اول صفر، سالروز ورود کاروان اسرا به دمشق
مناظره امام سجاد(ع) با پیرمرد شامی
در اول صفر سال 61 هجری قمری، با رسیدن خبر نزدیک شدن اسرای اهلبیت(ع) به دمشق، یزید ملعون دستور دارد که تاجی جواهر نشان و تختی مرصع به سنگهای قیمتی آماده کنند و بزرگان هر صنف با کمک یکدیگر شهر را آذین ببندند تا پس از آمادگی کامل با طبل و شیپور به استقبال اسرا بروند.
شامیان که در آراستن شهر کم نگذاشته بودند، بر فراز بامها بیرقهای رنگارنگ برافراشتند و در هر گذری بساط شراب را پهن کردند، نغمه آوازخوانان بلند بود و مردم دسته دسته به سوی دروازه کوفه در دمشق میرفتند، این در حالی بود که اهل بیت(ع) مصیبت زده و داغدار پیامبر(ص) را همراه با نیزهداران تازیانه به دست و بیرحم وارد دروازه ساعات کردند.
آنچه در ادامه میآید گزارشی از نحوه ورود کاروان آل الله به دمشق است که از «دانشنامه امام حسین» نقل میشود:
اسرای کاروان کربلا را در حالى وارد دمشق کردند که سر حسین(ع)، در میانشان بر بالاى نیزه بود، هرگاه یکى از آنان با دیدن سر مى گریست، نگهبانان، او را با تازیانه مىزدند، اهل ذمّه در بازار دمشق براى تماشاى آنان، صف کشیده بودند و به صورتشان، آب دهان مى انداختند.
* شمر چگونه درخواست اُمّکلثوم را برآورده کرد
اُمّکلثوم به شمر ـ که از افراد آن گروه بود ـ نزدیک شد و گفت: درخواستى از تو دارم، گفت: درخواستت چیست؟
گفت: هنگامى که ما را به شهر میبری، ما را از دروازهاى ببر که تماشاگر کمترى دارد و به آنها بگو که این سرها را از میان ما بیرون ببرند و دور کنند که از کثرت نگاههایشان به ما، در این حال، خوار شدهایم، شمر، از سرِ سرکشى و ناسپاسى، در پاسخ درخواست او فرمان داد که سرها را بر سر نیزه و در وسط کاروان، حرکت دهند و به همان حال، آنها را از میان تماشاگران عبور دادند تا آنها را به دروازه دمشق رساند و بر راه پلّه مسجد جامع، آن جا که اسیران را نگاه مىدارند، ایستادند .
*ماجرای مناظره امام سجاد(ع) با مرد شامی
حرم پیامبر خدا(ص) را از دروازهاى که «تَوما» نامیده مىشد، وارد شهر دمشق کردند، پیرمردى جلو آمد و به آنان نزدیک شد و گفت: ستایش ویژه خدایى است که شما را کُشت و هلاکتان ساخت و مردان را از آزار شما آسوده کرد و شما را در اختیار امیرمؤمنان نهاد!
امام زینالعابدین(ع) به او فرمود: «اى پیرمرد! آیا قرآن خواندهاى؟»، گفت: آرى، آن را خواندهام، فرمود: «پس این آیه را مىدانى «بگو : بر آن (رسالت)، اجرى از شما نمىطلبم، جز مهروَرزى با نزدیکانم»، پیرمرد گفت: آن را خواندهام.
امام سجاد(ع) فرمود: «اى پیرمرد! آن نزدیکان، ما هستیم، آیا در سوره بنىاسرائیل خواندهای: «و حقّ نزدیکان را به آنها بده»؟»، پیرمرد گفت: آن را خواندهام.
حضرت زینالعابدین(ع) فرمود: «اى پیرمرد! آن نزدیکان، ما هستیم، آیا این آیه را خواندهاى «و بدانید که یکْ پنجمِ آنچه به دست مىآورید، براى خداوند و پیامبر و نزدیکان است»؟».
پیرمرد گفت: آن را خواندهام، امام(ع) فرمود: اى پیرمرد! آن نزدیکان، ما هستیم، آیا این آیه را خواندهاى: «خداوند، اراده آن دارد که آلودگى را تنها از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند»؟، پیرمرد گفت: آن را خواندهام.
فرمود : «ما آن اهل بیتیم و خداوند، آیه طهارت را مخصوص ما کرده است»، پیرمرد، لحظهای خاموش و از گفته خویش پشیمان شد، سپس سرش را به سوى آسمان، بالا برد و گفت: خدایا! من از آنچه گفتم و از دشمنى با این اهلبیت، توبه مىکنم، خدایا! من از دشمن محمّد و خاندان محمّد ـ جن باشد یا انسان ـ به درگاه تو بیزارى مىجویم.
سپس گفت: آیا مىتوانم توبه کنم؟ حضرت زینالعابدین(ع) به او فرمود: «آرى، اگر به سوى خدا باز گردى، خدا هم به سوى تو باز مىگردد و تو با ما خواهى بود»، پیرمرد گفت: من توبهکارم!
ماجراى پیرمرد به گوش یزید بن معاویه رسید و او فرمان داد پیرمرد را بکُشند.
اثبات وجود حضرت رقيه توسط ميرزاجواد تبريزي
استاد الفقهاء والمجتهدین میرزا جواد تبریزی (ره) فرمود: مزار کنونى حضرت رقیه بنت الحسین(علیهما السلام) در شام، از اول مشهور بوده، گویا حضرت امام حسین(علیه السلام) نشانى را از خود در شام به یادگارى سپرده است، تا فردا کسانى پیدا نشوند که به انکار اسارت خاندان طهارت(علیهم السلام) و حوادث آن پردازند، این دختر خردسال گواه بزرگى است بر اینکه در ضمن اسیران حتى دختران خردسال نیز بوده اند.
ما ملتزم به این هستیم که بر دفن حضرت رقیه(علیها السلام) در این مکان شهرت قائم است، حضرت(علیها السلام) در این مکان جان سپرده و دفن شده است. ما به زیارتش شتافتیم، و باید احترام او را پاس داشت، (نگویید خردسال است) على اصغر(علیه السلام) که کودک شیرخوارى بود، داراى آن مقامى است که روبروى حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) در کربلا دفن گردید، گفته اند که دفن وى در این مکان نشان از آن دارد که در روز حشر حضرت(علیه السلام) این کودک (على اصغر(علیه السلام)) خردسال را به دست خواهد گرفت و نشان خواهد داد.
دفن این طفل خردسال (حضرت رقیه(علیها السلام)) در شام گواه بزرگ و نشان قوى از اسارت خاندان طهارت، و ستم روا داشته بر ایشان دارد، آن ستمى که تمام پیامبران از آدم تا خاتم بر آن گریستند، تا آنجا که خدا عزاى امام حسین(علیه السلام)را بر آدم خواند، از این رو احترام این مکان لازم است، به سخنان فاسد گوش فرا ندهید، و به سخنان باطلى که مى گویند: رقیه(علیها السلام)طفلى خردسال بیش نبود، گوش فرا ندهید، مگر على اصغر(علیه السلام)کودک خردسال نیست که در روز قیامت شاهدى خواهد بود، و موجب آمرزش گنهکاران شیعه خواهد شد ان شاء الله تعالى.
بنابراین بر همه واجب است احترام این مکان (محل دفن حضرت رقیه(علیها السلام)) را داشته باشند، و به سخنان فاسد و بیهوده اى که از گمراهى شیاطین است، گوش فرا ندهند و اعتنایى نکنند. ما با زیارت دختر امام حسین(علیه السلام)(رقیه(علیها السلام)) به خداوند متعال تقرب مى جوییم، آن دخترى که خود مظلوم بود، و خاندان وى همه مظلوم بودند.
نتیجه کلام: مجرد شهرت در ثبوت پاره اى از موضوعات خارجى کافى است و لذا اثبات قبر حضرت رقیه، بنت الحسین(علیهما السلام)، نیازى به اقامه بینه وجود ندارد بلکه صرف شهرت در اثبات آن مکان شریف کافى است.
آن چه تنها با «تنهایی» به دست می آید
شهید محمد مجازی در روستای شانجان از توابع شبستر متولد شد. او به تاریخ پنجم
مرداد 1367، در نبرد مرصاد، بال در بال ملائک گشود و در قطعه ی 40 از بهشت
زهرای تهران، به امانت گذاشته شد.
آن چه خواهید خواند، دل نوشته ای است از شهید محمد مجازی:
بسم الله الرحمن الرحیم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
الهی قلبی محجوب و نفسی معیوب..
آن که آسمان ها و زمین را آفرید و ما را نیز،تا از این نعمات خدادادی استفاده کنیم اما من…
آن که انسان ها را با قلب های مختلف الحال آفرید و حالت اخلاص را در فطرت همه قرار داد اما من….
آن که عبادت را آفرید تا انسان ها با عبادت به او نزدیک تر شوند اما من….
آن که اخلاص را آفرید و در وجود هر فردی قرار داد تا از آن اخلاص استفاده کند و به وسیله آن اخلاص مقرب درگاه او شود اما من…
آن که عشق را آفرید تا به کمک این عشق بتوانیم عاشقش شویم اما من…
آری بنام او آغاز میکنم که اول اوست و خالق و رزاق و…..و ما در برابر او مخلوق و مرزوق هستیم.
آری جبهه آن جاست که به مرگ می خندند و به آن ارج می نهند و مقام والای زخمی شدن و شهادت در راه خدا را اندک نمی پندارند و کیست
که نداند این مقام ها را به هر کسی نمی دهند و برای رسیدن به این درجات
والا و ارزشمند ، باید انسان خود را بسازد و ساخته شدن تنها با تنهایی به
دست می آید..
تنهایی یعنی تنها شدن با خود که انسان را جز خود
انسان یاری نیست و جز او (رب) یاری وفادارتر در زندگی نتوان یافت و هرچه به
او نزدیک تر شویم دنیا را واقعی تر خواهیم یافت
و وسیله رسیدن به او:
در حدیث قدسی می فرماید:(من طلبنی وجدنی….و من عشقنی عشقت..و من عشقت قتلته و…)
پس به او عشق ورزیم که او نیز بر ما ورزد……….
و این حدیث هرچند آرزوی بعیدی است ولی از اندیشه به آن مهم می سوزم؟!
تنها
شدن و رسیدن به او در هر مکان و زمان…..میسر است، در جبهه،در چشمان اشک
آلود فرزند شهید،در سکوت همسر شهید و در داغ دل مادر شهید و در رخساره زرد
دختری که به عشق رسیدن به اهداف الهی و تنها شدن در آغوش خانواده،در تنهایی
مطلق به سر می برد.
پس:
قرب الهی و زیباترین اخلاص در تنهایی(تن هایی) بسر بردن است که با عمل درآمیخته می شود و انسان
کوچ و پرواز کردن را می آموزد……
از دوری تو در دل شب ها گریستم. در خلوت دل بودم و تنها گریستم
تنهایی و جبهه را تقدیم می کنم به تمام آرزومندان و تن هایان
التماس دعا برای تمامی دردمندان
۱۳۶۶/۰۷/۰۸
محمد مجازی
ذکری که دوای 99 درد است
پیامبر خدا(ص) فرمودند: "جمله «لا حول و لا قوة الا باللّه» 99 درد را شفا میدهد که سادهترین آنها اندوه است1".
از مولای متقیان امام علی(ع) نقل شده که فرمودند: "بیمار شدم و پیامبر خدا به عیادتم آمد و فرمود: «بگو: خداوندا! از تو میخواهم عافیتی را که میدهی، پیش اندازی، بر امتحان خویش، بردباریام بخشی، و مرا به سوی رحمت خویش ببری». من، این دعا را خواندم و پس از آن دعا، از بستر بیماری برخاستم، گویا که از بندی رَسته باشم2".
همچنین امام علی(ع) فرمودند: "پیامبر خدا، بر مردی از انصار که بیمار شده بود، وارد شد تا او را عیادت کند. او گفت: ای پیامبر خدا! برای من به درگاه خداوند، دعا کن.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «بگو: "از خداوند بزرگ، پروردگار عرش بزرگ، مسئلت میکنم و از خداوند بزرگ سلامتی میخواهم» مرد، این دعا را سه بار خواند و در پیِ آن، از بستر بیماری برخاست، چنان که از بند، رَسته باشد3".
امام صادق علیهالسلام به هنگام بیماری این دعا را میخواندند: "خداوندا! تو خود، کسانی را سرزنش کردی و فرمودی: «بگو کسانی را که به جای خداوند به خدایی میپنداشتهاید، فرا خوانید تا ببینید که نه نمیتوانند سختیای از شما بگشایند، و نه شما را به حالتی دیگر درآورند». پس ای آن که هیچ کس جز او نتواند سختیای از من بگشاید و مرا به حالتی دیگر ببرد! بر محمّد و خاندانش درود فرست، و سختی را از من بگشای و آن را به سوی کسانی ببر که در کنار تو - که خدایی جز تو نیست - خدایی دیگر را میخوانند4".
1- قربالإسناد: 76 / 244 منتخب میزانالحکمة: 148
2- مسند زید، صفحه 181، الکافی، جلد 2 ، صفحه 567 ، حدیث 16، بحارالأنوار، جلد 95 ، صفحه 19 ، حدیث 19 ؛ المستدرک علی الصحیحین، جلد 1 ، صفحه 704 ، حدیث 1917، حدیث 3698 دانش نامه احادیث پزشکی: 1 / 174
3- مسند زید، صفحه 181 عن زید بن علیّ عن أبیه عن جدّه علیهمالسلام، دانش نامه احادیث پزشکی: 1 / 176
4- الإسراء: 56. الکافی، جلد 2 ، صفحه 564 ، حدیث 1 ، عدّة الداعی، صفحه 256 ، الدعوات، صفحه 190 ، حدیث 528 ، بحارالأنوار، جلد 95 ، صفحه 18 ، حدیث 18 دانش نامه احادیث پزشکی: 1 / 178
پاسخ آیتالله بهجت به شبهه وهابیها
حضرت آیتالله العظمی بهجت(ره) در کتاب «پرسشهای شما، پاسخهای آیتالله بهجت» در پاسخ به این سؤال که چرا وهابیها بوسیدن ضریح و توسل به اولیای الهی را شرک میدانند؟ میفرمایند:
«ابن تیمیه» که بوسیدن ضریح و توسل به اولیای خدا را شرک و حرام میداند، به خود اشکال میکند که اگر به ما بگویید: پس چه طور استلام، حجرالأسود و تقبیل و بوسیدن و تبرک به آن در حج، و نیز طواف کردن بر گرد بیتالله الحرام، از پیغمبر اکرم (ص) مأثور و سنت است؟ در جواب میگوییم: «هکذا وردا!»؛ در شریعت چنین وارد شده است!
آیا میشود چیزی شرک باشد و استثنائاً مشروع بوده و در شرع وارد شده باشد؟! اگر پیغمبری قائل به شرک باشد و دعوت به شرک کند، آیا کسی سخن او را باور میکند؟! آیا شرک فقط در خصوص حجرالأسود و طواف مانعی ندارد؟!
و آیا اساساً شرک (که نقلا ممتنع است) قابل تخصیص است؟! طواف کردن بر گرد خانه خدا که از سنگ است هم همین طور، زیرا تعظیم یک سنگ و چرخیدن بر دور احجار و تعظیم آنها به نظر شما شرک و کفر است ولی مستثنی است.
آیا خدا و رسول که ما را به حج و طواف خانه خود - که از اعظم واجبات و مراتب بندگی در اسلام است - دعوت کردهاند، به شرک و کفر دعوت کردهاند؟! و آیا خود پیغمبر هم در طواف خانه خدا و استلام حجر به نوعی شرک و کفر مرتکب و معتقد بوده است؟! آری، ائمه و شیوخ المسلمین که «یطاعون و لا یعصون» (از آنها طاعت میشود و هرگز از آنان نافرمانی نمیشود) این گونه سخنان را میگویند!
اگر کسی کافر باشد و از طرفی به اهل بیت (ع) هم محبت داشته باشد سودی برای او خواهد داشت؟!
توصیه های استاد اخلاق مرحوم آیت الله حق شناس(ره)
اگر تحصيلات علمى شما با علم اخلاق توأم نباشد، منقطع میشود.
ساعتى كه شما در تحصيل علم صرف كنيد، مساوى است با شب زندهدارى.
علم را براى عمل كردن ياد بگيريد. علت نرسيدن ما به مقامات عاليه اين است كه ما به كلاسهاى قبل عمل نكردهايم.
تحصیل علم و نماز اول وقت
اگر در پى كسب علوم غير حوزوى هم باشيد، نماز را در اول وقت بخوانيد. آنوقت خواهيد ديد كه چگونه سلولهاى مغز شما پذيراى علم مىگردد.
نشانه عمل زشت
حضرت على (ع) ميفرمايند: عمل زشت آن ست كه اگر در قيامت عمل شما را در طبقى بگذارند و به جهانيان عرضهكنند، شما خجالت بكشيد.
علم اخلاق ضرورت علم اندوزی
در هر كارى كه هستيد، علم اخلاق بر شما لازم است.
علم - حتى علم اجتهاد - اگر خالى از تهذيب نفس باشد ، حجاب اكبر است.
افضل مراتب در نزد خاندان عصمت (ع) رتبهی فقيه است. يعنى تفقه در دين داشتن. (افضل الناس المتفقّهون) فقاهت فقط «مسئلهگفتن» نيست، بلكه درك پيچ و خمهاى پيچيدهی روزگار است.
مُدام در صدد نباشيد که روايت بنويسيد و بر علم خود بيفزاييد، بايد عمل هم با آن همراه باشد. اگر به دانستنيهايتان عمل نكرديد، هر روز از پروردگار متعال، دورتر مىشويد.
يكى از اعمالى كه قلب را نورانى ميكند، همنشینی با علماء و دانشمندان دين است.
راز محبت به خدا
حضرت ملك الموت (ع) به صورت عمل خودمان ظاهر ميشود.
اگر پروردگار متعال را دوست داريم، بايد ثابتكنيم. بايد از نعمتهاى او در راه خود او استفاده كنيم.
از علامات محبت پروردگار، دوست داشتن وسائل وصول به اوست.
اهل بهشت حسرت هيچ لحظهاى از عمر خود را نمىخورند، مگر لحظاتى كه در دنيا به غفلت گذرانیده، و به ياد پروردگار متعال نبودهاند.
علامات شرح صدر:
1- التجافى عن دارالغرور:
يعنى اينكه از دنيا شانه خالى ميكنند. ( از دنیا به حد ضرورت استفاده مي كنند)
2- والانابة الى دارالخلود:
يعنى مدام توجهش را به آن طرف پردهی آفرينش منعطف ميكند.
3- والاستعداد للموت قبل نزوله:
دائماً مهياي رفتن به آن دنياست، هميشه آماده است و در فكر مرگ.
نظر آیتالله بهجت درباره اختیارات ولیفقیه
حضرت آیتالله العظمی بهجت(ره) در کتاب «پرسشهای شما، پاسخهای آیتالله بهجت» درباره ولایت فقیه و محدوده اختیارات آن میفرماید:
میدانیم که دین اسلام آخرین دین، و احکام و قوانین اسلام آخرین مقرراتی است که از ذات مقدس پروردگار وضع شده است، و پیغمبری بعد از خاتم انبیا صلیالله علیه و آله نخواهد آمد و کتابی آسمانی بعد از قرآن کریم فرستاده نخواهد شد و باید این کتاب تا قیام قیامت، کتاب قانون بوده و عترت اهلبیت پیامبر اکرم علیهمالسلام، مبیّن آن باشند.
و نیز روشن است که امت محمدی صلیالله علیه وآله در زمان حضرت حجت و معصوم حق، هر چند در زندان یا در حال تبعید باشند، میتوانند وظیفه خود را ولو با مشقت بسیار و تحمل مشکلات فراوان به دست آورند. ولی سخن درباره زمان غیبت کبرای حجت حق است که در این موقعیت نمیتوان برای مسئله بیش از سه صورت فرض کرد:
1- کتاب خدا و احکام و قوانین دین تعطیل شود؛
2- خود به خود بماند، یعنی خودش وسیله ابقای خود باشد؛
3- نیاز به سرپرست و حاکم و مبیّن دارد که همان ولی امر و مجتهد جامعالشرایط است.
فرض اول عقلا و نقلا باطل است، زیرا دین مبین اسلام، آیین خاتم است و تا ختم نسل بشر باید راهنما و آیین امت باشد.
و فرض دوم نیز باطل است، زیرا قانون خود به خود اجرا نمیشود و نیاز به شخص و یا اشخاص دارد تا آن را حفظ و به اجرا در آورند.
ناچار باید به فرض سوم قائل باشیم و بگوییم: جامعه مسلمین را باید ولی امر به همت شئونات و ابعاد آن اداره کند.
از سوی دیگر نیز روشن است که جامعه نیاز به تشکیلات فراوان از جمله: ارتش، آموزش و پرورش، دادگستری و ... دارد، لذا باید دست ولی فقیه، در همه شئونات مادی و معنوی، مبیّن، شارح، راهنما و حلال مشکلات باشد.
در نتیجه، ولی فقیه باید تمام شئونات امام معصوم (ع) به استثنای امامت و آنچه را که مخصوص امام معصوم است داشته باشد تا بتواند اسلام را در جامعه پیاده کند وگرنه در صورت عدم وجود تشکیلات حکومتی، دشمنان نخواهند گذاشت که حکومت و آئین اسلامی عملی شود. دلیل دیگر اینکه با استدلال خلف میتوان گفت: هیچ جامعه و کشوری با هرج و مرج پایدار نمیماند از این رو باید قانون و حاکم و حکومتی در آن حکمفرما باشد و اگر حکومت طاغوت حاکم باشد دین مبین اسلامی باقی نمیماند و این خلاف فرض است چون گفتیم به دلیل عقلی و نقلی باید دین مبین اسلام تا قیام قیامت باقی بماند؛
«وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الإِسْلاَمِ دِینًا فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ»؛ هر کس دین دیگری غیر از اسلام را بجوید، هرگز از او پذیرفته نمیشود.
گرفتاری زندگی به روایت آیتالله بهجت
آیتالله بهجت(ره) در خصوص حکمت بلاها و گرفتاریهای غیر قابل پیشبینی در زندگی فرموده است:
خداوند بلاها را بدون حکمت، ملاک و مصلحت نمیفرستد، بلکه برای دعا و تضرع ما میفرستد بنابراین برای رفع آنها دعا لازم، و تضریع به درگاهش مطلوب است. «فَلَوْلا إِذْ جَاءهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُواْ؛ پس چرا هنگامى که عذاب ما به آنان رسید تضرع نکردند».
هر کسی کاسهای از ابتلائات دارد که مطابق وجود و استعداد او است و کاسههای اشخاص از بلایا پر شده است ولی خدا که همه را دوست دارد آیا در برابر طوفانهای حوادث، ما را در وسط کشتی رها کرده است و یا همواره به فکر ماست؟!
در توصیههای رسول اکرم(ص) به ابوذر آمده است: «خدا همه چیز را در همه وقت میبیند و هیچ چیز از او پوشیده نیست» از این رو درست است که بعضی از افراد در مادیات و ثروت از تو بالاتر هستند اما آیا عمر او، صحت او، توسعه او از لحاظ اولاد و ... از تو بیشتر است یا اینکه تو در این امور و دیگر نعمتهای ظاهری و باطنی از او برتری؟!
پس به طور کلی باید همه چیز را نگاه کرد، خداوند علیم و حکیم همه بلاها را با عدل و ترازوی مساوات تقسیم کرده است. «المصائب بالسوّیه مقسومة بین البریّه».
پاسخ امیرالمومنین حضرت علي(ع) به چهار پرسش
حضرت در جواب فرمودند: بپرس ولو اينكه چهل سؤال باشد.
عرض كرد: واجب چيست؟ و واجبتر از آن كدام است؟ نزديك چيست؟ و نزديکتر از آن كدام؟ عجیب چيست؟ و عجیبتر كدام است؟ سخت چيست؟ و سختتر از آن كدام؟
حضرت على (عليه السلام) فرمودند: واجب، اطاعت خداوند است و واجبتر ترک گناه است.
نزديك، قيامت است، اما نزديكتر از آن مرگ است.
فرمودند: عجيب، دنياست و عجيبتر از آن دوستداشتن دنياست.
سپس فرمودند: سخت، خانه قبر است اما سختتر از آن، بدون توشه وارد قبر شدن است.
15 نکته اخلاقی از شیخ رجبعلی خیاط
مرحوم شیخ رجبعلی خیاط (نکوگویان) یکی از عارفان نامی معاصر کشورمان است که سالهای نه چندان دور سخنان و موعظههای او در سطح شهر تهران شنیده میشد و افراد بسیاری در کلاس درس اخلاق ویحاضر میشدند.
در ادامه و به مناسبت فرا رسیدن پنجاه و یکمین سال رحلت شیخ رجبعلی خیاط به نکاتی درباره جلسات اخلاق این عارف نامی اشاره میشود که توسط یکی از شاگردان به رشته تحریر در آمده است. این یادداشت توسط خانواده نکوگویان در اختیار خبرگزاری فارس قرار گرفته است و برای نخستین بار در فضای رسانهای کشور منتشر میشود:
از سلسله دروسی که شیخ رجبعلی خیاط میفرمودند:
شیخ رجبعلی نکوگویان را با خدایش پیمانی بود که هر چه میخواست به او عطا میکرد؛ این پیمان چنان درست و در راه خدا اجرا شد که منجر به این شد که افقی تازه برای درک و مفهوم خداشناسی چهره بنماید و خواننده یا بیننده را سرمست عشق الهی گرداند، «غیر از خدا هر آنچه بخواهی شکست توست» که سر فصل دنیای مفهوم را جلوهگر و انسان به اصل خود واقف میسازد و نور خدا را در رسیدن به کمال و دیدار معشوق سالک مشتاق و رهروی خستگی ناپذیر در گذشتن از قلل خداجویی و خدا خواهی میبیند.
چشم حرص و آز دنیا دار/ یا قناعت پر کند یا خاک گور
چند جمله که همواره مورد اشاره شیخ بود:
1. زنده باش و زندگی کن و بدان که حیات در حرکت و ممات در سکون است.
2. میداند شما و دنیای شما از مجموع ذراتی خلق شدهاند و خالق برای هر ذره جهان به این عظمت وظیفه خاصی قرار داده تا این نظم و شکوه را بیان کند و انسان از آن و گاهی در اثر غرور جزیی از آن است.
3. هستی به سرعت غیر قابل باوری در حرکت است و همین حرکت در اندام شما وجود دارد و کل عالم با این شتاب به سوی خدا روانند، در نتیجه چنان بیاندیشید و حرکت کنید که از میدان وسیع این مغناطیس خارج نشوید که خالق را بشناسید و به عظمت خود پی ببرید و این خلقت حیرت انگیز نامش انسان است، را از دست ندهید.
4. انسان الهی در وجود خویش خوی حیوانی را دربند میکند تا نیروی وجودی او پاک و سالم به کمال برسد، از نظر جهانبینی شیخ خشم و غضب و تندی و سرکشی انسانها را غافلگیر میکند، از تغییر این راه که ره سنان بیشماری در آن خفتهاند، آن است که نیکی و محبت را در وجود خود بیدار نگهدارید که اساس خوشبختی در همین عمل و اجرای آن است.
5. نیکی و احسان سختترین دشمن را دوست و دوستان را به سوی خداوند رهبری میکند.
6. ندای غیبی در درون دل مشتاق؛ مسیر الهی میافکند و به آرامش ابدی میرساند، لذا لطف و احسان به دیگر بندگان خدا در درجه اول به خود عامل باز میگردد که انسان بنده احسان است.
7. از خداوند جز کرامت و احسان و خیر و رحمت و محبت و بندهپروری و امور سازنده عملی صادر نمیشود.
8. خداوند خدای خیر و رحمت است، آن که شر میسازد، شیطان است.
9. انسان به توفیق خالق و خیر خداوند معنی زنده بودن و رحمانیت و ترحم و هر نوعی از دشمنی را درک و با آن مقابله میکند.
10. راهیان راه الهی با عشق و محبتی که در اعماق وجود دارد، میدانند که هر چه غیر خدا بخواهند موجب شکست و ناکامی آنان میشود.
11. شما خیال نکنید خالق کائنات را باید بیرون از دلتان پیدا کنید، بلکه او در وجود شما جلوه و مکان دارد، لذا خدا را در اعماق وجود خویش بیابید، از یکی از سالکان اهل عرفان و سیر و سلوک را پرسیدند: «خدا را در کجا بیابیم؟»، آن عارف بدو پاسخ داد: «در کجا گشتی که او را نیافتی؟!»
12. شیخ میگفت: «بر میخیزید و خود را برای نماز آماده میکنید، حمد و سوره را درست میخوانید، بدون اینکه متوجه مفاهیم و معانی کلمات شوید، پس معلوم است این نماز، نماز وظیفهای است و فقط کلمات را ادا میکنید».
13. فراموش نکنید که به قول سعدی هر نفسی که فرو میرود، ممد حیات است و چون باز میگردد مفرح ذات! در واقع سعدی مفهوم رحمت خداوند و راه رسم شکرگزاری را برای ما گفته است، ولی ما خوانده و نخوانده به راحتی از این جمله معرفتی و سلوکی گذشتهایم و کسی آن را برایمان معنی و تفسیر نکرده است.
14. به نظر میرسد از این پس غیر از شما شاگردان شخص دیگری با این مباحث معرفت شناسی و خداجویی به این نحو آشنا نشود، شما از رحمت و لطفی که در حقتان شده از جان و دل شاکر باشید، سعادت را به این آسانی به کسی نمیدهند، ایمان، خلوص، عاشقی و دنیای محبت لازم است تا خود را سالک این راه ببینید و ارزش خود را بدانید، بنگرید که مبدا خلقت چه عظمتهایی در وجود شما نهاده و شما از آن بیخبرید.
15. ایشان مطالبشان را یک بار میگفتند، آنها که اهل دل بودند، به خوبی درک میکردند و در پایان گفتند: برای شما نگفته و ندیدهای باقی نگذاشتم، ان شاءالله خدا یاری و راهنماییتان کند، مطمئن باشید هر چه از واجبالوجود طلب کنید، به شما با شرایط فوق خواهد رسید.
امام زمان(عج) کجا زندگی میکند؟
آیا در همه جا حضور دارند؟
این که امام زمان در همه جا و همه مکانها حضور دارند به معنی حضور با بدن جسمانی نیست؛ بلکه منظور از این حضور احاطه علمی ایشان به امور عالم و مردم است که ناشی از علم الهی است و لازمه این علم حضور با جسم و بدن مادی نیست؛ بلکه همان علم غیبی است که خداوند به معصومین (علیهم السلام) عنایت فرمودند. اگر امام زمان (عج) میفرمایند: «ما به احوال شما آگاهیم و هیچ چیز از اوضاع شما بر ما پوشیده نیست.» منظور علم ایشان است نه فقط حضور جسمانی؛ البته این توضیحات با برخی روایات که در آنها حضور هر دوی اینها یعنی حضور جسمانی و احاطه علمی برای امام مفروض و مقبول است، منافاتی ندارد.
امام کجا زندگی میکند؟
با توجه به فرازهایی از دعای ندبه که میفرماید: «لیت شعری این استقرت یک النوی؟ بل أیّ ارض تقلّک اوثری؟ ابرضوی أو غیرها أم ذی طوی؟» ای کاش میدانستم در کدامین جایگاه سکونت داری و کدامین زمین یا آسمانی تو را در برگرفته است؟ آیا در کوه رضوی هستی و یا جایی دیگر و یا در ذی طوی؟
مستناد از احادیث معصومین آن است که حضرت در مکان خاص و سرزمین و شهر و کشور معینی مستر نیستند؛ بلکه ایشان همواره در سفر از مکانی به مکان دیگر جهت انجام وظایفی هستند که خداوند برایشان قرار داده است. مخفی بودن این موضوع عقلانی و منطقی است؛ همان طور که موضوع غیبت امری عقلانی و حکیمانه است؛ اگرچه ما از سر آنها بیاطلاع باشیم.
به نظر میآید امام زمان (عج) در مکان معینی سکونت دارند و گاه نیز برای رسیدگی به امور مردم سفر میکنند؛ در حالی که با بررسی روایات متعدد خلاف آن ثابت میشود. بدین ترتیب که اگر چه این دو مکان که در دعا به آن اشاره شده بر اساس کتب تاریخ از اماکن مقدس هستند و احتمال این که حضرت در این مکانها نیز دیده شده و رفت و آمد داشته و عبادت کنند هست؛ اما هیچ دلیل محکم و مقتضی بر سکونت در این مکانها و انتخاب آن به عنوان محل دائمی برای زندگی وجود ندارد.
اگر در دعا با این سوالها حالت حزن و سوز و هجران و تاسف از دوری حضور حضرت اظهار میشود باز هم دلیلی بر زندگی و اقامتگاه ایشان نیست.
در فرازهای دیگر از دعا به راحتی پاسخ به این شبهه داده میشود. آنجا که میفرماید: «بنفسی انت من مغیب لم دخیل منّا بنفسی أنت نازح ما نزح عنّا.» جانم به فدایت. تو همان ناپیدایی هستی که بیرون از ما نیستی. جانم به فدایت. تو همان کنار رفته ای هستی که از ما به کنار نیستی.
اگر دلیل اقامت حضرت در این مکان، زیارتی بودن و قداست آنجا باشد، چرا مکه معظمه و مدینه منوره و عتبات عالیات نباشد که از نظر شرافت و قداست از بالاترین و عالیترین درجات برخوردارند.
بنابراین فرازهای دعای ندبه بیان کننده اقامتگاه اصل و همیشگی امام زمان(عج) نیست.
در توضیحی از امام زمان(عج) چنین آمده است: «ما در عین حال در مکانی به دور از خانههای ظالمانی بر حسب آنچه خداوند تا زمانی که حکومت دنیا در دست فاسقین باشد به مصلحت ما دیده است – سکونت داریم – اما به کارهای شما عالمیم و ذرهای از اخبار شما از ما فروگذار نمیشود.»
در توضیحی دیگر میفرمایند: «و ما شاهد و ناظر مناجات تو بودیم... در حالی که در جایگاهمان در قله کوهی در محلی ناشناخته ساکنیم و اخیراً به خاطر افرادی بیایمان به ناچار از منطقهای پر درخت به این جا آمدهایم و به زودی از این جا به دشتی هموار که چندان از آبادیها دور نباشد، فرود خواهیم آمد.»
بر اساس این توضیحات اگر چه از مکان مشخص و معین و ثابتی نامی برده نشده اما آنچه استفاده میشود آن است که حضرت در جایی ساکن هستند که از خانههای ظالمان و ستمکاران دور است.
لقبی که نابغه جنگ به بسیجیها داد!
شهید «حسن باقری» در جبهه به «سقای بسیجیان» معروف بود. این شهید نابغه که ۲۸ ماه ابتدایی جنگ را در جبهه ها خدمت کرد در طول این 28 ماه فعالیت خود نظریه ها و طرح هایی را ارائه کرد که موجب تحول عجیبی در ساختار نیروهای خودی در مقابل دشمن شد.

شهید مهدی زین الدین – فرمانده لشگر 17 علی بن ابیطالب در مورد حسن باقری می گوید : " از جهت قدرت فکری قدرتی داشت که می توانست همه مسائل را تجزیه و تحلیل کند و برای آنها برنامه ریزی کند که در توان کسی نبود. این ذهن خلاق و روشن او بود که توانست خیلی از طرح های جدید را که به فکر کسی نمی رسید مطرح کند."
حسن باقری نسبت به بسیجیها حساسیت خاصی داشت و مسائل آنها را به دقت مورد بررسی قرار میداد که در یادداشت های باقیمانده او کاملا مشهود است.
باقری میگفت «این بسیجیها امانتی الهی هستند که باید قدرشان را بدانیم و تمام سعی خود را در حفظ آنها بکار بریم. این بسیجی است که جنگ را اداره میکند تا زمانی که نیروی ایمان در آنها وجود دارد، جنگ به پیروزی میانجامد».
و در جای دیگر گفت «اینها پدیده خلقتند». او آنها را همتراز با اصحاب امام صادق علیهالسلام میدانست و میگفت «زمان امام صادق علیه السلام، ایشان به اصحابش اشاره که میداند، میرفتند داخل تنور داغ؛ بسیجیها هم همینطوریاند. منطقه، منطقه دشمن است، تاریک است، سی کیلومتر پیاده روی دارد؛ کلی موانع دارد، میرود و هیچ چون و چرایی نمیکند».
تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت از زبان حاج اسماعیل دولابی
حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت میگوید: پدری چهار تا بچههای خودش را گذاشت توی اتاق و گفت این جاها را مرتب کنید تا من برگردم. میخواست ببیند کی چه کار میکند. خودش هم رفت پشت پرده. از آن جا نگاه میکرد میدید کی چه کار میکند، مینوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند برای خودش.
یکی از بچهها که گیج بود یادش رفت. سرش گرم شد به بازی و خوراکی و اینها. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید. یکی از بچهها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمیگذارم کسی این جا را مرتب کند. یکی که خنگ بود، وحشت گرفتش، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی گذارد جمع کنیم، مرتب کنیم.
اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب میکرد همه جا را. میدانست آقاش دارد توی کاغذ مینویسد، بعد می رود چیز خوب برایش میآورد. هی نگاه میکرد سمت پرده و میخندید. دلش هم تنگ نمیشد. میدانست که همینجاست. توی دلش هم گاهی میگفت اگر یک دقیقه دیرتر بیاید باز من کارهای بهتر میکنم. آخرش آن بچه شرور همه جا را ریخت به هم. هی میریخت به هم، هی میدید این دارد می خندد. خوشحال هم است، ناراحت نمیشود.
وقتی همه جا را ریخت به هم، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد. ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد. زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش. شرور که نیستی الحمدلله.
نگاه کن پشت پرده رد تنش را ببین و بخند و کار خوب کن. خانه را مرتب کن. وظایفت را انجام بده! او میآید.
خانه شیطان کجاست؟ آب، غذا و ... او چبست؟
بعد از رانده شدن شیطان از درگاه الهی و فرستادنش از بهشت به سوی زمین عرض کرد: پروردگارا! مرا به سوی زمین فرستادی و از درگاه خود راندی و از نعمتهای بهشت محرومم کردی. من در دنیا احتیاجاتی دارم که بتوانم با آنها در زمین زندگی کنم. آنها را برایم مهیا کن که در مضیقه نباشم.
خطاب شد که حاجات تو چیست؟ آنها را بگو تا برآورده سازم.
شیطان عرض کرد: خدایا! من محتاج خانه و منزلم و به من در دنیا خانهای عنایت فرما.
خطاب شد: خانه تو را حمام قرار دادم. (یکی از احکام داخل شدن به حمام گفتن «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» است تا شیاطین به انسان نگاه نکنند)
عرض کرد من محتاج نشستن هستم، جایی و مکانی را برای نشستن میخواهم.
خطاب شد: جای نشستن تو بازارها، کوچهها، خیابانها و مغازههاست. آنجا مینشینی تا مردم را به گناه کم فروشی، رشوه، ربا، غش در معامله، نگاه کردن به ناموس مردم، دروغ گفتن، خیانت کردن و ... بکشانی
عرض کرد: خدایا! من غذا میخواهم، غذای من از کجا تأمین شود؟
خطاب شد: غذای تو را در سفرهای قرار دادم که بر سر آن «بسم الله الرحمن الرحیم» گفته نشود.
عرض کرد: خدایا! من احتیاج به آب و چیزهای آشامیدنی دارم، آنها را از کجا بدست آورم؟
خطاب شد: نوشیدنیهای تو شراب و هر چیز مستکننده است.
عرض کرد: من اذان و مؤذن میخواهم.برای من اذان و اذانگو قرار بده.
خطاب شد: اذان تو وسائل موسیقی و مؤذن تو از کسانی است هستند که با این آلات مینوازند و آنها را به کار میگیرند.
عرض کرد: من احتیاج به قرآن دارم، برای من قرآنی قرار بده که در آن نگاه کنم و سرگرم باشم.
خطاب شد: قرآن تو شعر است (منظور شعرهای عبث و بیهوده است)
عرض کرد: من احتیاج به کتاب دارم، برای من کتابی قرار بده که در آن نگاه کنم و آن را مطالعه کنم.
خطاب شد: کتاب تو «وَشم» است (یعنی خالکوبی که بعضی روی بدن و بازوی خود میزنند)
عرض کرد: من احتیاج به حدیث دارم، برای من حدیثی قرار بده.
خطاب شد: حدیث تو دروغ است. کسانی که دروغ میگویند حدیث تو را میگویند.
عرض کرد: من برای ادامه زندگی دام و شکار میخواهم. برای من دام و وسیله شکار قرار بده.
خطاب شد: زنان سستایمان و بیتقوا را وسیله صید کردن و به دام انداختن مردم برای تو قرار دادم.
منبع: کتاب «نصایح شیطان» به نقل از جلد 5، صفحه 62 کتاب «المحجة البیضاء»
روایتی از کمخوری شهید مطهری و خودخوری آیتالله حقشناس
حجتالاسلام والمسلمین محمدعلی جاودان در مباحث اخلاقی خود در ماه مبارک رمضان درباره «دوری گزیدن از شهوات و همّ واحد داشتن» نکاتی را بیان کردند که در پی میآید.
خودخوری برای پرهیز از شهوات
شاید صد بار این حرف را از حاج آقای حقشناس شنیده بودیم. فرمودند که از محبوبترین بندگان خدا آن بندهای است که خدای متعال او را در جنگی که علیه خودش دارد، کمک میکند. 99 درصد ما متاسفانه اصلا با خودمان جنگی نداریم! بعد فرمودند: «خَلعَ سرابیلَ الشَّهَوات» لباس شهوت را از تن به در آورده است.
حرف بسیار بزرگی است. مگر با یک روز شدنی است؟! مگر اصلا اگر خدا کمک نکند می شود؟ ما به شهوات عمل میکنیم و هیچ مشکلی هم نداریم و راحتیم، هرچه میلمان است و دوست داریم میخوریم و میگوییم و نگاه میکنیم. مشکلی هم برایمان پیش نمی آید.
کمخوری شهید مطهری
مشکلات جمع میشود و یک مرتبه میآید و انسان را خفه میکند. شهوات را یکی یکی باید کنار گذاشت. شاید افراد بسیار بزرگ بتوانند یکجا همه شهوات را کنار بگذارند. اما برای افراد معمولی باید کم کم شروع کرد. اول از کجا باید شروع کرد؟ از شکم.
بچههای مرحوم آقای مطهری میگفتند ایشان سر سفره که می آمد یک تکه نان جدا می کرد و همان را میخورد و دیگر کم و زیادش نمیکرد. اگر باز هم میل داشت، دیگر نمیخورد. از همین جا میتوان شروع کرد. بیست سال است که ما داریم همین کار را میکنیم و مدام شکست میخوریم.
وای از آن وقتی است که انسان هیچ به فکر خودش نیست. این یک ذره کنترل میل و غذا در مقابل هزار هزار هوا و هوسی که من دارم هیچ چیز نیست. «خَلعَ سرابیلَ الشَّهَوات» اینجا میگوید تمام شهوات را از تنش در می آورد. آیا غذا نمیخورد؟! خیر غذا میخورد اما چون لباس شهوت را از تنش درآورده بهترین غذای عالم را هم که برایش بیاورند دیگر برایش هیچ خطری ندارد.
محبت درجه دو!
«وَ تخَلـّی مِنَ الهُموم إلا هَمّاً واحِداً» فقط یک غصه دارد. آن چیست؟ در آیه 165 سوره مبارکه بقره میفرماید: «وَالـّذینَ آمَنوا أشَدّ حُبّا للهِ» کسانی که به خدا ایمان دارند (یعنی ایمانشان قبول است و کارشناسان عالم آخرت امضا می کنند که ایمان دارند) آن کسی است که خدا را از همه چیز دیگر بیشتر دوست دارد. پس تنها این آدم میتواند فقط یک غصه داشته باشد. فقط این آدم. زیرا یک محبت درجه اول دارد پس یک غصه درجه اول دارد. غصههای دیگرش غصههای درجه دوم محسوب میشوند.
انسان غصه درجه دوم را فدای غصه درجه اول میکند. شما میبینی گرسنهای و غذا هم نداری. میروی دنبال غذا یا نماز؟ غصه غذا را فدا میکنی و دنبال نماز میروی. بفرمایید محبت درجه دوم را برای محبت درجه اول فدا میکند.
داستان امام حسین علیه السلام را میدانید دیگر. زمانی که حضرت علی اکبر آمد و اجازه خواست ایشان بلافاصله اجازه داد. آیا ایشان به پسرشان محبت نداشتند؟ چرا محبت داشتند. اما آن را فدا میکنند و این محبت درجه دوم است.
بفرمایید که محبت فرعی است. یک محبت اصلی دارد و یک محبت فرعی. اگر محبت فرعی را نداشته باشد که انسان نیست. اگر بچه اش را دوست نداشته باشد که انسان نیست، اگر اینطور است، چنین آدمی میتواند به همّ واحد برسد. اگر شما چهل سال غصه یک چیز را خوردید، آیا میشود خدای متعال غصهات را برطرف نکند؟! می گوید دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند.
غصه بزرگ پدر ابوذر
داستان ابوذر را برایتان عرض کردهام. بر سر قبر پسرش گفت پسرم یک غصهای برایت دارم که آن غصه آنقدر بزرگ است اصلا نمیگذارد غصه مرگت را بخورم. آن غصه بزرگ آن است که نمیدانم خدا میخواهد با تو چه کند. تو را میبخشد یا می خواهد سختگیری کند. آخر یک دقیقه سختگیریاش را هم نمی توانیم تحمل کنیم. فقط آن لحظهای که میخواهند جان را بگیرند سخت نیست. بقیهاش هم سخت است. گفت من آنقدر آن غصه تو را دارم که غصه مرگت را یادم رفته. ببینید غصه اولش، غصه آخرتش بود.
پاهای بسته فرزندِ روح الله(ره)
عکسی که می بینید ، در اردیبهشت ماه سال 1373 ، توسط «احسان رجبی» به ثبت رسیده است. محل عکس برداری ، ارتفاع 112 ، واقع در شمال منطقه ی عملیاتی «فکه» است. برادر حسین احمدی ، پیکر شهیدی که به تازگی تفحص شده است ، نظاره می کند. پیکر این شهید که پس از 12 سال ، چهره نمایانده است ، ویژگی بسیار بارز و تکان دهنده ای دارد. دست ها و پاهای جسد با سیم تلفن بسته شده و در غربت و مظلومیت بی مانندی ، به احتمال قوی ، زنده به گور گردیده است. سیم تلفن های دور پاها به خوبی مشخص است. این معامله ای است که بعثی ها با بسیاری از بسیجیان و پاسداران مظلوم گرفتار شده در حلقه ی محاصره ی فکه کردند.
آیا به راستی کسی جز این رزمندگان بی نام و نشان ، شایستگی اطلاق عنوان «فرزند خمینی» را دارد؟ کسانی تنها به عشقِ آن نایب امام عصر(عج) وحشینه ترین شکنجه ها را به جان خریدند و با گوشت و پوست و خون خود ، با امامِ عشق بیعت نمودند.
آی شما میراث داران روح الله ! وای بر روزگارتان ! پاهای بسته ی این بسیجی ، هشداری است هولناک برای شما ! هیچ یادتان هست کدام میراث حضرت روح الله است که خودش فرمود اگر از آن غفلت کنید ، گرفتار دوزخ الهی شده و خواهید سوخت؟؟

بهترین تفسیر قران از دید آیت الله بهجت(ره)
مرحوم آیت الله بهجت(ره) در بیاناتی که توصیه هایی برای جوانان بوده با اشاره به نقش حیاتی قرآن و عترت در زندگی مسلمان ها، فرمودند:
«باید ملتفت باشیم قرآن را یاد بگیریم، الفاظش را یاد بگیریم که از غلط، محفوظ باشد. آنچه را که می دانیم، قرائتش را تصحیح کنیم، تجویدش را تصحیح کنیم، در نمازمان صحیح القرائت باشیم. و همچنین تفسیرهای آسان و ساده را ما که فارسی زبانیم، بدانیم؛ و [یک] تفسیر فارسی پیدا کنیم که از روی آن سهل باشد ما قرآن را بفهمیم؛ مثلاً «منهج الصادقین» را کم و بیش مطالعه کنیم، بلکه از اول تا به آخر، چون کتاب فارسی است و کتاب خوبی هم هست. اگر بهتر از او پیدا بکنیم عیب ندارد، اما کجا پیدا شود بهتر از او که معتبر باشد؟»
مکاشقه شیطانی
علی اکبر مهدیپور در کتاب «اجساد جاویدان» به نقل از آیتالله زرآبادی مینویسد: در روزهایی که در قزوین امام جماعت بودم مدّتی به سیر و سلوک پرداختم، و به قدری پیش رفتم که پردهها از جلو چشمم برداشته شد، دیوارها در برابر من حایل نبود، وقتی که در خانه نشسته بودم، رهگذرها را در کوچه و خیابان میدیدم. روزی به من گفته شد: حال که به این مقام رسیدهای، اگر بخواهی به مدارج بالاتر و مقامات والاتر برسی، فقط یک راه دارد، و آن ترک اعمال ظاهری است.
آیتالله زرآبادی گفت: این اعمال ظاهری با دلایل قطعی و براهین مسلّم شرعی به ما ثابت شده است، من هرگز تا زندهام آنها را ترک نخواهم کرد.
گفته شد: در این صورت همه آنچه به شما داده شده، از شما سلب خواهد شد.
پاسخ داده شد: به جهنّم!
آیت الله زرآبادی میگوید: از همان لحظه آن حالت از من سلب شد و یک فرد عادی شدم، دیگر از آن کشف و شهود خبری نبود. در آن هنگام متوجّه شدم که شیطان از این اعمال ظاهری ما با آن همه نقصی که دارد، شدیداً در رنج و عذاب است. بنابراین تصمیم گرفتم که با تمام قدرت به اعمال مستحبی روی بیاورم و در حدّ توان چیزی از مستحبات را ترک نکنم. از فضل پروردگار در پرتو التزام به شرع مبین حالاتی به من دست داد، که حالات پیشین در برابر آن ناچیز بود.
دلخوری بچه های ارتش از حاج همت
آن چه خواهید خواند ، خاطره ای است از برخوردی میان یکی از امرای ارتش با شهید حاج محمدابراهیم همت:
یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: «حاجی ! یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم.»
حاج همت گفت: «خیر باشد! بفرمائید! چه دلخوری؟»
امیر عقیلی گفت: «حاجی ! شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی. رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی به خدا ما هم دل داریم.»
حاج همت این ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و گفت: «برادر من!اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه های شما که رد می شوم، این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر یک ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند، آرو آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیر هوائی میزنند، آخر کار اگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.به لاستیک ماشین تیر میزنند.
ولی این بسیجی هایی که تو میگی، من یک کیلومتر مانده بهشان مرتب چراغ میدم، سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان میدهم و دوباره می خندم و سوار می شوم و باز آرام از کنارشان رد می شوم. آخر این بسیجی ها مشکوک بشوند.اول رگبار می بندند. بعد تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند.
یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند، بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند و آخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست.»
این را که حاجی گفت، قرارگاه از خنده منفجر شد.
یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: «حاجی ! یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم.»
حاج همت گفت: «خیر باشد! بفرمائید! چه دلخوری؟»
امیر عقیلی گفت: «حاجی ! شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی. رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی به خدا ما هم دل داریم.»
حاج همت این ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و گفت: «برادر من!اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه های شما که رد می شوم، این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر یک ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند، آرو آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیر هوائی میزنند، آخر کار اگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.به لاستیک ماشین تیر میزنند.
ولی این بسیجی هایی که تو میگی، من یک کیلومتر مانده بهشان مرتب چراغ میدم، سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان میدهم و دوباره می خندم و سوار می شوم و باز آرام از کنارشان رد می شوم. آخر این بسیجی ها مشکوک بشوند.اول رگبار می بندند. بعد تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند.
یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند، بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند و آخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست.»
این را که حاجی گفت، قرارگاه از خنده منفجر شد.
ارزش تربت کربلا از زبان حاج اسماعیل دولابی
حاج اسماعیل دولابی به بیان ویژگیهای سرزمین کربلا می گوید: «كربلا تربت میسازد و همه ابدان شيعيان را تربت میكند. از عطش، آب بدن خشك میشود و تشنه دنيا و آخرت میشود. هم تشنه آب ظاهری میشود و هم تشنه معنوی. تشنگی، آب بدن را میكشد و كم میكند و آن را خشك و خاك و تربت میكند. كسی كه تشنه كربلا شد، بدنش سرانجام تربت میشود؛ همين بدن ظاهری، حتی اگر نمرده باشد.»
«تربت را اگر به دريا بزنی، خجالت میكشد كه طغيان كند و ساكت میشود. اگر آن را به تب شديد چهل درجه عرضه كنی، تب فوراً ساكت میشود و از آن بدن میرود، خجالت میكشد. تربت به او میگويد تو حرف نزن، من مال كربلايم. به تب میگويد من از صبح تا ظهر عاشورا طوفانها ديدهام.»
«تو فقط يك طوفان ديدهای. تب خجالت میكشد و تا تربت امام حسين(ع) به آن میرسد سرش را پايين میاندازد و میرود. اگر به دريايی كه طغيان كرده تربت نشان دهی، خجالت میكشد، سرش را پايين میاندازد و آرام میگيرد. همه شما، هم با عقلتان، هم با محبتتان و هم با ولايتتان میبينيد كه اين درست است.»
«اساساً وقتی كسی كه ابتلا زياد ديده است میآيد، كسی كه كم مصيبت ديده است، خاموش میشود. كسی برادر و يا عيالش مرحوم شده، ديگری بچهاش مرحوم شده و گريه میكند. وقتی آن كه ابتلای بزرگتر ديده وارد میشود، آن يكی خاموش میشود و ديگر خجالت میكشد گريه كند. اين خيلی ساده است. تمام ابتلائاتی كه ما در دنيا میكشيم، با ياد كربلا ساكت میشود.»
پرسش و پاسخهایی از آیتالله بهجت
گرفتاریها
س: چند سال است که در کارهایم دچار مشکل می شوم که راهها به رویم بسته می شود، از جمله در زمینه اشتغال و ازدواج، و هر چه از خدا طلب یاری می کنم، راه مساعدی گشوده نمیشود؟
ج: بسمه تعالی- زیاد از روی اعتقاد کامل بگویید: «أستغفر الله»، هیچ چیز شما را منصرف نکند غیر از ضروریات و واجبات تا کلیه ابتلائات رفع شود، بلکه بعد از رفع آنها هم بگویید، برای اینکه امثال آنها پیش نیاید؛ و اگر دیدید رفع نشد، بدانید یا ادامه ندادهاید، یا آنکه با اعتقاد کامل نگفته اید. والله العالم.
نماز شب
۱- برای توفیق نماز شب چه کنیم؟
ج: با قرائت آیه آخر «کهف» و اهتمام به این امر اگر علاج نشد، تقدیم بر نصف می شود. [: قبل از نیمه شب به جا آورده می شود.]
۲- در نماز شب و سحر خیزی قدری کسل هستم، لطفاً راهنمایی فرمایید؟
ج: بسمه تعالی- کسالت در نماز شب به این رفع می شود که بنا بگذارید هر شبی که موفق (به خواندن آن) نشدید، قضای آن را بجا بیاورید.
۳- برای توفیق نماز شب، نماز صبح «به جماعت» در اول وقت و توجه داشتن به ذات اقدس حضرت ربوبی چه کنیم؟
ج: در اوقات توفیق، مسامحه نکنید، در سایر اوقات موفق میشوید.
انتخاب شغل
۱- اگر ممکن است این جانب را در جهت انتخاب شغل راهنمایی فرمایید.
ج: شغلی را اختیار کنید که رضای خداوند عظیم الشأن در آن باشد؛ و اگر چند شغل مرضی خداست، آنکه ارضی از آن است با تمکن اختیار کنید؛ نافع برای ایمان و مؤمنین باشید.
علم شرافتش معلوم، و مقدمیتش برای عمل معلوم است، با تمکن ترجیح بدهید آن را. در اصول و فروع با تمکن رعایت ترتیب نمایید و هر شغلی تحصیل ملکه اش در جوانی میسور است؛ و اگر عمل محقق باشد هدایت ممکن است از این جهت ملاحظه شغل بنمایید
درس و تحصیل
۱- برای رعایت نظم در برنامه و موفقیت در دروس بعد از ده سال که مشغول درسهای حوزهایم و حتی به طور متوسط از عهده بر نیامدهایم، چه کنیم؟
ج: تقلیل مباحث نمایید و آنچه که مشغول می شوید اتقان نمایید.
۲. با استعداد متوسط و کم و بیماری شدید اعصاب، روزی چند درس بگیریم و چند ساعت مطالعه کنیم و چند ساعت استراحت کنیم؟
ج: جواب بالا را رعایت کنید.
۳. ۲۷ ساله هستم هوش و استعدادی خوبی دارم اما در تحصیل بی برنامه و سر در گم می باشم و همچنین کسل و تنبل هستم، چه کار کنم؟
ج: بسمه تعالی- در برنامه تحصیل راه متعارف را پیش گیرید؛ اشکالی داشتید سؤاال کنید. برای پیشرفت در تحصیلات نافعه، ملتزم به تعقیبات مشترکه باشید « سبحان من لا یهتدی علی اهل مملکته..& مفاتیح الجنان، تعقیبات مشترکه » بعد از هر فریضه.
۴. با توجه به فقر و سختی معاش همسر و فرزندان و کمبود شهریه حوزه، آیا وظیفه است تأمین معاش آنان؟ چگونه؟ و درسها را چگونه برسیم؟
ج: قناعت نسبیّه وقتیِّه بر همه لازم و برای همه کافی است.
۵. هدف حقیر کسب درجه عالیه اجتهاد بوده و هست و علاقه شدید به آدم و عالم شدن دارم. اکنون که ۳۳ سال داشته چه کنم که موفق شوم؟
ج: از درس خواندن به نحوه منظم و مرتب و ترک مسامحه در معلومات که عمل بشود، مقصود حاصل می شود انشاء الله.
۶. برای موفق بودن در دروس و نیز توفیق اجتهاد طلبه ای که حدود ۱۰ سال در دروس، حتی به طور متوسط موفق نبوده، چه راهی را پیشنهاد می فرمایید؟ ( با در نظر گرفتن عیالات و مشکلات شدید مادی)
ج: نماز شب مفتاح توفیقات است؛ تعقیب مخصوص را فراموش نکنید « سبحان یعتدی علی أهل مملکته... مفاتیح الجنان، تعقیبات مشترکه. »
در برنامه تحصیل راه متعارف را پیش گیرید؛ اشکالی داشتید سؤاال کنید. برای پیشرفت در تحصیلات نافعه، ملتزم به تعقیبات مشترکه باشید « سبحان من لا یهتدی علی اهل مملکته..& مفاتیح الجنان، تعقیبات مشترکه » بعد از هر فریضه.
۷. برای رفع مشکلات مادی همسر و فرزندان، یک طلبه چه باید بکند؟
ج: تعلیم نمایید که قناعت نسبیّه وقتیّه، بر همه لازم است و کافی است.
ماجرای برکة السباع و کرنش درندگان در برابر امام هادی(ع)
در زمان اقامت امام(ع) در سامرّا، زنی به قصد سودجویی مدعی گردید که زینب کبری دختر علی(ع) و فاطمۀ زهرا(س)است که خداوند او را به مدت دو قرن زنده نگه داشته است! وی را نزد متوکل بردند و او به آن زن گفت: تو ادعای عجیبی می کنی، و چگونه است که پس از این مدت دراز هنوز جوان هستی؟ زن می گوید: پیامبر خدا دست بر سر من کشید و دعا کرد که خداوند در هر چهل سال جوانی مرا تجدید نماید! متوکل پرسید: تو از آن زمان تا کنون کجا بوده ای و چه می کرده ای؟ زن پاسخ داد: سالها مخفیانه زندگی کرده ام، اما اکنون فقر و بیچارگی باعث شده است تا خود را به مردم معرفی کنم.
متوکل که ادعای این زن را در جهت تضعیف تشیّع، برای حکومتش سودمند می دید گفت: این زن را آزاد بگذارید. از عباس بیزار باشم اگر بدون حجّت قاطع وی را مجازات کنم. یکی از حاضران گفت: ای خلیفه، ابوالحسن را فرا خوانید. شاید حجتی نزد او باشد که نزد ما نیست. متوکل با خود اندیشد شاید حضور امام(ع) در بحث بر سر ادعای این زن، به تضعیف جایگاه ایشان منجر شود، بنابر این پذیرفت.
امام(ع) پس از حضور در کاخ متوکل و شنیدن اظهارات آن زن، فرمود: "او دروغ می گوید، زینب کبری در ماه رجب سال 65 هجری از دنیا رفته اس".متوکل گفت: عده ای از علمای حاضر در این مجلس نیز همین نظر شما را اعلام کردند، ولی من سوگند یاد کرده ام که بدون دلیل قاطعی که خود این زن هم آن را پذیرا باشد، وی را مجازات نکنم.
امام(ع) فرمود: "ولی نزد من دلیلی هست که تو و این زن و دیگران را وادار به تسلیم خواهد نمود". متوکل گفت: دلیلتان را ارائه کنید. امام(ع) پاسخ داد: " گوشت فرزندان فاطمه(س) بر درندگان حرام است. او را وارد باغ وحش خویش کن. اگر فرزند فاطمه باشد، آسیبی نخواهد دید." در این حال آن زن فریاد زد: این مرد می خواهد مرا بکشد! اطرافیان متوکل نیز که دشمن امام هادی(ع) بودند، گفتند: چرا ابوالحسن به این زن رحم نمی کند، اگر راست می گوید خود وارد گودال درندگان گرسنه شود.
متوکل که می اندیشد که فرصتی فراهم شده است تا احتمالاً امام(ع) بدون هزینه و برای همیشه از صحنه حذف شود، به امام(ع) می گوید: آیا ابوالحسن خود جرأت انجام چنین کاری را دارد؟ با اظهار آمادگی امام(ع) همگان به سوی گودال حیوانات به راه افتادند و امام(ع) در میان هیجان حاضران از نردبان پائین رفت درحالی که چند شیر گرسنه در پای نردبان تجمع کرده و می غرّیدند. چون امام(ع) به پایین رسید، در میان بهت و حیرت حاضران، شیرها دور امام(ع) را گرفته و صورت بر پاهای امام(ع) می مالیدند.
امام(ع) دست بر سر آنها کشیده و با ایشان کلماتی زمزمه نمود. پس از مشاهدۀ این حال، متوکل از امام(ع) عذرخواهی کرده و سپس با خشم رو به سوی زن کرده و گفت: اکنون نوبت توست، از نردبان پایین برو! زن با وحشت و التماس می گوید: شما را به خدا دست از من بدارید. دروغ گفتم که زینب فرزند فاطمه ام. بر اثر فقر و بیچارگی چنین ادعایی کردم... برخی از مورخین نوشته اند که این زن مورد شفاعت یکی از نزدیکان متوکل قرار گرفت و نجات یافت، اما برخی نیز نوشته اند که وی در گودال درندگان افکنده و کشته شد.
(برکة السباع) یعنی برکه درندگان و نام محلی بود که مرکز درندگان از قبیل شیر و پلنگ بود و امام بزرگوار را در آن محل خطرناک قرار دادند ولی به امر خداوند متعال درندگان برگرد آن حضرت حلقه زدند و زیانی به آن امام بزرگوار نرساندند.
صلوات ویژه بر امام علی النقی(ع)
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، وَصِیِّ الْأَوْصِیآءِ، وَاِمامِ الْأَتْقِیآءِ،وَخَلَفِ اَئِمَّةِ الدّینِ، وَالْحُجَّةِ عَلَی الْخَلائِقِ اَجْمَعینَ، اَللّهُمَّ کَماجَعَلْتَهُ نوُراً یَسْتَضیی ُ بِهِ الْمُؤْمِنوُنَ فَبَشَّرَ بِالْجَزیلِ مِنْ ثَوابِکَ، وَاَنْذَرَ بِالْأَلیمِ مِنْ عِقابِکَ، وَحَذَّرَ بَاْسَکَ، وَذَکَّرَ بِآیاتِکَ، وَاَحَلَّ حَلالَکَ، وَحَرَّمَ حَرامَکَ، وَبَیَّنَ شَرایِعَکَ وَفَرایِضَکَ، وَحَضَّ عَلی عِبادَتِکَ، وَاَمَرَ بِطاعَتِکَ، وَنَهی عَنْ مَعْصِیَتِکَ، فَصَلِّ عَلَیْهِ اَفْضَلَ ما صَلَّیْتَ عَلی اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیآئِکَ، وَذُرِّیَّةِ اَنْبِیآئِکَ، یا اِلهَ الْعالَمینَ.
بارالها! بر علی بن محمد (امام نقی) درود فرست.او که جانشین اوصیای پیامبر(ص) و پیشوای پارسایان است. و جایگزین رهبران دین و حجت بر تمام آفریدگان. بارالها! همانگونه که او را نوری قرار دادی تا مؤمنان از او فروغ بگیرند. او به پاداش بزرگ تو بشارت داد و از کیفر تو مردم را بر حذر داشت و آیات تو را یادآور گردید، حلال تو را حلال دانست و حرام تو را حرام شمرد. آئین تو و واجبات تو را روشن کرد و مردم را به عبادت تو برانگیخت. و به طاعت تو فرمان داد و از معصیت تو بازداشت. خدایا! بر او درود فرست برترین درودی که بر هر کدام از اولیای خودت و ذرّیه پیامبرانت می فرستی ای معبود جهانیان».
بهجت عرفان و علم از نگاه بزرگان
به بهانه سومين سال ارتحال آيت الله بهجت(ره)
بهجت عرفان و علم از نگاه بزرگان
رهبر معظم انقلاب، آیت الله خامنه ای
این استادان یک شخصیت جامع الاطرافی به وجود آورده اند که نعمت بسیار بزرگی در عصر ما به حساب می آید.
آیت الله بهاء الدینی (ره)
صرف دیدن و ملاقات کردن ایشان خود سر تا پا موعظه است. من هر وقت ایشان را می بینم تا چند روز اثر این ملاقات در من باقی می ماند و در واقع هشدار دهنده است.
آیتالله مهدی هادوی تهرانی
نماز ایشان، زندگی ساده، رفتوآمد به مسجد، حال و هوای ایشان در کنار مرقد حضرت فاطمه معصومه (س) درس اخلاق بود و هر کس ایشان را میدید، یاد خدا میافتاد و ایشان از مصادیق بارز «کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم» به شمار میآمد.
آیت الله فکور
آیت الله محمد حسن احمدی می گوید: آیت الله فکور خیلی نسبت به آقای بهجت عنایت داشتند و می فرمودند: آقای بهجت ازجمله افرادی هستند که مخصوصاً در صراط معنویت فوق العاده هستند.
آیت الله حاج سید عبدالکریم کشمیری
از محضر ایشان سؤال شد: اکنون چه کسی را به عنوان استاد کامل معرفی می کنید؟ فرمودند: آقای بهجت، آقای بهجت
آیت الله مشکینی
سالروز شهادت علی صیاد شیرازی گرامي باد
سالروز شهادت سيد مرتضي آويني گرامي باد

یا زهرای شهیده
سایه بالا سرم از سر من کم نشو روی نگیر از علی؛پیش علی خم نشو
ای گل بیمار من چقدر تب کرده ای آب نشو پیش من اینهمه شبنم نشو
پا نشو کاری نکن این همه زحمت نکش تازه زمین خورده ای باز مجسم نشو
دست قنوتت چرا رو به علی می کند خجالتم می دهی کعبه دردم نشو
زمزمه شهر را می شنوی ای فاطمه برو که راحت شوی اسیر این غم نشو
گريه ات اين روزها كرببلا مي كند مادر كرببلا ماه محرم نشو
شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها تسلیت باد
هر چند بر وفاي دل فضه شك نداشت بانوي خانه بود و نياز كمك نداشت
نان پخته بود تا كه نگويند فاطمه دستش براي مردم دنيا نمك نداشت
پيش تنور صورت او سرخ تر كه شد ديگر كسي به داغ گل سرخ شك نداشت
خم شد كه نان را بزند بر دل تنور بغضش شكست ؛ صورت گلها كه چك نداشت
دستش به گريه رفت كه نان را درآورد كاش استخوان بازوي خانم ترك نداشت
ناني براي سائل فرداي خويش پخت با اينكه گندمي به حساب فدك نداشت
