رفتن برای ماندن...

   

      با سلام بر همه ی دوستان عزیز وبلاگی که در طول این یکسال با  آنها هم

     صحبت بودم و از وبلاگ و مطالب زیبا و البته بسی آموزنده یشان استفاده

     کردم.هدف از وبلاگ زدن به دست آوردن تجربه ای در این زمینه بود و بیان

     نظرات شخصی پیرامون بعضی از اخبار که به حمدالله محقق شد.اگر در

     طول این یکسال با بیان نظرات و حتی بعضی از پست ها موجب ناراحتی

     دوستان شدم از همه ی عزیزان عذر خواهی میکنم،چرا که هدف بیان نظر

     شخصی بوده و البته در پاره ای موارد نیز مزاح...

     به وبلاگتان سر خواهم زد و شاید،( البته شاید) دوباره با وبلاگ جدیدی و 

      با مطالب جدید برگشتم .امیدوارم که نازو اعتراض را فراموش نکنید،

     در همه ی مراحل زندگی شاد و  سلامت باشید و صد البته دعا گوی ما...

    

 

                  

           

بروجن تسلیت...!

                       دخترانمان را به بهانه ی نور به گور فرستادیم...

با عرض تسلیت به تمام همشهریان عزیزم بالاخص خانواده های این عزیزان از دست رفته وظیفه ی خود دیدم که این نکته را یاد آور شوم که فراموش نکنیم این اتفاق برای بار اول نیست که صورت پذیرفته است.حتما همه ی ما به خاطر داریم که سال ۸۷ هم این اتفاق صورت پذیرفت با این تفاوت که در ان سانحه،این پدران این دختران بودند که از میان ما رفتند و حالا پس از ۴سال فرزندانشان که شاید تنها امید خانواده هایشان بودند نیز...

صحبت بر سر این است که ایا واقعا ارزش جوانان ۲۴ یا ۲۵ سال پیش از جوانان امروز بیشتر است؟!آیا صحیح است که به بهانه ی زنده نگه داشتن یاد شهدا جوانان  امروز را به کشتن دهیم؟!آیا اصلا با این کار نام و یاد شهدا زنده نگه داشته خواهد شد؟!اتفاقی که ۲بار برای مردم یک شهر و در یک جاده و به یک علت صورت میپذیرد اتفاقی نیست،که اصلا اتفاق نیست.چیزی نیست که بتوان به راحتی از کنارش گذشت.واطمینان دارم اگر این مردم هم بگذرند خدا نخواهد گذشت... 

سوال اینجاست که پاسخگوی به خانواده های این عزیزان از دست رفته کیست؟!هنوز فراموش نکرده ام نوروز ۸۷ را که حدود ۴۰ خانواده ی فرهنگی عزادار شدند تنها پاسخ مزدوران یک تسلیت بود وبس.هنوز فراموش نکرده ام یتیم شدن دهها فرزند این مملکت را که شاید هر کدام هزاران هزار آرزو داشتند که با رفتن پدر...!

و حالا ...

بروجن،تسلیت... 

 

برای دیدن ادامه عکس ها به ادامه ی مطلب بروید...

ادامه نوشته

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه در حالیکه حرف می زد، رو به خانم گفت: اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.

 

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول:من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت: اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

آرزوی دوم:من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم.

قورباغه به او گفت: شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند!
خانم گفت: نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت: می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!!!

          (نکته اخلاقی: خانمها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین...)

قابل توجه خواننده های مونث؛اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ب.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.به نفعتونه برید و بی خیال ادامه ی مطلب بشید...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خودتون خواستید،نتیجه ی آرزوی سوم زن این بود: 

مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد!!!

 

اینجاست که تفاوت دختر و پسر مشخص میشه...!!!منظورم این بود که دخترها باهوشترن!!!!!!!!!!!

به نظرت تو ادامه مطلب چه پستی گذاشتم؟!!!

.

.

.

.

خودت برو ببین تا کفت ببره...

ادامه نوشته

-یادمون باشه که؛ کسی که زیر سایه دیگری راه میره، خودش سایه‌ای نداره.
-یادمون باشه که؛ هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.
-یادمون باشه که؛ زخم نیست آنچه که درد دارد، عفونته.
-یادمون باشه که؛ در حرکت همیشه افق‌های تازه هست.
-یادمون باشه که؛ دست به کاری نزنیم که نتوانیم آن را برای دیگران تعریف کنیم.
-یادمون باشه که؛ اونایی که دوستشون داریم می‌تونند دوستمون نداشته باشند.
-یادمون باشه که؛ حرف‌های کهنه از دل کهنه میاد، پس دلی نو بخریم.
-یادمون باشه که؛ فرار، راه به دخمه‌ای می‌بره برای پنهان شدن، نه آزادی.
-یادمون باشه که؛ باورهامون شاید دروغ باشند.
-یادمون باشه که؛ لبخندمان را در آیینه جا نگذاریم.
-یادمون باشه که؛ آروزهای انجام نیافته دست زندگی رو گرفتن و اونو راه می‌برند.
-یادمون باشه که؛ محبت به دیگران برای نمایش گذاشتن مهر خودمون نباشه.
-یادمون باشه که؛ آدم‌ها همه ارزشمندند و همه می‌تونند مهربون و دلسوز باشند.
-یادمون باشه که؛ تنهایی ما در مقایسه با تنهایی خورشید خیلی کمه.
-یادمون باشه که؛جواب دو رنگی رو با کمتر از صداقت ندیم.
-یادمون باشه که؛ دلخوشی‌ها هیچ کدوم ماندگار نیستند.
-یادمون باشه که؛ هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.
-یادمون باشه که؛ آرامش جایی فراتر از ما نیست.
-یادمون باشه که؛ من تنها نیستم، ما یک جمعیت‌ایم که تنهاییم.
-یادمون باشه که؛ از چشمه،درس خروش بگیریم و از آسمان درس پاک زیستن.
-یادمون باشه که؛ برای آموختن و درس دادن به دنیا آمدیم، نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان.
-یادمون باشه که؛ برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود!
-یادمون باشه که؛ لازمه گاهی با خودمون روراست‌تر از این باشیم که هستیم.
-یادمون باشه که؛ قبلا چیزهایی برامون مهم بودند که حالا دیگه مهم نیستند.
-یادمون باشه که؛ آنچه امروز برامون مهمه، فردا نخواهند بود.
-یادمون باشه که؛ نیازمند کمک هستند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ایم.
-یادمون باشه که؛ ما از این به بعد هستیم، نه تا به حال.
-یادمون باشه که؛ غیرقابل تحمل وجود ندارد.
-یادمون باشه که؛ با یک نگاه هم ممکنه بشکنند،دل‌های نازک.
-یادمون باشه که؛ به جز خاطره‌ای،هیچ نماند.
-یادمون باشه که؛ وظیفه من اینه:«حمل باری که خودم هستم،تا آخر راه!».
-یادمون باشه که؛ کار رهگذر عبوره، گاهی برمی‌گرده،گاهی نه.
-یادمون باشه که؛ در هر یقینی می‌توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.
-یادمون باشه که؛ همیشه چند قدم آخره که سخت‌ترین قسمت راهه.
-یادمون باشه که؛ امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.
-یادمون باشه که؛ به جستجوی راه باشیم نه همراه.
-یادمون باشه که؛ هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.
-یادمون باشه که؛ کلا ناامید نمیشی اگه تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.
-یادمون باشه که؛ خوبی اونی رو که نداریم اینه که نگران از دست دادنش نیستیم.
-یادمون باشه که؛ در خسته‌ترین ثانیه عمر، رمقی برای انجام کارهای کوچک هست.
-یادمون باشه که؛ وقتی از دست دادن عادت میشه،بدست آوردن، دیگه آرزو نیست.
-یادمون باشه که؛ گاهی باید برای راحتی خیالِ دیگران خودمون رو خوشحال نشون بدیم.
-یادمون باشه که؛ سعادت دیگران بخش مهمی‌از خوشبختی ماست.
-یادمون باشه که؛ دوست بداریم بی‌انتظار پاسخی از طرف دیگران.
-یادمون باشه که؛ مهربانی صفت بارز عشاق خداست پس از اینکار ابایی نکنیم.
و

یادمون باشه که؛ این دعا همیشه ورد زبونمون باشه:

 

                           «خدایا هیچوقت ما رو به حال خودمون رها نکن...»

زلال...

              دیگر کمتر اشک میریزم...

                          دارم بزرگ میشوم،یا سنگ!

                                                   نمیدانم...؟!!!

 

           دلمان که می گیرد، تاوان لحظه هاییست که دل میبندیم...!

 

گه گاهی که خاطراتم را مرور میکنم به یاد دوران کودکی می افتم که چه راحت دلتنگ میشدیم و چه

راحت دلخوش...!

با کوچکترین تنهایی دلمان میگرفت و تنها با یک لبخند... .

اما پدرم نه!!! او مثل من نبود. به این راحتی ها دلش نمیگرفت... .

نه اینکه اصلا دلش نمیگرفت،میگرفت،ولی سخت.و وقتی میگرفت هم،فقط یک چیز تمام دلخوری ها و

دلتنگی هایش را میزدود!

زیارت... !!!

مکه،مدینه،کربلا،نجف،کاظمین،سامرا،بقیع...

ولی یک مشکل داشت و آن اینکه هیچ کدام از اینها را نمیتوانست برود.

نمیدانم شاید اگر هم میتوانست برود باز هم دلش باز نمیشد ولی نه...!چون خودش میگفت ایران هم

کربلا دارد،هم نجف،هم بقیع،هم مدینه،سامرا ،کاظمین... .همه ی اینها را ایران هم دارد...

کربلای ایران:مشهد.نجف اشرف ایران:مشهد.بقیع:مشهد.مدینه،سامرا،کاظمین همه ی اینها مشهدند و 

بس... .

میگفت همیشه دعا کن که هیچ وقت،که هیچ وقت نعمت زیارت امام رضا از ما سلب نشود و من حالا 

                                   فقط دلتنگی ام با زیارت امام رضا رخت میبندد...

 

      میلاد با سعادت عالم آل محمد،حضرت امام، علی بن موسی الرضا(ع) رابه تمامی

                                                               عاشقان

                                                        و

                        مریدان حضرتش،تبریک و تهنیت عرض مینمایم.

 

 

 

ا

ایمان به خدا

داستان دربارۀ یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت، ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالا که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک کشیده شدن به وسیلۀ قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگیش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظۀ سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند: خدایا کمکم کن.
ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی؟
مرد گفت: ای خدا نجاتم بده.
 - واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؟

 - البته که باور دارم.
 - اگر باور داری، طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.
یک لحظه سکوت .... و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات روز بعد یک کوهنورد یخ زدۀ مرده را پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود، در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت...! 

اعتقاد...

     

     مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا
         

    اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.
        

    شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه
         

    روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
         

    مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون
         

     استخر شيرجه برود.
     

     ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي
     

     تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و
    

      چراغ را روشن كرد.
         

      آب استخر براي تعمير خالي شده بود...!!!

همیشه از خود می پرسم خدا من را برای چه خلق کرد ؟!!!

خلقتی که به خاطر آن ابلیس شیطان شد و انسان خلیفه ا...

خلقتی که علتش عبادت بود و نهایتش سعادت

خلقتی که خدا صورت داد تا سیرت بر صورت مقدم شود

خلقتی که خدا را به خاطرش طعن زدند.

و بدا به حال ما ...

که عبادتمان خلقتمان را موجب شقاوتمان کرد

که صورتمان سیرتمان را بر هم زد

نمی دانم ...

مگر چه در ما دید که فرمود تو میتوانی من شوی!!!

اصلا شاید هم از ابتدا او بودم و بعد من شدم!!!

شاید چون او بودم هنوز منم...!!!

مگر نه این که فقط یک گناه ابلیس را شیطان کرد؟!

پس چرا من هنوز...؟!

 نمی دانم ...

شاید شیطان هم پشیمان شده ، از کبرش ، یا خدا از خلقش.

و وای بر من ...

که هنوز پشیمان نشده ام از غفلتم، از کبرم که شیطانم می کند ،

از گناه ...

می دانم این بار هم نخواهم فهمید برای چه خلق شده ام !

 

و باز هم فقط من خواهم ماند و هزار سوال بی جواب از خلقتی که موجب ... شد ؟!!!