از آدمهایی که فقط بلدن آرزوهای آدم هارو کوچیک و بی مفهوم کنن بدم میاد... به صراحت میتونم بگم متنفرم!!!

درست وقتی تصمیم گرفته بودم که باور کنم آدمها خوب نمیشوند نه به خاطر بد بودنشان چون مجبورند بد باشند چون همه بد هستند آدمی پیدا شد که روی باورم خط کشید!!! خلاصه بگویم... باورم برگشت.  به جای باور بدی باورم شد آدم های خوب هنوز هستند.

ولی به طرز بسیار جذابی باور به خوب بودنش را برایم زیر سوال برد...

دوست من اگر باورت نکردم دلخور نباش ... دست خودم نیس!

واقعا؟

بین آدمهایی که هر کدوم یه چیز میگن و هر کدوم به من میرسه از اون یکی بد میگه گیر کردم!!!!

دیگه نمیدونم کی و باور کنم!!!!!

باورت میشه دیگه خودمم باور ندارم؟ :|||||||||||||||

خدایی دارین مسخره بازی درمیارین یا واقعا همین قدر عوضی تشریف داریم؟!!!! :\\\\\\\\\\\\\

نه خدایی؟؟؟؟؟ خدایی واقعا؟؟؟

بی توقع مهربان و دیوانه میشوم

بعضی وقتام انقدر روانی میشی که حتی پاچه ی خودتم میگیری :| بیا یه قرار بذاریم دختر! خدایی بی خیال! :|

دوراهی های من...

جریان از اینجا شروع میشه که . . . که من همیشه بین دو راهی گیر میکنم. دوراهی اینکه کدوم لباس بهتره؟ کدوم غذا؟ و و و

و اینبار دو راهی من قشنگترین دوراهی بود... دو راهی اینکه بنویسم یا برم حموم!

پس . . .

یک لیوان آب و آبلیمو ریختم. به مخفیگاه تصوراتم پناه بردم. پنجره را گشودم، چند قطره بهار نفس کشیدم و شروع به نوشتن کردم. احساس هایم تغییر کرده. انگار موجودی درونم شروع به رشد کرده و هر از گاهی برای بیداری قلقلکم میدهد. و این شاید همان زندگیست! بازگشت به آرزوهایم ... هوم... چه طعمی... آزادی ...

 

دوراهی های من...

جریان از اینجا شروع میشه که . . . که من همیشه بین دو راهی گیر میکنم. دوراهی اینکه کدوم لباس بهتره؟ کدوم غذا؟ و و و

و اینبار دو راهی من قشنگترین دوراهی بود... دو راهی اینکه بنویسم یا برم حموم!

پس . . .

یک لیوان آب و آبلیمو ریختم. به مخفیگاه تصوراتم پناه بردم. پنجره را گشودم، چند قطره بهار نفس کشیدم و شروع به نوشتن کردم. احساس هایم تغییر کرده. انگار موجودی درونم شروع به رشد کرده و هر از گاهی برای بیداری قلقلکم میدهد. و این شاید همان زندگیست! بازگشت به آرزوهایم ... هوم... چه طعمی... آزادی ...

 

کسی از قدیم ندیما اینجا هستتت؟؟؟؟؟

هنوز کسی از گذسته اینجا هست؟؟؟؟ آهایییی

خب رفقای دیرینه...

باید بگم سلام :D هنوز نمیدونم چه قدر میام اینجا و چه قدر نمیام.. منظورم اینه معلوم نیست باز بیام سراغ وب یا نه.

بعد از یک سال گند و پر از بدو بدو و بدبختی و دپرسی و افسردگی و اشک و نابودی و خشم دوباره انگار زنده شدم... گویا از زیر خاکستر یه چیزایی داره جوونه میزنه...

به جوونه ها آب بدین رفقا ... امسال سال رشده

نمیدونم کی قراره عادت کنم. نمیدونم اصلا عادت میکنم یانه...

جدیدا احساس میکنم شهر یخ زده و من فقط در حال حرکتم... احساس میکنم دیگه واقعا کسی نیست که منو بشنوه...

حداقل الان فرق کرده حسم... قبلا حس میکردم من ثابتم و بقیه میدو ان....

یعنی قراره فراموش کنم؟؟؟؟