من برای همیشه رفتم دیگه به این وبلاگ سر نمیزنم
برای معدود دوستایی که به من سر میزدن ارزوی موفقیت می کنمو حلالیت می طلبم.
خداحافظ
مدتی است
مدتی است فرصت برای چند لحظه تنهایی نایاب شده است
لطفا یکی از شما به مرگ بگویید
اینروزها فلانی آنقدر خوابش می آید که حوصله مردن ندارد
تنهایی
تنهایی خیلی چیزها به آدم یاد می دهد
اما تو نرو
بگذار من نادان بمانم ...
" ناظم حکمت "
اشکهایت
اشک هایت را پاک کن
باور کن میان این دیوارهای تنگ
زیر این آسمان سیاه هم می توان گریه کرد....
خدایا کمک کن این درد بزرگ را تحمل کنیم. حالم گرفته
بهانه
دلم برای هر نگاهت بهانه میگیرد
- امروز خبر فوت یکی از نزدیکانمون رو شنیدم. نمیدونم چطوری باید این خبر رو هضم کنم. حالم گرفته....خیلی...خیلی
حکایت نبودن تو
همه چیز از نبودن تو حکایت می کند
به جز دلم
که همچون دانه ای در تاریکی خاک
در انتظار بهار می تپد
تو بر میگردی...
می دانم.......
کودک درونم
دعای کمیل رو خوندم و بیشتر از آنچه خودم فکر میکردم از خوندنش لذت بردم.
-گاهی دلت از عزیزی انقدر می شکند که ارزو می کنی ای کاش او نیز یک غریبه بود..
بانک تا اخر سال شلوغه نمیرسم زیاد بیام نت.شرمنده همه دوستان
تولدم
روز تولدم شد
و من تمام دلتنگیهایم را به جای تو در آغوش کشیدم...
دفتر عشق
تمام غصه ها از همان جایی آغاز می شود که
ترازو بر میداری ، می افتی به جان دوست داشتنت
اندازه می گیری!
حساب و کتاب میکنی!
مقایسه می کنی !
و خدا نکند که حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته ای،
که زیادتر گذشته ای،
که زیادتر یخشیده ای،
به قدر یک ذره
یک ثانیه حتی
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود
و توقع آغاز همه رنج هایی است که ما می بریم
آغاز و بهانه همه دلتنگی ها.....
اینروزها
اینروزها به چگونه بودن فکر می کنم...
به اینکه چگونه باید با کسانی زندگی کنم که همه بودنشان در بودن خودت خلاصه میشود
به چگونه فهماندن زندگی به آنهایی که زندگی را نمی فهمند
وکاش جایی بود برای فریاد زدن...
پیر شدیم
هی آرزو کردیم و به آن نرسیدیم.هی چشم انتظاری و بیقراری و اخرش صبر...
اومدیم سر زندگی.دوستامون از دور و برمون پرکشیدن.همه یکی یکی غریبه تر شدن.اونایی هم که موندن دوره ای هستن.یه مدت هستن.یه مدت نیستن. معلوم نیس باتو مشکل دارن یا با خودشون
دوره بچگیمون با ارزوهای بزرگسالیمون گذشت وقتی به اون آرزوها رسیدیم دیدیم چه ارزوهایی داریم الان ولی خدا دیگه تحویلمون نمیگیره شاید بخاطر اینکه آرزوهامون منطقی نیستن. من که هیچوقت سر از منطق خدایی در نیاوردم. فکر کنم تا اخر عمرم هم با خودم به توافق نرسم چه برسه به دیگران.
الان مث دیوونه ها شدم خودم هم به رفتارای خودم خنده ام میگیره. اصلا نمیدونم از زندگی چی میخوام. نمیدونم چی باید بخوام. و اون چیزی که میخوام هیچوقت بمن نمیرسه..
کاش حداقل تو بفهمی حرفای بی سرو ته من رو.....
......من حال دلم خیلی خرابه.....
راست میگن که :سرسری رد شو و زندگی کن
دقت دق ات می دهد
اکثرا آدم روی کسی که بیشترین حسابو باز میکنه کمترین لطف رو ازش می بینه
برا من یکی که اینجوری بوده شما ها رو نمیدونم.
تا وقتی با آدم سرو کار دارن برا آدم وقت میذارن چه جور اما وقتی دیگه کار ندارن غریبه میشی نه بهت زنگ میزنن نه ازت سراغ میگیرن . الان توی بد مخمصه ای گیر کردم .
امروز خوب نبودم اصلا. نمیدونم چجوری تا ظهر سر کار موندم . همش حالم بد میشد...
- پرواز چه لذتی دارد؟؟؟؟
وقتی که زنبور کارگری باشی
که عاشق ملکه شوی!!!
بهترین هدیه ای که می توان به کسی داد زمان است
هنگامیکه برای کسی وقت می گذاری
قسمتی از زندگی ات را به کسی داده ای که باز پس نمیگیری...
دقت کن برای چه کسی وقت میگذاری
وبرای چه کسی وقت نمیگذاری
یا بهتر بگویم برای چه کسی وقت اختصاصی نمی گذاری!!!
خدایا : اگه توی اون دنیا خواستی گناهای یواشکیمون رو نشون بدی
گریه های یواشکیمون رو هم نشون بده....
مرا ببخش
امروز وقتی همکارم بهم گفت چرا لباس مشکی پوشیدی از این سوالش کمی جا خوردم. فقط خندیدم و گفتم خوب محرمه دیگه مگه تو به این چیزا اعتقاد نداری...
اما فکرشو که میکنم میبینم من از محرم فقط عاشورایش را بلدم و عزاداری هایش را.من فقط روضه اش را بلدم . فقط نذری اش را بلدم. من از محرم فقط لباس سیاه پوشیدنش را بلدم و اینکه بجای گوش دادن به آهنگهای ابی و شادمهر نوحه بگذارم و غرق گریه شوم در حالیکه هنوز امام را نشناخته ام
اینروزها با خودم در جنگم برای بودن و نبودن. برای ماندن و نماندن. وقتی زیارت عاشورا می خوانم حس عجیبی دارم گاهی دلم میخواهد خودم را عوض کنم. گاهی دلم میخواهد مثل بعضیا بیخیال همه چیز باشم. گاهی دلم میخواهد خودم نباشم ساده بگویم گاهی میخواهم از خودم قول بگیرم که اینطور نباشم. من دنبال کارهایی هستم که اطرافیانم دوست ندارند . گاهی دوست دارم بیشتر از اینها باشم . ببخشم و حرفی نزنم .گاهی دلم میخواهد فرصتها زیاد بودند تا کارهای دیگری برای دیگرانی که به من محتاجند انجام میدادم . دوستی به من دست نیاز دراز کرده بود و من بخاطر دیگری نتوانستم کمکش کنم. نمیدانم چرا همه آنها دنبال مادیات هستند ؟ مگر آنها به دنیای پس از مرگ اعتقاد ندارند که خوب بودن را رها میکنند؟ دوست دارم اراده ام را قوی کنم تا تصمیم های بزرگی بگیرم برای بزرگ ماندن.
بگذریم کاش اماممان ما را ببخشد که جز این ظاهر بینی ها چیز دیگری از محرمش نمی دانیم. کاش امام مرا ببخشد و مرا یاری کند برای خوب بودن و خوب ماندن...
تجلی عشق
دلم برای ورود تو لحظه شماری می کندو حنجره ام تو را فریاد میزند
تو که تجلی عشقی!
قنوتم را طولانی میکنم تا تو نیمه شبی برای اجابت آن دعا کنی
کوچه های غربت بی کسی را آب و جارو می کنم تا تو صبحی زود از آن کوچه عبور کنی.
هرروز چراغ دلم را با جامعه کبیره روشن می کنم و شب هایم را با آل یاسین و عهد تزیین میکنم و برای ظهور تو شبهای جمعه پای درد کمیل می نشینم...
نمیدانم آخرین ایستگاه توسل چه هیجانی دارد که مرا تا آن سوی فاصله ها می بردو صبح آدینه چه صفایی دارد که آسمانش پر از ندبه است.
مولایم!
بی تو دفتر دلم پر است از مشق های انتظار ومن باز دلم می خواهد آن روز که تو می آیی زیبا ترین مدال را تقدیم نگاه تو کنم
دروغ است که می گویند: با یک گل بهار نمیشود... بهار من... گل یگانه نرگس...وقتی بیایی
دنیا غرق سرور و طراوت بهشت خواهد شد...
-- با اجازه نویسنده
دلم گرفته
امشب دلم گرفته است
حالم خوب نیس. دلم به حال خودم سوخت وقتی دیدم همه چیز دست به دست هم داده است تا حالم را خراب کند. .
ای خدا حواست هست تو دست منو رها کردی و من دارم به تنهایی این غم بزرگ را بدوش میکشم
----امروز یه اتفاق وحشتناک روحی برام افتاده.....کاش باورهای غلط ذهن کسی را اشغال نکند...
--- دلم می خواست حقیقت را بدانم تا روشن شوم اما وقتی حقیقت را فهمیدم کلا خاموش شدم..
--- سر به هوا نیستم اما چشم به اسمان دارم ...حال عجیبی است دیدن همان آسمان که شاید تو دقایقی پیش به آن نگاه کرده ای........
----همیشه از درونم کسی باز میدارد مرا از تلافی... هرچه دلت می خواهد بدی کن
---شبها آمدند........روزها سپری شدند.........و تو همان خوب دیروزی
---یادش بخیر چه قرارها داشتیم........ با رفتن تو بود که بیقرار شدیم
--- با همه دنیا قهرم.. اما اگر تو صدایم کنی بر می گردم
خودت بگو
باز هم ادامه داری
شعر نا تمام من
خودت بگو!
با کدام قافیه به پایانت برسانم؟
وقتی جز عشق هیچ وزنی را نمی شناسی.......
خودت بگو!!!
دیگر به کار برهم زدن سکوت هم نمی آیم
اگر قرار نباشد
تا زنده ام بیایی
زیارت عاشورا
حقیقتش من این پست رو گذاشتم تا یه خواهشی ازتون بکنم هر کسی هم دوست نداره می تونه خواهش منو رد کنه
میخواستم ازتون بخوام از امروز روزی یه زیارت عاشورا بخونین تا روز عاشورا که دقیقا میشه چهل تا
امیدوارم خواهشمو انجام بدین و به خواسته هاتون برسین
دوستتون دارم![]()

زمینگیر
و تو از همیشه خسته تری
اسمت را فریاد نخواهم زد
و تورا نخواهم دزدید
میدانی ؟؟
احساسم دارد زمینگیر می شود!
ای خدای بزرگ
به من کمک کن وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم
کمی با کفش های او قدم بزنم........
خدایا
مرا ببخش بخاطر همه درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود........
هرگز نخندیم
به سر آستین پاره کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب/ به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری/ به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه معطل ات کند/ به دبیری که دست و عینک اش گچی است و یقه پیراهن اش نخ نما شده/ به دستان پدر ات که پارکينسون گرفته/ به راننده چاق اتوبوس که پشت فرمان ماشين، به زور جا مي شود/ به رفتگری که درگرمای تابستان، به خاطر سینوس هایش، کلاه پشمی به سر دارد/ به راننده آژانس که تا فرصت گير اش مي آيد، پشت رُل، چرت می زند/ به پلیسی که سر چهارراه، با کلاه انتظامي، خودش را مدام باد می زند/ به مجری نیمه شب رادیو که در اجراي برنامه اش، چند بار تُپُق می زند/ به مامور برق که با آن سن و سال، براي قرائت کنتور، روي چهارپايه چوبي مي رود/ به پيرمرد هفتادساله اي که چهار تخته قالی پنج متری را روی دوش انداخته و درکوچه تان با صداي آهنگين اش مي خواند: قاليه قالي/ به بازاریابی که نمونه اجناس اش را روی میز ات پهن مي کند و در چشمان اش يک دنيا التماس براي خريد چند قلم از آن ها موج مي زند/ به پشت و رو بودن چادر پیرزن همسايه در صف نانوايي/ به مسافری که سوار تاکسی می شود و بلند سلام می کند/ به هول شدن همکلاسی ات پای تخته/ به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی و به اشتباه لفظی و تکيه کلام هاي فراش مدرسه!
مي داني؟ دنیا ارزش اش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدم ها بخندی. آدم هايي که هرگز نمی دانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند. آدم هایی که هرکدام برای خود و خانواده شان، همه چیز و همه کس اند. آدم هایی که به خاطر روزی حلال تقلا می کنند، بارمی برند، بی خوابی می کشند، کهنه می پوشند، آواز مي خوانند، جارو مي کشند، سرما و گرما را تحمل مي کنند و وقتي خنده شيطنت آميز تو را به رفتار و قيافه و تکيه کلام شان مي بينند، لابد کلي هم خجالت می کشند.
یک روز خوب
فقط می نویسم که خوشحالم بخاطر یک اتفاق...
فریدون فرخزاد
اما نه وقتی در میانشان هستی...
نه...
آنجا که در میان خاک خوابیدی...
سنگ تمام را میگذارندو میروند.
برای یک رفیق خاص
بهاری کن مرا جانا که من پابند پاییزم
وآهنگ غزلهای جوانم گریه میخواهد
چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی
که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد.....
دلشوره تمام لحظاتی را دارم
که دلتنگ می شود دلم
و دست هایت دیگر
کنار نمیزند دلواپسی ام را.....
غم
و در صفی بایستند
تا یک قاضی حکم کند غم چه کسی از همه بزرگتر است
هرکس با نیم نگاهی به بغل دستی خود
غمش را در جیب می گذارد و به خانه بر می گردد





وقتی نگاهت با نگاهم در آمیخت انعکاس عشق شورانگیزت را در چشمانم به تماشا بنشین