روسری سرخ گل

 

گل به سرش می کند

روسری سرخ را

آب روان می شود

از لب این صخره ها

 

غنچه پر از خنده شد

سبزه کمی قد کشید

از دل نمناک ابر

قطره ی باران چکید

 

رود پر از آب شد

کوه پر از آبشار

دانه ای از زیر سنگ

گفت: سلام ای بهار

 

تقصیر

 

گاهی صدای قلب من
خیلی بلند و محکم است
انگار طبل کوچکی
در سینه ام جا مانده است
تقصیر قلبم نیست که
سرباز نافرمان شده
چشمان تو
چشمان تو
چشمان تو فرمانده است...

 

دلم یک تکه ابر است....

گاهی گرفته
غمگین و تنهاست
هم با زمین، هم با زمان در جنگ و دعواست

گاهی چه خوشحال
مانند باد است
دنیا به کامم می شود وقتی که شاد است

آزاد ِ آزاد
پرشور و سرمست
حس می کنم گاهی دلم یک تکه ابر است...