انگشتهام و مشت می کنم و به عادت همیشه انگشت های دست راستم و یه شکستی میدم ، دو ساعتی نوشتم و عکس آپلود کردم و گذاشتم و حتی ثبت موقت کردم و الان که اومدم ثبت نهایی کنم هیچ چیز باقی نمونده . برای اولین بار هم کپی از مطالب تو وورد ندارم . خیلی خسته و حتی کمی عصبی هستم ، بعد این همه تاخیر هر جوری بود تونستم یه چیز هایی بنویسم و حتی عکس ها رو هم گذاشته بودم اما یهو هیچی ، تو دلم به خودم فحش میدم که چرا یه کپی ازش نگرفتم ، ولی در هر صورت کاری هستت که شده . خیلی خسته ام اما تصمیم دارم هر جوری که هست دوباره بنویسم و حتما امشب این پست و بذارم .
تو یک ماه گذشته من و آرینا تقریبا همیشه با هم و در کنار هم هستیم ، جز ساعت های کلاس هاش و دو روز سه شنبه و چهارشنبه عصر که کلاس مهد داره و باقی و هم اونجا میمونه . این روزها دخترکم خیلی عاقل تر و مهربون تر شده و اینقدر حرف های قلمبه سلمبه میگه که اگه شیرین زبونی هاش و اشتباهات کاربردی گاه به گاهش نباشه ، باروم نمیشه که در کنار یه دختر کوچولوی چهار سال و ده ماهه هستم. همچنان عاشق باباشه و هر شب باید وقت خواب باباش بغلش کنه و معتقده که دختر ها مال بابا هستند . 

برنامه کلاس ها خیلی خوب و مرتب پیش میره جز کلاس زبان که متاسفانه یه ۲ جلسه غیبت داشتیم، به کلاس زبانش و انگلیسی صحبت کردن خیلی علاقه داره و برعکس من با همون تعداد لغت و جمله هایی که بلده همیشه سعی می کنه صحبت کنه و منظورش و برسونه ، جدیدا تا ازش می پرسم آرینا کجایی میگه : I m in the bedroom, یا I m in the living room. watching TV . همه رنگ ها رو به انگلیسی میدونه و فعل های زیادی و هم یاد گرفته و از همه بهتر این که دوست داره حرف بزنه . با این وجود من خیلی باهاش کار نمی کنم و میشه گفت بیشتر فعلا می ذارم اون چیزهایی و که خودش دوست داره رو یاد بگیره . کلاس سفالگری ، کاردستی و کارآفرینی هم خودش که راضی هست البته در مورد کارآفرینی هیچ چیز خاصی نمی دونم که چقدر می تونه مفید باشه ، تنها از روی دفترچه سر فصل و کار هر هفته رو می دونم که چی هست و خودش هم میگه با فیکسچرها و مهره ها هلی کوپتر و دوچرخه درست می کنیم و یه بحث هایی هم تو کلاس انجام میدیم . پایان هر دوره هم یه جلسه میذارن برای والدین و کارنامه اون ترم و ارائه میدن.
کاردستی دو هفته اخیر ، که اول به من و بعد به بابایی تقدیم شد

از همه این ها گذشته کلاسی که آرینا براش روز شماری میکنه و هر صبح می پرسه امروز چند شنبه هست ، کلاس اسکیته . از جلسه دوم دیگه کاملا افتاده بود رو روال و خیلی خوب پیش رفت و بقول خودش ، مامان سرعتی و خیلی دوست دارم و این جوری من هر یکشنبه و پنجشنبه از ساعت ۵ تا ۷ گاهی هم بیشتر تو این هوای گرم باید ببرمش تو محیط آزاد و سرباز محوطه کلاس و اونجا بمونم . اما به این همه ذوق و شوق و علاقه آرینا می ارزه .
آخرین جمعه قبل ماه رمضون ، عصری به همراه مادر جون و عموها و زن عموها رفتیم یه تالاب در نزدیکی و حومه شهر که خودمم تا به حال اونجا نرفته بودم و یه جای خوب کمی نشستیم و بچه ها هم لاک پشت و قورباغه و مار های آبی کوچولو دیدن و بعدشم با بابا حمید فوتبال بازی کردند ، قبل اینکه هوا تاریک بشه و پشه ها حمله کنند برگشتیم خونه و یه روز خوب و در نزدیکی خودمون گذروندیم .
پسر عمو ، دختر عمو که این روزها روابطشون گرم و صمیمی شده 
اینقدر بالا سر لاک پشته موندن تا از لاکش اومد بیرون
اون روزها بچه ام تو جو جام ملت ها بود ، دیگه المپیک و بدونین ما چه کشیدیم 


المپیک و بازیهاش از همون اول افتتاحیه تا همون ساعت ۴ صبح اختتامیه مهمون و پای ثابت هر روز خونه ما بودن و بجز گاهی که آرینا هوس پرشین تون می کرد ، چیز دیگه ای از تی وی ما پخش نمی شد ، دیگه خودتون بدونید که من چه کشیدم ، هر روز عاشق یه ورزش میشد و یه برنامه ای داشتیم ، اما بیشتر از همه عاشق شنا و ژیمناستیک شده. آخرین روزهای المپیک یه روز جمعه که مسابقات qualification gymnastics دیگه اوج هیجان آرینا بود ، اینقدر شیفته و عاشق حرکات و لباس هاشون شده بود که یه دوساعتی کاملا تو اون حال و هوا بود ، سه دست لباس عوض کرد و هی تاپ و جوراب ست میکرد که مثلا شبیه اونها بشه . یه روبان ازم گرفت و به سر چوب بلزش گره زد و کلی رقص و بپر بپر و مثلا حرکات ژیمناستیکی انجام میداد و من هی دلم می خواست بگیرمش و بچلونمش اما مگه میشد ...




من در جوابش چی باید بگم ؟ وقتی از من می پرسه مامان منم می تونم از این ورزش ها انجام بدم ؟

شب های ماه رمضون هم بیشتر وقت ها افطاری من و آرینا مهمون مادر جونها بودیم و بعد افطار حدود ۱۰ تقریبا هر شب می رفتیم دوچرخه سواری ، یه دو باری هم با مبینا رفتیم و خانومها دوچرخه سواری کردند و ما هم کمی صحبت کردیم و آخر هم ساعت ۱۲ با هزار گرفتاری رضایت دادن که بیان خونه ، این روزها دوچرخه هم به وسایلی که با خودمون خونه مادرجونها می بریم اضافه شده .
از سرگرمی های دیگه این روزهای آرینا ، نقاشی کشیدن رو آینه ی قدی تو راهرو و یا تو لپ تاپ هست و از اون جایی که زیاد اجازه بازی های کامپیوتری نداره ، به جاش می تونه نقاشی بکشه و تو این مدت کلی چیز یاد گرفته و تقریبا همه کارهاش و خودش انجام میده و در پایان نقاشی هاش و سیو می کنه که من عاشق اون لحظه هستم که به عنوان نام فایل رو کیبورد چیزی و تایپ می کنه و چقدر لذت بخشه وقتی می بینی که بچه های چقدر سریع همه چیز و یاد می گیرند. نقاشی رو آینه هم که من پیشنهاد می دم اگه آینه ای بزرگ دارید حتما امتحان کنید ، آرینا که اینجوری یه ساعتی مشغول و راضی هست . هفته گذشته بعد اینکه نقاشیش و کشید صدام کرد که مامان میشه هر چی میگم و انجام بدی ؟ منم که آماده خدمت ، چرا که نه؟ گفت : میشه برام یه قلب بکشی و توش بنویسی که آرینا مامان و بابا رو دوست داره .



مامان و بابا هم عاشقانه دوستت دارند عزیز دلم 



جز گلهاش که کمکش کردم
باقی و خودش کشید 

دومین پنجشنبه ماه رمضون هم مادر جونی مهمون داشت و عمه و دختر عمه هام و خاله آزی و دایی مهیار اومده بودند، خیلی شب خوب و به یاد ماندنی بود و بعد مدت ها کلی گفتیم و خندیدیم و دور هم شاد بودیم . بچه ها هم حسابی با هم بازی کردند از ارایشگر بازی تا فرشته مهربون شدن
.
فرشته های مهربون در فضای خونه مادر جون در حال شیطنت 
بدون شرح
شب های قدر امسال هم به یمن وجود فرشته مهربونم ، بعد سالها خیلی یهویی جور شد که بریم مسجد . وقتی آرینا فهمید که مادرجون و زن عمو میخوان برن مسجد ، اینقدر هیجان زده شد و اصرار کرد که ما هم بریم که خلاصه راضیم کرد ـ خیلی می ترسیدم که بیاد اونجا و حوصله اش سر بره و تو اون محیط سر و صدا کنه، اما بیشتر از اون چیزی که فکرش و می کردم خانوم و با حوصله بود ـ و اینجوری ما دو شب اول قدر رو مسجد رفتیم و تو جمع خیلی صمیمی و خوب این مسجدی که ما رفته بودیم دعاهای اون شب ها رو خوندیم و به یاد همه شما دوست های مهربونم بودم .
از چهارشنبه هم یه مهمون کوچولو داریم که محیط خونه ما با وجود این دو تا وروجک حسابی شلوغ و شاد شده . پرهام و آرینا این دو شب اینقدر بازی کردند که حتی حاضر نبودن بیرون برن و همش دلشون میخواست خونه بمونن و ماشین بازی و خونه بازی کنند.
هرچقدر که دلشون خواست بازی کردند و البته خرابکاری
مثلا داشتند تبادل اطلاعات میکردند 
و اینم آخرین عکس فرشته مهربون و ورزشکار من 

پی نوشت ۱: همین جا از طرف خودم و آرینا ، تولد لیلی عزیزم به خودش و افسانه مهربونم تبریک میگم و براش سلامتی ، شادی و موفقیت در همه مراحل زندگی و آرزو دارم . صد ساله بشی عزیزم.






لیلی جونم تولدت مبارک ، صد ساله بشی گلم و موفق



پی نوشت ۲: عید فطر و هم خدمت همه شما دوستهای عزیزم تبریک میگم و امیدوارم نماز و روزه های همه قبول درگاه خداوند باشه . برای همه لحظه های خوب و شادی و آرزو داریم . 





پی نوشت ۳: ببخشید که این پست اینقدر طولانی و پر عکس بود و خسته شدید . حالا این دوباره نویسی من بود ، شانس آوردید بار دوم کلی خلاصه شد
.