یک پیشنهاد سبز به روحانی و قالیباف

چندی پیش با یکی از کارشناسان محیط زیست صحبت می کردم. وقتی سخن به راه های حل مشکل آلودگی هوا رسید با قاطعیت گفت: الان بچه مدرسه ای ها هم راهکارها را بلد هستند، فقط باید اراده ای برای عملی کردن این راهکارها وجود داشته باشد ، راه هایی مانند از رده خارج کردن خودروهای فرسوده ، استاندارد سازی سوخت ، انتقال کارخانه ها به جایی دورتر از حریم شهر و ... .

شاید یکی از دلایل نرفتن مسوولان به سمت اجرایی کردن راهکارهای کاستن از آلودگی هوا این باشد که مشکل را بسیار بزرگ ، غول آسا و غیر قابل شکست می دانند و لذا جرأت نزدیک شدن به آن را ندارند و تنها به اقداماتی مانند تعطیلی شهرها و به ویژه تهران در روزهای آلوده سال می پردازند.
این در حالی است که می توان مشکل را در یک چارچوب واحد ، به قسمت های کوچک تر تقسیم کرد و آن را به طور مرحله ای حل کرد.
یکی از اقدامات لازم برای حل مشکل آلودگی هوا ، خروج خودورهای فرسوده از رده است. با این حال ، حجم میلیونی این خودروها ، کار را سخت و پرهزینه می کند (که البته می صرفد).

برای این کار می توان گام نخست را از تاکسی ها آغاز کرد. برای مثال می تواند تهران را بررسی کرد که حدود یک سوم ترافیک کل کشور را تحمل می کند.
از بین حدود 4 میلیون خودرویی که در این شهر تردد می کنند ، حدود 80 هزار آن ، تاکسی هستند. فرق تاکسی و خودورهای شخصی نیز کاملاً مشخص است. خودروهای شخصی به مراتب کمتر از تاکسی ها در سطح شهر تردد می کنند و لذا یک تاکسی ، دهها برابر بیش از نوع مشابه شخصی اش ، ایجاد آلودگی می کند. بنابراین ، اگر یک تاکسی آلاینده از رده خارج شود ، انگار چند ده خودروی شخصی، نوسازی شده اند. با این حال ، هزینه خروج تاکسی ، همان هزینه خروج یک خودرو است.

اشتباه بزرگی که تا کنون در این باره رخ داده ، این بوده که تاکسی های فرسوده را با خودروهای بنزینی نه چندان استاندارد تعویض کرده اند و چنین شده که به جای پیکان ، پژو 405 هایی تاکسی شده اند که تکنولوژی شان به بیش از 20 سال قبل برمی گردد و یا پرایدهایی که سال هاست در کره جنوبی از رده خارج شده اند و نظایر این ها.

ادامه نوشته

....

آدمهایی هستند که شاید کم بگویند “دوستت دارم”
یا شاید اصلا به زبان نیاورند دوست داشتنشان را . . .
بهشان خرده نگیرید !
این آدمها فهمیده اند “دوستت دارم” حرمت دارد ،
مسئولیت دارد
ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی دوست داشتن واقعی را میفهمی ،
میفهمی که همه کار میکند تا تو بخندی ، تا تو شاد باشی . . .
آزارت نمیدهد ، دلت را نمی شکند ،
من این دوست داشتن را می ستایم . . .!

زویا پیرزاد

....

سلام

در عجبم از آدمای دوروبرم که همشون یا دارن از این طرف بوم میوفتن یا یه عده دیگه هم از طرف دیگش

یکی ندونه فک میکنه این حکومت الان چیزی جز تحقیر و بدبختی و یه مشت عقده داشته و تا یه بحث با منطق باهاشون میکنی هر لحظه احتمال داره مرتد اعلامت کنن

از طرف دیگه هم بعضیا اینقده تز روشنفکری برمیدارن انگار خاندان پهلوی نقش سوپرمن رو واسه ایران داشتن و دارن 

در کل باید بگم که حالم از این 2 دسته بهم میخوره نه به این آدمای خشک و مذهب که حاضرن کشورشون نابود بشه ولی از حرفشون پایین نیان نه به اون دسته های مخالف سرسخت که تو بحثشون چیزی جز فحش به طرف مقابل نمیشه پیدا کرد 

راستشو بخاین چیزی جز به کار بردن یه کوچولو انصاف دوای درد این جامعه مریض بی فرهنگ نیس !!! درسته منم از حاکمان امروز کشورم اصلاً خوشم نمیاد و از سیاستای تروریست پرور  و جاهلانشون به شدت بیزارم ولی همین وضع رو 30-40 پیش در حد کوچکتری داشتیم که مردم خاستار تغییر حکومت شدن ولی صد حیف که این مردم ندونسته اسیر یه مشت وعده وعید آدمای مذهبی شدن که با سوار شدن روی جهالت مردم وضع رو ازون هم بدتر کردن و از مردم تا جایی که تونستن سواری گرفتن ....

چاره این مملکت نه شاه و شاهزادس نه ملا و آخوند 

دوای این مردم یه حکومت دموکراته که اول از همه فرهنگ جهالت و نادانی که از اعراب به کشورمون صادر شده رو پاکسازی کنه و بعدش هم رفع کدورت با دنیای غرب صورت بگیره و  یه حکومت قدرتمند و پاک رو تشکیل بده !!!

البته اینا همه توهم و خیاله با این اوضاعه

مردمی که از جیب نزدیک ترین کساشون میزنن تا نفعی به خودشون برسه ...

در پایان یه سوال :

چرا ایرانیا
هر روز بر علیه آمریکا و اسرائیلی شعار میدن که تا بحال هیچ نشانه ای مبنی بر جنگ و تجاوز به کشورمون رو  نداشتن و شدن دوست و رفیق اعراب و روسیه و چینی که حقایق تاریخی از جنگ و غارت و تجاوز اونا به کشورمون حکایت داره !!!!!

لطفاً بحث دین رو وسط نکشین که کمونیست ها ید طولایی تو سرکوب و کشتار مسلمونا دارن !

:(

از سر عادت نیست
که وقتی می‌روی
تا دم در همراهی‌ات می‌کنم
و بعد تا آخرین چشم‌انداز
تا جایی که سر می‌چرخانی لبخند می‌زنی
مبهوت راه رفتنت می‌شوم باز
آخر
چیزی از دلم کنده می‌شود
که می‌خواهم با چشم‌هام نگهش دارم
لعنت به رفتنت
که قشنگ می‌روی

عباس معروفی

سخن آموزنده ...

جرأت کنيد راست و حقيقي باشيد. جرأت کنيد زشت باشيد! اگر موسيقي بد را دوست داريد، رک و راست بگوييد.
خود را همان که هستيد نشان بدهيد. اين بزک تهوع انگيز دوروئي و دو پهلويي را از چهره روح خود بزداييد، با آب فراوان بشوئيد!!!

ژان کريستف رومن رولان

داستان جالب ...

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت . 
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره به دست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد . 

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد.با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. 
دوستان و آشنایان خیلی سعی کردند او را به زندگی عادی برگردانندولی موفق نشدند . 

شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند . 
هرفرشته شمعی در دست داشت و شمع همه ی فرشته ها به جز یکی روشن بود. 
مرد وقتی جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است همان دختر خودش است. 
پدر فرشته غمگینش را درآغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسید:دلبندم ، چراغمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است ؟ 

دخترک گفت : باباجان ، هروقت شمع من روشن می شود اشکهای تو آن را خاموش می کند و هروقت تو دلتنگ می شوی من هم غمگین می شوم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود از خواب پرید اشکهایش را پاک کرد ، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

دیدگاه ( لطفا پارسی ) و نمره از 1 تا 10 فراموش نشه

تا حالا توجه کردین ؟

زمانی که جلوی تلفن های عمومی صف میکشیدند عشقها با ارزشتر بود از این روزها که پشت خطی صف میکشیدند.....

:/

آنکه می رود فقط می رود
ولی آنکه می ماند درد می کشد،
غصه می خورد،
بغض می کند،
اشک می ریزد و تمام اینها روحش را به آتش می کشد
و در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت
آرام آرام خاکستر می شود...
آری، این است
خاصیت عشق یک طرفه...

:/

لیندا در ۲۸ سالگی مبتلا به سردردهای شدیدی شد که پزشکان وجود یک تومور بزرگ را در مغز او تشخیص دادند.

به عقیده ی پزشکان او تنها دو درصد شانس زنده ماندن داشت، پزشکان تشخیص دادند که شش ماه عمل جراحی وی را به تعویق بیندازند.

او به استعداد و هنر شگرفی که در وجود خود داشت کاملا واقف بود.
در این مدت بر اثر طغیان احساساتش دیوانه وار شعر می سرود و نقاشی میکشید.
تمام اشعارش جز یکی در مجله های معتبر به چاپ رسید و تمام اثار هنری اش جز یک تابلو به فروش رسید.
بالاخره او تحت عمل جراحی قرار گرفت و شب قبل از آن در وصیت نامه ای نوشت که در صورت مرگ همه اعضایش به بیماران نیازمندان اهدا شود.
.
عمل جراحی منجر به شکست شد و او زندگی را وداع گفت.
چشم های او به بانک چشم فرستاده شد و از انجا به دست یک متقاضی رسید و در دنیای تاریک این مرد روشنایی راه یافت.
آن مرد خواهان این بود که از خانواده ی اهدا کننده قدر دانی کند بنابراین نزد انان رفت.
مادر لیندا استقبال گرمی کرد و از مرد جوان دعوت کرد تا تعطیلات اخر هفته را با آنان بگذارند.
مرد جوان چند روزی را انجا سپری کرد،در اتاق لیندا متوجه شد که کتابهای افلاطون و هگل را میخواند او نیز به این کتابها علاقه داشت.
روز بعد مادر لیندا نگاه عمیقی به او انداخت و گفت مطمئنم شما را قبلا جایی دیده ام اما بخاطر نمی اورم کجا!!
ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد و به طبقه ی بالا رفت و اخرین تابلوی لیندا را پایین اورد.
آن نمایانگر مرد ایده ال لیندا بود که شباهت بسیاری به آن مرد جوان داشت.
سپس مادرش اخرین شعر لیندا را خواند
"قلب های دو انسان رهگذارن شب هستند عاشق هم میشوند اما هرگز نمیتوانند به چشمان هم روشنی ببخشند اما من این سُنَت را خواهم شکست"

دیدگاه ( لطفا پارسی ) و نمره از 1 تا 10 فراموش نشه!!!

:P

دوباره رسیدیم به فصل تابستووون 

به شخصه حالم بهم میخوره از این همه گرما و بیکاری و سختی ها و مشکلات ماه رمضون هم 

کنارش !!!!!!

من که تابستونو با فیسبوک و دیدن فیلم و آهنگ گوش دادن و ترم تابستون پر کردم .....

ولی حداقل یه خوبی داشت که پایان یه ترم موفق و خوب بووووود ....

شما  هم اگه دوس دارین بگید تابستونتون رو چجوری می گذرونییییییید ؟؟؟



ببخشید اگه خوب ننوشتم چون بیشتر از این حال تایپ کردن ندارم ..... 

D;