چند شب پیش خورشید مریض شد

و فردا صبح ماه به جایش طلوع کرد.

دیدید ماه چگونه تابش کرد و روز را روشن کرد

و ابرها چگونه آبروی خورشید را خریدند و او را پنهان کردند؟

پرندگان همان ترانه هر روز را می خواندن و پروانه ها روی شاخه ای درختان

می رقصیدند و ستاره ها در شب از ماه تشکر کردند و خدا نیز از همه آنها.

                چند روز بعد خورشید به میهمانی ماه رفت و صورت ماه را بوسید.

                                                             آن شب ماه بیشتر زمین را روشن کرد.

دلتنگی

بعضي وقتا آنقدر دلتنگ کسي ميشي...

که اگه بفهمه...

خودش از نبود خودش ...

خجالت ميکشه...!!!

گذشته را فراموش کنیم

پيری برای جمعی سخن میراند... 

لطيفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان  لطيفه  را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد  لطيفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن  لطيفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:
 وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به  لطيفه ای  یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به  گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای

 مشابه ادامه میدهید؟ 

گذشته را  فراموش کنيد و به جلو نگاه کنيد

وارونه های دلم

پشت فضاي آرام شب چشمانم

دلم ديگر نه مي خندد نه گريه ميكند

 فقط گوشه اي دور تنها كز كرده

 موريانه هاي سكوتت ذره ذره زير پاي دلم را خالي كردنند

 احتمال فرو ريختن خانه ي احساسم نزديك است

خانه کاغذی

به سكوت آرام خانه ي كاغذي ات قسم كه ميدانم روياهاي تو به زيبايي خيالات من باور كردني است.

تو از سكوت من به باور عرفاني عشق رسيده اي.

من از سكوت تو به نقطه نهايي ايمان رسيده ام.

شايد نتوان درك كرد كه گفته هاي ما از آن دنياي كاغذي كه ساخته ايم،شنيدني است.

ولي مي شود دست به كار شد و رنگ سبز به شاخه هاي خاكستري درختهاي كاغذي كشيد.

من كه نقاشي كردن ميدانم.تو هم كه نقاشي كردن ميداني.

پس چرا دست به كار نمي شوي؟

وقتي بچه بودم،برايم آبرنگ نميخريدند.ميرفتم سراغ باغچه كنار رودخانه هرچه گلهاي رنگي بود ميچيدم و نقاشي مي كردم.

اگر كمي در باغ كاغذي كنار خانه كاغذي مان جستجو كنيم حتما گلهاي كاغذي دارد كه رنگ قرمز عشق به باورهايمان بكشيم.

...

خدایا!

مگذار دعا کنم

که مرا از دشواری ها و خطرهای زندگی

مصون داری

بلکه دعا کنم تا در رویارویی با آنها

بی باک و شجاع باشم.

مگذار از تو بخواهم

درد مرا تسکین دهی

بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخشی.

 

یاد ایام...

ای کاش می دانستم زمان می رود چو باد

 

ای کاش می خواندم سرود سرو و خاک

 

ای کاش دوست می داشتم لحظاتم را

 

ای کاش قدر راه خانه تا مدرسه را می دانستم

 

ای کاش قدر لحظات زنگ آخر را می دانستم

 

ای کاش زنگ آخر صدایی نداشت

 

ای کاش روز آخر غروبی نداشت..............