خدا حافظ.......
چه می شود عیان شوی
مرا عزیز جان شوی؟.................
او هیچ وقت یک گل را بو نکرده است
هیچ وقت یک ستاره را تماشا نکرده
هیچوقت کسی را دوست نداشته
صبح تا شب کارش همین است که بگوید:
من یک آدم مهمم ... من یک آدم مهمم
اما خیال کرده
او آدم نیست
او یک قارچ است!
"از کتاب شازده کوچولو"
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
"قیصر امینپور"
+چقدر این شعر بلند گریه می کنه
چقدر نفس کم میارم
چرا هرچی می بارم بغضم تموم نمی شه؟
از شر آدمای زبون نفهم
فقط به خودت پناه می برم
خدایا
کسی که دلمو شکست به خودت واگذار می کنم
دنیا خیلی بزرگ نیست
دیر نیست وقتی که صدای شکستن استخون های غرورشو بشنوم.
درد را نمی شود نوشت
درد را نمی شود گریه کرد
درد را نمی شود فریاد زد
درد را فقط خودت می دانی و بغضی که راه نفست را بند آورده
گفتنش از حجمش چیزی کم نمی کند
فقط تعداد افرادی که به تو به دید ترحم نگاه می کنند را زیاد تر می کند
و تازه قصه شکستنت دوباره نوشته می شود.
+قلبم مجروحه
بد درد می کنه
حوصله نوشتن ندارم.
کیانا رو دیدم
همین.