فعلا نمیدونیم تو چه وضعیتی هستیم

دووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستتتتتتتتتتتت دارممممممممممممممممم عوضییییییییییییییییییی

یه چیزی هست مثل حس تعلق مثل ح . س وابستگی حس...........



ادامه نوشته

درد دانایی.........

من می دانم که زمان برایم شده است چون تکه سنگی در خیابان که با کفشهایم مدام هلش می دهم و او از تمام خیابان های امروزهایم ، می گذرد. و من هیچ کاری برای جلوگیری اش نمی کنم.


ادامه نوشته

دختری با موهای قرمزززززززز!

آنه ..تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟

وقتی روشنی چشمانت درپشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود.

با من بگو ازلحظه لحظه های مبهم کودکیت!

از تنهایی معصومانه دستهایت!

آیا می دانی که درهجوم دردها وغم هایت

ودرگیر ودار ملال آور دوران زندگیت

حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود!

اکنون آمده ام تا دستهایت را

به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری

ودر آبی بی کران مهربانی به پرواز درآیی

آنه     اکنون شکفتن وسبز شدن درانتظار توست!

درانتظارتوست!

درانتظارتوست!

پ.ن:

دلم برای کارتونای کودکیم پر میزنه

اولین عشق...

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .


ادامه نوشته

چند تا دوست داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پيرمرد به من نگاه کرد و پرسيد چند تا دوست داري؟
گفتم چرا بگم ده يا بيست تا...
جواب دادم فقط چند تايي
پيرمرد آهسته و به سختي برخاست و در حاليکه سرش راتکان مي داد گفت:
 

تو آدم خوشبختي هستي که اين همه دوست داري
ولي در مورد آنچه که مي گويي خوب فکر کن
خيلي چيزها هست که تو نمي دوني
دوست، فقط اون کسي نيست که توبهش سلام مي کني
دوست دستي است که تو را از تاريکي و نااميدي بيرون مي کشد
درست وقتي ديگراني که تو آنها را دوست مي نامي سعي دارند تو را به درون نااميدي و تاريكي بکشند

 

دوست حقيقي کسي است که نمي تونه تو رو رها کنه
صدائي است که نام تو رو زنده نگه مي داره حتي زماني که ديگران تو را به فراموشي سپرده اند


اما بيشتر از همه دوست يک قلب است. يک ديوار محکم و قوي در ژرفاي قلب انسان ها
 جايي که عميق ترين عشق ها از آنجا مي آيد
پس به آنچه مي گويم خوب فکر کن زيرا تمام حرفهايم حقيقت است
فرزندم يکبار ديگر جواب بده چند تا دوست داري؟
سپس مرا نگريست و درانتظار پاسخ من ايستاد

 

با مهرباني گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط يکي و آن تو هستي
بهترين دوست کسي است که شانه هايش رابه تو مي سپارد و وقتي كه تنها هستي تو را همراهي مي کند و در غمها تو را دلگرم مي کند .کسي که اعتمادي راکه به دنبالش هستي به تو مي بخشد .وقتي مشکلي داري آن راحل مي کند و هنگامي که احتياج به صحبت کردن داري به توگوش مي سپارد و بهترين دوستان عشقي دارند که نمي توان توصيف کرد، غيرقابل تصوراست
 

چقدر خداوند بزرگ است
درست زماني که انتظار دريافت چيزي را از او نداري بهترينش را به تو ارزاني مي دارد
 

آسمان جاي عجيبيست نمي دانستم
عاشقي کار غريبيست نمي دانستم


عمر مديون نفس نيست نمي دانستم
عشق کار همه کس نيست نميدانستم

آنچه مردان نياز دارند و زنان بايد رعايت كنند

برای دیدن مطلب به ادامه مطلب بروید



برای دیدن مطلب به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

می نویسم تا بدونی, تو رو میخوام عزیزم
می نویسم تا بفهمی, تو رو دوست دارم عزیزم

دلم و خالی گذاشتم
که عشق تو بیاد تو قلبم

که بگم, تو رو میخوام
تو همیشه باش تو قلبم
تو همیشه باش تو قلبم

عشق من هنوز تو هستی
سر نوشته من تو هستی

پس نذار تنها بمونم
تا توی تنهایی نمیرم

 

معصومه جونم تو هیچ موقع بد اخلاقی نکردی.... تو همیشه بهم آرامش میدی عزیزم.........خیلی خیلی دوست دارم

توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست

                 روی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگه ای نیست

                                    توی قلب من عزیزززززم....هیچکسی جایی نداره

                                                    دل عاشقم به جز تو هیچکسی رو دوست نداره.......

مجتبی عزیزم ببخش اگه این روزا بدخلقی کردم..خودت میدونی که..............چقد دوست دارم

تست عشق و دوستی

 
تست عشق و دوستی

یک تست ساده و جذاب که باید با صداقت به سوالات ان پاسخ دهید
● سوال اول:
شما به طرف خانه کسی که دوست دارید می روید.
دو راه برای رسیدن به انجا وجود دارد:
▪ یکی کوتاه و مستقیم است که شما را سریع به مقصد می رساند ولی خیلی ساده و خسته کننده است
▪ اما راه دوم به طور قابل ملاحظه ای طولانی تر است ولی پر از مناظر زیبا و جالب است.
حال شما کدام راه را برای رسیدن به خانه محبوبتان انتخاب می کنید؟راه کوتاه یا بلند؟
● سوال دوم:
در راه دو بوته گل رز می بینید .یکی پر از رزهای قرمز و دیگری پر از رزهای سفید.شما تصمیم می گیرید ۲۰ شاخه از رزها را برای او بچینید.
چند تا را سفید و چند تا را قرمز انتخاب می کنید
(شما می توانید یا همه را یا از ترکیب دو رنگ انتخاب کنید)
● سوال سوم:
بالاخره شما به خانه او می رسید .
یکی از افراد خانواده در را بر روی شما باز می کند.
شما می توانید از انها بخواهید که دوستتان را صدا بزند.
یا اینکه خودتان او را خبر کنید.
حالا چکار می کنید؟
● سوال چهارم:
شما وارد منزل شده به اتاق او می روید ولی کسی انجا نیست.پس تصمیم می گیرید رزها را همان جا بگذارید.
ترجیح می دهید انها را لب پنجره بگذارید یا روی تخت؟
● سوال پنجم:
شب می شود شما و او هر کدام در اتاقهای جداگانه ای می خوابید.صبح زمانی که بیدار شدید به اتاق او می روید:به نظر شما وقتی که انجا می روید او خواب است یا بیدار؟
● سوال اخر: وقت برگشتن به خانه است ایا راه کوتاه و ساده را انتخاب می کنید؟
یا ترجیح می دهید از راه طولانی و جالب تر بوید؟
..................................
جواب ها
● جواب سوال اول:
جاده نشان دهنده عشق است اگر راه کوتاه را انتخاب کرده اید.زود و اسان عاشق می شوید.
ولی اگر راه طولانی را انتخاب کردهاید به اسانی عاشق نمی شوید.
● جواب سوال دوم:
تعدا رزهای قمز نشان دهنده ان است که در یک رابطه چقدر از خودتان مایه می گذاریدو تعداد رزهای سفید برعکس نشان می دهد که شما چقدر در ان رابطه از طرف مقابلتان انتظار محبت دارید.به طور مثال اگر ۱۸ رز قرمز و ۲ عدد رز سفید انتخاب کرده اید به معناست که شما ۹۰٪ محبت می کنید و ۱۰٪ انتظار محبت از طرف مقابل دارید.
‌● جواب سوال سوم:
سوال سوم نشان دهنده طرز برخورد شما بامشکلات در یک رابطه است.اگر شما از اعضای خانواده درخواست کرده اید که محبوبتان را صدا بزند به این معناست که شما از مواجه شدن با مشکلات می ترسید و امیدوار هستید که مشکلات به خودی خود حل شوند.ولی اگر خودتان به اتاق رفته اید که او را از حظور خود مطلع کنید این نشان می دهد که شما با مشکلات روبرو می شوید و دوست دارید انها را هر چه زودتر حل کنید.
● جواب سوال چهارم:
محل قرار دادن رزها نشان دهنده اشتیاق شما برای دیدن محبوبتان است. اگر انها را بر روی تخت میگذارید نشان می دهد که دوست دارید او را زیاد ببینید.و اگر انها را لب پنجره قرار می دهید یعنی اگر او را زیاد هم نبینید تحمل می کنید.
● جواب سوال پنجم:
سوال پنجم نشان دهنده تفکر و طرز فکر شما در کاراکتور و شخصیت فرد محبوبتان است.اگر شما او را در حالی که خوابیده است در اتاق می بینید.این به این معنی است که شما او را همانطور که است دوست دارید.و اگر او را بیدار دیده اید یعنی انتظار دارید او مطابق میل شما بشود.
● جواب سوال اخر:
راه بازگشت به خانه نشان دهنده دوام عشق شماست.اگر راه کوتاه را انتخاب کرده اید مدت عاشق بودن و دوست داشتن شما کوتاه است و اگر راه بلند را انتخاب کرده اید مدت زیادی در عشق خود پایدار خواهید بود

تفاهم عميقي ميان چشمان تو و دل من گره خورده:
                               تو براي من از بهشت برتري، دوست داشتني‌تري
                                من براي تو از جهنم بدترم، عذاب آور ترم
 -نه اينكه من از آتش آمده باشم و تو بهشتي باشي، نه! فقط من از خداي عاشقي ياد گرفته‌ام دوست‌تر بدارمت

ادامه یک روز خوشگل

سلاممممممممممممممممم مجدد

ها ها الان عشقم تو خونست و خبر نداره که چی دارم مینویسم

خوب از امروز بگم

بعد ار اینکه از سایت رفتیم بیرون داشتیم از دانشگاه خارج میشدیم یه پسر بدبخت باکله خورد زمین

نمیدونم امروز چرا همه اینطوری شدن و میخورن زمین

حالا کجای داستان بودیم.....

فهمیدم ... جاتون خالی رفتیم چیپس و پفک و دلستر و........ خریدیم و جاتون خالی زدیم تو رگ

بعد رفتیم تیراژه یه دورکی لباسای اونجا رو تماشا کردیم و برگشتیم دانشگاه تا من مدرکمو بگیرم

بعد از کلی دوندگی و بدبختی بعد از ۲ سال یه تیکه کاغذ انداختن جلوم

بیخیال که چقدر حرص خوردم

بعد رفتیم پارک نحج البلاغه

از ساعت ۱ اونجا بودیم تا ساعت ۴:۳۰ دقیقه

حالا میپرسین چیکار میکردیم هانننننننننننننننن؟؟؟

.

.

.

نشستیم حرف زدیم و تنقلات خوردیم و بعدشم کلی پیاده روی

و در آخر موقع برگشت هوا به قدری سرد بود که نگو

عزیز دلم داشت میلرزید سریع با یک حرکت و با کلی خواهش کاپشنمو بهش دادم و با هم رفتیم  پاساژگلدیس

اونجا هم که مثل همیشه شلوغ بود ولی رفتیم چند تا لباس انتخاب کردیم تا با سلیقه هم بیشتر آشنا شیم

که البت سلیقه معصومه من تکه

بعذشم برگشت به منزل و پایان یک روز خوش

من برم شام بخورم دیگه زیاد حرف زدم

دل همتون آب بشه قرمه سبزی داریم

خوب من رفتم

بای بای

یه روز خوشگل.......

خووووووب امروز منو عشقم با هم اومدیم دانشگاه قبلیش مثل بچه پررروووها اومدیم تو سایت نشستیم......هر هر میخندیم سکوتم رعایت نمیکنیم.......این مجتبی منو تو راه هل داد با صورت رفتم رو زمین.....الانم داره انکار میکنه خودشو زده به کوچه علی چپ........

نه خیرم دروغ میگه

خانومه حواس پرت اصلا" معلوم نیست حواسش کجاست اول صبحی که با کله تو یه جای صاف با زمین برخورد میکنه که احتمالا" میخواسته نماز صبح بخونههههههههههههههه

نیشتو ببندااااااااااااااااااااااااااااا......زمین با من برخورد کرد نه من با اوووووون

 

البته اگه اینو نگی چی میخوای بگی

بچه ها قضیه عروس بلد نیست برقصص میگه زمین کجه

نه خیرم.......دادماد به این فضولی نوبرههههه......وایسا امروز که انقد به جونت غررررررر زدم همش گفتم اینو میخوام اونو میخوام.....همه ی حرفاتو پس میگیری

باشه بابا

حق باتو دیگه گریهه نکن

میخرممممممممممم برات

ما میریم یه چیزی بخوریم

فعلا" بای بای

دوست دارم

دوستت دارم

اگه موقعی که می بینمت بهار باشه همه برگای زرد و میریزم زیر پاهات

اگه تابستون باشه یه آدم برفیه بزرگ برات درست میکنم

اگه پاییز باشه یه فرش از غنچه های رز برات میبافم

اگه زمستون باشه آفتاب و قرض میکنم تا همه ی سردی ها و یخها رو آب کنه

اما اگه نتوستم این کارهارو بکنم فقط بهت میگم دوستت دارم همین ...

دوست دارم فقط همین..............به همین سادگی

برای تو که بهترین هستی


می‌خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تاکنون داشته‌ای.
می‌خواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم.
حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم،
آن‌گونه که هیچ‌کس تاکنون چنین نکرده.
می‌خواهم تا هر زمان که مرا طلبیدی در کنارت باشم،
نه اکنون، بلکه هر زمان که خودت می‌خواهی.
می‌خواهم رفیق شفیقت باشم، می‌خواهم تو را به اوج برسانم.
خواه توانش را داشته باشم، خواه از انجام آن ناتوان باشم.
می‌خواهم به‌گونه‌ای با تو رفتار کنم که گوئی اولین روز تولد توست.
نه آن‌روز خاص، که تمام روزهای سال.
به حرف‌هایت گوش خواهم داد.
نصیحتت می‌کنم.
هم‌بازی‌ات می‌شوم.
گاهی اوقات می‌گذارم که برنده شوی.
در کنارت می‌مانم.
در آن زمان که آهنگ نبرد کنی،
در کشاکش مبارزه با زندگی
برایت دعا می‌کنم.
می‌خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تاکنون داشته‌ای.
امروز، فردا و فرداهای دیگر
تا آخرین لحظه حیاتم
می‌پرسی چرا؟!
زیرا تو نیز برایم بهترین دوستی هستی که تاکنون داشته‌ام.

حرف اخرم

شب که بیاید من رفته ام...

شب که بیاید تو رفته ای و حسرت یک صدا گوشواره ای است برای گوش های مغرورت...

دامان آفتاب را بگیر ، التماسش کن تا لباسی از جنس غروب نپوشد ، ابرها را به جان تمام گنجشکهای شاد سوگند بده ، نگذار شب بیاید...

اگر شب بیاید و ابری نباشد برای باریدن و صدایی نباشد برای زمزمه ای کوتاه  ، هیچ نمی ماند از تویی که ادعا می کنی خوب می دانی که دوست داشتن طعم شکلات های شیری می دهد...

کاری از من برنمی آید ، دلم سکوت می خواهد و هیچ کسی از جنس خاک نمی تواند قفل زنگ زده ی این صدای خاک خورده ی دل را بگشاید ، حتی اگر تمام گل ها را برایم هدیه بیاوری ، حتی اگر بودنم را بهانه کنی برای خوب بودن ، حتی اگر .....

به وسعت تمام این هفت روز شلوغ خسته ام ، به وسعت تمام خنده هایی که کشته شدند بر لبهای بی رنگم ، به وسعت تمام اعدادی که بازی می کنند با من ، با ما ، و این روزهای سرخوشی، خاکستری می شوند بی دلیل...

من هیچ گاه نفهمیدم که چرا قایق زندگیم را پاروی احساس نمی راند ؟ و این چرا مرا پای درس استاد عقل نشاند؟

اگر این عقل نبود شاید زندگیم این روزها بنفش بود یا قبل تر از این نارنجی چرک می شد و شاید دل می باختم روی آن نیمکت تنها وقتی که من بودم و خدا و دنیایی احساس...

امان از این عقل که انگشتانش را قفل کرده میان انگشتانم و دلداریم می دهد و من دوستش می دارم ، گرچه هنوز دلتنگ آن نارنجی چرک مانده ام..

بی پناه شده ام میان این ثانیه ها و دلتنگ تابی که لم داده بر آسفالت داغ بام خانه ای که دیگر از آن دخترانه های من نیست ، دبوانه می شوم و برای خورشید دست تکان می دهم شاید زودتر برود.

شاید زودتر شب بیاید و من رفتنم را به جشن بنشینم و تو بمانی و دنیایی علامت سوال میان نگاهت و من ، تنها و سرگشته میان کوچه ی بن بست لحظه ها به دنبال تنهایی هایم بگردم

بیش از آنکه فکر کنی غیرقابل پیش بینی ام ، حتی برای خودم!

من دیوانگی را دوست می دارم و عقل را زندگی می کنم چرا که معتاد احتیاطم از دیروز تا همیشه...

عشق آسمانی ها

 
                                              به نام خداي آسمان ها وزمين

بي هدف قدم مي زد حتي درك درستي از مكان نداشت شايد بيشه بود و شايد جنگل . اما تاريكي همه جا را فرا گرفته بود با ترس قدم از قدم بر مي داشت ترس و وحشت سرا پاي وجودش را فرا گرفته بود


از دور نوري در افق ديدگانش ظاهر شد خوشحال شد و به سرعت گام هايش افزود .


ديگر در مكاني روشن بود مكاني كه از زيبايي پر بود و رودخانه يا بهتر بگويم بركه اي را در دل خود جاي داده بود .درخت هاي انبوه در اين روشنايي سايه افكنده بودند .ناگاه چشمش به دختري افتاد كه به درخت قطور تكيه داده بود با خوشحالي پيش رفت و آرام در روبه رويش نشست .پس همانگونه كه چشم را به زمين دوخته بود گفت : اينجا كجاست ؟


دخترك آرام گفت : مهم نيست زيباييش دلپذير است پس دانستن نامش اهميت ندارد.
سپس كوزه اي را كه در كنارش بود  در دست گرفت و با اشاره اي به كوزه ي سفالين گفت :قدري آب بنوشيد خسته ايد


سرش را بالا آورد تا بگويد تشنه نيست اما نگاهش در چهره ي زيباي دخترك گره خورد چيزي در وجودش مي سوخت و او را نابود مي كرد .


دخترك پرسيد :آب مي نوشيد ؟


ديگر ياراي سخن گفتن نداشت تنها آرام سرش را تكان كوچكي داد.پس آب در آبي سفالين كاسه جاري شد. آب را مقابلش گرفت و او همان گونه كه دخترك را مي نگريست ظرف را ازدستانش گرفت.قدري آب نوشيد سرش را كه بالا آورد ديگر از آن دختر زيباي رو اثري نبود آري او تنها ماند در ميان تاريكي وجودش .

 

Iran Eshgh

 

*******

 

در تب مي سوخت و تنها عرق بود كه پيشانيش را پوشانده بود .اشك بي پروا بر گونه هايش مي غلتيد عرق پيشانيش با اشك در هم آميخته بود مادر در كنارش جاي گرفت دستمال خيس شده را روي پيشانيش گذاشت و پسرش را آهسته تكان داد و گفت :سپهر ، سپهرم بيدار شو مادر بيدار شو
سپهر به ناگاه از جا پريد و با تعجب به اطراف نگاهي كرد آري ديگر نه از بركه خبري بود و نه از آن آب دلپذير كه از دست آن دخترك زيبا رو نوشيده بود آري آن دختر هم ديگر وجود نداشت.


*******


آلبوم عكس بود كه در دستانش ورق مي خورد با اكراه به آن ها نگاه مي كرد خود نيز نمي دانست چرا به آنها نگاه مي كند در حالي كه حتي ميلي براي ديدنشان نداشت .پس آلبوم را بست و خواست تا آن را روي ميز قرار دهد كه عكسي از ميانش به روي زمين افتاد خم شد و عكس را از روي زمين برداشت نگاهي به عكس كرد سپهر در گوشه اي از عكس با لبخند مليحي جا خوش كرده بود .عكس را روي سينه اش قرار داد .واي كه چقدر او را دوست مي داشت .و چه شب هايي را كه با آرزوي سلامتي اش سر بر بالين ننهاده بود .دلش براي فرياد زدن عشقش بي تابي مي كرد.اما هيچ گاه چنين اجازه اي را به خود نمي داد.
پس عكس را لاي كتابي قرار داد.

 

*******


روي صندلي نشسته بود و به كار هايش رسيدگي مي كرد اما در اين مدت دل به كار نمي داد تنها آرزويش ديدار دوباره ي آن دخترك بود . گويي از زندگي جا مانده بود و در خيال و اوهام بود خود نيز دليل اشتياقش را نمي دانست . ناگاه چيزي در ذهنش روشن شد . از جاي برخاست و به سمت عكس هايي را كه مادر روي ميز قرار داده بود تا شايد يكي از آنها عروس او شود رفت ، آنها را برداشت و يكي پس از ديگري را نگاه كرد اما ....


هيچ يك او نبودند ...


به سمت پنجره رفت ماه به رويش لبخند مي پاشيد پس لبخند تلخي بر لبانش نقش بست . و در دل گفت : خدايا نمي دانم اما عشق او را در وجودم احساس مي كنم خدايا او تمام وجودم را تسخير كرده كمكم كن تا پيدايش كنم ....


آري به راستي نهال عشق در وجودش رخنه كرده بود اما چگونه ؟ كسي را دوست داشت كه او را در خواب ديده ....


*******


در ذهن سپهر را با جوانك رو به رويش قياس كرد . با خود گفت : نه هرگز او نمي تواند همانند سپهر باشد...
اما صدايي در وجودش مي گفت : اما سپهر كه تو را دوست نداره ؟ يا لااقل يك بار تو رو از نزديك نديده ؟ فاميل دوري كه حتي نسبتش را با خود پيدا نكرده اي ؟
به جوانك نگاهي كرد .دلش براي او مي سوخت اما با عشقي كه در ميان سينه اش موج مي زد نمي توانست او را خوشبخت كند.
آري او را قبول نكرد اولين نفر نبود شايد آخرين نفر نيز نبود...

 

Iran Eshgh

 

*******


كلافه بود از اصرار هاي مادر نمي توانست مادر را بيش از اين در انتظار ازدواج خود بگذارد اما هنوز هم آن دخترك را نيافته بود تنها كاري كه مي توانست انجام دهد دعوت مادرش به صبر بود اما خود نيز نمي دانست اين صبر تا به كي بايد ادامه پيدا كند شايد تا هميشه و شايد....


*******


خسته بود از همه چيز از مهماني هايي كه سپهر در هيچ كدام شركت نداشت از انتظار هاي بيهوده كه در نهايت غم را به دنبال داشت .
اما اين بار صدايي در وجودش فرياد مي زد اين بار مي آيد، مي آيد و او را خواهي ديد .كسي را كه ثانيه هايي را به انتظارش نشسته بودي خواهي ديد ...
پس با عزمي راسخ از جاي برخاست ولباسي را بر تن كرد و در آيينه نگاهي به خود كرد .ب ي قراري در چشمانش موج مي زد .حالش دگرگون بود اما اين دگر گوني از كجا نشأت مي گرفت ....


*******

 
به اصرار مادر اما كمي هم به ميل خود راضي به حضور در مهماني شده بود.در ميانه ي راه احساسي از ديدار دوباره ي دخترك وجودش را پر كرده بود .با گذشت هر ثانيه و نزديك شدن قلبش تپش بيشتري مي يافت .و عرق به روي پيشاني اش مي دويد.به خاطر تپش قلبي كه در آن زمان به خود گرفته بود چندين بار در ميان راه توقف مي كرد. مادر نيز به حال دروني پسرش پي برده بود ولي آن را به حساب خجالتي بودن پسرش گذاشت.


*******


از دور سپهر را ديد اما باور نمي كرد چندين بار چشمانش را باز و بسته كرد كه اگر در خواب است بيدار شود.اما نه او بيدار بود .از ديدنش آن چنان سر مست شده بود كه ديگر تاب ايستادن را هم نداشت.دستانش آشكارا مي لرزيد ، شدت ضربان قلب امان نفس كشيدن را به او نمي داد.به سپهر نگاهي كرد به كسي كه روزها را به انتظار ديدارش سپري كرده بود .حال او در مقابلش نشسته بود و به زمين خيره شده بود....


كسي نامش را صدا زد اما انگار در اين عالم نبود :سماء .........


سرش را بالا آورد بايد براي مهمان ها شربت مي برد نه بايد براي عشقش شربت مي برد...........


******


هنوز به اين مي انديشيد كه آيا او را دوباره مي بينم ؟هنوز صداي دخترك در گوشش بود:آب مي نوشيد؟
در همين هنگام سماء آرام سيني شربت را مقابش گرفت و گفت : شربت مي نوشيد؟
صداي دخترك را تشخيص داد اما ياراي سر بلند كردن را نداشت مي ترسيد از اين كه او نباشد مي ترسيد و شايد هم مي ترسيد اين صدا تنها در فكر و خيال او باشد .......
اما سرش را بالا آورد ضربان قلبش در فضا طنين انداز شده بود و به سختي نفس مي كشيد آري خودش بود همان كه او را اسير خود كرده بود...........


*******


به آرامي جلو رفت و سيني را مقابلش گرفت و به آرامي گفت :شربت مي نوشيد؟اما سپهر نه تنها سرش را بالا نياورد حتي جوابش را نداد اما پس از چند لحظه سرش را بالا آورد و در صورتش خيره شد آشوبي در درونش رخ داده بود هر لحظه در حال شكستن بود .هيچ گاه چنين لحظه اي را در خيال هم تصور نكرده بود...............


*******

 
حال آسماني ها به يكديگر پيوستند با يكديگر سخن مي گفتند و عشق همچنان در دلهايشان بيشتر شكوفه مي داد..............

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن ................................

چه زیباست بخاطر تو زیستن

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،

مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛

برای تو می تپد

 

دوست دارم تا اخرين باقيمانده ی جانم تو را عاشق  كنم

زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده

زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده

 زندگی من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته

نفس كشيدن من تنها با ياد اوری زنده بودن تو امكان پذير است

همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را ميبينم برايم كافی است و قانع

كننده است كه زندگی زيباست

اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن در نبودت جای

قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم

(د ل م و ا س ت ت ن گ ش د ه ه ه ه  ه ه.............)

تو  که چشمات خیلی قشنگه..........

رنگ چشممات خیلی عجیبه............

تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرمو نجیبه...........

میدونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید............میدونستی یا نه؟

میدونستی که توی چشای تو رنگین کمونو میشه دید............میدونستی یا نه؟

میدونستی که چشامی همه ی ارزوهامی......میدونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی..........

میدونستی همه ی ارزو هامو واسه چشم قشنگ تو پروندم رفتش.....میدونستی یا نه؟

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد؟؟

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟؟

 

کجای قصه خوابیدی؟؟ که من تو گریه بیدارم...

که هر شب...حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم...

 

 تو با دلتنگی های من...

تو با این جاده همدستی...

تظاهر کن ازم دوری...

تظاهر میکنم هستی...

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را

یارای تماشایم نیست...

 

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو

تا عمق وجودم

جاریست...

 

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد

وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد

 

وقتي زمين ناز تو را در آسمان ها مي کشيد

وقتي عطش طعم تو را با اشک هايم مي چشيد

 

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

 

يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد

آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد

 

من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي

 

*************

 

دلهامان اگر گرم باشد ، تاب خواهيم آورد سالهاي زندگي مان را
زمستان گذشته است ، گلها شکفته اند
و باز زمان نغمه سرايي فرا رسيده است
و تو اي کبوتر من ، که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستي
بيرون بيا و بگذار صداي شيرينت را بشنوم و صورت زيبايت را ببينم
زيرا اکنون ديگر زمستان به پايان رسيده است

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهّم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ... دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و
برای نخستین گناه ...
تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم ... دوست می دارم

................. دوست دارم.............


خیلیییییییییی دووووووووست دااااااااااااااارم

من برای تو مینویسم...

برای تویی که تنـــــهایــی هایــــم پـــــــــر از یاد توســــــت

برای تویی که قلبـــــم منــزلگــــه عـــشــــــــــق توســـــت

برای تویی که احساســم از آن وجـــــود نازنیـــن توســــــت

برای تویی که چشــــمانـــم همیشـــــه بــــه راه توســـــت

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی

برای تویی که وجود بی ارزشم را محو وجود نازنین خود کردی

برای تویی که هر لحظه دوری ات برایــم مثــل یک قرن است

برای تویی که سـکـــوتـــت سخــت ترین شکنــجه من است

برای تویی که قـــــــــلـــــــــــــــبـــــــــت پـــــــــــــــاک است

برای تویی که در عشق، قـــلـــبــــــــــت چه بــی باک است

برای تویی که عــــشـــــــــقــــــــــــت معنــای بودنــم است

برای تویی که غـمـــــــــــهـــــایــت معنـای سوختنـــم است

اگه بگم

اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم...

اگه بگم که حاضرم فدایِ اون چشات بشم...

اگه بگم تو آسمون عشقِ من فقط تویی...

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی...

اگه بگم قلبمو من نذرِ نگاهت می کنم...

اگه بگم زندگیمو بذرِ بهارت می کنم...

اگه بگم ماهِ منی هر نفسِ راهِ منی...

اگه بالِ منی لحظه ی پروازِ منی...

میشی برام خاطره ی قشنگِ لحظه ی وصال...

میشی برام باغبونِ میوه های تشنه و کال...

میشی برام ماهِ شبای بی سحر...

میشی برام ستاره ی راهِ سفر...

ولی بدون هر جا باشی یا نباشی مالِ منی...

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد

http://fc05.deviantart.com/fs22/f/2007/328/b/8/hold_on_to_me_love_by_WCS_Wildcat.jpg

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد


دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد


گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد


کیستم ؟ … باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد


با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد


دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد


سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارز

                                                     

greatest butterflies 
collection

از دوریت میمیرم...

چه خوبه بین برفا
منو تو میزنیم قید سرما
چه خوبه عین پروانه
دور همیم و وقت پروازه

وقتی میگیری دستم و میزنی لبخند
واسه باهم بودن نمیشه صبر کرد
مثل یه گل و شبنم جدا نمیشیم از هم
مهتاب واسه ما میتابه هر شب


خورشید هم بیدار میشه دیگه صبح باهامی
اصلاً نیستیم توی کار زمان نه
من برا تو همو تو هم برا من
ببین ای دل شبو روزش تویی
اگه یه ثانیه هم نباشی مردم


نه من ندارم طاقت که از دستت بدم راحت
از دوریت بیزارم یارم ، نمیتونم
دل بی تو میمیره میشینه میگیره بهونه
میبینه یارش نیست میگه نمیتونم

نه من ندارم طاقت که از دستت بدم راحت
از دوریت بیزارم یارم ، نمیتونم
دل بی تو میمیره میشینه میگیره بهونه
میبینه یارش نیست میگه نمیتونم


نگو سرد دستام ، سرد دستام
اگه نباشی کنی میزارم سر به صحرا
بیا بازم با هم باشیم عین قبلآ
حالا خورشید زده منم داغ تر از اون
ای دل واسه جون دادن داوطلب
آره حرفش اینه که من دربه درتم
بیا مثل قدیما بزاریم سر به سر هم


وقتی میگیری دستم و میزنی لبخند
واسه باهم بودن نمیشه صبر کرد
مثل یه گل و شبنم جدا نمیشیم از هم
مهتاب واسه ما میتابه هر شب