تن به آب که میزنی
صد دسته گل به آب می دهی
تن به آب که میزنی
صد دسته گل به آب می دهی
می ترسم
سکونِ ساکتِ واژهای در خود کشته ام را
مرثیه در مرثیه زار می شوم
بر گور های دسته جمعی شعرهای ناسروده ام
شاید روزی
شعری متولد شود
وانتقامِ سی ودوحرف پارسی را از من بگیرد
دلتنگ از تمام
یادها
بایدها ونبایدها
در گوشه ی دنج ساعت های دلمرگی
پرسه در پرسه فریاد میشوم
دردهایم را
وه که چه دردناک میگذرد.......
راه به بیراهه ختم می شود
طلوع فردا
چون امروز
چون هرروزبی فرجام دیگری در توغروب می شود
از بلندای فاتح لبانت
دست رها می کنم
نفس در ریه هایم آتش می شود
در من مردی تند می دود
نای رسیدنش نیست
آهسته به من بر می گردد
ودر پیش چشمانم
آخرین رمق را سر می برد
خواب مرا می بینند
هر شب از سَرم می پرند
در مردابِ اندیشه
زار میزند
-------------------------------------
صدایی که در سرم می پیچد
خنده های خنیاگریست مهربان
که آواز میخواند سرگردانی ام را
در پَسِ واپسیین غروب هر روزم
و ای کاش
تابِ خیالم را نبسته بود
بر درختِ آرزوهای هر جایی
---------------------
سلام بانویی در دور دست
وحس هایی که جامانده اند
این شد زندگی
در جایی که من خودم را جاگذاشتم
تو را در خودم
فرو میریزم در برت
چه معصومانه
سقوطم را نظاره نشستی
انگار همه با هم تو همون سالها گم شدیم حس دردناکی بود
اما امیدوارم همه خوب وخوش وسلامت باشید
واقعا دلتنگتونم ودوستتون دارم
وقتی خاطراتت
سراسیمه از کنارت بگذرند
وتو فراموش شده باشی