اومدم دلتنگیام !
گور سرد قصه هایم
آمدی تا بار دیگر جان بگیرد غصه هایم ...!!
پ.ن : دلم تنگ شده بود واس وبلاگم
غیر ممکن است پیدا کنم .. !!
شبیه تو را
در دوباره ها ....
پ.ن : بدون مخاطب
اگر عاشق کسی دیگر شوم
دیگر همانند گذشته دلتنگت نمیشوم...!
حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمی کنم...
در تمام جملاتی که نام تو در آنها جاریست....چشمانم پر نمی شود
تقویم روزهای نیامدنت را هم دور انداخته ام...
کمی خسته ام..
کمی شکسته..
کمی هم نبودنت مرا تیره کرده است...
اینکه چطور دوباره خوب خواهم شد را هنــــــــــوز یاد نگرفته ام!...
واگر کسی حالم را بپرسد ...
تنها میگویم
.
.
.
خوبم!
دیگر آمدنت را انتظار نمیکشم..
حتی دیگر از خواسته ام برای آمدنت گذشتم...!
اگر عاشق کسی دیگر شوم
باور کن...آن روز...تا عمر دارم
تو را نخواهم بخشید....
بی مخاطب
یک وقت هایی آدم یک عالمـــــــــه راه می رود ...
بعد یکهو ، بی هوا ، بی که خسته شده باشد حتی ، می نشیند روی زمین ...
زانوهاش را بغل می کند ...
کمی پُر ِ بهت نگاه می کند دور و برش را ... و بعد می پرسد از خودش : کجا ؟؟؟
و می شنود صدای کسی را که از جایی توی تنش مردد و پر تپش می گوید : نمی دانم !
آن وقت است که آدم سرش را می گذارد روی زانوهاش ؛ به کلافه گی ... و فکر می کند که
کجا باید برود حالا ؟!
این خیلی بدتر از خستگی ست حتی ...
یا بدتر از هر دیواری که بشکند امتداد ِ راهت را ...
این بدتر است که خسته نباشی و جاده هم داشته باشی تا بی نهایت ؛ ولی دلت نخواهد بلند
شوی ... یا که سر برداری از زانوهات حتی ؛ بس که نخواهی این همه چیزهایی که داری و
می دانی قشنگ َند را ببینی ...
خب من حالا نشسته ام روی زمین و پیشانی ام را تکیه داده ام به زانوهای بغل کرده ام و دارم
فکر می کنم به کجا ... ؟
ب ه . . . کجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا؟!

.... یکه ....
میم های ِ مالکیتی
که از زبان ِ
تو می شنیدم . . .
.
.
.
بی مخاطب
این باران دیوانه ام می کند