دو شب از مرگِ من گذشته است
از جستجو ي آخرين کلام در نگاهت
از آخرين باري که با ترديد گفتي چقدر دوستم داشتي
و من در وهمِ غير قابل باوري ، باور کردم ، ديگر دوستم نداري
بي تو
بي خودم
بي حضورِ عشق
سخت گريسته ام
رغبتِ عجيبي دارم به ديوانه شدن
رغبت عجيبي به بيراهه زدن
دوست دارم دستهايم را روي سينهام
روي امنترين جاي بدنم بگذارم
و براي هميشه بخوابم
خواب
خواب
خوابي برايِ نبودن
نبودن
تو رفتهاي و نميداني
ديگر باراني نخواهد باريد
اين شهر پر از غبار خواهد شد
تن من مثل کوير ، خشک خواهد شد
من و کوير
کوير و من
من و شب و کوير
و باد ميوزد
و ميوزد
و ميوزد
تا صداي آخرين لحظههاي تو را
با خودش به سرزمينهاي غريب ببرد
تو رفته اي
و من پشت چشمان بسته ام
شب را ديده ام
من از گوشه ي اتاق
کسي را ديدهام
که دو شب پيش مرده است
پ.ن :گفتند باید زمان بگذرد تا درد هایمان التیام یابند..ولی آیا مگر دردهای گذشته مان درمان یافتند که حالا به انتظار زمان نشسته ایم ؟
سردم ، به سردی هر زمستانی ، نه غمگین از رفتن ها ، نه خشنود از آمدن ها ... فقط سردم مثل آدم برفی ای که از آفتاب فراری ست ...