زنده باد کودکی، زنده باد زندگی *

 

هوا همچنان به شدت بارونی هست و البته سرد... ساعت ۱۲ آماده شدم و رفتم که دلبرکم و بیارم. خلاصه خودم شال و کلاه کردم و پیش به سوی هدف... دخترک هم که چترش و دید کلی ذوقید و دوتایی قدم زنان اومدیم منزل...دخترکم بر خلاف گذشته که اصلا صحبتی از محیط مهدش نمی کرد امسال از همون لحظه اول شروع به تعریف و تشریح همه اتفاقات تو مهد می کنه و از همه چیز برام تعریف می کنه .

دغدغه ایی که این روزها مدام بهش فکر می کنم ، دخترک ، روش های برخوردش با دوستاش و میزان اعتماد به نفسش هست. باید به دخترک نه گفتن و یاد بدم ، به خصوص از این سن و از این روزها که بتونه تو مدرسه بدون ترسه از دست دادن نه بگه و راه درست و از راه نادرست تشخیص بده و صرف دل به دست آوردن دوست هاش بله و تایید نکنه و در پی تایید صد درصدی دیگران برای هر کاری نباشه ، همه اون چیزهایی که کسی هرگز به ما یاد آوری نکرد و ما هرگز اعتماد به نفس لازم و برای رد کردن و نه گفتن نداشتیم ، همیشه تایید طلب بودیم و درپی فداکاری و دل بدست اوردن ولو که دل خودمون صدها بار بشکنه ، وقتشه که دخترک حقایق رو جور دیگه هم ببینه...

نه تنها دخترک نیازه که یاد بگیره بلکه خودمم باید تو این مسیر هم آموزش بدم و هم یاد بگیرم ، در حقیقت این جور نباشه که بعد به خودم بگم تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمگیره ، میشه از الان هم کاری کرد که پا جای اشتباهات گذشته نذاشت و هی تکرار اشتباهات و نکنم. نباید بگم که ذاتمه و من اینجوریم و از این حرفها ، ما زنده ایم که یاد بگیریم که درس بگیریم از لحظه لحظه هامون ، از تجربه هامون ، نه اینکه تکرار مکررات و اشتباهات و حماقتها... وقتشه بعد این همه سر به سنگ خوردن کمی مسیرم و تغییر بدم.

گاهی لازمه که یه گربه باشی و خودت و شیر ببینی و گاهی هم لازمه شیر باشی و خودتو به ملوسی بزنی. فرق ظریفی بین این ها هست و باید زیرک باشی تا بدونی کی شیر باشی و کی یه گربه ملوس خونگی. امیدوارم  بتونم  این فرق های ظریف و به دخترکم به خوبی آموزش بدم.

پی نوشت ۱: روز کودک  و به گلهای نازمون تبریک میگم. زنده باد کودکی ، زنده باد زندگی.

پادشاه فصل ها پاییز...*

پاییز کوچک من
دنیای سازش همه رنگ­هاست
با یکدیگر
تا من نگاه شیفته­ام را
در خوش­ترین زمینه به گردش برم
و از درخت­های باغ بپرسم
خواب کدام رنگ
یا بیرنگی را می­بینند
در طیف عارفانه­ی پاییز؟

"حسین منزوی"
زاده قلب تابستان باشی ، عاشق  پاییز میشوی وقتی که در شروع  دل انگیزش ، تولدی را پشکشت می کند. عاشق پاییز میشوی وقتی که دخترک را هر روز رقص کنان و خرامان به مدرسه میبری و عطر  هزاران خاطره را سر می کشی. عاشق تر میشوی وقتی که زادروز دخترک در مهر  کهربایی ، دیوارهای دلت را طلایی می کند. عاشق پاییز میشوی که گنجایش هزار بهار ، هزار تابستان پر جذبه را دارد.
مدیون  پاییزم  ، در آغاز* و در میانه* و در پایان*  .
 
 
پی نوشت ۱.  حمید جان تولدت مبارک. سایه ات بر سرمان مستدام و شادیت مدام.
پی نوشت ۲. آغاز: حمید و دخترک مهربانم.  میانه: دوست جان و دل ، افسانه عزیزم. پایان : شبنمم ، بهترینم.
پی نوشت۳: عنوان از مهدی اخوان ثالث .
ادامه نوشته

تو این دنیا یه آدم هست که دنیاشو تو می بینه *

 

                                                                         

 

                                                                   

 

آسمان گفت که امشب، شب توست
سرخی صورت گل، از تب توست
آنچه تا عشق مرا بالا برد
بوسه گاهیست که نامش لب توست

(سمانه گل محمدی)

 

پی نوشت ۱:  امروز روز زیبایی ست ، و من این  بهونه قشنگ و به همه دخترهای گل و مامان های گلشون تبریک میگم . با آرزوی بهترین لحظه ها، بهترین حس های عالم برای این  نازَک های دوست داشتنی.

پی نوشت۲: عنوان از ترانه ی روزبه بمانی عزیز.

 

 

 

 

تو همونی که پا به پات هر چی غمه جا میذارم*

قرار نبود که به این زودی ها بیام و بنویسم ، اما این روزهای دخترک اینقدر شلوغ و پر برنامه بود که واقعا دلم نیومد که ثبت نشه و بازم بیات بشه و بعد بیام و هر چی هم بخوام جمعش کنم ، نتونم . دلم نیومد که هی عکس قشنگ قشنگ ازش داشته باشم و هی تو هارد و مموری بذارم خاک بخوره ...دلم نیومد به بهونه کار و درس و دلتنگی و بی حوصله گی این روزهام دفتر بهاری دخترک نیمه بمونه. از این قرار می نویسم برای تو دخترم، برای تو که کنارت ، پا به پای تو ، غم هام و فراموش می کنم.

جمعه ۲۷ اردیبهشت ، تو یه برنامه یهویی دقیقه آخر ، تصمیم گرفتیم با دوستان بریم دیلمان ، که نه تنها مسیر بی نظیر بود که مقصد هم میخکوبمون کرد.

دیلمان و آخرین روزهای اردیبهشت

 

بهار و بهار و بهار در آسمان ُ در زمین و پیش روی ما

 

و مقصد ، دشت شقایق ، گل همیشه عاشق

 

دو تا عشق های من که همیشه عاشقشونم

 

تنها گل ِ دل من ، عشقمی

 

یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ، طبق روال هر ساله براشون تو مهد جشن تولد گروهی برگزار کردند. دخترک امسال آرامتر و خویشتن دارتر بود و از هیجان سال گذشته خبری نیود ، برعکس، توجه ویژه ای به مدل مول ، ست بودن لباس و بردن صندل داشت و این یعنی این آخرین تولد تو مهد هست و من بزرگتر از این حرف ها هستم.

 

دخترکم قبل رفتن به جشن با موهای به قول خودش گوجه ای که شنیده بود مد شده 

 

هدایای روز تولد از طرف خانواده  و البته یه عالمه

پنجشنبه ۲ خرداد هم روز موعود برای آرینا بود که دو هفته براش روزشماری می کرد و اینقدر هیجان داشت که تولد مهد رو هم تحت شعاع خودش قرار داده بود و کمرنگ کرده بود.  اردو ، واژه ایی که از لحظه ایی که شنید قراره از شهر خارج بشن ، هزارتا سوال و ایده و برنامه به سرش زد و بماند که چقدر هم پزش و داد.پنچشنبه صبح ساعت ۹ آماده شدیم و به اردوی بچه ها و مامان ها رفتیم ، یه روز خوب که بجه ها بازی کردند و مامان ها با هم بیشتر اشنا شدن و سر یه سفره نشستن و قربون دست و پای بلوری بچه سوسک ها شون رفتند. واقعا برنامه خوب و به یاد موندنی بود و از مدیدیت مهد جای تشکر داره.

ا

اولین تجربه نشستن تو اتوبوس و البته هیجان و راه رفتن تو ماشین و رقص و شعر خوندن

اردو ، یادش بخیر به غذاهای مامان و میوه های تابستونیش و دور هم نشستن بود ، اما نه با این فسقلی های پرانرژی ، اگه چیزی هم خوردن  اینجوری بود.

 

 

و حسن ختام اردو ساعت ۵ دریا و شن بازی 

 و

حسن ختام این پست

دخترک ، باربی ها ، baby ، حنا و تدی  امشب در خواب ناز

پی نوشت ۱: دعای من آرامش و شادی برای همه شما دوستان.

*پی نوشت ۲: قسمتی از ترانه ی اگه باشی از اهورا ایمان با صدای محمد اصفهانی.

 

 

 

اگرچه دير مي‌شود ولي بدان كه مي‌رسم...*

سلام به همه دوست های گل و مهربونم که در نبود ما باز هم لطفشون شامل حال ما میشد. قصد داشتم بیام و بنویسم اما باز هم با کمال شرمندگی هم وقت تنگ است و هم حرف ها بسیار پراکنده ... لذا گمان می کنم عکس های بیات بسی بهتر از حرف های بیات شده باشه ...

 

سفره هفت سین دقیقه ۹۰ اسال ۹۲

 

 

دخترک بازیگوش و خندون من  با موهای مدل پاپیونی

 

 

 

روزهای عید و مهمونی و البته شیطونی

 

 

 

این تازه اول های بازی بود ، اخرهاش دیگه موکتی دیده نمیشد

 

دخترک های ملوس خانواده ما

 

 

آرینای بی دندون در هفتمین شب عید

 

 

آرشا و آرتین خوشگلم تو یه شب خوب

 

 

سیزده بدر و کوه و دشت و بازی

اینم رادین کوچولو ، پسر عموی ناز آرینا که الان شش ماهه شده

 

این گلم تقدیم به شما دوستای مهربون ما ، جمعه گذشته تو باغ مادرجون ها که اون روز عطر بهارنارنجش مستمون کرد.

 

پی نوشت۱:

این دفتر خاطرات برای تو نوشته شده،
برای تو که نمی دانی چرا وقتی می خندم این چنین از ته دل می خندم و چرا وقتی گریه می کنم،این چنین زیاد می گریم. و چرا وقتی باید خوشحال شوم خوشحال نمی شوم و چرا گاهی تا این اندازه مشکل پسند و پر توقع می شوم.

برای تو که هنوز نمی دانی روی کره ای که با تلاش ها و معجزه ها ،زندگی انسان رو به مرگی را نجات می دهند باعث مرگ صدها،هزار ها و میلیون ها موجود زنده و سالم می شوند.

می دانی؟زندگی خیلی بیشتر از لحظه ایست بین وقتی که به دنیا می آییم و وقتی که می میریم ..!

 زندگی،جنگ،و دیگر هیچ
اوریانا فالاچی

*پی نوشت ۲:  عنوان ترانه ای از افشین مقدم با صدای مانی رهنما.

شاه بیت غزل زندگیم*

  

دخترکم ، دختر مهربانم ، فرشته ی دنیای من

در نگاه تو، در لبخند تو ، همه زيبايي دنيا را، همه مهربانی های عالم را، هر آنچه وصف شدني و هر آنچه توصيف ناپذير است را، يكجا مي بينم...

چه زیبنده ست نامت ، که تو الهه خورشید نه ، که خورشید دنیای منی ،

که هر بارانی کنار تو ، جشنواره ای از رنگ هاست ، که تو رنگین کمان دنیای منی ....

نامت شعر ، دستت مهر ، نگاهت امید بودنم و فردایت دلیل رفتنم ...

تو آن لحظه ایی که ایمان آوردم به خدا ، به معجزه ، به شکستن قفل ها و لمس نور ...

 بیشتر ،من ندانم...

من ندانم،

فقط

می دانم،

که تویی

شاه بیت غزل زندگیم.

دردانه بی رقیب قلبم ، تولدت مبارک .

* حمید مصدق

 

روزهای گرم مرداد و ماه رمضون

انگشتهام و مشت می کنم و به عادت همیشه انگشت های دست راستم و یه شکستی میدم ، دو ساعتی نوشتم و عکس آپلود کردم و گذاشتم و حتی ثبت موقت کردم و الان که اومدم ثبت نهایی کنم هیچ چیز باقی نمونده . برای اولین بار هم کپی از مطالب تو وورد ندارم . خیلی خسته و حتی کمی عصبی هستم ، بعد این همه تاخیر هر جوری بود تونستم یه چیز هایی بنویسم و حتی عکس ها رو هم گذاشته بودم اما یهو هیچی ، تو دلم به خودم فحش میدم که چرا یه کپی ازش نگرفتم ، ولی در هر صورت کاری هستت که شده . خیلی خسته ام اما تصمیم دارم هر جوری که هست دوباره بنویسم و حتما امشب این پست و بذارم .

تو یک ماه گذشته من و آرینا تقریبا همیشه با هم و در کنار هم هستیم ، جز ساعت های کلاس هاش و دو روز سه شنبه و چهارشنبه عصر که کلاس مهد داره و باقی و هم اونجا میمونه . این روزها دخترکم خیلی عاقل تر و مهربون تر شده و اینقدر حرف های قلمبه سلمبه میگه که اگه شیرین زبونی هاش و اشتباهات کاربردی گاه به گاهش نباشه ، باروم نمیشه که در کنار یه دختر کوچولوی چهار سال و ده ماهه هستم. همچنان عاشق باباشه و هر شب باید وقت خواب باباش بغلش کنه و معتقده که دختر ها مال بابا هستند .

برنامه کلاس ها خیلی خوب و مرتب پیش میره جز کلاس زبان که متاسفانه یه ۲ جلسه غیبت داشتیم، به کلاس زبانش و انگلیسی صحبت کردن خیلی علاقه داره و برعکس من با همون تعداد لغت و جمله هایی که بلده همیشه سعی می کنه صحبت کنه و منظورش و برسونه ، جدیدا تا ازش می پرسم آرینا کجایی میگه : I m in the bedroom, یا I m in the living room. watching TV . همه رنگ ها رو به انگلیسی میدونه و فعل های زیادی و هم یاد گرفته و از همه بهتر این که دوست داره حرف بزنه . با این وجود من خیلی باهاش کار نمی کنم و میشه گفت بیشتر فعلا می ذارم اون چیزهایی و که خودش دوست داره رو یاد بگیره . کلاس سفالگری ، کاردستی و کارآفرینی هم خودش که راضی هست البته در مورد کارآفرینی هیچ چیز خاصی نمی دونم که چقدر می تونه مفید باشه ، تنها از روی دفترچه سر فصل و کار هر هفته رو می دونم که چی هست و خودش هم میگه با فیکسچرها و مهره ها هلی کوپتر و دوچرخه درست می کنیم و یه بحث هایی هم تو کلاس انجام میدیم . پایان هر دوره هم یه جلسه میذارن برای والدین و کارنامه اون ترم و ارائه میدن.


کاردستی دو هفته اخیر ، که اول به من و بعد به بابایی تقدیم شد

از همه این ها گذشته کلاسی که آرینا براش روز شماری میکنه و هر صبح می پرسه امروز چند شنبه هست ، کلاس اسکیته . از جلسه دوم دیگه کاملا افتاده بود رو روال و خیلی خوب پیش رفت و بقول خودش ، مامان سرعتی و خیلی دوست دارم و این جوری من هر یکشنبه و پنجشنبه از ساعت ۵ تا ۷ گاهی هم بیشتر تو این هوای گرم باید ببرمش تو محیط آزاد و سرباز محوطه کلاس و اونجا بمونم . اما به این همه ذوق و شوق و علاقه آرینا می ارزه .

آخرین جمعه قبل ماه رمضون ، عصری به همراه مادر جون و عموها و زن عموها رفتیم یه تالاب در نزدیکی و حومه شهر که خودمم تا به حال اونجا نرفته بودم و یه جای خوب کمی نشستیم و بچه ها هم لاک پشت و قورباغه و مار های آبی کوچولو دیدن و بعدشم با بابا حمید فوتبال بازی کردند ، قبل اینکه هوا تاریک بشه و پشه ها حمله کنند برگشتیم خونه و یه روز خوب و در نزدیکی خودمون گذروندیم .


پسر عمو ، دختر عمو که این روزها روابطشون گرم و صمیمی شده


اینقدر بالا سر لاک پشته موندن تا از لاکش اومد بیرون


اون روزها بچه ام تو جو جام ملت ها بود ، دیگه المپیک و بدونین ما چه کشیدیم

المپیک و بازیهاش از همون اول افتتاحیه تا همون ساعت ۴ صبح اختتامیه مهمون و پای ثابت هر روز خونه ما بودن و بجز گاهی که آرینا هوس پرشین تون می کرد ، چیز دیگه ای از تی وی ما پخش نمی شد ، دیگه خودتون بدونید که من چه کشیدم ، هر روز عاشق یه ورزش میشد و یه برنامه ای داشتیم ، اما بیشتر از همه عاشق شنا و ژیمناستیک شده. آخرین روزهای المپیک یه روز جمعه که مسابقات qualification gymnastics دیگه اوج هیجان آرینا بود ، اینقدر شیفته و عاشق حرکات و لباس هاشون شده بود که یه دوساعتی کاملا تو اون حال و هوا بود ، سه دست لباس عوض کرد و هی تاپ و جوراب ست میکرد که مثلا شبیه اونها بشه . یه روبان ازم گرفت و به سر چوب بلزش گره زد و کلی رقص و بپر بپر و مثلا حرکات ژیمناستیکی انجام میداد و من هی دلم می خواست بگیرمش و بچلونمش اما مگه میشد ...



من در جوابش چی باید بگم ؟ وقتی از من می پرسه مامان منم می تونم از این ورزش ها انجام بدم ؟

شب های ماه رمضون هم بیشتر وقت ها افطاری من و آرینا مهمون مادر جونها بودیم و بعد افطار حدود ۱۰ تقریبا هر شب می رفتیم دوچرخه سواری ، یه دو باری هم با مبینا رفتیم و خانومها دوچرخه سواری کردند و ما هم کمی صحبت کردیم و آخر هم ساعت ۱۲ با هزار گرفتاری رضایت دادن که بیان خونه ، این روزها دوچرخه هم به وسایلی که با خودمون خونه مادرجونها می بریم اضافه شده .

از سرگرمی های دیگه این روزهای آرینا ، نقاشی کشیدن رو آینه ی قدی تو راهرو و یا تو لپ تاپ هست و از اون جایی که زیاد اجازه بازی های کامپیوتری نداره ، به جاش می تونه نقاشی بکشه و تو این مدت کلی چیز یاد گرفته و تقریبا همه کارهاش و خودش انجام میده و در پایان نقاشی هاش و سیو می کنه که من عاشق اون لحظه هستم که به عنوان نام فایل رو کیبورد چیزی و تایپ می کنه و چقدر لذت بخشه وقتی می بینی که بچه های چقدر سریع همه چیز و یاد می گیرند. نقاشی رو آینه هم که من پیشنهاد می دم اگه آینه ای بزرگ دارید حتما امتحان کنید ، آرینا که اینجوری یه ساعتی مشغول و راضی هست . هفته گذشته بعد اینکه نقاشیش و کشید صدام کرد که مامان میشه هر چی میگم و انجام بدی ؟ منم که آماده خدمت ، چرا که نه؟ گفت : میشه برام یه قلب بکشی و توش بنویسی که آرینا مامان و بابا رو دوست داره .


مامان و بابا هم عاشقانه دوستت دارند عزیز دلم


جز گلهاش که کمکش کردم باقی و خودش کشید

دومین پنجشنبه ماه رمضون هم مادر جونی مهمون داشت و عمه و دختر عمه هام و خاله آزی و دایی مهیار اومده بودند، خیلی شب خوب و به یاد ماندنی بود و بعد مدت ها کلی گفتیم و خندیدیم و دور هم شاد بودیم . بچه ها هم حسابی با هم بازی کردند از ارایشگر بازی تا فرشته مهربون شدن .


فرشته های مهربون در فضای خونه مادر جون در حال شیطنت


بدون شرح

شب های قدر امسال هم به یمن وجود فرشته مهربونم ، بعد سالها خیلی یهویی جور شد که بریم مسجد . وقتی آرینا فهمید که مادرجون و زن عمو میخوان برن مسجد ، اینقدر هیجان زده شد و اصرار کرد که ما هم بریم که خلاصه راضیم کرد ـ خیلی می ترسیدم که بیاد اونجا و حوصله اش سر بره و تو اون محیط سر و صدا کنه، اما بیشتر از اون چیزی که فکرش و می کردم خانوم و با حوصله بود ـ و اینجوری ما دو شب اول قدر رو مسجد رفتیم و تو جمع خیلی صمیمی و خوب این مسجدی که ما رفته بودیم دعاهای اون شب ها رو خوندیم و به یاد همه شما دوست های مهربونم بودم .

از چهارشنبه هم یه مهمون کوچولو داریم که محیط خونه ما با وجود این دو تا وروجک حسابی شلوغ و شاد شده . پرهام و آرینا این دو شب اینقدر بازی کردند که حتی حاضر نبودن بیرون برن و همش دلشون میخواست خونه بمونن و ماشین بازی و خونه بازی کنند.


هرچقدر که دلشون خواست بازی کردند و البته خرابکاری


مثلا داشتند تبادل اطلاعات میکردند


و اینم آخرین عکس فرشته مهربون و ورزشکار من

پی نوشت ۱: همین جا از طرف خودم و آرینا ، تولد لیلی عزیزم به خودش و افسانه مهربونم تبریک میگم و براش سلامتی ، شادی و موفقیت در همه مراحل زندگی و آرزو دارم . صد ساله بشی عزیزم.


لیلی جونم تولدت مبارک ، صد ساله بشی گلم و موفق

پی نوشت ۲: عید فطر و هم خدمت همه شما دوستهای عزیزم تبریک میگم و امیدوارم نماز و روزه های همه قبول درگاه خداوند باشه . برای همه لحظه های خوب و شادی و آرزو داریم .

پی نوشت ۳: ببخشید که این پست اینقدر طولانی و پر عکس بود و خسته شدید . حالا این دوباره نویسی من بود ، شانس آوردید بار دوم کلی خلاصه شد.

    تیر، تمام شدن امتحانات ، تابستون ، تاخیر بیش از اندازه و ت آخر ...

یه فنجون چای و یه شیرینی کوچولو برداشتم و اومدم که شروع به نوشتن کنم ، از بس ننوشتم و روزها تند وتند گذشت الان موندم که از اول بنویسم بیام به آخر یا برعکس ... گفتم پناه بیارم به عکس هایی که قراره بذارم که شکر خدا عکس هایی و که اسکن کرده بودم و برام رو فلش ریخته بودند الان همه پرید و من سردگم و بی حافظه گفتم بهتر هست همین مدل سردرگمی و پیش برم و به یه جایی البته اگه شد برسم.

اول از همه عکس های تولد گروهی مهد کودک که قولش و داده بودم و خلاصه تونستم برم بگیرمشون .عکس ها اسکن شده هستند و متاسفانه کیفیت اولیه رو نداره

 


 

صد ساله بشی عزیزم ، همیشه شاد و موفق باشی


عزیز دلمی

 

آخرین تعطیلاتی که قبل استارت درس خوندن و رفتن به حالت نباتی درسخونی داشتیم تعطیلات ارتحال بود که عصری همه با هم رفتیم سمت دریا و بعد هم سرولات . طبیعت زیبا و جنگلی ،با بوته های تمشک که اون روزها تازه در حال رسیدن بودند، منظره ی فوق العاده ای که ، الان تو بیشتر قسمت هاش ویلاهای خیلی بزرگ و شیک ساختند ... یه جای خوب دقیقا وسط جنگل و به دور شلوغی و سرو صدا نشستیم و از آرامش و دور هم بودن لذت بردیم . آرینا و پرهام هم کلی با گل های وحشی و برگ و شاخه درخت ها مشغول شدند و هر حشره و جانوری که دیدند و بی نصیب نذاشتند .


یه مسیری و با این دو تا وروجک قدم زدیم ، که همش وسط جاده بودند


اگه یه لحظه بدون گل تو دستش مونده باشه عاشق گل و دسته گل

دیگه بعد اون دو روز به طور جدی شروع به خلاصه نویسی و درس خوندن کردم و از اون جایی که خدای نکرده اگه من در آرامش درس بخونم به زمین و زمان بر می خوره ، سوژه ای این امتحانات هم مهیا شد ، دقیقا چند روز مونده به امتحان ها برنامه رفتن به کربلای مامان و بابا به اتفاق پدر و مادرشوهرم جور شد و درست در اولین روز امتحانم ـ بیست و هشتم خرداد ـ اون ها هم راهی کربلا شدند ... حالا من مونده بودم و آرینا . هر دو روز هم یه امتحان داشتم و از شانس خوبم بین سخت ترین امتحان هام هم یه تعطیلی مبعث و بعدی هم پنجشنبه و جمعه بود و این یعنی بسته بودن مهد و بودن آرینا تو خونه روزهای سختی بود ، روزهایی که امتحان داشتم صبح زود می رفتیم و غروب نزدیک ۷ بر می گشتیم و آرینا یا می رفت خونه زن عموش یا خونه مبینا جون ، روزهایی و هم که درس می خوندم تا ۷ مهد می موند و بعد هم تا آخر وقت پیش باباش ، خیلی با من همکاری کرد و من واقعا لحظه هایی احساس می کردم در حقش ظلم می کنم . همینجا از زن عمو و خاله طاهره و بابا حمید و صد البته آرینای گلم تشکر می کنم.

بعد سومین امتحان ـ یکشنبه چهارم تیر ـ مادر جون ، پدر جون ها شکر خدا برگشتند و دو روزی همه چیز تعطیل بود و یه روز خونه مامانی و یه روز هم خونه مادر جون موندیم و کلی آرینا با آوا و بعد هم پرهام بازی و شیطونی کردند ، بعد هم سوغاتی ها رو برداشتیم و اومدیم خونه ... روز چهارشنبه امتحان داشتم و پنجشنبه هم مهد برای بچه های نوباوه ۲ و ۱ جشن پایان سال گذاشته بود و من چون نبودم و دیر وقت می رسیدم بازم جاری عزیز زحمت کشید حریر مقنعه ای و که سفارش داده بودند و آماده کرد و عصر روز پنجشنبه من و آرینا به اتفاق خاله آزی رفتیم به سالن باهنر ... هر چقدر از ذوق و شوق آرینا بگم کم گفتم ، برنامه خوبی بود و بچه ها شعر و نمایش اجرا کردند و به هر کدومشون هم یه لوح تقدیر دادند... متاسفانه اجازه عکس و فیلم نداشتیم و قراره خودشون فیلم و عکس بعد آماده شدن بهمون بدن که حتما بعدا عکسش و میزارم ...

بعد تموم شدن امتحان ها ، چند تایی کلاس آرینا رو ثبت نام کردم تا هم کمی سرگرم بشه و هم یه چیزهایی یاد بگیره ، اما یهو به خودم اومدم و دیدم ای وای دخترک هر روز کلاس داره و من هر روز باید عصری یه کلاس ببرمش ، ولی اینقدر ذوق و شوق کلاس هاشو داره که خستگی از تنم میره اما همچنان طول می کشه تا برام از کلاس هاش تعریف کنه ، یا باید خودش دلش بخواد و یا باید صبر کنم تا شبی ، صبحی سوژه ای سبب بشه که برام از کلاس هاش حرف بزنه شنبه ها و دوشنبه ها همچنان کلاس زبان پا برجاست و یکشنبه و پنجشنبه اسکیت میره و دوشنبه علاوه بر زبان کلاس کاردستی داره و سه شنبه کارآفرینی و چهارشنبه هم سفالگری و بنده راننده شخصی و مامور بله قربان گوی آرینا خانم

پنجشنبه نیمه شعبان هم شب رفتیم دیلمان ویلای خانواده زن دایی سمیرا و تا نیمه های شب اونجا بودیم و از هوای فوق العاده اونجا که اتفاقا سرد هم بود و یه جمع بامزه لذت بردیم و یه شام خیلی عالی و هم نوش جان کردیم  ، واقعا جای همگی خالی، هوا که بی نهایت پاک و خنک و باغ هم پر درخت های آلبالو و گردو و یه جور آلوچه که می گفتند آلوچه ییلاق هست و یک ماه دیگه میرسه ...برای اولین بار تو شب اون جاده پر پیچ و خم جنگلی و پایین اومدیم و نزدیک ۳ به خونه رسیدیم در حالی که خاطره ای خوب و به یاد سپردیم .

متاسفانه نشد که عکس ها به دستم برسه خیلی دوست داشتم بعد این همه تاخیر حداقل یه پست کامل میذاشتم اما نشد  ، فعلا این چند تا عکس تا باقی و هم در اولین فرصت بذارم.

 


یکی از غنایم روزهای امتحان که از قضا بسیار مورد قبول آرینا قرار گرفت ، اسمش عجوزه هست و اصرار داشت که حتما عکسش و تو وگلاگش بذارم ، این شما و این هم عجوزه


آرینا و  فیگور قبل رفتن به کلاس و حس بزرگتر شدنعزیز منی

 


خیلی به کلاس اسکیتش علاقه داره اما خیلی هم عجوله، بعد کلاس در حال تمرین خونه مادرجون


پنجشنبه ـ دیلمان


بدون شرح

 

پی نوشت دوستانه : از همه دوست های عزیز و مهربونم که در این مدت ما رو فراموش نکردند و همیشه جویای احوالمون بودند بی نهایت سپاسگزارم و خیلی خیلی ببخشید که نتونستم بهتون سر بزنم از امروز سعی می کنم نبودن هام و جبران کنم  برای همتون آرزوی شادی و سلامتی در کنار خانواده دارم .

پی نوشت سوالی : اگه گفتید ت آخر چی بود؟

جمعه هایی که گذشت ، نمایشگاه کتاب و روز مادر

اول از همه روز زن و مادر و به همه مادر های گل و مهربون و همه خانم های عزیز و دوست داشتنی تبریک میگم  البته با یه روز تاخیر که شرمنده ام هر کاری کردم نشد که دیروز برسم و گرد و خاک اینجا رو بتکونم .دیروز من و آرینا با یه دسته گل و هدیه اول خونه مامانی و بعد هم خونه مادر جون رفتیم و روز مادر و خدمتشون تبریک گفتیم و وقتی خونه اومدیم از خستگی بیهوش شدیم و نشد حداقل در دقایق آخر به اینجا برسم.

جمعه دو هفته پیش گفتم از شرمندگی غیبتم در بیام ، واسه همین با مامانی اینها رفتیم انزلی و نهار و خونه اقوام پدری خوردیم و بعد نهار همه با هم رفتیم به سمت رضوانشهر و کوه های تالش که از طبیعت و هوای فوق العاده اردیبهشت و جمع خانواده لذت ببریم . جایی که رفتیم طبیعت زیبا و فوق العاده ایی داشت و هوا هم عالی و مطلوب بود .آرینا و آوا هم تا جایی که می تونستند بازی و شیطونی کردند و هر از گاهی هم به گاو ها و سگ ها حمله می کردند کلا اون روز بی خیال حرف ها و نصیحت های مادرانه ما شده بودند...


وروجک ها تا دلشون خواست تو جنگل بازی و شیطونی کردند

 


به زحمت می شد ازشون عکسی گرفت، این چند تا هم دیگه از دستشون در رفته بود


هر جا درخت و بالا رفتن از تنه درخت بود ، رضایت میداد یه عکسی هم ازش بگیریم

 

طبیعتش و خیلی دوست داشتم، یه حس آرامش خوبی بهت میداد

  عاشقتم بی نهایت


تمام دنیای منی

قبل اینکه کاملا هوا تاریک بشه همونجا شام و هم خوردیم (جای همگی خالی) و حرکت کردیم به سمت انزلی و از اونجا به خونه که تو ماشین آرینا بیهوش شد.

یکشنبه گذشته یهویی برنامه جور شد بعد مدت ها برم نمایشگاه کتاب ، مثلا رفتم واسه خودم کتاب بگیرم اما مث همیشه به نام من به کام آرینا شد . براش یه سری کتاب های اموزشی گرفتم  که امیدوارم کم کم وقت کنم باهاش کار کنم و یه تعدادی هم داستانی که شب ها  ما رو به عالم داستان ها و افسانه های رنگارنگ ببره.


 کتابهای آموزشی که فکر می کنم اونهایی و که از شاکری و کانون پرورشی گرفتم خیلی خوب باشن.


مجموعه های داستانی  که شب ها قراره ما رو ببرن به دنیای داستانها و افسانه ها

جمعه هم حدود سه ، چهار رسیدم خونه و بعد غذا خوردن و یه کم استراحت به پیشنهاد بابایی تو مدت زمان باقی مونده تا شب رفتیم دریا که دخترک بازیگوش کمی در ساحل دریا شن بازی کنه و جبران دو روز تنهایی شاید شاید شاید کمی بشه...


دریا و دخترک و شن بازی


بدون شرح

روزهای بهشتی اردیبهشت

دیروز ـ یکشنبه دهم اردیبهشت ـ آرینا دومین تولد گروهی مهدش و تجربه کرد و خدا رو شکر خیلی خوشحال و راضی بود. بنا به نظر خواهی که از اولیا صورت گرفته بود تولد به صورت گروهی ،یعنی برای همه بچه های اون کلاس، بیشترین رای و آورده بود و قرار شد روز یکشنبه ساعت نه و نیم تا یک ونیم تو مهد برنامه تولد داشته باشن.از روزی که آرینا خبر تولد و شنید مدام می گفت که دلش میخواد فرشته مهربون براش یه باربی بیاره که یه عالمه لباس با خودش داشته باشه ، از اونجایی که همون فرشته مهربون که قراره باربی بیاره چند وقت پیش همه باربی های آرینا رو فرستاده بود سرزمین اسباب بازی ها و هیچ رقمه هم کوتاه نمی اومد آرینا هر روز که به مراسم تولد نزدیک تر می شد با سوز و گداز بیشتری از فرشته مهربون می خواست که آرزوش و براورده کنه ، و این جوری شد که فرشته مهربون رفت و برای آرینا یه باکسی که توش دو تا باربی و چندین دست لباس بود آورد و قول داده که اگه لباس ها و سر و دست این باربی ها سالم موندن باقی و هم از سرزمین اسباب بازی ها بیاره. خلاصه صبح یکشنبه آرینا صبحانه خورده و مرتب با کادوی فرشته مهربون (خانواده) و لباسی سفید راهی مهد شد.


همیشه شاد و خندان باشی عشق من ، این همون کفش سیندرلایی جوگیرانه مادرانه هست

ظهر که دنبالش رفتم خیلی راضی و خوشحال بود و معلوم بود که کلی بهش خوش گذشته و بازی کرده و تا خونه مدام در فکر کادوهاش بود و همینکه رسیدیم کادوهاش و باز کرد و کلی قربون صدقه فرشته مهربون رفت . کادوی مهد هم مکعب های بازی گلدونه بود و یه چشم بند فرشته ایی . قراره تا هفته دیگه سه قطعه عکس و یه سی دی از تولد بهمون بدن که حتما بعدا عکسش و میذارم.


کارت دعوت امسال که طرح پو بود و آرینا خیلی دوستش داشت


 

چهارشنبه هفته گذشته که تعطیل بود و هم ما در کنار هم بودیم گفتیم کمی بیشتر به دل طبیعت بزنیم ـ آخه یه جورهایی تو دلش هستیم ـ صبح زود بیدار شدیم و بعد صبحونه  آماده شدیم و سر از لونک و دیلمان در آوردیم . چون عجله نداشتیم هر جا حیوونی می دیدیم نگه میداشتیم تا آرینا کمی باهاشون بازی کنه و از بودن در کوه و جنگل لذت ببره.


عاشق این سگ های خونگی شده بود و نزدیک نیم ساعت باهاشون بازی کرد و اصرار داشت که از تو دستش تی تاپ بخورن و عجیب هم این سگ ها عاشق کیک و تی تاپ بودن

قربون شجاعتت مادر که به خودم رفتی

 هوا هم بی نظیر بود ، همه جا سبز و پر از طراوت بهاری با اینکه من همین جا متولد شدم و همین جا هم بزرگ شدم ، اما هنوز هم از دیدن این همه زیبایی و سبزی هیجانزده می شم و هی دلم میخواد آروم تر و با تامل تر مسیر و پشت سر بذاریم ، پایین که بودیم هوا گرم و حدود بیست درجه بود اما هرچی که بالاتر می رفتیم خنک تر و در نهایت حتی کمی سرد هم شده بود و وقتی به نزدیکی دیلمان رسیدیم مه غلیظی همه جا رو فرا گرفته بود و کم کم بارون زیبایی هم شروع به باریدن کرد . تو دیلمان یه غذاخوری تمیز و مرتب پیدا کردیم و سفارش غذا دادیم ، جای همه دوستان خالی ، غذاش فوق العاده خوب بود تقریبا همه چیز محلی و تازه بود به خصوص آرینا عاشق کباب و کره محلیش شده و برام جالبه که هنوزم حرفش و میزنه .  ساعات خیلی خوبی بود و خدا رو شکر به آرینا خیلی خوش گذشت . سریع برگشتیم خونه و کمی استراحت کردیم و عصر آرشا جون و مامانش مهمون ما بودن که این دوتا وروجک با هم بازی کردن و غروب هم کمی با هم رفتیم بیرون و براشون از بازی و اندیشه چند جلد کتاب کار گلدونه گرفتیم که فکر می کنم در کنار کتابهای گاج و مهد  مفید باشن.


دخترک در دل طبیعت و عاشق گل های وحشی  


زیباترین هدیه ای که تا امروز در سال جدید گرفتم ، خالصانه و عاشقانه


مسلما من عکاس خوبی نیستم که کاش بودم...


امروز هم بعد مهد طبق معمول دوشنبه ها سریع رفتیم کلاس زبان که خدا رو شکر هم مربیش و هم من این روزها از پیشرفت و توجه آرینا خیلی راضی هستیم . کلاس نقاشی هم دوباره از سر گرفته شده و هر جلسه با اشکال و طرح های مختلف آشنا می شن و با توجه به اونها نقاشی می کشن که البته آرینا همیشه هم پایبند اصول اولیه نیست که نمی دونم خوبه یا بد...

بعد کلاس هم کمی رفتیم پیش مادرجون که چند روزی بود ندیده بودیمش و سر راهه خونه هم رفتیم گلفروشی که برای خانم مربی یه دسته گل به سلیقه و انتخاب آرینا ـ رز قرمز و سفید ـ گرفتیم ، از اون همه هیجان و شوق و ذوقش واسه هدیه به مربیش لذت بردم تا وقت خوابیدن هم تو فکر خاله مهدش بود...

از همینجا روز معلم رو به همه معلم های عزیز به خصوص پدرجون ها ، خاله افسانه ، خاله طاهره و همه دوست های عزیزم تبریک میگم و امیدوارم همه ما معلم های خوبی واسه بچه هامون باشیم .

پی نوشت ۱: از همه دوست های گلم ممنونم که جویای احوالم بودن ، ده جلسه فیزیوتراپی ام تموم شد و دیروز دکتر رفتم که معتقده هنوز ماهیچه هام و انگشتهام خشکه و ضعف عضلانی دارم و دوباره برام ده جلسه فیزیوتراپی نوشته که ایشااله از شنبه اینده شروع می کنم.

پی نوشت ۲: کل این پست و نوشته بودم و همه عکس ها رو هم گذاشته بودم که یهو همه پرید و فقط و فقط هم پاراگراف اول و سیو داشتم . در هر صورت مسلما انرژی اولیه رو نداشتم و از این بابت شرمنده ام.