به توکل نام اعظمت...

دوستان و همراهان همیشگی سلام...

حالا که آمده ای ، چترت را ببند
در ایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد . . .

*

nasim



*

#مهربانی تزئین لحظه هاست...

ای رهگذر

قدمت را بر دیدگانم بگذار و با چشمان باز و زیبایت به تک تک واژه هایم بنگر به اعماق کلماتم فکر کن
و بعد آرام و آهسته ورق بزن صفحات ذهن بیمار و ملتهبم را...
و به رسم روزگار بد ، دیده ها رو ندید بگیر و فراموش کن عمق کلامم را،
به عاشقانه بودنش اعتماد کن ..
اشک هایش خیالی نیست ؛ درد هایش را جدی بگیر ..

در انتهای خط ،
از ذهن بیرون کن فریاد هایش را
فکر کن خواب دیدی و این همه
روان گسیختگی از ذهنت خاموش شده ...!

شاید در نهایت، تمام این مسیر، بازگشت به خود باشد.

nasim

انگار زندگی اول ما را می‌شکند،

بعد آرام‌آرام از لابه‌لای ترک‌ها،

نور خودش را نشان می‌دهد.


و شاید به همین خاطر است که بعضی آدم‌ها بعد از درد، مهربان‌تر می‌شوند؛ عمیق‌تر نگاه می‌کنند؛ کمتر قضاوت می‌کنند.
چون چیزی را لمس کرده‌اند که فقط با فکر فهمیده نمی‌شود، باید زیسته شود.

زندگی قرار نیست همیشه مطابق میل ذهن پیش برود.
او بارها درباره این حرف می‌زند که انسان وقتی خسته می‌شود از جنگیدن با لحظه، تازه شروع می‌کند به دیدن.
دیدنِ همین اکنون؛ همین نفس؛ همین آدم‌هایی که وارد زندگی‌اش می‌شوند.


و چقدر عجیب است که هر رابطه، مثل یک آینه است.
بعضی‌ها زخمی را در ما بیدار می‌کنند، بعضی‌ها عشقی فراموش‌شده را، بعضی‌ها ترس را، بعضی‌ها کودک درون را.
ما فکر می‌کنیم داریم دیگری را می‌بینیم، اما در حقیقت بخشی از خودمان را ملاقات می‌کنیم.

آدم‌ها فقط “اتفاقی” وارد زندگی ما نمی‌شوند.
هرکدام حامل پیامی هستند؛
یکی می‌آید تا به تو صبر را یاد بدهد،
یکی مرز گذاشتن را،
یکی رها کردن را،
و یکی یادآوری می‌کند که هنوز قلبت توان عشق‌ورزیدن دارد.

و شاید زیباترین لحظه وقتی‌ست که می‌فهمی حتی دردناک‌ترین رابطه‌ها هم دشمن تو نبودند.
آن‌ها بخش‌هایی از تاریکیِ نادیده‌ی تو را به سطح آوردند تا دیده شوند.
تا دیگر از خودت فرار نکنی.

در این نگاه، “دیگری” کم‌کم محو می‌شود.
مرز بین من و تو نرم‌تر می‌شود.
می‌بینی که همه، به شکلی، در حال حمل رنجی پنهان‌اند؛
همه دنبال عشق‌اند، دنبال دیده‌شدن، دنبال آرامش.
و ناگهان دل انسان نرم می‌شود.

شاید آگاهی واقعی همین باشد:
اینکه وسط بی‌ثباتیِ زندگی، وسط رفتن‌ها و تغییرها، هنوز بتوانی زیبایی را ببینی.
بتوانی بگویی:
«بله… حتی این درد هم بخشی از رقص زندگی‌ست.»

و چه آرامشی دارد وقتی دیگر لازم نیست زندگی را کنترل کنی.


فقط لمسش می‌کنی.
همان‌طور که هست.

با تمام تلخی‌ها، اشک‌ها، عشق‌ها، دلتنگی‌ها و دیدارها.

شاید در نهایت، تمام این مسیر، بازگشت به خود باشد.


اما نه آن “خودِ ذهنی” که مدام تعریفش کرده‌ای؛
بلکه آن حضورِ خاموش و زنده‌ای که همیشه اینجا بوده….

مسیر زندگی یک طناب باریک است که  اگر نتوانید بین عقل و قلبتان تعادل برقرار کنید  سقوط شما حتمی است….

نصسیم

ﺍﺯ ﮔﺮﻩﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺷﻤﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﻠﻪ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ...

ﺩﺭ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪﻡ،

ﮔِﺮِهی ﺑﻪ ﻧﺎﻓﻢ ﺯﺩﻧﺪ، ﮐﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ

ﮔﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﻢ!

ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﻩ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺑﺪﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ...

ﺷﺎﯾﺪ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﻩﻫﺎﺳﺖ!

ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺒﯿﻨﯽ ﻭ ﺻﺒﺮ،


ﻫﺮ ﮔﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺭﻧﮕﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﺮﻩ ﺑﻌﺪﯼ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺭﺍسپاسگزارم ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺭﻗﻢ ﺯﺩﻩ ﺩﺍﺭﻡ...

ﺷﺎﯾﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﺮﺳﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﮔﺮﻩ ﻓﺮﺷﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﺒﺎﻓﻢ...

ﻓﺮﺷﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻟﻖ ﻫﺴﺘﯽ ﻧﻘﺸﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﻓﺘﻨﺶ ﺑﺮﮔﺰﯾﺪﻩ...

ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩ ﻭ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻻﺯﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻦ ﺩﯾﺪﻩ ﻭ ﻣﻦ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ سپاسگزارش هستم

...

سختیهای ما مثل پیله اند وجودشان برای تکامل لازم است.

نسیم


دور و بر من پر است از

کاغذ های مچاله ای که

هر کدام خاطره ای

دردی

ناگفته ای دارد

و جایش سینه ی سطل کوچکیست

که بزرگترین سنگ صبور من است

جرات، اعتماد می‌آورد. اعتماد، امید می‌آفریند. امید، زندگی می‌بخشد. زندگی، عشق به همراه دارد...

nasim

به تو اعتماد دارم

آن هم در زمانه ای که حتی از تصویرم در آینه می ترسم.


به تو اعتماد دارم

چرا که هیچ گاه تنهایم نگذاشتی…

حتی در روزهایی که با دلم لج کرده بودم و صدایت نمی زدم.


به من اعتماد کن؛

من که خودم را به تو سپرده ام

و می دانم

آن قدر واقعیت داری که کابوس هایم را نیز عاقبت به خیر می کنی.


به من اعتماد کن،

قول می دهم

که

امروز از دیروز عاشق تر باشم

و فردا…


فردایم را تو بساز….

یک شب میان آرزوهایت گمم کردی، هر شب  میان خاطراتم رّد پای توست.

nasim

زنها

در بالای کوه متولد میشن

و

مردها

در درّه های اطرافش،

مرد بر اساس میزان صعودش قضاوت میشه

و زن بر اساس میزان سقوطش،

مرد چیزای زیادی برای بدست آوردن داره

و زن چیزای زیادی برای از دست دادن،

مردانگی ساخته میشه

و زنانگی حفظ میشه،

بهش فکر کن!

خودی برای خود ...

nasim

پرده‌پرده آن قدر از هم دریدم خویش را

تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را

خویشِ خویشِ من مرا و هرچه من‌ها بود سوخت

کُشتم آن خویش وُ زِ خاکش پروریدم خویش را

خویشِ خویشِ من هم اینک از درِ صلح آمده است

بس که گوش از غیر (خلق) بستم تا شنیدم خویش را

معنی این خویش را از خویشِ خویشِ خود بپرس

خویش‌بینی(خویش‌یابی) را گَزیدم تا گُزیدم خویش را

مِی‌ شدم، ساقی شدم، ساغر شدم، مستی شدم

تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را

سردی کاشانه را با آه...! گرمی داده‌ام

راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را

اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم

ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را

بزم‌سازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند

من تُهی‌پیمانه بودم سرکشیدم خویش را

برده‌داران زمان‌ها چوب حراجم زدند

دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را

شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده‌ام

قطره‌قطره سوختم تا آفریدم خویش را

هُوی‌هُوی بزمِ درویشانِ کرمنشه خوش است

چون به دالاهو رسیدم، وارسیدم خویش را

معینی کرمانشاهی

تا خدا هست  کسی تنها نیست  من اگر گم شده‌ام  تو اگر خسته شدی  درپس پرده‌ی اشک من و تو  مأمن گرم خداس

nasim

زندگی تمامش خطای دید است

من تو را می‌بینم تو مرا نمی‌بینی

تو مرا می‌بینی من تو را نمی‌بینم

یک خطای ساده‌ی بی‌انتها…

زندگی زیباست چشمی باز کن، گردشی در کوچه باغ راز کن

زندگی زیباست

زندگی من با همه تلخی‌ها و شیرینی‌هایش

برایم لذت بخش است

چون آنچیزی است که خدایم برایم خواسته است …

و از صمیم قلب از تو سپاسگذارم خدای عزیزم …

دوستت دارم

به موهایت سنجاق بزن ، باد،  تحمل این همه پریشانی را ندارد

nasim

دوست داشتنت

مثل نسیمه خنکه شبایه آخرِ مرداد ماهه،

همون وقتایی که تو تاریکی شب لب پنجره نشستی

و باد لای موهای پریشونت به رقص در میاد

و آرامش تمومه وجودتو نوازش میکنه …

...

گیسوانت قطعه ای ازتک نوازی های باد

حسّ و حالی تازه می گیرد دلم از خرمنت

ادامه نوشته

شوک ذهنی

nasim


یه وقتایی

ذهنم توهی میشه

خالی خالی ...

هی دور خودم میچرخم

یه دفعه به خودم میام میبینم ساعت ها راه رفتم

ساعت ها به دور خودم چرخیدم

اختیار بدنم دست خودم نبوده

فقط رفته ...

چقدر این وقتا ذهنم خسته هست ...

کلافه...

اینقدر توی ذهنم کار انجام میدم که از پا میوفتم

و

یه دفعه

یه تلنگر

دوباره منو برمی گردونه

انگار با یه شوک

یه دفعه زمین زیر پام رو حسش میکنم ‌...

π

زمین انسان ها ...

nasim

پدر و مادر

حکم فرشته های زمینی رو دارند

این چهار دیواری های خاکی وقتی این فرشته ها توش باشند

یه رنگ و بوی دیگه داره .‌‌..

اصلا آدم هر چی غصش باشه ،هرچی دلش پر باشه ، نمی‌دونم چه حکمتی هست

پات رو میزاری توی خونه مامان و بابات دلت صاف میشه

همه چی یادت می‌ره

انگار ریکاوری میشه ذهن،روح و جسمت...

اندکی بر تو می‌زند، اگر شُکر کنی افزون می‌کند.

nasim

خوارزمشاه را گفتند

که خَلق فریاد می‌کنند از قحط که نان گران است.

گفت چون است؟

گفتند که یک مَن نان به جوی بود به دو دانگ آمد.

گفت هِی، دو دانگ زَر خود چه باشد؟

گفتند دو دانگ چندین پول باشد.

گفت تُف تُف، این چه خسیسی است!

شرمتان نیست؟

پیش او ارزان بود.

پیش او آنگاه گران بودی که گفتندی که یک شکم سیری به همۀ ملک تو می‌دهند.

آنگاه بترسیدی.

بگفتی یکبار شکم سیر کنم دیگر چندین مُلک از کجا آرم؟

عمری بایست تا این به دست آمد.


.

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق ،تر، است.

nasim

عشق هیچ حصاری نمی‌شناسد.

از موانع پرش می‌کند،

از نرده‌ها عبور می‌کند،

در دیوارها رخنه می‌کند تا با امید کامل به مقصد خود برسد.

من دریافته ام که اگر به زندگی عشق بورزید زندگی عشق را به سوی شما باز خواهد گرداند

nasim

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکباره آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است

تقدیر چنین می خواست که آرامش همیشگی قلب من باشی دلبر شیرین

سبز ترین نقطه در جهان قلب پاک توست
گوشه ای دنج، برای من
جایی برای زیستن و ماندن و سبز شدن

nasim

تا قبل از این که تو وارد زندگیم بشی
زندگیم فصل های مختلف داشت
اما بعد از اومدن تو
کل زندگیم یه فصل داره
و اون تو و همه چیزهای مربوط به توست
دوستت دارم بهترینم!