به نام خدایی که از خودمون بهمون نزدیک تره

سلام.به وبلاگ خودتون خوش اومدین.امیدوارم از مطالب خوشتون بیاد.

حتما برام نظر بزارید و نظرتون رو در مورد جملات بگین.همچنین هرجور انتقاد یا پیشنهادی دارید حتما بهم اطلاع بدین.خیلی خوشحال میشم.

همچنین متمایلم با دوستان تبادل لینک داشته باشم

(برای مشاهده ی مطالب قبلی به "آرشیو مطالب" و یا "موضوعات وب" رجوع کنید)

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی ( ویکتور هوگو )

آرزوهای ویکتور هوگو برای شما(فوق العاده زیبا):

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

و اگر اینگونه نیست، تنهایی‌ات کوتاه باشد

و پس از تنهایی‌ات، نفرت از کسی نیابی

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

 

 

برایت همچنان آرزو دارم

دوستانی داشته باشی

از جمله دوستان بد و ناپایدار

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دستکم یکی در میانشان

بی‌‌تردید مورد اعتمادت باشد.

 

 

و چون زندگی بدین‌گونه است

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند

که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد

تا که زیاده به خودت غره نشوی.

 

 

و نیز آرزومندم

مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا

نگه دارد.

 

 

همچنین، برایت آرزومندم

صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند

چون این کارِ ساده‌ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذیر می‌کنند

و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران

نمونه شوی.

 

 

و امیدوارم اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمایی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 

 

امیدوارم حیوانی را نوازش کنی

به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره

گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهی‌اش را سر می‌دهد

چرا که به این طریق

احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.

 

 

امیدوارم

که دانه‌ای هم بر خاک

بفِشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روییدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

 

 

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

 

 

و در پایان، اگر مرد باشی

آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 

 

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم..

افراد موفق



افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه

 کارها

 را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند

دعای باران چرا؟
دعای عشق بخوان!
این روزها دل ها تشنه ترند تا زمین ها...
خدایا کمی عشق ببار

مرغابی نباشید.....!!


وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید. اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید.

هاروی مک کی می گوید: «روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.»


سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: «لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید.»
بر روی کارت نوشته شده بود: «در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.»
من چنان شگفت زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در کره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم. پس از آنکه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت: «پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای کسانیکه رژیم تغذیه دارند، هست.»
گفتم: «خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم».
راننده پرسید: «در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه.»
سپس با دادن یک بطری نوشابه، حرکت کرد و گفت: «اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است.»
آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: «این فهرست ایستگاههای رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سکوت کنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم.»
از او پرسیدم: «چند سال است که به این شیوه کار می کنید؟»
پاسخ داد: « دو سال.»
پرسیدم: «چند سال است که به این کار مشغولید؟»
جواب داد: «هفت سال.»
پرسیدم: «پنج سال اول را چگونه کار می کردی؟»
گفت: «از همه چیز و همه کس،از اتوبوسها و تاکسی های زیادی که همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم. روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد. مضمون حرفش این بود که مانند مرغابیها که مدام واک واک می کنند، غرغر نکنید، به خود آیید و چون عقابها اوج گیرید. پس از شنیدن آن گفتار رادیویی، به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسیهای کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند. سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم.»
پرسیدم: « چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟»
گفت: «سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید. نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاکسی در میان گذاشتم اما فقط دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند. بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند.»


....


ويليام شكسپير



شايد دنيا ان مجلسي نباشد که تو در آرزويش بودي ولي حالا که دعوت شدي تا مي تواني زيبا برقص.

ويليام شکسپير

بدون شرح ....(کاریکاتور18)

ژوزه ساراماگو




ب
رای خانه ی همسایه ات هم ، چراغ آرزو کن
قطعا حوالی خانه ات روشن تر خواهد شد…

تو خوب بودن را فراموش نکن...


اگر کسی خوبی های تو را فراموش کرد،
تو خوب بودن را فراموش نکن.

بز خودتونو بکشید! (داستان 9 )



روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفرهایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. ناگهان از دور نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند، دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می‌کند. آن‌ها آن شب را مهمان او شدند و او نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن‌ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.
روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکر آن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می‌گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می‌کردند تا این که به مرشد خود قضیه را گفت. مرشد فرزانه پس از اندکی تأمل پاسخ داد اگر واقعاً می‌خواهی به آن‌ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش.

ادامه داستان در

ادامه مطلب

ادامه نوشته

به دام تعصب نیفتید...

پرواز رو به خاطر بسپار....



گاه پرندگان آنقدر سرگرم دانه چیدن می شوند که پرواز را فراموش و آسمان را از یاد می برند .
 پرتاب سنگ کودکی بازیگوش می تواند یادآور پرواز باشد .
 پرواز و آسمان را بخاطر بسپار ...

ساختم.... (داستان8)

پدر روزنامه مي خواند، اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد
­حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد .
-بيا! كاري برايت دارم ، يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم، ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟
و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.
مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.
اما ....
.
.
يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت .
پدر با تعجب پرسيد:مادرت به تو جغرافي ياد داده؟
پسرجواب داد:جغرافي ديگر چيست؟
پدر پرسيد:پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟
پسر گفت: اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود، وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم

کاریکاتور(17)



اگر دستم رسد بر چرخ گردون

از او پرسم که اين چون است و ان چون

يکي را داده اي صد ناز و نعمت

يکيرا قرص جو الوده در خون

هفته معلم


همه خوبان ناگزیر معلمند و

همه معلمان ناگزیر خوب !

مادر...



اگر 4 تکه نان خوشمزه باشد و شما 5 نفر باشید،
کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید (( مادر )) است . . .
روز مادر مبارک...

چارلي چاپلين


وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان میدهد ،

شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید.

چارلي چاپلين

داستان(7)


روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که

با هم مسابقه ی دو  بدهند

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع 

شده بودند

و مسابقه شروع شد ....

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این

کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید

 

اوه,عجب کار مشکلی!! 

'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند

یا

'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه

 قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند

بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر می رفتند

جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!

هیچ کس موفق نمی شه !'
 
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و

از ادامه دادن منصرف

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر 

این یکی نمی خواست منصرف بشه !

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند. به جز اون 

قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که

به نوک رسید !

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او

چگونه این کار رو انجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن

رو پیدا کرده؟

ولي جوابي از قورباغه نشنيدن.

سوال رو يه بار ديگه مطرح كردن و

و مشخص شد که ...

قورباغه برنده ی مسابقه کر بوده !!!


خوشبختي

خوشبختی یافتنی نیست ، ساختنی است . . .

فاصله تابش!

فاصله تابش خود را بر دیگران تنظیم کن

.
خداوند خورشید را در جایی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند!

قضاوت

قبل از اينكه در مورد راه رفتن كسي قضاوت كني....

كمي با كفش هاي او راه برو....

كاريكاتور (16)

...


از اين كه زندگي تان پايان مي يابد نترسيد

از آن بترسيد كه زندگي را هيچ گاه آغاز نكنيد