بادكنك  قرمز، زرد ، آبي

در يك  شهربازي پسركي سياهپوست به مرد بادكنك فروشي نگاه مي كرد كه از قرار معلوم فروشنده مهرباني بود. بادكنك  فروش يك بادكنك قرمز را رها كرد تا در آسمان اوج بگيرد و بدينوسيله جمعيتي از مشتريان جوان را جذب خود كرد . سپس بادكنك آبي و همينطور يك بادكنك زرد و بعد ازآن يك بادكنك سفيد را رها كرد . بادكنك ها سبكبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپديد شدند.

پسرك سياهپوست هنوز به تماشا ايستاده بود و به يك بادكنك سياه خيره شده بود

تا اين كه پس از لحظاتي پرسيد : آقا! اگر بادكنك سياه را رها مي كرديد بالاتر مي رفت ؟

 مرد بادكنك فروش لبخندي به روي پسرك زد و با دندان نخي را كه بادكنك سياه را نگه داشته بود بريد

و بادكنك به طرف بالا اوج گرفت و گفت : " آن چيزي كه سبب اوج گرفتن بادكنك مي شود

رنگ آن نيست بلكه چيزي است كه در درون خود بادكنك قرار دارد . ر

نگ ها ... تفاوت ها ... مهم نيستند...  مهم درون آدمه ، چيزي كه در درون آدم ها است

تعيين كننده مرتبه و جايگاهشونه و هرچقدر ذهنيات ارزشمندتر باشه ، جايگاه والاتر و

شايسته تري نصيب آدم ها ميشه.

 

چیزهای کوچک..


مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد....
 
راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.
 
آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
 
آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.
 
دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
 
آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
 
آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به
دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه،
حتی اگر با آنها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
 
آدم هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلاً تو را می خوانم
و بعد هر یادداشت غمگین، خط هایی می نویسند که یعنی هستند تا در غمت شريك شوند و از آن بكاهند، کسانی که غم هیچکس را تاب نمی آوردند.
 
آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند
تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
 
آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می
زنند و روی جدول لی لی می کنند.
 
همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن...
ايكاش ما هم يكي از اين آدم ها باشيم

خداحافظ دوران کودکی...

غرعه فال روزگار دخترکان این زمین این بار به نام من افتاد.

و این بار نوبت من بود که از دوران خوب و قشنگ کودکیم خداحافظی کنم..و سخترین لحظه برای من خداحافظی با این دوران,این خونه ,این کوچه,با بهترینها...بود و هست و خواهد بود..

اون شب سخترین شب من بود ..تموم درخت های کوچه باهام حرف میزدند ..درخت هایی که صبورترین دوستان من بودند درختهایی که هر بار که نا امید از کنارشون گذشتم بهم امید دادند ..و اون شب تموم مدت دلم میخواست بغض درونم رو فریاد کنم و این غرور لعنتی اجازه نمیداد..

دلم میخواست سرتاسر کوچه رو با پیرهن عروسیم میدویدم ..دلم میخواست فریاد بزنم ..دلم میخواست ...و من تموم  شب رو به امید صبح و دیدن این کوچه  و این خونه و اعضای این خونه سپری کردم و هیچ چیز به جزء دیدن این صحنه ها برایم ارامش بخش و لذت بخش  نبود ..

قراره من و حامد کنار هم زندگی کنیم ..قراره یار هم باشیم نه بار هم قراره با هم تا عرش پیش بریم ..قراره حامد امید من برای بودن و زندگی کردن باشه قراره ...

و برای من سخترین لحظه ,لحظه دل کندن ..اونقدر سخت که تموم سلولهای وجودم درد میگیرن ..زمان با تندترین سرعتش در حال طی شدنه و من مثل دخترکی که دامن مادرش رو میکشه دامن ثانیه ها را میکشم که کندتر بگذرند میکشم تا زمان بایستد میکشم که روی ماه عزیزترینهام رو بیشتر ببینم

خدای مهربونم کمکم کن که به خودت بیشتر از دیروزم نزدیک شم و همسر خوبی باشم...

لیلی نام تمام دختران زمین است

 خدا گفت :لیلی یک ماجراست ,ماجرایی اکنده از من.

ماجرایی که باید بسازیش

شیطان گفت :تنها یک اتفاق است .بنشین تا بیفتد

انان که حرف شیطان را باور کردند نشستند

و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد,رفت تا لیلی بسازد.

 

خدا گفت: لیلی درد است.درد زادنی نو.تولدی به دست خویشتن.

شیطان گفت: اسودگی ست خیالی ست خوش.

خدا گفت: لیلی رفتن است عبور است و رد شدن.

شیطان گفت :ماندن است . فرو رفتن در خود

خدا گفت: لیلی جستجوست .لیلی نرسیدن است و بخشیدن

شیطان گفت :خواستن است گرفتن و تملک.

خدا گفت: لیلی سخت است .دیر است و دور از دست.

شیطان گفت: ساده است همین جایی و دم دست...

خانه دوست..

من دلم میخواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند ارام

گل بگو گل بشنو

هر کسی میخواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط ان داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی ان با قلم سبز بهار

مینویسم ای یار

خانه ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟

نکات قابل تامل درباره فقر..

نکات قابل تامل درباره فقر
 
فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت
 
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
 
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات
بهتر باشه؛
 
فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی
اما از تاریخ کشورت هیچی ندونی
فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی
اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛
 
فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و
گردنشو بپوشونه،
وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛
 
فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ
دادن نیازی به شمارش نداشته باشی
 
فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و گرسنگی و درموندگی همسایه بغلیت رو ندونی
 
فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛
 
فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی
خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری
فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته
باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه:
 
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
 
فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی
رو ندیده باشی؛
 
فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
 
فقر اینه که به زنت بگی کار نکن، ما که احتیاج مالی نداریم؛
 
فقر اینه که همه جا شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از
ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛
 
فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی های تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی
موزیک و تلویزیون
 
فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛....

دانشجوی معلق معلق

پاسخ فروغ فرخزاد در جواب شعر حمید مصدق

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ي همسايه

سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي

باغبان باغچه ي همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده به تو

پاسخ عشق تو را

خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده

از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه ي تلخ تو را

و من رفتم

و هنوز سالهاست

كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق در اين پندارم

كه چه مي شد

اگر باغچه خانه ما

سيب نداشت

کاش میدانستی..

بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم!
خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور زود برخیز عزیزجامه تنگ در آر
وسراپا به سپیدی تو درآ.
وبه چشمم گفتم:
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟
که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!
چشم خندید و به اشک گفت برو
بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.
و به دستان رهایم گفتم:
کف بر هم بزنید هر چه غم بود گذشت.
دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!
وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بكند
 خاطرم راگفتم:
زودتر راه بیفت هر چه باشد بلد راه تویی.
ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود
گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.
جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم
پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم
و به لبها گفتم:
 خنده ات را بردار  دست در دست تبسم بگذار 
و نبینم دیگر  که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی
 مژده دادم به نگاهم گفتم:
نذر دیدار قبول افتادست   ومبارک بادت   وصل تو با برق نگاه
 و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته   آبرویم نبری   پایکوبی ز چه برپا کردی
نفسم را گفتم:
جان من تو دگر بند نیا   اشک شوقی آمد 
تاری جام دو چشمم بگرفت
و به پلکم فرمود:
 همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه 
پای در راه شدم
 دل به عقلم می گفت:
 من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد
 هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی 
 من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند
 و مرا خواهد دید
 عقل به آرامی گفت:
 من چه می دانستم   من گمان می کردم 
 دیدنش ممکن نیست  و نمی دانستم 
بین من با دل او صحبت صد پیوند است
 سینه فریاد 
حرف از غصه و اندیشه بس است 
 به ملاقات بیندیش و نشاط 
 آخر ای پای عزیز   قدمت را قربان   تندتر راه برو   طاقتم طاق شده
 چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میكرد /دست بر هم میخورد  
 مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید
 عقل شرمنده به آرامی گفت:
 راه را گم نکنید  خاطرم خنده به لب گفت نترس 
 نگران هیچ مباش   سفر منزل دوست کار هر روز من است
 عقل پرسید :؟ 
 دست خالی که بد است   کاشکی...
 سینه خندید و بگفت:
دست خالی ز چه روی !؟ 
 این همه هدیه کجا چیزی نیست!
 چشم را گریه شوق 
قلب را عشق بزرگ 
 روح را شوق وصال 
 لب پر از ذکر حبیب 
. خاطر آکنده یاد

از کسی که کتابخانه دارد و کتابهای زیادی می خواند نترس

٬از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و ان را مقدس می پندارد!

باران که میبارید هر چه دلتنگی داشتم

با یک استکان کمر باریک چای و نوای گیتار که از دلم نت میگرفت 

هم صدا میشد

حالا مدتهاست که باران نمیبارد و من پشت این پنجره ها به انتظار بارانی

نشسته ام که نمیبارد

بارانی نیست

سازم هم شکست

تنها خاطره ای باقیست و انتظار دلی که

در حسرتش میسوزم..

حامد