حقیقت تلخ

روزی هزار بار

در محکمه ی وجدان

بازجویی می‌کنم خودم را

و هر بار

به هزار و یک دلیل

محکوم می شوم

به اعدام با اشدّ مجازات!!!!

Alone.1632

تسکن درد

خیلی بهم ریخته بودم نمی دونم سکوتی که سالها به دنبال خودم کشیده بودم بد جوری با خاطراتم حرف میزد گاهی سرزده گریه می کردم ولی اصلا باور اینکه گریه آرومم کنه را نمی تونستم قبول کنم . یه گوشه با حرفام کنار همین سکوت ساکن بدون اجاره توی خودم گیج میزدم هی روزگار هی چشمای سرخ اناریم هیچ حرفی برای بازگو کردن با خودمو نداشت جز یک چیزی که تازه یاد گرفته بود .وقت دلم می گرفت خیلی حالم به معنای درد نزدک بود می رفتم رو به روی آینه با چشمای خود چشم چرونی می کردم اما این چشم چرونی خیلی چیز ها را یادم می آورد از شش سالگی بگیر تا روزایی که برای آمدنشون دقیقه دقیقه با ساعت روی دیوارم حرف میزدم ساعتی که قلبش خیلی وقت بود ایستاده بود خیلی وقت . هی روزگار هی روزایی وقتی بیشتر از امشبی که دلم گرفته تنها می شدم بدون گریه اشک می ریختم بی دلیل که نه ولی خیلی دلیل بی دلیلی برای خودم داشتم خیلی . یه لیوان تکراری قهوه بهترین همدردی بود که از گرما تا سرد ترین نقطه اش کنار من بود . یه وقتایی خیلی نزدیک ولی دور تر از هر کلمه ای به خودت نگاه کنی خلیل حرفه خیلی . مفهوم اینکه من با احساس چرا هنوز تنهام کلی سواله سوالی که منطقی ترین جوابش گریه سنگین ، یه خواب سرزده یا یه بغض بدون دود سیگار می تونه باشه . هی روزگار هی قدم زدن حال دلمو گیج می کنه دقیقا مثل وقتی که تب داشته باشم یک خشاب قرص می تونه تسکین موقتی باشه . این روزا همه جا مد شده از درد گفتن از همدرد ، همراز بودن ... هی روزگار مگه میشه کسی شبیه دردای من باشه اصلا مگه داریم کسی شبیه حرفای من درد کشیده باشه . هی روزگار هی به گذشته که فکر می کنم یه انگیزه ای مثل همین ادامه دادن توی خودم گم شدن حالم پشت بغضای بی بهونه منو مشتاق تر می کنه توی این شهر غریب بدون هیچ هدفی قدم بزنم با خودم توی خودم حرف بزنم . نمی دونم تا حالا با آدمی برخورد کردی که توی خیابون وسط این همه آدم با خودش در حال صحبت کردن باشه یا نه . یه شبایی شبیه گذشته که حکم حال الان منو داره گریه هم تسکین حال خرابمو نمی ده . از همه و هر کسی دور بودن تاوانی داره و تاوان این دور بودن این همه تنها بودن من فقط تکه کلامی ثابت تونسته داشته باشه . هی روزگار هی یه شهر آروم یه دل داغون یه حسرت توی دلم داره میشه تکرار یه لیوان یه دریا تشنگی یه قایق دو پارو یک قاب صحرا یه ذهنی مخدوش با سکوت مطلق ساکن شب با یه انتظار ساعتی پشت هر حرفی باید آینه بود حقیقت این چنین کرد با آرامشم تصویر تو تصور عابر پل هوایی هی روزگار هی .... *سرعت ، ساعت ، سال ، سکوت فقط کلیشه ای از ژانر هنری من از گذشته بود که باید در حال و آینده کمی با احتیات اجرا می کردم . و گاه صدای بغض آلود من همراه با نقش بارون روی گونه هام . خوب شبیه بعضی علاقه ها یا شاید بهتره بگم بعضی عادت ها من با سه نفر هر شب حرف میزدم یا شاید اونا با من حرف می زدند . آره درست حدس زدی من با خودم ، خودم با جسمم و جسمم با روحم . Alone.1632 99/06/01

رسم عشق همینه

.آدم‌ها بی موقع ورق می‌خورند
با آنکه روزهای زندگی سرد می‌گذرد و
بیروح شده خیابان
این بار من به زندگی رودست زدم و
زیر تابوت تنهایی را خالی کردم
و دلم را پی ولگردی بردم
تا از روزهای تلخ قدیم رهایی پیدا کنم
داغ خاطره ای از گذشته روحم راآزار می دهد
وچراغ دلم را خاموش کرده است
زخمی عمیق بر دلم نشاند روزگار
و گذشت زمان جراحتش را پوشاند
ولی خاطرات هیچ‌وقت گم نمی شوند
تنهایی راه خود را پیدا می کنند
بی هوا می آیند و
آرامش ات را به آتش می کشند
دل من خسته اس
بعضی وقت‌ها مجبورم با آنکه بغض دارم بخندم
روزهای پیشین میان آن همه چشم بازار
رد نگاه غریبه ای آشنا
مرا تا انتهای کوچه عاشقی برد وعاقبت
زیر باران بی چتر رها کرد و رفت
عاشقی کلبه ای دارد پر از
تنهایی و دلتنگی
و من عاشقانه هایم را روی کاغذ راهی می کنم
و زمزمه های دلتنگی
متعلق به دل هايي ست که با احساس زندگی می کنند
لعنت به ساعت‌های دلتنگی
که زود زنگ می‌خورند ..

دستام را وا کن

 به نام خالق
درود به دوستان همراه

خیلی وقتها به این فکر میکردم که
چرا فلان کاری که میکردم نشد و نتیجه نداد ؟
چرا فلان کار رو نکردم ؟
چرا فلان کار رو نمیتونم انجام بدم ؟
چرا به فلانی حرفمو نزدم ؟
چرا به فلانی جواب بله/نه ندادم ؟
چرا فلان روز ....
چرا ...
و چرا

من نوشتن رو دوست به دلایلی
اول علاقه
بعد متوجه شدم نوشتن در مواقعی که فراموش کنم به دادم میرسه
نوشتن کمک میکنه هرچند پراکنده ولی افکارم رو جایی داشته باشم و یه روزی مراجعه کنم بهش
و الان کمک میکنه تا با شما ارتباط بگیرم
و همین الان چندین سررسید کنارم هست که پر از نوشته هست

مثل جغد شب بیدارم و اکثر نوشته هام توی این تایمه
چون هیچ چیزی نیست که حواسمو پرت کنه
یکی از شبها که داشتم دفترامو میخوندم دیدم پر بود از ایده هایی که قرار بود انجام بدم
ایده هایی که هر کدوم میتونه برام پولساز باشه 
اخه من هر ایده ای هر زمانی که باشه مینویسم و بعد میارم تو دفترم

برام جالب بود که اینهمه ایده دارم و بعضی وقتا دستم خالیه
رفتم توی فکر که اخه چرا هیچکدومو عملی نکردم در صورتی که به پول نیاز دارم ؟

هر چی به ذهنم رسید رو نوشتم
دلایلی که فکر میکردم نذاشته بودن ایده ای رو عملی کنم

نداشتن سرمایه
ترس از موفق نشدن
در بعضی موارد خجالت
دست تنها بودن
افکار مردم
ووو

شروع کردم به اینکه هر کدوم رو چطور میتونم حل کنم
تقریبا همشون حل شدنی بود
ولی یه چیزی توی ریشه همشون بود که با حل شدن حتی اونها باز نمیتونستم عملی کنم

ترس

اگه موفق نشم چی؟
سرمایه ای که مثلا قرض گرفتم بره چی ؟
اقوام نمیگن تو که تولید کننده بودی این چه کاریه که داری میکنی؟
وووو

بله باز ترس بود که نمیذاشت جلو برم

شما هم اگه مثل من لیستی تهیه کنید میبینید ترس در همه اونا ریشه داره حتی کوچکترین چیز حتی یه بله یا نه گفتن به دوست

و این ترس جز پشیمونی چیزی نداره

حالا که دیدم مشکل اصلی چیه
پس میتونم بر ترسم غلبه کنم و استارت بزنم

من تجربه اعتیاد داشتم
و خودم به تنهایی و نه از روشی که توی کمپ و کلاسهای اعتیاد و قرص و .. 
بلکه از طریق راهی که هیچ کسی نرفته ( تاجاییکه من میدونم ) رفتم و موفق شدم
و به چند دوست هم کمک کرده بودم اونها هم ترک کنند
پدر بزرگ من و در کل جدرجد ما طبیب بودند و روش درمانشون سنتی
حتی همین الان برای لکه های سفید رو دست و صورت که علم روز دنیا براش درمان دائمی پیدا نکرده
از قدیم تا الان در حال درمانش هستند 
این روش ترک رو هم پدر بزرگم خدابیامرز وقتی بچه بودم میدیم روی بیمارایی که اعتیاد داشتند انجام میداد

به نظرم اومد که راه خوبی برای درامد زایی میتونه باشه 
هم اینکه کاری هست که به دیگران کمک میکنه تا زندگی جدیدی رو اغاز کنن
پس خدا هم حتما کمک میکنه

فقط مونده ترس از حرف اقوام چون نذاشته بودم کسی بفهمه
ولی الان دیگه ترس معنی نداشت
اشتباه کردم و اصلاح کردم

مدتی قبل این ایده رو عملی کردم
بر ترسم غلبه کردم
نتیجه واقعا باور نکردنی بود

در همین رابطه هم روشم رو تبدیل کردم به کتاب تا هرکسی هرجای دنیا که باشه
بتونه دانلود کنه و رها بشه

به نظرتون عالی نیست
که غلبه بر یکی از ترسها تونسته اینقدر به من کمک کنه ؟

حالا ببینید اگه بر چندتا ترس غلبه کنیم چه اتفاقات خوبی خواهد افتاد

شاید دوستانی باشند که بگن :
ترس چیز خوبیه
مثل ترس از خدا
ترس از اعتیاد
ترس از انجام کارای بد

بله درسته
و چیزی که مهمه این وسط
چیزی نیست جز

تعادل

یعنی همونطور که ترس در هر چیزی ریشه داره
تعادل هم در هر چیزی باید ریشه داشته باشه
نمیدونم درباره تعادل چیزی نوشتم یا نه
ولی اگه ننوشته باشم حتما مینویسم

در ترس هم باید تعادل باشه
ترس زیاد فلج کننده
ترس کم هم باز فلج کننده س

ترس در حد معقول خوبه تا جایی که زیانی نداشته باشه

متشکرم از همراهی شما
نظرات و انتقاداتتون رو بیشتر از تشویقتون دوست دارم

ایام به کام
در پناه خلق

Alone.1632

پاییز

سلام

پاییز فصل عاشقاس هر کسی درک نمیکنه پاییز چی میگه ،چی میکشه.
همه ما از آدمی که افسردس فرار میکنم اونو با مشکلاتش تنها میزاریم مشکلات روی سرش خراب میشه و هیچکس نیست که دستش رو بگیره ، پاییز همون آدم افسردس که همه ی ما ازش فرار میکنیم درکش نمیکنیم از تنهایی خشک میشه زرد میشه بال و پرش میریزه ما غر میزنیم که چرا روزا انقدر دلگیره دلش میگیره بغض میکنه زار میزنه ما میگیم وای باز بارون داره میباره دلش میگیره حالش گرفته میشه درونش تیره میشه مامیگیم چرا انقدر شبا طولانیه؟
درک نمیکنیم این فصل برای عاشقاس.ظاهر و باطش یکیه ظاهر زرد و گرفته باطن سرد و بی حال. آدم های ظاهربین ظاهرش رو میبینن و آدم های عاشق باطنشو، درک میکنن که چی میکشه چون خودشون هم همچین دردیو کشیدن 
پاییز فصل عاشقاس هرکسی عشق نمیفهمه
Alone.1632

تمومه

دنیای خیلی ها بعد رفتن خیلی ها مثل سابق نشد. اونا از بدو تولد براشون مقدر شده بود که بیان تا زندگی ما رو دگرگون کنن و برن،برن تا ما بفهمیم میتونیم کوبیده بشیم و محبور بشیم در میان خرابه ها با کوهی از اندوه و غم خودمون،خودمون رو بنا کنیم و خیلی ها هم نمیتونن از پس این مشکل بر بیان و همیشه تو خرابه ها باقی میمونن و تموم میشوند ولی اونایی هم که سرپا میشوند دیگه مثل سابق نمی شوند، مگه کوزه شکسته مثل سابق میشه ؟؟همه وقتی بخوان ما رو مثال بزنن دنیای ما رو رفتار مارو ،سرحال بودن مارو به زمان های قبل اون و بعد رفتن اون تقسیم میکنن . تا زمانی که اون نرفته ما متوجه این تغییرات نمی شویم. امیدوارم هیچ وقت با این تموم شدن رو به رو نشوید

ALONE.1632 

 

آره ولی نه

تصمیم می گیری که دیگه چیزی ننویسی 
تصمیم می گیری بری یه جایی گم وگور بشی 
می خوای بری تو انزوا 
نمی دونی داری از دست خودت فرار می‌کنی یا دیگران؟!
اما یهو یادت میفته که تو فقط یه‌بار فرصت داری زندگی کنی
یه‌بار فرصت داری که نفس بکشی
تو فقط یه‌بار می تونی با آدمایی شبیه خودت و از جنس خودت هم‌کلام بشی ،بگی، بخندی و گریه کنی 
هیچ تضمینی برای دیدار دوباره نیست 
ما موجودات تنهایی هستیم که
روی یک سیاره‌ی کوچک 
در گوشه‌ی پرت ِیکی از میلیارد ها کهکشان عالم داریم زندگی می کنیم 
ما چاره ای 
جز دوست داشتن همدیگر نداریم
ALONE.1632
98/01/11

تنهایی

تنهایی، یعنی حسرت و بیگانه از دنیا شدن . 
تنهایی، یعنی از جفای یار بی فردا شدن . 
تنهایی یعنی بی کسی ، از دست رفتن، باختن 
دل خسته از نامردمی تسلیم بی اما شدن . 
تنهایی یعنی سوختن، بیهودگی، سرخوردگی یعنی... دچار وحشت و پرهیز از پیدا شدن . 
تنهایی یعنی دم به دم دلتنگ باران باشی و در خلوت و غم خیره در تاریکی شبها شدن . 
تنهایی یعنی درد یا درمان نمی دانم کدام شاید که معنایش همین باشد که بی معنا شدن . 
تنهایی یعنی بردن از خاطر صدای خویش را 
یعنی سکوت مطلق و خالی ز هر آوا شدن . 
تنهایی یعنی اینکه تو دربند دنیا نیستی 
این فرق دارد البته ... با تارک دنیا شدن . 
تنهایی یعنی یک قلم در دست روی دفتری نجوای پنهانی تو... در دفتری انشا شدن . 
تنهایی یعنی(( رهگذر)) یا اندکی دیوانه تر ای خوش بر این دیوانگی سر خوش از این تنها شدن . 
ALONE.1632 
97/12/14 
00:15 

گلایه...

خداوندا!
مرا به تو امیدها بود که ناامیدم کردی
مرا شوق پروازی بود که بالهایم شکستی
مرا به آسمانها دستی بود که رهایش کردی
مرا چشم پر اشکی بود که به خون آلودی

پروردگارا!
مرا قلبی تپنده در غم دیگران بود که باز ایستاندی
مرا گامهای پرشوری بود که استواری از آنها برگرفتی
مرا دست مددی برای یاری بود که آن را پس زدی
مرا حیات تازه ای بود که از رگهایم باز گرفتی

مرا اینک
جز حسرتی بر دل، سرابی در پیش و ویرانه ای در پس؛ چه برجاست؟
مرا نه غرق در نیرنگ های دنیا، نه دستی در دست آسمانها، بیهوده و پوچ و سردرگم، چه برجاست؟
مرا نه آگاه به حکمت هستی، نه آشنا به قوانین دنیا، خاموش پرفریاد و بسته ی در زنجیر، چه برجاست؟
افسوس که می دانم که این همه را پیش از آنکه تو از من دریغ داری من خود از خویش دریغ داشتم!

Alone.1632
97/07/18
10:05pm

 

 

Alone


تنهایی از من کسی را ساخت
که فکر میکردم او را میشناسم،
اما این گونه نبود.
تنهایی تمام مرا گرفت و یک بیگانه تحویل من داد،
تا احساس تنهایی نکنم.
من به کدام بخش تعلق دارم؟
به تمام من..!؟
یا به بیگانه ای که هیچ شناختی از او ندارم...!؟
تنهایی از من شکل دیگری ساخته است؛
تکه تکه میان ذرات معلق در هوا..‌!
ALONE.1632

روزگار تلخ من


حال تلخ من

همه راحت میگویند تلخ نباش و سیاه ننویس .. من مدتهاست فقط چایی ام را شیرین میخورم .. وقتی به روزگارم فکر میکند می بینم دیروزم مفت نمی ارزد ، امروز با رنج میگذرد و اندوه سرمای فردا به قلب و قلمم با هم نیش میزند .. این زندگی فقط لنگ میزند .. کاش با پای دیگران راه میرفتم .. اکنون خسته نبودم و شاید بجای نوشتن درددل با پول دیگران راحت نشسته بودم و از آزادی لاف ها میزدم و کلی حرف قشنگ تعارف میکردم .. روزگار داشتن است .. دستات که خالی میشه همه ازت فاصله میگیرند .. انگار میترسند از ضرر تو چیزی به ایشان برسد .. انسانیت امروز در لابه لای شعارها دهان به دهان میچرخد و در بازار مکاره مردمان هزاررنگ همچون نرخ دلار بالا و پایین میرود .. وقتی به روزهای سخت خودم فکر میکنم می بینم هر جا از نداشتین پشتیبان و خالی بودن دست و اطرافم دردهایم را در نوشته هایم داد زدم آدمهای توکل کلی حرف قشنگ و آیه زیبا برایم ردیف کردند و با انگشت آسمان را نشان دادند و از اهمیت صبر حدیث ها گفتند اما وقتیکه خودشان را به انسانیت فراخواندم به زمین و زمان تاختند و مرا بخدا سپردند و من تلخ فهمیدم از کسانی که خدایشان را هنوز نشناخته اند نمیشود انتظار انسانیت داشت .. این باور غلط را از کودکی یادمان دادند که هرجا برایمان مشکلی پیش آمد ساده و راحت با گفتن چند جمله و شعار آسمانی مسئولیتش را از گردن خودمان باز می کنیم و بدبیاری ها و شکست ها را تقدیر و حکمت خدا می بینیم .. انگار خودمان در این دنیا هیچ نقشی نداریم .. اگر روزگاری آزادی واژه ای بود که عده ای را رند میکرد و دیگران را روانه بند و گاه هم مرگ ، اکنون انسانیت تک کلمه ای ست که با حذفش از قلب آدمها به مرور زمان درخت آزادی را هم با تبر از ریشه میزند .. من هم دوست دارم الفبای شادی و امید را به همه هدیه بدم اما روزگار تلخ ادبیات تلخ میخواهد .. کاش این روزهای سخت یکنفر نیز حال تلخ مرا بپرسد تا هر لحظه دست به دامن سیاهی قلمم نشوم ..

Alone.1632

تراوشی از رویا

گاهي حالات روحي عوض مي شوند ،گاهي خسته ام و گاه از هنجار ها مي گريزم. گاهي تمام باور هايم را زير سوال مي برم و رودر روي خود و گذشته ام مي ايستم و خودم را به چالش مي كشم . برخي اوقات بايد از لاك خود بيرون آيم و قبول كنم كه بعضي ضد ارزش هاي گذشته امروز ارزش شده اند و بالعكس! گاهي به خود مي گويم نكند همه باورها يم نياز به بازبيني دارند. انسان در حال حركت هميشه با شك وباور زندگي مي كند. شعر هايم نيز متاثر از احوال گوناگون است. نمي خواهم هميشه خود خوب خودم را در ويترين بگذارم. شايد اين حال براي نمايش ثبات شخصيتم بهتر باشد اما از راحتي وشادي درونم و شكوفايي تمام خود من واستعداد هايم جلوگيري مي كند . همه ي من احمدرضا خوب نيست. شايد بهتر باشد كمي هم بد اخلاقي هايم را رو كنم. گاهي از هنجار ها مي گريزم و شجاعانه دل به دريا مي زنم و همه چيز را به سوال مي كشم.گاهي نيز دل ديوانه ام را صدا مي زنم و با او گفتگو مي كنم و از سبك زندگي اطو كشيده و حتي استفاده از كلمات رسمي و بي عيب خود را رها مي كنم.
گاهي انسان به فرار از روزمرگي نياز حس مي كند و گاهي مي خواهد از بيرون و با تحليلي جديد خود قبلي خود را ببيند، و ببيند آيا راست مي رود يا نه؟ خيلي هم نمي توانم به افكار و عقايد و باور هايم افتخار كنم ، راكد و مغرورم مي كنند. هر چند وقت در جايگاه نقد همه چيزم را به چالش مي كشم و به دنبال ساختن خود جديدي هستم . شايد در نهايت به عقايد قبل برگردم اما نمي خواهم عقايدم را به صرف عادت و يا ارث داشته باشم. گاهي باور ها نيز خانه تكاني مي خواهند. از امتحان ضد باور ها يم نيز نمي هراسم.
به اين دليل گاهي مي بينيد حتي در شعر هايم در جاده اسفالته نيستم و به خاكي زده ام. شايد جاده اسفالته كه اكثريت دوست دارند راه درستي نيست؟!

روزهای آخر چه زیباست..

دیگه چیزی نمونده
شاید نتونستم حرفهایم را به زبان بیارم
ولی خیلی وقته که  احساس حالی نیست
خودم دیگه باورم شده زنده موندم معجزه باشه
ولی نه این معجزه برای من حکم شمع روشن داره که وقتی
روشن شد دیگه میره تا تمام شه
ولی من این را به دل خیلی ها میگذارم
طوری میرم که آرزوی کنید حتی تو خواب صدای منو بشنوید
اما اونقدر دلم گرفته ازتون که حتی تو خوابتون هم نمیام
شاید حتی جنازه ام هم پیدا نکنید
اون روز من بهترین روز من هست
واین روز را به هرچیزی معامله نمیکنم حتی به قیمت جهنم
من جهنم را در این دنیا تجربه کردم...

خیلی زود بزرگ شدیم

همه چیز از دروغ بزرگ شدن شروع شد ...
ما با هم خوب بودیم . 
قیامت هایمان شیرین بود وقتی فردای پس از قهر آشتی میکردیم. 
ناز هایمان خریدنی بود.
اشک هایمان قیمت داشت . 
اگر زمین می خوردیم هزار دست ما را بلند میکرد .
بادبادک ها چقدر بلند پرواز بودند . چقدر می رقصیدند .
 اما وقتی اندازه هایمان تغییر کرد دیگر همه چیز خوب نبود. کم کم بعضی چیز ها بد شدند . قیامت هایمان طول کشید.... ناز ها روی دستانمان باد کردند .. باد بادبادک هایمان را باد برد . دیگر مهم نبود می خندیدیم یا نه ... قیمت اشک هایمان هم افت کرد ... حالا دست ها بیشتر زمینت میزنند تا بلندت کنند ... حالا زخم ها عفونت میکنند و مرحم ها التیام نمی بخشند ... این را به راحتی از دست های خون آلودمان می توان فهمید ‌... 
همه چیز از دروغ بزرگ شدن شروع شد . جایے نوشته بود :
"بزرﮒ ﮐﻪ ﻣﯿﺸــــﻮﯼ
ﻏُﺼـﻪ ﻫﺎ و درد هاﯾﺖ ﺯﻭﺩﺗـﺮ ﺍﺯ
ﺧـﻮﺩﺕ
ﻗـَﺪ ﻣﯽ ﮐِﺸــﻨﺪ ...
ﻏــﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻟﺒﺨــﻨﺪﻫـﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻟﺒــﻮﻡ ﮐـﻮﺩﮐــﯽ ﺍﺕ ...
ﺟــﺎ ﮔــُﺬﺍﺷﺘــﯽ...
خیــــلی تنــــــــد رفــــت!
کـــــودکــــی هــــایــم ، بـــا آن دو چرخـــــه قراضــــه اش
 کاش همیشه پنچر می ماند"

ناشا


.
از من مرنج
دورم بپیچ که من 
عاشق 
پیچشهای طولانی ام ، ناشا 
کاش اندازه ی یک مورچه ، در شوق ، تکی دانه
دلت تنگ شود 
نه به اندازه ی تنهایی من
یک تکی مورچه
که به اندازه ی یک دانه ی گندم 
دل تو تنگ شود 
شاید آنگاه 
شود
حرف تماشایی زد
شاید آنگاه دلم ، قهوه ی داغی طلبد 
یک تکی بوسه به اندازه ی گلهای بهشت 
میدانی ناشا 
تپش قلب میگیرم
وقتی به وسعت واژه ها می اندیشم
میدانی ناشا 
همیشه شبنم سحر روی گل میجوشد
و چه خصلت است در تو که با اشک میرویی 
میدانی ناشا 
قاصدک را ، راز بر پرواز میدارد ، چو باز
درد اینجاست که 
خواهش های من درست اندازه ی توست
چه کنم 
دلگیرم
چه کنم دل ، گیر است
مثل یک ساحل طوفان زده هنگام غروب 
.
.
.


ناشا یعنی با انصاف
نام خداوند در ایران باستان
.
.
ALONE.1632

افسوس که هیچ بود

ما جامه ی هر بی گنهی را چو دریدیم 
بر کام ِ دل از یوسف ِ زیبا نرسیدیم

پروانه ی جان مُرد و همه عمرچو کرمی
بر پیله ی تنهایی خود تار تنیدیم 

از نخوت خود کور شدیم و ز گلستان
یک شاخه ی گل را که به دلخواه نچیدیم 

آن چشمه که صافی کند هرجان و تنی را
یک قطره از آن آب دریغا نچشیدیم 

بر باد ِ فنا رفت همه زندگی ما
پیوسته از این شاخه برآن شاخ پریدیم

دنبال چه بودیم و چه هستیم و چگونه
آن عمر وجوانی به چه دادیم، چه خریدیم 

تاریک ترین راه ِ جهان زندگی ماست
افسوس که ما هرچه دویدیم ، نرسیدیم
 

خاطرات ی دیونه


خاطرات یک مرد
مانده در بغضی سیاه و مغموم
ابر پاییزی یک وهمی سیاه
پنجه ای بر دل و جانش می زد
وبه خود می لرزید
از تب تنگی این بخت سیاه
که لگام نفسش را به خاک
خواهد دوخت
و دگر فرصتی هم شاید نیست
نه برای لحظه ای شاید بیش
که تواند برهاند 
کمی از این وحشت،
تن پوسیده و تلخ نفسش.
نه دگر فرصت نیست،
لب این طاق خیالش
آسمان هم ابریست
اشک چشمان نمورش، تاریک،
ته این چند نفسی که مانده،
بر نگاه آخرش
می رقصد
یاد معشوقه دورانی غریب 
که برای گورش،
تاج گل می آرد.
یادی از دامن تاریکی شب
می بارد
که جهان خیمه غافل گیریست
دامن چند ستاره
با دلش درگیر است
و صدای نفس گورکنی
در ته خوف سیاه صد چراغ می پیچد
و صدایی محزون
از دل گورهایی بس خمور
لحظه رفتن از این فانی را
تلخ
خوش آمد گویند
نه دگر مهلت هیچ لبخند نیست
ته این خاطره مرد سخن هایی بود
لب این تیغ حیات تاریک شد
نفس از چرخه معمول بگسست
باز یکی خاموش شد
و جهان در تب فهم این اثر
همچنان درگیر است
سنگ قبر است و
دو سه خط هم کافیست
این یکی هم بگذشت
و نفهمید هرگز
که چرا آمده است
و چرا دیگر نیست

Alone.1632

ولم کن...

ولم کنید
نمی خواهم بمانم

من همان شب پر ستاره را میخواهم 
همان آرامش شب را
همان جا که تنها صدا 
زِنجره ایست که مینوازد سمفونی شب 
همان جا که کرمی می تاباند خودش را در دل شب 
که نگذارید بر من پا 
من هم برای خودم زندگی دارم.
من هم مانند شما زندگی را دوست میدارم 

میخواهم بروم همان جا
ولم کنید 

Alone.1632

دیوانه ام

من به اندازه ی خودم عاقلم ، 
به اندازه ی خودم دیوونه ام
چند صباحیه تو رؤیاهام
راهی میخونه ام
به دیار بی خیالی یکی کرده مهمونم
از سر خوشی می خندم و 
شعرامو به آواز می خونم
من به اندازه ی خودم دیوونه ام

گاهی می خندم به نگاه آسمون
وقتایی که دلش گرفته ،چشاش بارون
تو شبا میشم عاشق ماه ، عاشق ستاره ها
تو روزا دل می بندم به قشنگی ابرا
من به اندازه ی خودم دیوونه ام

قهقهه ی بلندمو می سپارم به رود
تو روزایی که خبری نیست از لحظه های کبود
باز تو شهر عروسک هام گم میشم
تو کوچه ها ، سوژه ی حرف های مردم میشم
حرف میزنم با در ، با دیوار ،
حتی با موبایلم که، روبه روم نشسته بیکار
عاشق مداد و دفترم، کتاب ها خطاب میکنند منو دیوانم

من به اندازه ی خودم عاقلم
به اندازه ی خودم دیوونه ام

 

Alone.1632
۲۳ اردیبهشت ٩٧ شمسی

تراوشات یک ذهن خسته 
جدی نگیرید

میخواستم اما نشد

می خواستم دوباره لبهایم را با بوسه ای بر چشمانت متبرک نمایم..!
اما؛
شیراز بود و بهار بود و بهار نارنج و کوچه یاسمن و
تو نبودی
بستن چشمهایت را بیاد داری ناز؟
صحنه ای خیال انگیز..
تکرار نشدنی..
شروعی قشنگ و فراموش نشدنی در سرنوشتمان بود..
هر روز رو به آسمان بلند با ابرها گفتگویی دارم..
به آنها میگویم :
شما ندیدینش؟!
و چیزی، صدایی..
صدایی شبیه صدای فرشته ای آمد!
گفت: نامش را بگو تا جستجو کنم
نامت را آوردم؛ لحظاتی بعد صورتم خیس باران شد..
هوای تو کردم یاس..
دیدم دارم ترانه ای بیاد می آورم. بگذریم ..
دیدی ترسی از پنهان کردن 
کلمات ندارم:
 بگذار بگویم که قلب مهربانت را بیشتر از چشمهای غارتگرت دوست می دارم..
چه با ناز کمین کردی ناز
دمارم را درآوردی ناز
تو با ناز
سکوتت را کی خواهی شکست.
در این شهر فقط تو دلم را بردی 
بدان 
و بدان که به هر جا و به هر شهری بروم 
بی دل خواهم رفت.
و در پایان؛
گیرم که سراپای تو افسانه ی ناز است
نازی شده ای غرق هیاهو که چه یعنی؟؟
هر گوشه کمین کرده پلنگی سر راهت
چشمان خرامان تو آهو که چه یعنی؟
ترسم که به منزل نرسد بار کج تو
کج میکنی از اخم، هی ابرو که چه یعنی؟
با اشک نوشتم غزلی پیشکشت ناز
اما تو فقط ورد لبت"او" که چه یعنی؟؟

سال نو مبارک

 

بیادتان مى آورم تا همیشه بدانید که زیباترین منش آدمى ، محبت اوست پس ؛محبت کنید چه به دوست ، چه به دشمن! که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست.
 “کوروش بزرگ”

فرا رسیدن سال نو همیشه نوید بخش افکار نو،
کردار نو و تصمیم‌های نو برای آینده است،
آینده‌ای که همه امید داریم بهتر از گذشته باشد.
در سال نو، ۳۶۵ روز سلامتی، شادی، پیروزی، مهر و دوستی و عشق را برای شما آرزومندم.
                                                          پیشاپیش سال نومبارک                                                                                                                              Alone1632  

فراموش کنم

مرا سرگرم کردی

به سخره ام گرفتی

تا فراموش کنم

لحظه ای

که

گفتم اما...

گفتم شاید...

و

گفتی به اندازه تمام این اما ها و شاید ها دوستت دارم

دردم را درمان که نبودی

هیچ

عشقم را خواهان که نبودی

هیچ

مرگم را چرا شادان بودی؟؟؟

دروغگوی ذلیل زندگیم

لحظه ای

که

خواستم بگویم اما...

خواستم بگویم شاید...

حیف که نگذاشتی کلماتم را ردیف کنم

می خواستم بگویم

هیچ وقت هیچ جا باور نخواهم کرد هیچ کس عاشق یک ذهن بیمار شود

پس

تلاش نکن

تا

تظاهر کنی

چون

نه تو عاشق من بودی

نه من عاشق تو هستم

طلسم...

تو انگارطلسم شده ای..!
 تامرزخوشبختی میروی ؛ لب آخرین پله ی موفقیت ، میخواند تو را ؛ زیرصدای آهنگ پیروزی را میشنوی... و هی نمی شود !..
من دیگر نیستم ..دیگر به پای تو نمی نشینم !
 توقطعا" طلسم شده ای ..! می ترسم این نگون بختی تو ، دست به گریبان من هم بشود !

ما باید یک فدایی دهیم..
تو آن ساق خشکیده ی بیابان سوزانی ..!
فدایی شو !!
که فدایی شدنت آغاز زندگیست..
...
انگار من طلسم شده ام به گشتن در پی " مقصری دلتنگ " ...!
جان پناهم شو ..! باید طعمه بشود روح تو !..
طعمه ی چنگال سیاه این هوای همیشه پاییز..
تویی فدایی این قصه ی بی سروته ..
 پس فدایی شو ..!

رنگین کمان


 شهر را سکوت فرا گرفته بود، سکوتی سیاه، شهری خالی از صداهای با معنا. هرچه هم بود باز سکوت دلنشین تر بود.
 زمان مفهوم ندارد. سال ها، فصل ها و روزها یکیست. شهری دارای برج‌های خاکی و خانه‌های گِلی ای که در هر کدام بچه ای مادرش را صدا میزند اما کسی نیست که پاسخ دهد. پارک ها، پاییز و بهار فرقی ندارند ، زمستان برفی سیاه دارد و تابستان پاییز زود رس است.
 ابرها فراری اند از شهر، شهر باران ندارد. دخترک اکاردئون می نوازد، اکاردئون صدا ندارد. بازیگران نقش خود را فراموش کرده اند سینما تماشاگر ندارد. میوه فروش میوه هایش کپک زده، بی مشتری گوشه ای سیگار می‌کشد. شهر به دنبال رنگین کمان است.
 بچه ها پدر مادرشان را نمی شناسند، لبخندی برلب ندارند دفترها نقاشی های شان سفید است. دلها شادی را انگار تا به حال ندیده اند آری شادی فراموش شده است و کتاب‌هایی که هر روز، روز به روز عتیقه تر می‌شوند و بی خواننده درون قفسه ها خاک می خورند.
 این سکوت، تنها سکوت گوش نیست، سکوت نگاه است، سکوت اندیشه است و چه دل های پر فریادی که خاموش مانده اند. 
آری شهر رنگین کمان می خواهد.

روزگار

عمری است
کارم کاش و ای کاش بود
 و در تلاطم ها ، امواج ، صاعقه ها دامنی کوتاه تر از روزگار نیافتم تا آنقدر مشت بر دیوار کوبم تا شاید روزگار بفهمد که انتهای من نزدیک است.....
اما امروز دستی ناقص ماند از آن مشت ها
مشت هایی که بر دیوار ذهن زدم
و من خمیدم ...کج شدم...شاید شکستم
جالب است...
 مشت ها را بر صورت روزگار کوبیدم اما جای کفش روزگار بر صورت من ماند
گویی لگد مال شدم
تلخ است...
ولی..عبرتی شد
که دوستیم را با روزگار بر هم نزنم

رویای خیالی



باز یک فنجان قهوه
یه عکس خیالی
دلخوش به حرف های
دلفریب فالگیر
باز یه تبسم رویایی
زخم هامو التیام بده
این تن خسته نمیه جون
توی مردابی که گرفتاره
دنبال دستی ته فنجان خالی
سیاه رویی که کنار تصویر تو
تمام رویاهایی که ته تلخ قهوه
خفته و بیداری ندارد
یه احساس عاشقانه را مرز
سراب کشونده
یه فنجان خالی
باز تبسم رویایی
زخم هامو التیام بده
اما این فقط یه فاله
ته فنجانه .... 

ALONE.1632

مثل من هیچ کسی در طلب یار نشد
در غم دوری او زار و گرفتار نشد
کر شد از ناله ی شبگاهی من گوش فلک
بخت خوابیده ی من آه که بیدار نشد
آمدم بر سر آن صندلی روز نخست
حسرتا یار ولی باز پدیدار نشد
گل به دستم شده پژمرده ولی آه و دریغ
یار بد عهد ، مرا باز خریدار نشد
غفلت از یار، مرا آفت جسم است و روان
مرهم سوز دلم الکل و سیگار نشد
ای فلک چند کنی ظلم و ستم بر دل من؟
بار ظلمت به سر کس چو من آوار نشد
سرنوشتم شده چون شاعر تبریز کزو
قلب چون سنگ پری ...

Alone.1632

قسمتم را بنویسید.....فقط تنهایی

قسمتم را بنویسید.....فقط تنهایی

قسمتم را بنویسند.....فقط تنهایی

جای و بی جا بنویسند...فقط تنهایی

دوستانم همه خوش خط و نگارش هستند

با چلیپا بنویسند..... فقط تنهایی

من به دریا زده ام باز نمی گردم تا

روی شن ها بنویسند...فقط تنهایی

ترس دارم شب یلدا بزنم فالی تا

فال یلدا بنویسند......فقط تنهایی

هر پزشکی بدهد نسخه ی درمانش را

کاش آن ها بنویسند...فقط تنهایی

"بی تو باید که ملائک به شب قسمت عشق

سهم من را بنویسند... فقط تتهایی" ...
ALONE.1632

سالهاست مرده ام

سالیان درازیست که من مرده ام

مرده ای متحرک که هر روزش

بسان سالی پر از اندوه می گذرد

در منجلاب تنهایی خویش گرفتار

زنده ای که سال هاست مرده

و وانمود میکنده که زنده است

خود می داند که زندگی او

دروغ بزرگی بیش نیست

دوری دردیست عظیم برایم

که در کوله بارم تنهایی را دارم

آیا بالاتر از سیاهی رنگی هست؟

روزگار تاریک تر از این هم هست؟

کلوخ نشینی به خاکستر نشسته ام

روزگار کپک زده باقی مانده را

با حرص و ولع گاز نخواهم زد

این روزگار ...

دل شکسته من



دل شکسته من
بسان کودکی تنها و بیمار
که می شنود صدای های و هوی کودکان کوچه
اشک می ریزد و نای بلند شدن ندارد
دل شکسته من
همچو برگ خشکیده ای میان باد
به این سو و آن سو می خورد
و به یاد می اورد روزهای سبزی را
دل شکسته من
مات و مبهوت
دیگرنمی لرزد ، نمی ترسد
به یاد روزهایی که می ترسید و می لرزید
عاشق می شد ........
دل شکسته من
در آرزوی مرگ
تیرگی و سکوت و سکون ...
Alone.1632