dsfsd

ادامه نوشته

راز ده نمکی

راز ده نمکی

ادامه نوشته

اساس کشی کردیم رفتیم

بند و بساطمونو از بلاگفا جمع کردیم رفتیم به


مطالب اونجا رو به خوبی طبقه بندی کردم. از ستون "طبقه بندی" موضوعی حتما قسمت طنز رو بخونید.

نیم نگاه

حدیث عاشقانه

رسول خدا -ص- فرمود : هر چه ایمان انسان کامل تر باشد به‏ همسرش بیشتر اظهار محبت می نماید.


1. حضرت محمد صلی الله علیه و آله فرمودند :

هر زنی که شوهرش را با زبان اذیت کند از او هیچ توبه و فدیه و حسنه ای قبول نمی شود تا این که شوهر از حق او راضی شود ، اگرچه روزها روزه بدارد و شب ها را در عبادت باشد بنده ها آزاد کند و اسب های نیکو در راه خدا برای جهاد بدهد پس او اول کسی ست که وارد آتش می شود و همچنین است مردی که نسبت به زنش ظالم و ناسازگار باشد.

مکارم الاخلاق فی حق الزوج و المراة به نقل از رساله امام سجاد علیه السلام ، شرح نراقی


2. امام محمد باقر علیه السلام فرموده اند :

به راستی که خداوند عزوجل بر زنان و مردان جهاد را واجب کرده است اما جهاد مردان آن است که (برای حفظ دین و مملکت) مال و خون خود را بذل کنند تا در راه خدا کشته شوند و اما جهاد زن آن است که در مقابل دشواری های زندگی همسرش صبر کند.مکارم الاخلاق فی حق الزوج علی المراة (ط بیروت ص 215)

 

 حتما ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

قدرت شیطانی زنان

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟

میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را

طلاق دهد ؟

شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است

پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد

پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد

سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :

چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد

سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید

و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد

و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد

سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم

و آن زن گفت :کمی صبر کن

نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!

شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟

آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت

همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به

خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم

و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم

و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.


و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد

و اطلاعات دیگری از شیطان نداریم

ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ

ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ،

 ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ،

 ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:

ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ

ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ

ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ

ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،

ﻣﻌﻠﻢﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ!

 ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ،

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ : ﻳﻌﻨﻲﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟!

 ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺁﺧﺮﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،

ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ،

 ﻣﻦﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ

 ﻭﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪﻫﻤﻴﻦ؟! ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ! 

ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:

ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ

ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ

گناهکاران

گناهکاران

روز اول سینما فیلمی از فرامرز قریبیان به اسم "گناهکاران" را دیدم. فیلمی که به تعبیر من داستان و شخصیتهایش شبیه فیلم هایی است که قریبیان پیش از این در آن بازی می کرده است و این بار با همان شخصیت ها و همان داستان، کارگردانی را تجربه کرده است. یعنی چیزی شبیه "کارناوال مرگ" که اتفاقی نادر و استثنایی در شهر رخ می دهد و پلیس توانا و خبره عهده دار حل این پرونده می شود.

ماجرا از این قرار است که فرامرز قریبیان پلیس با تجربه شهر تهران به حل پرونده ها با روش های غیر اصولی و بد رفتاری با متهمان معروف است اما بازرسین هیچ سندی برای اثبات این موضوع در دست ندارند. از اینجا رامبد جوان وارد ماجرا می شود و از طرف بازرسین مامور می گردد که به عنوان همکار قریبیان وارد پرونده ای شود و از این طریق وی را کنترل کند تا بتواند اسنادی مبنی بر رفتار غیر حرفه ای قریبیان به دست آورد. بازرسان هم به رامبد جوان قول می دهند در صورتی که کار را به خوبی انجام داده و مدارک و مستنداتی بر علیه قریبیان جمع آوری کند او را ترفیع دهند و قدردانی ویژه ای از وی گردد.

پرونده­ای که مورد بررسی قرار می­گیرد مربوط است به دختر یکی از مامورین بازنشته ی آگاهی که از قضا آن مامور استاد رامبد جوان بوده است و نکته جالب دیگر آن که دختر مامور سابق آگاهی معشوقه رامبد جوان نیز بوده است. پدر مخالف ازدواج بوده و رامبد جوان هم علی رغم عشق زیاد به معشوقه اش به نظر استاد احترام می گذارد و از ازدواج منصرف می شود و ادامه ی داستان

چند نکته در مورد فیلم

1.      بازرسین آگاهی بعد از چند سال متوجه رفتار غیر اصولی  قریبیان شده اند؟ شاید شما در جواب به این سوال بگویید که قریبیان تازگی تغییر کرده است (که با نشانه هایی که در فیلم وجود دارد مبنی بر این که بازرسان از مدت ها قبل وی را می شناختند و از اول هم به قول خودشان "کله شق" بوده است در تناقض است) چرا هیچ نشانه ای از دلایل تغییر وی وجود ندارد. و اگر از قدیم رفتار غیر حرفه ای داشته است چرا بازرسین الان متوجه شده اند؟!

2.      در آخر فیلم مامور متخلف (رامبد جوان) نه تنها توبیخ نمی شود بلکه از طرف بازرسین سازمان ترفیع هم می گیرد. این جفای بزرگ در حق نیروهای زحمتکش آگاهی بنابر نظر کارگردان در اصل فیلم وجود نداشته است و با ممیزی های صورت گرفته از طرف مسولین وزارت ارشاد آخر فیلم با توجه به واقعیت ها پیش نرفته است. و جا دارد در همینجا یک خسته نباشید به مسولین بگوییم و یک تشکر از بابت این که آمدید ابرو را اصلاح کنید، زدید چشمش را کور کردید.

3.      در خصوص فیلم هم باید بگویم ضعف های اصلی فیلم مربوط به فیلمنامه است. خیلی جالب است که در میانه ی فیلم مردم می خندند یعنی زمانی که دو کاراگاه استدلال می کنند و انگیزه مظنون ها را بررسی می کنند، نوع دلایل آنقدر ابتدایی و سطحی است و فیلمنامه به گونه ای نوشته شده است که تماشاگران می خندند و گره های دیگری که در داستان وجود دارد.

4.      خیلی سعی کردم بفهمم هنر برای هنر یعنی چه. اگرمردم نباشند که کارگردانان باید فیلم بسازند و نهایتا فامیل محترم را دعوت کنند به صرف شام! تا شاید کسی به تماشای فیلم هایشان بنشیند. منظورم از مردم نیاز و اهداف مردم است به معنی این که هنرمند می بایست حساس باشد، باید خبر داشته باشد که مردم چه مشکلاتی دارند و به فکر حل مشکلات آنها باشد. هنرمندان عرصه سینما می بایست  اگر بخواهند در یک نگاه حداقلی به فکر خودشان و به فکر تهیه کننده باشند باید فیلمی بسازند که با مردم ارتباط بر قرار کند و در یک نگاه حداکثری و والاتر باید هنرمند باری را از دوش جامعه بردارد و در قبال مردم جامعه اش احساس مسولیت کند و بتواند با استفاده از ابزار خودش یک مصلح باشد. سیاساتگذاری و ممیزی هایی که مسولین در این باره لحاظ می کنند هم مهم است.حالا شما بگویید که "گناهکاران" چه ارتباطی با نیازها، عواطف و ارزش های مردم دارد و در یک جمله چه دردی از جامعه دوا می کند؟


کار

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد. 


پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟» 

زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.» 

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.» ... 


زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. 

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود. 

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.» 

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»

تفاوت آدم ها در ظاهر آنها نیست! تفاوت آدمها در درون آنهاست، در تفکر آنهاست!

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد . سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را رها کرد . بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند. پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود.
تا این که پس از لحظاتی پرسید:
آقا! اگر بادکنک سیاه را رها می کردید بالاتر می رفت؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و گفت : " آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد."
تفاوت آدم ها در ظاهر آنها نیست! تفاوت آدمها در درون آنهاست، در تفکر آنهاست!

و چه داده ایم و چه گرفته ایم.

چند روز پیش مسول دفتر مدیرمان، قراردادم را داد تا امضا کنم. منم خوشحال از این که جای تار عنکبوت را عکس امام در جیبم پر می کند؛ فریادزنان و هوارکنان بانگ برآوردم که بچه ها آخر ماهست و حقوق هایتان را به زودی می ریزند.

آنجا برادر عزیزم و رییس گرامیمان به ذهنش نکته ای خطور کرد و حالتی به ایشان دست داد و جمله ای گفت شبیه آن چه علما، عرفا و حکیمان می گویند.

در مذمت زندگی مادی همین بس که عمرمان می رود و ما ناراحت نمی شویم هیچ!!! تازه وقتی آخر ماه می شود خوشحالیم که چندر غاز کفه دستمان می گذارند.

و چه داده ایم و چه گرفته ایم.


عکس مربوط به شرکت های خارجی است.

شخصیت من

شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر ، شخصیت من چیزیه که من هستم ، اما برخورد من بستگی داره به اینکه تو کی هستی ...

دوست داشتن

مردی با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.

اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند

آنها از هم جدا شدند.

طولی نکشید که مرد دوباره ازدواج کرد.

همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است.

اما به نظر می‌رسد که مرد بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.

عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند:...

فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟

مرد با قاطعیت به آنها جواب می‌دهد: نه! اصلاً! اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی میشد و فریاد میزد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.

اما همسر کنونی‌ام این طور نیست.

به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.

وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند : کاملا متوجه شدیم...

می‌گویند : زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.


بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛

سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند.

اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت.

زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است

دوست داشتن به دله، بی خیال ظاهر

بهش گفتم: امام زمان عج رو دوست داری؟

گفت: آره ! خیلی دوسش دارم

گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟

گفت: آره!

گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟

گفت: خب چیزه!…. ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ، به دله

گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد

گفت: چرا؟

براش یه مثال زدم:

گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم دوست شده و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره. تو هم سراسیمه میری و می بینی بله!!!! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می گیره.عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد! بهم خیانت کردی؟

بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه : عزیزم! من فقط تو رو دوست دارم. بعد تو بهش میگی: اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟ چرا آوردیش رستوران؟ اونم بر می گرده میگه: عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه! دوست داشتن به دله…

دیدم حالتش عوض شده

بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی: مرده شور دلت رو ببرن؟ تو نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟ حرف شوهرت رو باور می کنی؟

گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟ معلومه که دروغ میگه

گفتم: پس حجابت….

اشک تو چشاش جمع شده بود

روسری اش رو کشید جلو

با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره

از فردا دیدم با چادر اومده

گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد!

خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره

می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه.

قط تو پدر بزرگ داری ؟؟؟؟؟

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش را خاراند ودید که میمون ها همین کارراکردند.اوکلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند.به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد. سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت ودر گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری ؟؟؟؟؟

سه درس جالب و آموزنده از یک دیوانه‎

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.

شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.

گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد.

بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟

عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.

فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟

عرض کرد: آری..

بهلول فرمود:

در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

نظر شما چیه؟

پیری برای جمعی سخن میراند،

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار

خندیدند....

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه

میدهید؟

کدامیک پیروز است؟

سرخپوستی پیر به نوه ی خود گفت: 

فرزندم در درون ما بین دو گرگ کارزاری بر پاست؛

یکی از گرگ ها شیطانی به تمام معنا ، عصبانی ،دروغگو، حسود ، حریص و پست؛

گرگ دیگر آرام ،خوشحال، امیدوار،فروتن و راستگو؛

پسر کمی فکر کرد و پرسید:

پدر بزرگ کدامیک پیروز است؟؟؟؟

پدر بزرگ بی درنگ گفت: همانی که تو به او غذا می دهی!!!!!

عاطفه یعنی

رابطه ها در دو حالت قشنگ میشن ، اول پیدا کردن شباهت ها ، دوم احترام گذاشتن به تفـاوت ها

یک سوال

اینکه بعد از خواستگاری یه نشون می‌خرن می برن واسه عروس،

یه چیزی تو مایه‌های همون بیعانه‌ ست!

ینی این دخترتونو واسه ما نیگر دارین میایم می‌بریمش ..!

:))).

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

مدرسه ما

یه بار کلاس اول دبستان بغل دستیم بهم گفت: مسخره ...منم گفتم : اسم بابات اصغره ...عاقا این دیگه تا آخر سال گیر داده بود که تو اسم بابای منو از کجا میدونی ؟!

انتخاب

هیچوقت به انتخاب های خانومت نخند،به هر حال خودتم یکی از اون انتخابا بودی !در جریان باشید;-)

مردایی پیدا می شند

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کردوقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم،سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا کشت او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک اوایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید:-D

شما برنده هشتاد و شش هزار و چهار صد دلار جایزه روزانه شده اید

شما برنده هشتاد و شش هزار و چهار صد دلار جایزه روزانه شده اید


تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هر روز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزار و چهار صد دلار پول می گذاره. ولی دو تا شرط داره.

یکی اینکه همه پول رو باید تا شب خرج کنی، وگرنه هر چی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول رو به حساب دیگه ای منتقل کنی. هر روز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه.

شرط بعدی اینه که بانک می تونه هر وقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد.

حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟

او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا ...

همه ما این حساب جادویی رو در اختیار داریم ؛ "زمان". این حساب با ثانیه ها پر می شه. هر روز که از خواب بیدار می شیم، هشتاد و شش هزار و چهار صد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری رو که مصرف نکردیم نمی تونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هر روز صبح جادو می شه و هشتاد و شش هزار و چهار صد ثانیه به ما می دن. یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هر وقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم. ازت تمنا می کنم.

اگه قبول داری بکوب لایکو

اگه قبول داری بکوب لایکو


عدد یک نشان دهنده خصوصیات دختران و عدد دو نشان دهنده خصوصیت پسران هست :


۱) اساسا به گفتگو علاقه دارند .

۲) اساسا به سکوت علاقه دارند.


۱) در روز به طور متوسط ۲۶۰۰۰ کلمه حرف می زنند.

۲) در روز به طور متوسط ۴۰۰۰ کلمه حرف می زنند.


۱) با گفتگو مشکل خود را حل می کنند.

۲) با سکوت مشکل خود را حل می کنند.


۱)اساسا شنوندگان بسیار خوبی اند

2) اساسا شنوندگان خوبی نیستند.


۱) به تشریفات توجه دارند.

۲) تشریفاتی نیستند.


۱) بسیار جزیی نگر هستند.

۲) اصولا کلی نگر هستند.


۱) رابطه گرا و مسیر گرا هستند

۲) هدف گرا و افق نگر هستند.


۱) از راه گوش عاشق می شوند

۲) از راه چشم عاشق می شوند.

عزرئيل

يه روز يه پيرمردي عزرائيل رو مي بينه که داره از دور ميادطرفش. ازترس جونش فرارمي کنه مي ره داخل يه مهد کودک کنار بچه ها مي شينه شروع مي کنه به بيسکويت خوردن. عزرائيل ميادپيشش وميگه: داري چيکار مي کني؟ پيرمرد با صداي بچه گانه ميگه: دارم قاقا ميخورم. عزرئيل ميگه: پس قاقاتو بخور بريم دَدَر...

مشتری

یک مشتری خشنود, رضایتش را به 3 نفر می‌گوید, اما یـک مشتری ناخشنود ۲۰ نفر را باخبر می‌کند.

واقعیت ها

http://www.iusnews.ir/?pageid=167111&%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7...&1391-08-24

اين مشكل خودشه

پيامبر فرمود : به من ایمان نیاورده است آن کس که شب سیر بخوابد و همسایه اش گرسنه باشد. به من ایمان نیاورده است آن کس که شب پوشیده بخوابد و همسایه اش برهنه باشد.

. با اين حساب به نظر شما جمله ي معروف "اين مشكل خودشه" از كجا وارد فرهنگ ايراني اسلامي ما شد؟ !!××!!

چقدر غریبی!!!


چقدر غریبی!!!

هنوز از در حرم بیرون نیامده بود که چادرش را برداشت؛ روسریش را شل تر کرد و آهی کشید و گفت: داشتم خفه می شدم.


همینطور که بهش نگاه می کردم، چشمم به کیفش افتاد که شاید 2-3 کیلویی بود خواستم بگویم، ای چادر! چقدر غریبی؛ که صدای تق تق کفش هایش توجه مرا به خودش جلب کرد، کفش هایی با پاشنه های آنچنانی که حتی راه رفتن را به سختی انجام می داد و گفتم: ای چادر! چقدر غریبی .


چقدر غریبی که حاضرند کیف پر از وسایل تباهیشان را ساعت ها بر دوش بکشند، اما وزن کم تو را تحمل نکنند.


ای چادر! چقدر غریبی؛ اگر با کفش های پاشنه بلندشان و .....صد بار زمین بخورند با خنده بلند می شوند اما کافیست یک بار با تو برایشان اتفاقی بیفتد، چقدر سریع کنارت می زنند و برای کنار زدنت فلسفه می بافند و آیه توجیه می کنند.


حجاب، سکوی پرواز زن به سمت آسمان است نمی دانم چرا برخی به زمین عادت کرده اند؟


به نظر شما راه رفتن با کفش های پاشنه بلند و گرفتن کیف سخت تر است یا پوشیدن چادر؟

به نقل از بچه ها

سوال بی پاسخ جوانان ایرانی از آمریکا

 آلمان ZDF شبکه تلویزیونی


تا چند لحظه دیگر نظر شما بینندگان عزیز را جلب می کنم به مصاحبه مطبوعاتی با سخنگوی جوانان خشمگین طرفدار {امام} خمینی که چند روز قبل سفارت امریکا در ایران را اشغال کردند.

خبرنگار : « همانطور که می دانید دیپلماتها و کارکنان سفارتخانه های خارجی در هر کشوری مصونیت سیاسی دارند و افرادی که شما آنها را به عنوان جاسوس دستگیر کردید و به گروگان گرفتید هم از این مصونیت مستثنی نبودند. لطفا بفرمایید هدف شما از این عمل مغایر با شئون دیپلماتیک چه بوده است؟


محسن وزوایی ابتدا آیه ای از قرآن را با آهنگی دلنشین قرائت می کند. سپس خیلی روان با زبان انگلیسی جواب خبرنگار را میدهد.

ما هم با قوانین و شئون ما دیپلماتیک دنیا آشنا داریم. در ضمن قوانین دین ما اسلام هم به ما توصیه می کند با میهمانان به درستی برخورد کنیم ،اما متاسفم که بگویم اینجا نه سفارتخانه بود و اینها هم نه کاردار و دیپلمات. شاید برای شما باور کردنی نباشد ، اما بعد از گذشت چند ماه از انقلاب فهمیدیم که سرنخ بسیاری از توطئه ها اینجاست. از جمله درگیریهای کردستان ، گنبد ، بلوچستان و خیابانهای تهران. همین جا توضیح بدم که خط ما از خط دولت آقای بازرگان(دولت وقت ایران) جداستو ما تعدادی دانشجو هستیم که بر حسب وظیفه و برای خشکاندن توطئه آمدیمو سفارت امریکا را اشغال کردیم. شما اگر واقعا دنبال حقیقت هستید این حرفهای من را که سوال همه ایرانیها و مردم آزاده است به دنیا مخابره کنید تا یکنفر پاسخ ما را بدهد. ما میگوییم اگر اینجا سفارتخانه است چرا این همه سیستمهای پیچیده شنود و جاسوسی در آن نصب شده؟ چرا این همه سند را در دستگاههای کاغذ خردکن ریختند و نابود کردند؟