من
که بی خیال راهم را می رفتم
نه آسمان ابری بود
که شاعر شوم
و نه سرنوشتم آن قدر شوم
که از فلسفه اش بگویم
تنها
تنها بودم
و شاید تنهاییم آن قدر بزرگتر از من بود
که دستانم را بگیرد و این ور و آن ورم ببرد
آخر یک روز دعوایمان می شود
تنهایش می گذارم
تنهاییم تنها می شود
لابد می رود دوستی پیدا می کند
دستانش را می گیرد و این ور و آن ورش می برد
من اما دست تمام مردم این شهر را می گیرم
تک به تک لبخند بر لبشان می نشانم
برایشان شهر را آواز می کنم
وسط میدان می رقصم
و آن قدر چراغ روشن می کنم
که شب از یادشان برود
مبادا از یادشان بروم.