نفس...قفس


آن روزها من به سليقه کسي که دوستم داشت و دوستش داشتم

سر تا پايِ زندگيم را آبي کرده بودم .

آبي آبي .

آبي به رنگ دريا .

و نا گهان يک روز او را دست در دست کسي ديدم که

سر تا پايش زرد بود .

زرد ، مثل نور .

من شنا نمي دانستم .

دلم فرصت نداد تا شنا ياد بگيرم .

و غرق شدم

در دريايِ آبي بيکران روياها 

و کابوسها...


حسین پناهی 

بدون شـــــرح


ما زنها رسم خوبی داریم...

زمانه که سخت می گیرد

شروع می کنیم به کوتاه کردن ناخن ها ،مو ها ، حرف ها ،رابطه ها ...


"ویرجینیا وولف "


حالا باور بکنم یا نکنم..دردی درمون نمیشه..کوه غصه از دلم بیرون نمیشه ...


روزگار سگی‌
روز‌های تلخ
روز‌های سرد
روز‌های زرد
روز‌های بی‌ آفتاب
روز‌های " مرگ ما به خانه ات برو ننه سرما "
روز‌های جدایی
بی‌ قراری
انتظار
روز‌های غم
روز‌های گریه
گریه نه ... هق‌هق
روز‌های قبولِ اینکه " تو هم باید بشکنی دل "
روز‌های افسردگی
شب که می‌شه پر از دلمردگی
روز‌های دکتر و شفا خانه
روز های" بی‌ تو این خانه بی‌ خانه"
روز‌های غربت
روز‌های خواب
روز‌های کابوس‌های تار
روز‌هایی‌ که میگی‌ " همه برید گم شید ... بهار تو هم نیا"
روزگار سگی‌
که زنجیر پاره کرده و میگه
من سگم .. یا تو سگی‌ ؟؟

من ،خالی از عاطفه و خشـــــم...


اتوبوسي آمده از تهران

يکي از صندلي هايش خالي است

قطاري مي رود از تبريز

يکي از کوپه هايش خالي است

سينماهاي شيراز پر از تماشاچي است

که حتما رديفي از آن خالي است

انگار يک نفر هست که اصلا نيست

انگار عده اي هستند که نمي آيند

شايد،کسي در چشم من است

که رفته از چشمم

نمي دانم ...

---------------------------------------------------

دو شب از مرگِ من گذشته است
از جستجو ي آخرين کلام در نگاهت
از آخرين باري که با ترديد گفتي‌ چقدر دوستم داشتي
و من در وهمِ غير قابل باوري ، باور کردم ، ديگر دوستم نداري
بي‌ تو
بي‌ خودم
بي‌ حضورِ عشق
سخت گريسته ام
رغبتِ عجيبي‌ دارم به ديوانه شدن
رغبت عجيبي‌ به بيراهه زدن
دوست دارم دست‌هايم را روي سينه‌ام
روي امن‌ترين جاي بدنم بگذارم
و براي هميشه بخوابم
خواب
خواب
خوابي‌ برايِ نبودن
نبودن
تو رفته‌اي و نمي‌داني
ديگر باراني نخواهد باريد
اين شهر پر از غبار خواهد شد
تن‌ من مثل کوير ، خشک خواهد شد
من و کوير
کوير و من
من و شب و کوير
و باد ميوزد
و ميوزد
و ميوزد
تا صداي آخرين لحظه‌هاي تو را
با خودش به سرزمين‌هاي غريب ببرد
تو رفته اي
و من پشت چشمان بسته ام
شب را ديده ام
من از گوشه ي اتاق
کسي‌ را ديده‌ا‌م
که دو شب پيش مرده است

پ.ن :گفتند باید زمان بگذرد تا درد هایمان التیام یابند..ولی آیا مگر دردهای گذشته مان درمان یافتند که حالا به انتظار زمان نشسته ایم ؟
سردم ، به سردی هر زمستانی ، نه  غمگین از رفتن ها ، نه خشنود از آمدن ها ... فقط سردم مثل آدم برفی ای که از آفتاب فراری ست ...

سکـــــــــــــوت ممتد ...

میگن شیری یا روباه ؟

من میگم پرنده ی شکسته بال

پ.ن :باید رفت به جایی که نه امید ، نه آرزو و نه خاطره ای از کسی به دل داشته باشی...

از اینجا به بعد ،کی می دونه ،چی سرنوشتمونه ...

باز شـــب شد

حال مـــن بد شد

دلـــم برای " تو " تنگـــــ شد

باتلاق آرزوهــــــــــــــــا

دور

خيلي دور !

تمرکزِ تو بر رنجي که مي برم انتظارِ بي جايي ست 

که هر انساني جهاني داردُ هر انساني به گونه يي خاص 

خود را با جهانِ خود تطبيق مي دهد !

آنچه که اکنون برايت مي نويسم ،

داستان نا هم گونيِ من با جهانِ من است !

بر انسان هيچ اعتمادي نيست ......

بيهوده‌ترين انتظاري که از آشنايي‌هايِ  امروزه مي‌‌توان داشت ، به ثمر رسيدنِ يک رابطه است

وارد زندگيت مي‌‌شوند

برايِ شب‌هات قصّه

براي قصه‌ها شهرزاد مي‌‌شوند

جزئي از لحظه ها

دليلِ خنده ها

شريکِ بغض‌هاي تو مي‌‌شوند

بعد يک روز صبح

به طرزِ وحشتناکي کشف ميکني‌

که ديگر هيچ جا نيستند

جز در شعر‌هاي تو

شعر هايي‌ که به طرز غمگيني

هيچکس نمي‌‌خواند ... جز خودت


(نیکی فیروزکوهی)

هر جا ترمـــینالی هست ،تراکم آدمهای دلتــنگ آنجا بیشتر است...

بي تو

من با بدن لخت خيابان

چه کنم؟

با غم‌انگيزترين حالت تهران چه کنم؟