من


آنقدر خیال هایم پوچ از آب در آمده بود
که بی خیال راهم را می رفتم
نه آسمان ابری بود
که شاعر شوم
و نه سرنوشتم آن قدر شوم
که از فلسفه اش بگویم
تنها
تنها بودم
و شاید تنهاییم آن قدر بزرگتر از من بود 
که دستانم را بگیرد و این ور و آن ورم ببرد
آخر یک روز دعوایمان می شود
تنهایش می گذارم
تنهاییم تنها می شود
لابد می رود دوستی پیدا می کند
دستانش را می گیرد و این ور و آن ورش می برد
من اما دست تمام مردم این شهر را می گیرم
تک به تک لبخند بر لبشان می نشانم
برایشان شهر را آواز می کنم
وسط میدان می رقصم
و آن قدر چراغ روشن می کنم
که شب از یادشان برود
مبادا از یادشان بروم.

مقصد

انقدر دور شده بودم 

که هیچ فریادی سکوتم را نمیشکست

صدایم

صدای پاهایم بود و بس

بعد انگار از خواب بپری

با تمام قدرت بدوی

برگردی

تمام انچه نداشته ای را در اغوش بگیری 

بزنی زیر بغلت 

که یعنی من بی اینها قدم از قدم بر نمیدارم

تازه یادت می اید که ترسویی

انوقت تمام صداهای دنیا را قرض میگیری 

که فریادت دل جاده را بشکافد!

به خودت نیامده باید راه بیافتی

گرگ و میش است

اتفاق

گاه یک اتفاق ان قدر ارام می افتد

که نفست را بند نمی اورد

بعدها

عینکی یا چال چانه ای حتی

تو را با این صرافت می اندازد

که میان خاطراتت می گردی و انگار نه انگار

گویا تصویری از خواب دیشب

سرگردانت کرده باشد

ومدام در ذهنت بچرخد

که  ان عینک را کجا دیده بودم؟

ریل

نه انگار این راه تمامی ندارد

نگران غروبم

مبادا خورشید از دستم بلغزد

صدای هو هوی قطار در گوشم

و من جلو تر از او می دوم

نفس هایم با صدای قطار هماهنگ است

و انگار هیچ کدام قصد رسیدن نداریم

دست اخر شب می شود می دانم!

اما خاطرم هست مادرم می گفت

شب که می شود نترس دخترم!

همه چیز همان است که بود

فقط کمی تاریک تر!


هیچکس

انگار سال ها نفس نکشیده باشم
مثل مرده ای که جان می گیرد
نفسش خش دار و سنگین است
من اما زنده بودم همین جا
فقط کمی هوا کم اوردم
همین جا
همین جا که دیگر جای من نیست
مثل کاکتوسی که اسمانش بارانیست
صورتم رنگ پریده است
مثل وحشت بچه
از شکست یک شیشه
دستانم لمس است و یخ کرده
مثل پیر زن یخ کرده ی قصه
نه لعنتی
مثل هیچکس نیستم...
هیچکس

جاده

اصلا از همان شب
که چراغ های شهر زیر پایم سو سو می کرد
باید می دانستم
از همان لحظه ای که تپش قلب گرفتم
ترسیدم
بغض کردم و اشکی نریختم
باید می دانستم
که این جاده را اشک خواهم ریخت
تنها خواهم بود
کاش برف می بارید
شهر یخ می زد
انوقت با خیال راحت شهر را بغل می گرفتم
برایش از جاده شعری می گفتم
گر می گرفت و اب می شد
و من غرق می شدم در او.

رویا

وقتی چشمانم را بستم
و تصور کردم
اه نکشیدم
لبخند زدم
حالا چشمانم باز باز است
عین حقیقت است
و من اه کم اورده ام
سرعت بوسیدن رویایم انقدر زیاد بود
که طعمش از لبانم پرید
حالا حتی بن بست را هم گم کرده ام
خاطرم نیست
هفتم شرقی بود
یا یازدهم غربی!

در من کاکتوسی زندگی می کند
که نه تیغی دارد
و نه بی اب زنده میماند
رشد که میکند
به خود می پیچم درد میکشم
دست به کبریت میبرم به اتشش کشم
اخر کاکتوسی که بی صدا فریاد میزند
کاکتوس است؟

من

لابد نفس های اخرم بود
که این گونه ملتمسانه نگاه می کردم
حتی حجم تنهایی ام انقدر بزرگ نبود
که بگویم تنهایم
در دهکده ای دور زندگی می کردم
و خوب لابد این سرنوشتم بود
مثل سرنوشت مترسکی
که در مزرعه ای دور و در دهکده ای دور تر
افتاب سوخته میشد
و عاقبت همانجا به زمین می خورد
حالا من خم شده ام و در مسیر فرودم
ثانیه به ثانیه نزدیک تر می شوم
حالا
حالا
حالا...
کاش مسیر باد عوض میشد و قد راست می کردم.

خانه

در را که باز کردم 
عطر خانه در مشامم پیچید
انقدر گرم و ارام 
که انگار تعبیر خواب دیشبم باشد
می ترسم اخرش
من بمانم و یاد خانه ای
که عطرش را عمیق می کشم
انقدر عمیق که نفس کم می اورم
بر می گردم در را پشت سرم می بندم
نگاهی به پلاک خانه می اندازم
و بعد 
برمی گردم
سر جای دومم!
همینجا.

تلاطم

جوی اب پر بود از تلاطم

کودکی بازی می کرد

شعر می خواند

صدای دوچرخه های چرخ کمکی

خط کشی های لی لی

عطر گس گلهای وحشی کف دست

کفش دوزک

این طرف اما

من راک گوش می دادم

لاک قرمز می زدم

خط چشم مشکی

دلم اما تنگ ان طرف بود.

نه شعر می خواد نه متن ادبی نه...دلم تنگته...

لعنتی

چترم ان قدر خمیده بود
 که شانه هایم خیس بود
 انوقت تو می گفتی

 قدم بزنیم

 شانه به شانه و اصرار داشتی

که لباسهایت مرتب بماند
 من اما هوای بارانی دیوانه ام می کرد
 دیوانه ام می کرد و فریاد می زدم
 تو اما ترسیدی
 چتر را برداشتی و سوار ماشینت شدی
 من اما تا صبح خیابان را دوره کردم
 غرق شدم
 قه قهه زدم
 اما ارام خوابیدم

من و تو

گاه انقدر دلتنگ میشوم

که راه نفس هایم سد می شود

خم می شوم

زانو می زنم

تقلا می کنم

می میرم

نمی میرم؟

می میرم!

شب

انقدر دوری که وقتی نگاهت می کنم

چیزی جز سایه های موهوم نیستی

چشمانم را میبندم

شاید به یاد آورم

خاطره ای،صحنه ای،چهره ای

نه انگار حافظه ام را از دست داده باشم

ذهنم مشوش است و تاریک

پر از حفره های هولناک

انگار شب شده باشد

شب

بغض

روزهای رفته راحتم نمی گذارند
وقتی انتظار فردا را میکشم
تا خاطره شوند...
بیدارم بیدار!
هق هق نمی کنم مبادا بد خواب شوی
ناله نمیکنم حرف نمی زنم
فقط کاش چشمانت را جا بگذاری
پروازت دیر میشود
بجنب.

بافتنی

انقدر خیال بافی کردم

که کامواها ته کشید

سال ها بعد بافتنی هایم را

بید زد!

قسم خوردم دیگر نبافم

اما این روزها

هوا بدجور سرد شده است...

 

خواب

تنهایی ام را زیر ذره بین میگیرم
بزرگ می شود...بزرگتر
من اما
هوای رفتن میکنم
می ترسم می لرزم
و در سکوت ریسه های ان سوی دیوار را
قهقهه میزنم
اخرش من میمانم و قالیچه
و هوایی که هر لحظه تهی تر میشود
از بودن.

گره

 
بند کتانی هایم بهم گره خورده بود
تو میدانستی و دم نمی زدی
زمین خوردنم را دوست داشتی
می خندیدی
و من هر روز بهم گره شان می زدم
میدانی
خوب
شیرین میخندیدی...

بغض

 
چمدانم خالی بود
تو که می دانستی جایی نمی روم
فقط منتظر بودم بگویی
بمان...
بعد از ان شب
...چمدانم را ذره ذره پر کردم
دیگر می دانستم خواستن
برای ماندن
کافی نیست...