم  و یا  به خاطر دلم، که بی هیچ دلیلی از اوایل پاییز چشم هایش رو به آسمان میخکوب میشود و انتظار رحمت خدا را میکشد. و یا شاید خاطره ای گوشه ی ذهنم هست که مرا این چنین مشتاقش قرار داده. نمی دانم ولی این را خوب می دانم که دوست داشتن بعضی چیز ها بدون دلیل است.

کاش تمام آرزو هایم مثل خواستن برف از آسمان خدایم، ساده و نزدیک بود.

ممنونم خدا جون

 

..............

خدا جون ....

به نظرتون چرا برف نمیاد؟؟

من که دلم خیلی براش تنگ شده. خیلی نگرانشم نکنه اتفاقی براش افتاده؟؟ آخه خیلی دیر کرده!

ماه هشتم

اي كه مي آيد از اين گلدسته آواز دعايت

بوي گل مي آورد صبحي كه مي سازد صدايت


زير ايوانت كبوتر در كبوتر مي گذارم

دستهايم را مگر بالي بگيرد در هوايت


آسمان توس مي سوزد،اگر خاك مدينه

سر كند آواز غربت رابه گوش آشنايت


من هزار آيينه ازشبهاي چشم خود شنيدم

در بيابان آهواني در طواف جاي پايت


كاشكي از آبي گلدسته بالاترنشيند

بيرق سبزي كه دارد بوي سرخ كربلايت


من تو را اي ماه هشتم پنج نوبت مي سرايم

هفت بند تار و پودم شعري برايت


محسن احمدي

دلم براي امام رضا تنگ شده.

مگس را کشتم!!!!!!!



نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

حسین پناهی

مردمان ما

عده ای مثل قرص جوشانند، در لیوان آب که بیاندازیشان

 طوری غلیان کرده و کف می کنند که سر می روند

 اما کافی است کمی صبر کنی

 بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند.

دکتر شریعتی