نگاهی به رمان طلسمات

 رمان نویسی در افغانستان نهالیست نو پا که به خوبی رشد می کند و میتوان به آینده ی درخت شدن و سبز و ستبر شدنش امیدوار بود. رمان نویسان افغان دغدغه های زیادی برای نوشتن دارند و یک مشت موضوع تازه و دست نخورده نیز در اختیارشان هست. از جنگ نوشتن طومارها می طلبد جنگی که سالهاست درو پیکر این کشور را به آتش کشیده . این آتش و این تباهی باید به قلم کشیده شود تا بماند برای نسل های که بعد از ما می آیند. این تاریخ در به دری باید رمان شود، شعر شود و به انواع ژانر های ادبی جان بدهد.  میتوان گفت که تاامروز که حدود هشتاد سال از جنگ جهانی دوم می گذرد ما شاهد نویسنده گانی هستیم که آن جنایت ها را می نویسند و از پهلو های متفاوتی به قضیه نگریسته اند. وقتی به کتاب زندگی ، جنگ و دیگر هیچ از اوریانافالاچی می نگریم، می بینیم که او چگونه به دل جنگ رفته و از دهشت و کشتاری که در ویتنام رخ می دهد می نویسد و گزارش تهیه می کند. این جنگ سالهاست که خاموش شده ولی این کتاب به یاد ما می آورد که  بشر تا چه می تواند بیرحم شود. و تا چه حد مرگ می تواند عادی و به امری روزمره تبدیل شود. اصولا نوشتن می تواند به روند تکاملی یک ملت جان بدهد و آن را ماندگار بسازد.

  در این دهه ی اخیر ما شاهد تولید رمان هایی هستیم که موضوع شان جنگ هست. موضوع شان سنت های دیرپاییست که سالهاست در بین مردم ما جریان دارد، موضوع شان فریاد های در گلو خفته ایست که هرگز صدا نشده اند. در این آثار سیمای زنانی را می بینیم که از جنگ ضربه خورده اند و عقده های مردان شان بر شانه های نحیف آنها سرازیر شده است. سیمای مردانی را می بینیم که از فرط فقر که محصول جنگ ها متمادیست ، مستاصل شده اند. رمان طلسمات یکی از همین آثار است و نویسنده تا جایی که توانسته قدرتش را برای نوشتن از هر موضوعی به نمایش گذاشته است.  

  یکی از مفاهیمی که نویسنده خیلی به آن پرداخته است ، زن است. زنی که در رمان طلسمات چهره می نمایاند، زنیست منفعل و تو سری خور. نویسنده در حقیقت سرشت و سرنوشت حقیقی زنان را در جامعه ی سنتی و وواپس گرا به تصویر کشیده است که این تصویر برای خواننده بسیار ملموس و آشناست. زنانی که مشابه شان را ما در چهار اطراف خود می بینیم. بلقیس ، صنم ، چمن ، بیگم و...

 هرکدام ازین زنان به نحوی رنج می بینند و دچار بی مهری مردان  هستند. زنانیکه در دهی زندگی می کنند که قدرت و تصمیم گیری به دست مردان است و مردان نیز دچار رنج و مرارت اند و این رنج را با توپ و تشر زدن به زنها از خود بیرون می ریزند.

  نویسنده روایت می کند که چگونه  دختران قریه گرفتار هوس مردانی هستند که جز زور با چیزی آشنایی ندارند :

شب، عسکر گوشت بره خورد وبرای خواب ، جاگه ی دختر بوی خواست. چند دختری که در آبادی بودند، هیچ کدام حاضر نشد که جاگه اش را به عسکر بدهد. وقتی عسکر دید صدایش به زمین مانده، خشمگین شد. گفت کاری خواهد کرد که دیگر نطفه ی دختر از پشت کسی بسته نشود. کمربندش را گرفت و شروع کرد به زدن مردان.

 صنم، دختر مهراب، که فقط هفت سال داشت، با مادرش بالای بام خوابیده بود ؛ وقتی دید مردان یک یک دارند زیر نور مهتاب عقیم می شوند ، از بالای بام پایین شد تا جاگه اش را به عسکر بدهد. ص 15

 زنان از نگاه مردان کنیز اند  :

 شاه ولی گفت : اگر به  اختیار من باشد، همین لحظه می بخشم، ولی خدا خودش از بدعت نمی گذرد. سید اولاد پیغمبر است. زن هم حکم کنیز را دارد. روا نیست که اولاد پیغمبر کنیز دیگران شود. ص 156

  زنان بیوه :

 درین روایت هرگاه زنان بیوه می شوند، با شرمنده گی به خانه ی پدر برمی گردند و با نهایت خشونت رانده می شوند :

دختر که بیوه  شد، با شرمنده گی برگشت. برادرانش خشمگین سر راهش ایستادند که : ما این مردار را خانه راه نمی دهیم ! "  ص 156

 نویسنده در جای جای داستان به نحوی به خواننده قرینه می دهد که این خشونت محصول فقر و بی چاره گی است که دامنگیر این قریه شده. او از سیل ، برف و خشک سالی به عنوان نشانه یاد می کند و در حقیقت فضای داستان وضعیت قریه ای را به نمایش می کشد که بسیار منزویست و بلا و آفت از آسمانش می بارد.

اگر از شگرد های داستانی که نویسنده در رمانش به کار گرفته است یاد آوری کنیم، می توانیم به اینها اشاره نماییم :

 ریالیزم جادویی  و به کار گیری افسانه های بومی

 نویسنده در بسیاری از قسمت های داستان دست به روایت پردازی ای میزند که به نوعی ریالیزم جادوی را به رخ می کشد. مثلا در این برش ها :

نیکه سر راه گرگ رفت و گفت من از زندگی سیرم ! مرا بخور.

گرگ گفت : پس شو ؛ من  با خوردن کودکی که هنوز بوی شیر از دهانش می آید ، نام خود را بد نمی کنم. ص 89

  نویسنده ریالیزم جادویی را با افسانه های کهن می آمیزد و این مساله دلچسپی بیشتری به داستان داده است از آن جاییکه اکثر داستان ها و افسانه ها با جادو آمیخته اند و به کار گیری این شگرد به جذابیت داستان های مدرن بیشتر می افزاید :

 مولا داد یک شب که در آسیاب خانه خواب بوده  می بیند دروازه به آهستگی باز می شود و یک گرگ داخل می شود. گرگ با آن که گرگ بوده، نه او را می بیند و نه بویش را می شنود. به خیال اینکه کسی آنجا نیست، پوستش را لچ می کند و آدم می شود. ص 179

 رمان طلسمات به صورت عموم رمان خوبیست و نویسنده تمام سعی خود را کرده است که  بومی گرایی کند و آنچه را برای یک خواننده ی افغان آشناست به تصویر بکشد. خواسته است رنج و مرارت مردمی را جاودانه بسازد که از کوچکترین امتیاز و ارزش ها محروم اند.  او در رمانی با فضای نه چندان بزرگ ، موضوعات گوناگونی را جای داده که گاهی بیرون نیز می زند و اگر فشرده تر می بود شاید پراکنده گی پیش نمی آمد. ولی می توان گفت که طلسمات از غنیمت های ادبیات داستانی امروز ماست.

زنان در داستان های جومپا لاهیری

 معرفی نویسنده:

جومپا لاهیری نویسنده‌ای امریکایی هندی‌تبار است. پدر و مادرش  از اهالی هند (بنگالی) بودند که به انگلستان مهاجرت کردند. لاهیری در لندن به دنیا آمد و در رود‌آیلندِ آمریکا بزرگ شد و به کالج برنارد رفت و در رشته‌ی ادبیات انگلیسی تحصیل کرد. سپس به دانشگاه بوستون رفت و در مقاطع بالاتر در رشته‌های زبان انگلیسی، نگارش خلاقانه، ادبیات تطبیقی و مطالعات رنسانس تحصیلاتش را ادامه داد. نخستین اثر او، مجموعه‌داستان مترجم دردها،برایش جایزه‌ی ادبی پولیتزر را به ارمغان آورد و رمان دیگرش، گودی، جزو نامزدهای نهایی بوکر بود. همچنین بر اساس نخستین رمان او با نام همنام فیلمی ساخته شده است.

 سبک نویسنده گی لاهیری :

 جومپا لاهیری بسیار ساده نویس است ، بدین معنی که داستانهایش از مسایل زندگی روزمره ی ما انسانها روایت میکند واین روایت بسیار به دل نزدیک و سلیس است. تقریبا در تمام داستان ها مهاجرت تم اصلی است. خانواده های کوچکی که از کلکته  ودیگر شهر های هند به امریکا مهاجر شده اند و با تفاوت های فرهنگی عدیده ی روبرو هستند.

 در اغلب این داستان ها تضاد وتفاوت بین نسل ها دیده میشود. دو نسلی که در دو بستر فرهنگی متفاوت زندگی کرده اند ومیکنند. تفاوت بین فرزندان وپدر ومادر ها.

 در مقدمه ی کتاب مترجم درد ها آمده است : جومپا لاهیری از آن نویسنده های است که تو را وادار میکنند یقه ی اولین کسی را که می بینی، بگیری وبگویی :اینرا بخوان! لاهیری قصه گوی حیرت آوری است با صدای متفاوت، چشمی برای دیدن وگوشی برای شنیدن لطایف شیرین.

زنان در داستان های لاهیری :

زنان داستان های لاهیری را میشود به دو گروه تقسیم کرد :

1- زنان کارمند ومستقل

2- زنان خانه دار

زنان مستقل این داستان ها عموما زنانی اند که دارای خصوصیات منحصر به فرد بوده و در آپارتمانی کوچک در کشوری بیگانه زندگی میکنند. این زنان هویت شان هندیست وشوهران شان یا هندی الاصل اند یا اهل کشور های غربی. این زنان از هویت ورسومات اصیل شان فاصله گرفته اند ، در حقیقت نسلی اند که بین آنها و والدین شان گسستی بزرگ اتفاق افتاده است. اینها زنانی ساده پوش ، اهل مهمانی رفتن و کار اند در حالیکه مادران شان درآوان جوانی ، زنانی بوده اند که به تمام عنعنات کشورشان پابند بوده واهل آشپزی و خانه داری اند. برای بهتر روشن شدن موضوع ، زنان مستقل داستان های لاهیری را نام برده ونقش شان را در متن داستان مشخص می کنیم :

روما در داستان سرزمین نامانوس دختریست که از خردسالی با پدر ومادر ویک برادرش به امریکا آمده ومقیم شده اند. روما پیش از به دنیا آمدن فرزندش آکاش کارمند یک دفتر وکالتی است بصورت نیمه وقت. اما وقتی کودکش به دنیا میاید استعفایش را به آن دفتر پیش میکند.بین زندگی روما ومادرش تفاوت بسیاری وجود دارد.روما  در داستان سرزمین نا مانوس  در حقیقت نماینده ی زنانیست که بخاطر مادر شدن مجبورند از کار وزندگی اجتماعی شان صرفنظر کرده و خانه وکودک را بر همه چیز ترجیح بدهند:

 " اکنون تمام  کار روما خانه اش بود، کنکاش میان انبوه کاتالوگ هایی که با پست می رسید، علامت گذاری آن ها با پست شود ، سفارش ملافه هایی با طرح اژدها برای اطاق آکاش ." ص 14 روما چنین زندگی را هر روز میگذراند وبه قول خودش هیچ چیز این زندگی خوشحالش نمیسازد.در حقیقت تصورش را نمیکرد چه کار دشواری است ، وچه اندازه میتواند منزوی بشود. صبح هایی بود که آرزو داشت به سادگی او هم لباس بپوشد ومثل آدام (شوهرش) از خانه بیرون برود.نمیدانست مادرش چگونه از عهده ی این همه کار بر می آمد مثال مادرش – نقل مکان به کشوری بیگانه به خاطر ازدواجش، بزرگ کردن فرزندانش و انجام کار های خانه – همه در دوران کودکیش هشداری بود که از این روش    پرهیز کند. لیکن زندگی روما هم اکنون همان بود. ص 19

 مگان یکی دیگر از این زنان مستقل است که با شوهرش آمیت برای دو روز به تعطیلی به عروسی دوست دوران کالج آمیت میروند. نویسنده به مسایل بسیار خرد توجه میکند از جمله ظاهر ساده ی مگان که در حقیقت نشانه ایست از مدرن زیستن و بیان اینکه زنانی که دغدغه های فمینستی دارند کمتر به ظاهرشان میپردازند:

 مگان معمولا آرایش نمیکرد، ولی برای این موقعیت لب هایش را به صورتی براق رنگین کرده بود. آمیت فکر کرد لزومی نداشته،زیبایی هوشمند وکمی قدیمی، چهره ی او را ترجیح می داد.چهره ی کسی که می توانست تصور کند در زندگی پیشین ، زمانی بی دنگ وفنگ تر، در امریکایی که خبری از هندوستان نداشت ، زندگی می کرده. موهای قهوه ای تیره اش مطابق معمول بالا جمع شده بود عینک می زد ، همیشه عینکی بدون قاب وبادامی شکل که به نظر می رسید برای محافظت نگاه حساس وخاکستری اش ضروری است. ص 111

 این بیهودگی وملال در زندگی اکثریت زنان وجود دارد. زنانیکه از صبح تا شام فقط کارشان پخت وپز، شست وشو و محافظت از کودک است وتا به خود میایند می بینند که پیر شده اند و عمری ملال را بصورت عادی متحمل شده اند. زبان و ساختار داستان های لاهیری چنان است که هر زنی که این روایت ها را بخواند، چنان خود را در متن داستان می بیند که انگار زندگی خودش هست واین از زندگی و طول خسته کن روز ها وشب ها نوشتن کاریست در خور.

 یکی از مولفه های ادبیات زنانه ریز بینی است. نویسنده ی زن به کوچکترین جزییات زندگی میپردازد وآن را با حوصله مندی به روایت می کشد. امری که در داستان های لاهیر نیز نمودش را کم نمیتوان یافت :  اتاقی نبود که بشود چیزی را درآن پنهان کرد. سطح همه چیز لخت بود، گوشه ها همه در معرض دید، در قفسه هم جز پیراهن هایش چیز دیگری نبود .معمولا پیش از ظهر روما می آمد پایین تا تختخواب را درست کند ، سبد رخت چرک ها را سر بزند و پشنگ آب لبه ی دستشویی را که در اثر مسواک زدن وریش تراشیدن خیس شده بود خشک کند. ص 64

 هم  بین زندگی مادر و روما تفاوت دیده میشود  هم فرق. ملال و خانه نشستن گریبان هر دو زن را گرفته است اما یک زن ( روما ) این ملال را می بیند، حسش میکند. اما دیگری ( مادر) به این روزمرگی تن داده وآنرا جز روند عادی زندگیش میداند. در نهایت هردو دلشان چیزی جز آزادی و مستقل بودن را نمیخواهد.

زنان خانه دار :

 دریکی از داستان های این مجموعه بنام " جهنم- بهشت " ما با زنی روبروییم که تمام هم وغمش را صرف شوهر وتنها بچه اش میکند و روزگارش در آشپزخانه میگذرد. در زندگی این زن وشوهر مردی پیدا میشود که باعث دگرگونی حال زن خانه میشود. نویسنده بدون اینکه حاشیه پردازی کند، بسیار با ساده گی وخیلی ملموس زندگی این زن را روایت میکند، عشقش را نسبت به مردی که وارد زندگی شان میشود را بیان میکند وحس تلخی که از محال بودن این عشق به زن دست میدهد را.روایت از زبان دختر این خانواده شروع میشود.

" پراناب چاکرابورتی" عملا برادر کوچک تر پدر من نبود. هموطنی بنگالی و اهل کلکته بود که در اوایل سال های هزار و نهصد و هفتاد به ساحل بی حاصل زندگی اجتماعی  پدر ومادر من پرتاب شده بود، زمانی که در آپارتمان اجاره ای میدان مرکزی زندگی می کردند و تعداد آشنایان شان از انگشتان یک دست تجاوز نمی کرد. " از متن کتاب/  75

 نویسنده با اشاره به " ساحل بی حاصل زندگی " تمام حال و روز این زندگی مشترک را به خواننده القا میکند.  ساحل بی حاصلی که  با قدم گذاشتن این مرد جوان سرشار از دگر گونی میشود و زندگی "آپارنا " را که زن این خانه است را دچار تحول میسازد. زنی که هیچگاه قلبش را چیزی نلرزانده ، ناگهان با ورود این مرد دچار حال متفاوتی میشود.

" مادرم میدانست هرگز نمیتواند پراناب کاکو را از آن خودش کند، وتصور می کنم هدفش این بود او را در خانواده  نگاه دارد. لیکن، از همه چیز مهم تر این بود که در ابتدا پراناب کاکو از همه نظر چنان به مادرم وابسته بود، وبه او احتیاج داشت که هرگز پدرم در طول مدت ازدواج شان به او محتاج نبود. فکر می کنم نخستین وتنها احساس خوشبختی را او به مادرم داد. فکر می کنم حتا تولد من هم مادرم را چنان شادمان نکرده بود. من شاهد زندگی مشترکش با پدرم بودم، تحصیل حاصلی از نوع زندگی یی که برایش پرورش پیدا کرده بود. لیکن پراناب کاکو فرق داشت. او تنها لذت پیش بینی نشده ی زندگی  مادرم بود. 83

این عشق چنان در وجود زن عمیق است که با شنیدن خبر ازدواج پراناب کاکو دست به خودکشی یی میزند که نتیجه اش ملال وبی حاصلی دوامداری برای خودش است .

" یک کت بنفش روی ساری اش به تن کرده بود، واحتمالا به نظر هر همسایه ی میرسیده که او برای تنفس هوای آزاد به حیاط آمده. سپس جلو کتش را باز کرده بود، در قوطی مایع آتش زنه را برداشته بود وتمام تنش را به آن آغشته بود... " 100

  جومپا لاهیری به سبب زن بودنش بصورت خود آگاه و نا خود آگاه به زنان در داستان هایش میپردازد، هرچند مساله ی مهاجرت تم اصلی تمام داستان های اوست  اما این مهاجرت بیشتر حول محور زنان می چرخد وبیشترین تاثیر را این زنان اند که از پدیده ی مهاجرت می بینند. این زنان اند که وقتی با شوهران شان از کلکته مهاجر میشوند به امریکا، مجبورند در آپارتمان های تنگ تمام روز را پشت پنجره بگذرانند. این زنان اند که با ترک وطن مجبورند به مهمانی های بسیار کوچک خانواده گی دل شان را خوش کرده و غذا های بنگالی و... بپزند.

 قلم لاهیری بسیار سهل اما ممتنع هست. او از خودش مینویسد از تجربه های که خودش آنها را لمس و درک کرده است.

منبع :

1 – به کسی مربوط نیست، مجموعه داستان کوتاه ، جومپا لاهیری ،چاپ پیام

 

 

 

 دیشب تلویزیون بی بی سی مصاحبه ی ابراهیم گلستان را که ویژه ی فروغ بود به مناسبت سالمرگش پخش کرد. اینکه چگونه ابراهیم گلستان بعد سالیان سالی لب گشود و نیمه ونیمه کاره در مورد فروغ حرف زد جالب است. این نوشته نیز به بهانه ی مصاحبه دیشب واینکه امروز سالمرگ فروغ است نگاشته شده است.

 فروغ شاعری با درونی عمیق است. شعر او از زندگیش آب میخورد ووقتی شعرش را میخوانی انگار با او زنده گی میکنی. جالب است این روحیات عمیق برای ابراهیم گلستان نمودار نبوده واو گویا از حال وهوای درونی زنی که در کنارش عاشقانه نفس می کشید بی خبر بوده است.

 نامه های فروغ چه خطاب به شوهرش پرویز شاهپور وچه خطاب به ابراهیم گلستان ، همواره سراسر عشق وافتاده گیست وقتی به گلستان مینویسد:


قربان بند کفش هایت بروم
چه دوستت دارم
چه دوستت دارم
چه دوستت دارم

یا وقتی به پرویز شاهپور مینویسد :

پرویز من برای خوشبخت بودن به وجود تو احتیاج دارم من تو را با هیجان یک عشق مقدس و پاکی دوست دارم . عشقی که تصور نمی کنم در دنیا نظیری داشته باشد. . پرویز چه فایده دارد اگر یک بار دیگر به تو بگویم که تو را می پرستم تو را به راستی می پرستم مگر تو خود این را نمی دانی ؟ پرویز به من بگو با تنهایی چه می کنی برای من بنویس غذا چه می خوری و برنامه زندگی  . پرویز من دیگر هرگز از تو جدا نمی شوم این آ خرین بار است من تنهایی را دوست ندارم. ..

 زنی که در زندگی خصوصیش ودر نامه هایش چنین روحیه ی آسیب پذیر وحساسی دارد. و محتاج محبت است. اما در بر فراز شعرهایش همچنان با قوت ایستاده است.

 زنی که باشعر زندگی  کرد و با شعر از دنیا چشم پوشید. در اواخر عمر به پختگی فکری عمیقی رسید که میتوان از مجموعه های اخیرش اینرا درک کرد. دیدش به زندگی شبیه بقیه نبود. برای او حرفهای خاله زنکی و درگیرزندگی عادی ماندن مساوی به مرگ بود:

 اما خوب می دانم که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم روح من در جهنم سرگردانی می سوزد و من با نا امیدی به خاکستر آن خیره می شوم و به زن های خوشبختی فکر می کنم که توی خانه ی شوهریشان با رؤیاهای کودکانه ای سرگرم اند و با لذت خوشگذرانی های گذشته هاشان را نشخوار می کنند.

 مرگ اندیشی فروغ برمیگردد به نگاه ژرفش نسبت به زندگی. واین مساله را در شعر ونامه هایش میتوان دید. مرگ را بعنوان مساله ی جدی همیشه پیش چشمش دارد وبهمین دلیل نیز هست که مینویسد ومیخواند وبه گفته خودش کتابها را می بلعد. چون زندگی را فرصتی بسیار کوتاه میداند:

به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

 او وقتی نامه مینویسد بعنوان فردی که از حال وروزش مخاطب را خبردارد کند ، نامه نمی نویسد. بل به عنوان انسانی مینویسد که نامه برایش بهانه است برای طرح دیدگاه وجهان بینی اش:

    من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه ی دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد .

  

با سلام خدمت دوستان بزرگوار!

غمي درپيش چون كوه دماوند

چكيده :

    شادي ، درد ، لذت وبسا عواطف پيچيده ء انسانها در كلام شان خود را به رخ مي كشد ومنظور ما از  كلام، كلام عادي روزمره نيست كه اين عواطف تو در تو را باخود حمل بكند؛ اين كلام  هنر است.   در  طول  تمام سده هايي كه از عمر شعر فارسي مي گذرد ، ما با اين عواطف روبروييم.

  عشق يكي از مظاهري هست كه خود را با قدرت تمام در شعر همه ي شاعران دنيا جاي داده است و حاصل عشق  ، درد و لذت فراوان است.

  نظامي درين منظومه بينشي غمگنانه دارد نسبت به عشق. وآنچه درين مقال مطرح ميشود غم ودرديست كه در بخش آشنايي فرهاد با شيرين، بيشتر ديده ميشود.

كليد واژه ها :

عشق ، غم ، شيرين ، فرهاد

مقدمه

     استقبال از غم واندوه در اشعار فارسي بخصوص اشعار غنايي فراوان ديده ميشود. به طوري كه اين مضمون به عنوان يكي از موتيف هاي معروف اشعار كلا سيك ومعاصر شناخته شده است و در تبيين اين مطلب گاه به مباحث روانشناسي چون نوستالژژي در اشعار شاعران پرداخته ميشود كه خود بحثي دراز دامن  است.

 غم‌گويي با شعر فارسي پيوند ونسبتي ازلي به درازاي همان تاريخ شعر وشاعري دارد وكمتر شاعري است كه به جلوه هاي مختلف آن نپرداخته باشد. قيصر امين پور تصوير اين ناخود آگاه جمعي را در شعر خود چه زيبا آورده است :

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را اندوه مادر زاد

از خاك ما در باد بوي تو ميايد

تنها تو ميماني ما ميرويم از ياد

   قابل ذكر است كه اين غم پيوندي نا گسستني با عشق وجلوه هاي مختلف آن در شعر فارسي دارد :

قوم وخويش من همه از قبيله ء غم اند

عشق خواهر من است ، درد هم برادرم ( داودي مقدم ؛ ب.ت    2 و3 )

 پيوند غم با شعر عمري به درازاي عمر انسان دارد. انسانهاي نخستين كه به تعبيري ميشود آنها را شاعران نخستين نيز گفت ؛ وقتي احساس درد ميكرده اند آن درد را در مويه هايشان جاري ميساختند تا اندكي از شدت آن كاسته باشند.

  اگر لايه هاي شعر فارسي را بشكافيم، اندوهي جاري را در زير ساخت آن   ميتوانيم ببينم كه يا رنگ عارفانه دارد ويا رنگ عاشقانه ء محض.اصولا  مشرق زمين جايگاه  شعرست وآنهم شعري كه با غنا وسوز وگداز همراست. قدمت منظومه هاي غنايي ايران به قرون پيش از اسلام برميگردد كه درآن هنگام شاعري با  خنياگري ورامشگري همراه بوده است. درونمايه شعر غنايي فارسي اغلب با محوريت عشق، سمت وسو ميابد تا بدان جا كه ميتوان گفت بي هيچ ترديد عشق، بهانه سرايش است واگر بپذيريم كه حب وحسن وحزن سه همزادند وحزن عاشق، ناشي از هجران ويا ترس از هجران است پس موضوعِ لزوما وابسته به عشق يعني بيان سوز وهجران واشتياق وصال يكي از مهم ترين بن مايه هاي ادب غنايي به شمار ميرود. همچنين توصيف لحظه هاي فراق ، درد دوري، غم عشق وتصويرگري لحظه ء جدايي دردناك عاشق ومعشوق ووداع آنها با هم از جلوه هاي پر جاذبه ادب فارسي است. (  علافها ؛ ب. ت  ص 1 )

  

مختصري از خسرو وشيرين نظامي

  خسرو وشيرين داستان عشق پر ماجراي خسرو شاهزاده ء ايران است با شيرين برادر زاده ء  بانوي ارمن ، كه به رهنمايي وچاره جويي شاپور- نديم خسرو-  بجست وجوي يكديگر بر مي آيند وبعد از يك سلسه قهر وآشتي سرانجام به  هم ميرسند. نه دلرباييهاي مريم وشكر خسرو را از عشق شيرين باز ميدارد ونه درد ونياز فرهاد كوهكن شيرين را كه دلش به مهر خسرو  بسته است بدام وسوسه مي اندازد. پايان غم انگيز سر نوشت دو دلداده سوزي ودردي دارد كه قصه ء عشق بزرگان را چاشني عشق واقعي – عشق شوريدگان ونامرادان – ميدهد : خسرو كه شب هنگام در كنار شيرين – بر دست فرزندي كه در دل خويش رقيب او نيز هست – كشته ميشود و در ميان امواج خون خود بسختي جان مي دهد وازبس دلش در بند آسايش معشوق است او را از خواب خوش بيدار نميكند. شيرين هم كه روز بعد دل شيرويه را به وعده ء وصل خوش مي دارد وقتي به دخمه ء خسرو مي رود با وفا داري شگفت انگيزي پهلوي خود را مي درد و آرام در كنار خسرو جان ميدهد. بدينگونه ، پايان داستان از حيث قوت وتاثير ، با همه ء داستان – كه خود پر از لطف وشور وزيبايي است – برابري ميكند وشور وهيجان آن به نهايت ميرسد. ( زرين كوب ؛ 1343 : 169 )

  

شروع

 نظامي داستان را با اين بيت آغاز ميكند :

  پري پيكر نگار پرنيان پوش – بت سنگين دل سيمين بناگوش ( نظامي ؛ 1388: 178 )

   شاعر از همين بيت آغازِ داستان بوي غم را به مشام خواننده ميرساند. وقتي از سنگين دلي ميگويد،پس خبري در راه است ، سنگ دلي وجفاي در راه است. يعني كسي قرار است اين سنگ دلي را تحمل كند و در پايش جان بدهد.

 در ادامه ميخوانيم كه شيرين نيز درين بخش از داستان غمي در دل دارد ، غمي كه جنسش مادي هست. او از نبود امكانات در دره ء دور افتاده شكايت دارد جايي كه به زور او را نشانده اند :

 

در آن وادي كه جايي بود دلگير

نخوردي هيچ خوردي خوشتر از شير

دل شيرين حساب شير مي كرد

چه فن سازد در آن تدبير ميكرد

در آن حلقه كه بود آن ماه دلسوز

چو مار حلقه مي پيچيد تا روز ( 178 )

شيرين در پي چاره سازي است تا اين غم را از خود دور بسازد. شيريني كه از دوري خسرو رنج ميبرد ، اين غم را نيز اضافه بر غم بزرگش ميداند و در پي دور كردنش از خود است، بهمين دليل از شاپور مدد ميجويد :

 ازين انديشه كان سرو سهي داشت

دل فرزانه شاپورآگهي داشت ( 178 )

 وشاپوردر پي چاره جويي  از مهندسي ياد ميكند كه حسابگر است ودستي توانا دارد واو كسي جز  فرهاد نيست  :

چو شاپور اين حكايت را به سر برد

غم شير از دل شيرين به در برد

كه هست اينجا مهندس مردي استاد

جواني نام او فرزانه فرهاد  ( 179 )

  شاپور درين قسمت به نحوي تقدير فرهاد را رقم ميزند واو را وارد داستان ميسازد ، داستاني كه سرانجامش جز شومي ومرگ نيست.

   نقطه ء عطف داستان وقتيست كه فرهاد وارد ماجرا ميشود وشيرين غم خود را بدو گفته وراه چاره ميجويد ، غافل ازينكه غم خود را حل ميكند ولي غمي بر دل فرهاد جوان مي كارد :

مراد من چنان است اي هنرمند

كه بگشايي دل غمگنيم از بند    ( 180 )

  نظامي با قلمي پرازصنايع بديعي به رنگ ولعاب داستان ميپردازد وچهرهء شيرين ِ شيرين را تصوير گري ميكند. دراصل همين مقدمه جويي هاي نظامي حاكي ازينست كه فرهاد سخت در دام زيبايي شيرين مي ماند و او را رهايي نيست:

 شنيدم نام او شيرين از آن بود

كه در گفتن عجب شيرين زبان بود ( 180 )

 

غم خسرو

   وقتي سخن بر سر داستان خسرو وشيرين است، چار وناچار بايد پذيرفت كه نظامي خسرو را قهرمان اصلي اين داستان ميداند. اما رنگ عشق در سيماي فرهاد بسيار مثبت تر است تا در سيماي خسرو چرا كه خسرو شاهيست جاه طلب و د‌لش سير از معشوق داشتن؛ وشيرين يكي از معشوقه گانيست كه او در پي بدست آوردن اوست.   نظامي به عشق خسرو رنگي شهواني بخشيده است  و اين بارز ترين فصل مميزيست بين عشق خسروو وعشق فرهاد. غم فرهاد غمي عميق است ولي غم خسرو بسيار سطحيست كه گاه حتي بيادش هم نميماند كه به شيرين دل بسته است.

 جز در آخر داستان كه خسرو در آوان پيريست و تنها دلخوشي اش شيرين بوده و دل به ماندن در كنارش ميسپرد.

 در يك مقايسه كلي ميتوان ديد كه در اولين نگاهِ خسرو بر شيرين ، در دل خسرو چه ميگذرد وچه خيالي را در دل ميپزد :

 بهاري يافتم زو بر نخورد م

فراتي ديدم و لب تر نكردم

به ناداني زگوهر داشتم چنگ

كنون مي بايدم بردل زدن سنگ ( 75 )

 اما در اولين ديدار فرهاد با شيرين ، فرهاد از بس آزرم دارد حتي نگاهش را به صورت شيرين نميدوزد و غرق در غم عشق راه صحرا را در پيش ميگيرد :

زشيرين گفتن وگفتار شيرين

شده هوش ازسر فرهاد مسكين

سخن هارا شنيدن ميتوانست

وليكن فهم كردن مي ندانست ( 180 )

 

 

 

 غم فرهاد

  بيشترين توجه درين مقاله به فرهاد است ، فرهادي كه در راه عشق جان ميدهد، فرهادي كه با تني چون كوه ساده دل است وبيشترين عشق را به زعم خود نثار شيرين ميكند.

  او درين عشق خصوصيات ضد ونقيضي مي يابد. اين ويژه گيها گاهي  توانش ميبخشد وگاه او را از درون مي كاهد.

 اما  فرهاد غم اين عشق را چون شربتي گوارا در لحظه لحظه ء زندگيش مي چشد و با اين غم خوشست. تا لحظه ء مرگ با اين درد همراهست تا آنگاهي كه تن به سرنوشت شومش ميسپارد.

  به عقيده ء نظامي گرفتار شدن فرهاد در دام عشق شيرين در گرو قضا وقدروگردش روزگار  است واين كار شد نيست وبايد ميشد :

برون پرده فرهاد ايستاده

ميان در بسته وبازو گشاده

در انديشه كه لبت باز گردون

چه بازي آردش از پرده بيرون

جهان ناگه شبيخون سازيي كرد

پس آن پرده لعبت بازيي كرد ( 179 )

  غم عشق به ناگاه فرهاد را در چنگ خود مي گيرد و او باشنيد‌ن سخن هاي شيرين و نه ديد‌نش به او دل ميبازد  واين يكي از بارز ترين ويژگيهاي افسانه هاي كهن است كه دل باختن بدون ديدن رخسا‌ر اتفاق مي افتد ودر حقيقت عاشق شدن به صورت ناديده هم كه تفاوت زيادي با عاشق شدن به آنچه در رويا ظاهر ميشود ندارد، يكي از ويژه گيهاي قصه هاي عاميانه است. ( زرين كوب ؛ 1386 : 94 )

به شيرين خنده هاي شكرين ساز

در آمد شكر شيرين به آواز

دوقفل شكر از ياقوت برداشت

وزو ياقوت وشكر قوت برداشت

چوبگرفت آن سخن فرهاد درگوش

زگرمي خون گرفتش در جگر جوش

بر آورد از جگر آهي شغب ناك

چومصروعي زپاي افتاد بر خاك (180 )

 بي تابي وبيقراري فرهاد به نهايتي ميرسد كه از خود بيخود ميشود وآنچه شيرين ميگويد را نميشنود واين يكي از ويژگيهاي روانشناسانه ء عشق است كه عاشق چنان در وجود معشوق غرق ميشود كه پيرامون خود را در نميابد و از هستي خود بيرون شده ودر هستي معشوق به زند گيش ادامه ميدهد.

 به نوعي عشق عارفانه را نيز در ذهن تداعي ميكند كه وجود عاشق درمقابل هستي معشوق ذره ء بيش نيست و او منيت خود را در نميابد . فرهاد نيز درين حادثه چنان بيخود ميشود كه پاسخ را فراموش ميكند ودست بر ديدگان خود  ميگذارد. انگار از نوري كه بر او ميتابد كور شده است و   لحظه ء دچار فراموشي ميشود. مانند كسانيكه ازشنيدن خبري ناگهاني دچار ضربه ميشوند و تا مدتي كوتاه حوالي خود را فراموش ميكنند :

 زبانش كرد پاسخ را فرامشت

نهاد از عاجزي بر ديده انگشت

حكايت باز جست از زير دستان

كه مستم كور دل باشند مستان

ندانم كو چه ميگويد بگوييد

زمن كامي كه مي جويد بجوي ( 180 )

 چنانچه در بالا ذكر شد، فرهاد مانند هر عاشق د‌يگر ، درين عشق خصوصياتي ميابد كه قبلا آنرا تجربه نكرده است.

 او يك صنعت گر عادي است كه صنعت خود را در چين آموخته  وجز مهندسي ساده وبي نام ونشان نيست.     (زرين كوب ؛ 1386 : 105 )

 

1- غم داشتن

 مهم ترين برآيندي كه عشق دارد غم است. غمي عميق كه عاشق را از درون ميخورد و او چاره ء جز شكيبايي ندارد. اين ويژه گي مهم، بارز ترين مشخصه ايست كه ميشود در فرهاد ديد واين بخش از منظومه خسرو وشيرين در حقيقت غمگين ترين بيت هاي نظامي را در خود جا داده است:

مرا عشقت چو موم زرد سوزد

دلم برخويشتن زين درد سوزد

مرا گر نقره و زر نيست در بار

كه در پايت كشم خروار خروار

رخ زردم كند در اشكباري

گهي زر كوبي و گه نقره كاري

شبي خواهم كه بيني زاريم را

سحر خيزي و شب بيداريم را

گر از پولاد داري دل نه از سنگ

ببخشايي براين مجروح دلتنگ ( 184 )

 

   2 - بيخودي :

سخن هارا شنيد ‌ن ميتوانست

وليكن فهم كردن مي ندانست

زبانش كرد پاسخ را فرامشت

نهاد از عاجزي بر ديده انگشت

اگر بود‌يش صد ديوار در پيش

نديدي تا نكردي روي او ريش

وگر تيري به چشمش در نشستي

زمدهوشي مژه برهم نبستي

وگر پيش آمدي چاهيش در راه

زبي پرهيزي افتادي درآن چاه ( 191 و 192 )

 

3 – كم توقع بود ن :

  يكي از خصوصياتي كه عاشق صادق بايد داشته باشد كم توقع بودن است. در راه معشوق هر آن جفا وسختي را بردوش مي كشد ولي از يار توقعي ندارد. فرهاد نيز شخصيتي هست بي توقع تنها گاهي كه دلش از فرط غصه به رنج ميايد شكايتي ميكند ولي توقع چنداني از شيرين ندارد اگر خواسته باشيم بازهم  بين عشق فرهاد وخسرو مقايسه ء كوچكي داشته باشيم ؛ تفاوت بزرگش همين بي توقعي فرهاد است . فرهاد اشك مي ريزد وجز شيرين همه چيز را فراموش مي كند . فرهاد معشوق را برتر از همه ء هستي خود قرار داده و به پايه ء خدايي رسانده است ، وحال آنكه خسرو از آنجا كه شاه است ، توقع دارد كه شيرين بي هيچ انتظاري خود را تسليم او كند ودر اين راه هرگاه با مخالفت روبرو ميشود از وي مي رنجد وتركش ميكند.( رياحي ؛ 1376 :119 )

 آنجا كه شيرين گوشواره هايش را به پاس كار فرهاد كه همانا ايجادكردن جوي است به او ميخواهد بدهد با چنين صحنه ء روبرو ميشويم :

 چو زحمت دور شد نزديك خواندش

زنزديكان خود برتر نشاند ش

كه استاديت را حق چون گذاريم

كه ما خود مزد شاگردان نداريم

زگوهر شب چراغي چند بودش

كه عقد گوش گوهر بند بودش

زنغزي هر دري مانند تاجي

وزو هر دانه شهري را خراجي

گشاد از گوش با صد عذر چون نوش

شفاعت كرد كاين بستان وبفروش

چو وقت آيد كزين به دست يابيم

زحق خدمتت سر بر نتابيم

برآن گنجينه فرهاد آفرين خواند

زدستش بستد و در پايش افشاند (  182 )

يا:

به هرهفته شدي مهمان آن حور

به ديداري قناعت كردي از دور

شبانگاه آمدي مانند نخجير

وزآن حوضه بخوردي شربتي شير

جزآن شيراز جهان خوردي نبودش

برون زان حوض ناوردي نبودش ( 186 )

 

4 - تنهايي  وگوشه نشيني :

   فرهاد از لحظه ي كه دل در گرو عشق شيرين ميدهد تنهايي وگوشه نشيني خود را پيش بيني ميكند. چون او در بين جمع ديگر جايي ندارد و بايد در گوشه ء بنشيند وبا  ددان درنده خوي عمر را بگذراند . اينگونه بهتر ميتواند به غم وحسرت خود برسد و در خيال معشوق سركند

  نكته قابل توجه در اينجاست كه نظامي خصوصيات ظاهري مجنون را به فرهاد بخشيده واورا صحرا نشين كرده است آنهم به دليل اينكه هردو شيفته ء عشق اند وجايي را مناسب تر از صحرا براي گذراندن عمر مناسب نمي يابند :

 

 وزآنجا راه صحرا تيز برداشت

چو دريا اشك صحرا ريز برداشت

زبيم آنكه  كار از نور ميشد

به صد مردي ز مردم دور ميشد

چو ديو از زحمت مردم گريزان

فتان خيزان تر از بيمار خيزان

گرفته كوه ودشت از بيقراري

وزو در كوه دشت افتاده زاري

گهي با آهوان خلوت گزيدي

گهي در موكب گوران دويدي

گهي اشك گوزنان دانه كردي

گهي دنبال شيران شانه كردي

به روزش آهوان دمساز بودند

گوزنانش  به شب همراز بودند ( 182 و 185 )

4 - سخت گرفتن به خود

  سنت عشق براين است؛ بخصوص   در گذشته ها كه عاشق فارغ از دنيا وبي توجه به امور دنيوي در كوه وصحرا خلوت مي گزيده  وخرقه پوشان و خاك ريزان در هواي معشوق سير ميكرده است. فرهاد نيز ازين قاعده مستثني نبوده وچنين حالي دارد. عاشق به خودش سخت ميگيرد و راه خواب وخوراك را به خود بسته تا به دروني پاك ورنج كشيده دست يابد. درحقيقت نظامي درين داستان تيپ سازي كرده است و فرهاد نمونهء   كاملي از تيپِ عاشقِ شعرهاي كلاسيك است .

اديم رخ به خون ديده مي شست

سهيل خويش را در ديده مي جست

نخفت ارچند خوابش مي ببايست

كه در بر دوستان بستن نشايست

دل از رخت خودي بيگانه بودش

كه رخت ديگري در خانه بودش

نياسود از دويدن صبح تا شام

مگر كز خويشتن بيرون نهد گام ( 185 و 186 )

 

6 -  قدرت يا فتن :

  فرهاد وقتي بارقه ء نوري از جانب شيرين مي بيند ، انگيزه ء وافري يافته و با شوقي زياد به كارش ميپردازد  ومدتي چند غم درون سوز خود را از ياد برده وبرياد معشوق تلاشي خستگي ناپذير را از سر ميگيرد . بگفته ء امام غزالي : عشق را همتي است كه معشوق متعالي صفت خواهد وقوت عشق از درون عاشق زهره ء عاشق است . (غزالي ؛ ب.ت   ص 2)

 

خبر بردند شيرين را كه فرهاد

به ماهي حوضه بست و جوي بگشاد

چنان پنداشت كان حوض گزيده

نكرد است آدمي هست آفريده

چو آگه گشت  ازآن انديشه فرهاد

فكند آن حكم را بر ديده بنياد

درآن خدمت به غايت چابكي داشت

كه كار نازنينان نازكي داشت

چنان از هم دريد اندام آن بوم

كه ميشد زير زخمش سنگ چون موم

به يك ماه از ميان سنگ خارا

چو دريا كرد جوئي آشكارا ( 200 و 202 )

ودر ادامه نقش شيرين را در دل كوه مي كند براي انگيزه بخشيدن بيشتر به خودش :

به تيشه صورت شيرين برآن سنگ

چنان بر زد كه نقش ماني ارژنگ ( 192 )

 7 - نگون بختي :

 فرهاد از بختش شاكي است واين عشق را براي خود مايه ء خوشبختي نه بل عامل بدبختي ميداند. عشقي كه به او جز رنج وحسرت چيزي نداده است. لب به  شكايت باز ميكند وبا خودش ميگويد :

ندانم خصم را غالب تر از خويش

كه در مغلوب وغالب نام من بيش

وليك ادبار خود را مي شناسم

وز اقبال مخالف مي هراسم

هر ادباري عجب در راه دارم

كه مقبل تر كسي بد خواه دارم

به روز من ستاره بر ميا ياد

به بخت من كس از مادر مزاياد

مرا مادر دعا كرد است گويي

كه از تو دور بادا هرچه جويي

اگر در تيغ دوران زحمتي است

چرا برد ترا ناخن مرا د ست

وگر بي ميل شد پستان گردون

چرا بخشد ترا شير ومرا خون

چه سگان جانم كه با اين درد ناكي

چوسگ داران دوم خوني وخاكي

سگان را در جهان جاي ومرا نه

گيا را بر زمين پاي ومرا نه

پلنگان را به كوهستان پناهست

نهنگان را به دريا جايگاهست

من بي سنگ خاكي مانده دلتنگ

نه در خاكم در آسايش نه در سنگ  ( 195 و 196 )

8 -  بي خوابي :

 فرهاد در دل شب قدم ميزند وخواب را به خود حرام ميداند چون به اين عقيده است كه  خواب حتي براي چند ثانيه او را از شيرين دور خواهد ساخت . اين غم چنان قويست كه خواب را از ديده گان فرهاد ربوده است .

زبان از كار وكار از آب رفته

ز تن نيرو ز ديده خواب رفته

نخفت ارچند خوابش مي ببايست

كه در بردوستان بستن نشايست ( 197 )

9 – گريه وزاري :

  فرهاد وقتي از تاب درد بي تاب ميشود، تن به گريه ميسپرد واينگونه رنجش را اندكي تسلي مي بخشد، با خودش مي گريد وخودش ميشنود.

وزآنجا راه صحرا تيز برداشت

چو دريا اشك صحرا ريز برداشت

د‌لش نالان وچشمش زار وگريان

جگراز آتش غم گشته بريان  ( 182 )

مرگ فرهاد

   غمگين ترين وجانسوز ترين قسمت اين داستان كه در حقيقت نقطه قوت داستان نيز بشمار ميرود ؛ مرگ فرهاد است. مرگي كه در كمتر تراژيدي ميشود نظير آنرا ديد.

 فرهاد جان در راه پاك نهادي وساده دلي خود ميدهد ، فرهادي كه ازين دنياي مادي هيچ چيز نمي بيند جز اندوه ، ميرود تا درآن سراي به خوشي دست بيابد. او نماديست از قرباني شدن ارزش ها ، ارزش هايي كه ميشود در راه شان جان داد.

 اين مرگ كام خواننده را تلخ ميسازد ، چنان تلخ كه نميشود با هيچ شكري آنرا شيرين ساخت. نظامي با  چيره گي تمام اين قسمت از داستان را ميسرايد و به خواننده حسي ميدهد كه او هرگز نخواهد در جايگاه فرهاد بايستد و چنين پايان نا خوشي را تجربه كند. به  باور ارستو ، قهرمان تراژيدي به اثر بخت برگشتگي يا بازي سرنوشت ناگاه از اوج سعادت به ورطه ء شقاوت فرو مي افتد. بيننده بعد از ديد‌ن تراژيد‌ي ازين كه خود دچارچنان سرنوشت فجيعي نشده است احسا‌س سبكي ميكند. معمولا قهرمان ميميرد و اين مرگ دلخراش باعث كاتارسيس ميشود. قهرمان تراژيدي درما هم حس شفقت را بيدار ميكند وحس وحشت وهراس را. ( شميسا ؛1386 :145 )

 گفتگويي كه درين قسمت فرهاد با خود دارد، بسي تاثير برانگيز است. او نامرادي هايش را بر ميشمارد وبر مرگش دريغ وافسوس ميفرستد.

 نظامي درين پايان بندي ، چنان زبان  چند لايه وشاعرانه ي را بكارمي بردكه خواننده  دچار شگفت ميشود. فرهاد در حاليكه مرده است از رنجهاي بي پايانش ميگويد و چنان حس ميشود كه  بر سر جنازهء خودش نشسته و مويه سر داده ميدهد.

 همچنين درين بخش از مثنوي، نظامي نگاه فلسفي اش را به پديده ء مرگ وزنده گي از زبان فرهاد به مخاطب ميرساند ، به گونه ء تمثيل :

به زاري گفت كاوخ رنج بردم

نديده راحتي در رنج مردم

اگر صد گوسفند آيد فراپيش

برد گرگ از گله قربان درويش

چه خوش گفت آن گلابي با گلستان

كه هرچت باز بايد داد مستان

يا :

چراغم مرد بادم سرد از آنست

مهم رفت آفتابم زرد از آنست

به شيرين در عدم خواهم رسيدن

به يك تا تا عدم خوا هم رسيدن

به بايد عشق را فرهاد بودن

پس آن گاهي به مردن شاد بودن ( 386 )

 نتيجه

 چنانچه ديده آمديم ، به اين برآيند رسيديم كه عشق يكي از مولفه هاي قوي ادبيات فارسيست. ديوانهاي قطوري را شاعران با اين مفهوم پر كرده اند وبهمين لحاظ هست كه شعر مشرق زمين وبخصوص شعر فارسي يكي از پر سوزگداز ترين شعرهاست. وغم نيز دنباله رو اين عشق است چرا كه هرجا عشقي هست دردي نيز هست. اين مولفه ي بارز يست در شعر فارسي.

 اگر خواسته باشيم از معروفترين شاهكارهاي زبان وادب فارسي نام ببريم كه بيشترين سوز را در خود نهفته دارد ؛ خسرو وشيرين وبه تعبيري شيرين وفرهاد نظامي  رخ نمايي خواهد كرد.

 شيرين وفرهاد، به اين دليل كه در مقاله ء بالا بيشترين نگاه بسوي اين بخش داستان است و خصوصياتي كه درين بخش وجود دارد در نظر گرفته شده است.

 نظامي شاعر مثنوي سراييست كه در مثنوي خسرو وشيرين بيشترين تخيل و عاطفه ء شاعرانه را به خرج داده است.

 تم اصلي داستان خسرو وشيرين عشق است واين عشق به گونه هاي متفاوت چهره مي نماياند. اين عشق با خود شادي دارد ، غم دارد. چهره ء زرد غم در بخش آشنايي فرهاد  با شيرين در اوجش هست و شاعر با قدرت مندي تمام به شرح اين درد جانسوز ميپردازد وخامه اش را رنگ مي بخشد.

  مي بينيم كه هرگاه عشق خسرو در مقابل عشق فرهاد قرار ميگيرد ، تفاوت هايي را ميشود ديد. عشق فرهاد بسان كوه سخت ومحكم است وعشق خسرو گاه چون كوه است وگاه چون كاه.

 عشق بسان خون در رگ رگ اين مثنوي جاريست و يكي از ماندگار ترين شاهكار هاييست كه عمري بس دراز دارد و ازين ديرتر نيز خواهد زيست وعشق  را به آينده گان ما، همچون كه به مايان آموخت خواهد آموختاند.

 

سرچشمه ها :

1 – داودي مقدم ، فريده : بازتاب غم، رنج ونا اميدي در سبك هندي ( با تكيه بر غزليات طالب آملي )

 سايت : .com www.sara.poem

2 - رياحي، ليلا : قهرمانان خسرو شيرين،چاپ دوم، 1376، تهران : انتشارات سپهر

3 – زرين كوب ، عبدالحسين : پير گنجه در جستجوي ناكجا آباد( درباره آثاروانديشه هاي نظامي) چاپ هفتم ، 1386 ، چاپ مهارت

4 -  ------------  : باكاروان  حله ( درباره بيست تن شاعر فارسي زبان از رودكي تا بهار ) تهران : انتشارات آريا  1343

5 - شميسا ، سيروس : انواع ادبي ،چاپ دوم، 1386 ، چاپ چاپخانه تابش

 

6 -  علافها ، زهرا: نمود هاي گوناگون سوزهجران در ادب غنايي ( سبك عراقي )

سايت : www.ensani.ir

7 – غزالي طوسي ، شيخ احمد : سوانح العشاق www.ketabnak.com

8- نظامي گنجوي : خمسه ( با مقدمه فرشيد اقبال ) چاپ سوم ، زمستان 1388 ، چاپ اقبال

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

     
     

 

 

 

 

 

 

 

نگاهي به تاريخ ادبيات هرمان اته

چكيده

  تاريخ اد بيات هرمان اته اثريست كه شامل بخشهاي گوناگون ميشود. در حقيقت مورخ اين كتاب را نظر به انواع تقسيم بند ي كرده است. درين اثر نگاه ريز بين مورخ  را ميتوان ديد كه به مقايسه آثار پرداخته و آنها را نقد وكنكاش نموده است.

كليد واژه ها: تاريخ اد بيات، حماسه ، شعر غنايي، تذكره ها  ، متن وفرامتن ، نگاه انتقادي و...

 

معرفي

  تاريخ ادبيات فارسي اثريست از هرمان اته ، مورخ وخاورشناس آلماني . او بنابه د لبستگي كه به ادب وتاريخ خراسان زمين داشته است به نگارش اين اثر گرانبها دست يازيده.

 هرمان اته

   دانشمند فقيد هرمان اته خاورشناس نامي آلماني در قصبه اشترالزوند به تاريخ 13 فوريه 1844 به دنيا آمد و در دانشگاه هاي گرايزوالد وليپزيك  در شعبه زبانشناسي تحصيل كرد وبه سال 1865 به درجه دكترا نايل آمد.( 3 / 13)

  هرمان اته كتاب تاريخ ادبيات فارسي اش را به چند بخش تقسيم كرده است ودر هر بخش به تحليل وبررسي جريانها ورويداد هاي ادبي پرداخته است كه عموما در سده هاي چهار م ، پنجم وششم هجري قمري در ادبيات افتاده است. وي گاهي نگاهي انتقادي دارد به جريانها و گاهي شرح وتوضيح طويلي در مورد بعضي مباحث ارائه كرده است. در حقيقت او در كتابش انواع ادبي ي را طبقه بندي كرده است كه در ذات خود كاريست قابل توجه :" تاريخ نويسي به معني دقيق آن با كار هرمان اته آغاز شد. درين مرحله ، تحليل ونقد وارزيابي آثار ، طبقه بندي وجريان شناسي وتبيين تاثير وتاثر ها در دستور كار محققان قرار گرفت. هرمان اتهء آلماني ، پيشگام اين روش بود. اوكتابش را بر اساس انواع ادبي فارسي نوشت.دقت وحوصلهء اين محقق ، خواننده را متحير ميسازد. تمام منابع وي دست نويس وكهنه وفرسوده وناياب بوده كه آن همه را با دقت خوانده وبه مسايل دقيقي  دست يافته ، استنباط هايش شخصي ودقيق است، هرچند عاري از خطا نيست."  ( 2 /211)

انواعي بخش بندي شده درين كتاب قرار زير اند :

  قسمت اول شعر كه شامل اين بخش هاست :آغاز شعر دري ،حماسه ء تاريخي، شعر رمانتيك ،شعر عرفاني و مواعظ ، غزلسرايي وواپسين سده ء شعر فارسي

 هدف كار درينجاست كه بتوانيم تا حد توان تحليلي در خورازتمام بخش هاي كتاب بدست بدهيم وهم اينكه تا چه حد مورخ توانسته استواربر معيار هاي تاريخ نويسي ، از پس نوشتن اين كتاب برآمده .

 نگاه اول:

آغاز شعر دري

  در ابتداي كتاب ، مورخ نگاه انتقادي دارد نسبت به مقوله ء تاريخ ادبيات و كتابهاي تاريخ ادبي در زبان فارسي. وچنين تصريح ميدارد كه : " در زبان فارسي كتاب تاريخ ادبيات به معني حقيقي آن وجود ندارد، ولي براي چنين تاريخي مصالح وافر در تذكره ها جمع آمده است. درين تذكره ها شرح حال شعراي ايران با منتخباتي خيلي بيشتر از شرح حالست ، بحدي كه آن تذكره ها در واقع در رديف  مجموعه اشعار يا جّنگ قرار مي گيرد." ( 3  /4)

   در ادامه مي افزايد كه : " البته سزاوار است در استفاده ازين منتخبات نهايت احتياط بكار برده شود ، زيرا ايرانيان در نقل اخبار واشعار ، عشق خاصي به حقيقت جويي و راستگويي نشان نداده اند.چون زبان فارسي ظرف مدت مديدي بدون تحول مانده خطر اين است كه فراهم آورندهء اشعار، شعر جديد را در رديف شعر قديم درآورد. "(3/ 4)

   آنچه ازين گفته هاي بر ميايد ، اينست كه توجه مورخ بيشتر برشرح حال شعراست واينكه از روي زنده گي شاعران پي به چگونگي شعرشان ببرد. طوريكه خودش بيان كرده است كه تاريخ هاي ادبي در زبان فارسي ، منتخبات اشعار را بيشتر نسبت به شرح حال اهميت داده اند. ميتوان گفت كه توجه مورخ بيشتر به فرامتن است ، همان نگاه كلاسيك كه از زنده گي نويسنده گان به آثار شان راه پيدا ميكردند ونه برعكس. خب طبيعي ست، هرمان اته از جمله تاريخ نگارانيست كه نگاه كلاسيكي نسبت به اين مقوله دارد. او آنچه كه در تذكره ها آمد ه است را در حقيقت مواد خامي ميداند براي نوشتن  تاريخ ادبيات. پس گوشه ء چشمي به تذكره ها دارد وتذكره ها نيز چيزي ندارند جز مقداري شرح حال شاعران. در حقيقت تذكره ها : " فرهنگ هايي هستند كه در آنها نام نويسنده گان وشاعران ، به ترتيب حروف الفبا يا براساس محيط  جغرافيايي يا دوره ء زماني مشخصي تنظيم شده و در ذيل هر نام ، شرح حال وذكر آثار واعمال آن شخص آمده است. در تذكره ها غالبا يك شاعر يا مولف ، موجودي مستقل و منتزع از تاريخ فرض شده وسخني از سير تكامل ادبيات وتحول وتطور درميان نيست." ( 2/43)

   با اين نگاه ، نميشود چندان اعتمادي به تذكره ها داشت چون تذكره ها حتي اگر تمام شرح حال زنده گي شاعر را نيز در برداشته باشند ، بازهم خالق اثر را چون موجودي بيجان ترسيم ميكنند.  با نگاهي معاصر ميتوان از متن نويسنده پي به هنرمنديش برد واو را موجودي پويا فرض كرد.

 هرمان اته  گاهي نگاهي به شرح حال شاعران دارد و گاها به متن شان ميپردازد كه در ادامه به آن خواهيم پرداخت.

   در مبحث اول مورخ نگاهي دارد به دوره ء طاهريان واز دوشاعر نام ميبرد ، حنظله ء بادغيسي و محمود وراق هروي و به صورت خيلي  زود گذر از خاندان صفاريان نام برده و دوشاعري كه درآن دوران اند ابوسليك گرگاني و  فيروز مشرقي.

 عمده ء بحثش روي دوره ء سامانيان وشاعرانيست كه درين عهد مي زيستند. او نگاهي مثبت نسبت به  دوره ء سامانيان دارد و از يكي از شاعران اين عهد نام ميبرد كه همانا ابوشهيد بلخيست " ابوشهيد بلخي كه بنابر قولي داراي ديوان  غزلياتست .از جمله گوينده گان آن دوره بوده دارمستر حق داشته كه شهيد را شاعر بدبين زمان خود ناميده است.

 در قسمتي، از قالب هاي مسلط دوران سامانيان نام ميبرد وميگويد كه اين قالب ها تحت تاثير اد بيات عرب شكل گرفته اند.

  توجه  به متن و فرامتن

   فرامتن در حقيقت توجه مورخ به پديده هاييست كه بيشتر از متن اند و در حواشي متن قرار ميگيرند، چنانچه درزرقاني اين فرامتن هارا به فرامتن تاريخي وجغرافيايي ،فرامتن سياسي، فرامتن اقتصادي- اجتماعي، فرامتن فرهنگي، فرامتن زباني، فرامتن ايديولوژي. تقسيم كرده است (1/331)  كه هركدام ازينها برمتن خالق اثر تاثير دارند ومورخ ناچار بايد آنها را در نظر داشته باشد. هرمان اته نيز ازين قاعده مستثني نيست. آنچه در ذيل آمده است، توجه مورخ به فرامتن را نشان ميدهد:

   از شاعر مطرح وبزرگ  عهد ساماني كه همانا رودكي سمرقنديست ياد كرده است و به شرح حال او پرداخته و قابل توجهست كه به موضوع نابينا بودن او ميپردازد وبه نوعي از متن به وصف الحال او ميرسد: " موضوع اينكه رودكي كور به دنيا آمده وهمه عمر از روشنايي چشم محروم بوده ، با وصف الوان  كه در اشعارش آمده ودليل بينايي اوست ، سازگار نيست. " (3/61) گويا مورخ از متن اشعار رودكي پي به نحوه ء زند گيش برده و با توجه به مضامين شعري وي به اين درك ميرسد كه رودكي شاعري نا بيناست.   نابينا بودن يكي از مولفه هاي بزرگيست كه وقتي ميخواهيم در مورد زندگي رودكي نظري را داشته باشيم به اين نكته بايد توجه داشت كه وي نابينا بوده است واين مساله بر متنش تاثير داشته و توجه بسياري از مورخين ومنتقدين را بخود جلب كرده است. بخصوص اين نكته كه وي از ابتداي حيات نابينا بوده است يا در وسط عمرش دچار اين عارضه شده؟

   در جايي به شرح حال عنصري پرداخته و عوامل بيروني كه تاثيرگذار اند بر شعرش را بر شمرده است: " فرخي سيستاني ، كه در ابتدا در خدمت يكي از دهقانان مسقط الراس خود زندگي ميكرد وبعد در بلخ مورد توجه ابولمظفر چغاني قرار گرفت ..." (3/ 33)

   ديگر از شاعران مطرح عهد ساماني منوچهريست كه باز هم در ابتدا مورخ به شرح  حال وي پرداخته است : " منوچهري از دامغان بود ونزد ابولفرج سجزي تلمذ ميكرد. در ابتدا شاعر دربار امير منوچهر حكمران گرگان بود و عنوان منوچهري را ازنام آن امير گرفته." ( 3/36)

  گاهي نيز مورخ در كنار توجه زياد به فرامتن به متن نيز توجه كرده است بخصوص به آنچه محتواي متن را تشكيل ميدهد: " در  قصه هاي عاشقانه شاهنامه بخصوص داستان زال و رودابه وبيژن ومنيژه، نطفهء داستانهاي عشقي تكوين يافته است. درين داستانها صحبت از قهرماني در نبرد بين نور وظلمت يا راستي ودروغ نيست، بلكه موضوع مربوطست به حيات روحي وذوقي وبيش از همه متعلقست به حالات قلب، خواه عشق باشد خواه نفرت ، چه عشق پاك لطيف باشد وچه عشق شهواني جسماني. " (3 / 68)

  وقتي به شاعران مداح ميپردازد بيشتر از متن به فرامتن توجه دارد، آنهم فرامتن سياسي كه شامل پادشاهي  اميران ساماني واميران سلجوقيست واينكه شاعران چگونه در دربار اين شاهان به نان ونوايي مي رسيدند : " برتر از همه مديحه سرايان سنجر هماننا شاعر برگزيدهء او اوحدالدين علي انوريست كه به اتفاق كليه ء تذكره نويسان  بزرگترين قصيده سراي ايران از ابتدا تا زمان حاضرست."(3/110)

  گاهي نيز نگاهي كوچك به متن  شاعر دارد :" اگر شعر عبارت باشد از رونق وطنطنهء زبان، ووفور بيكران تشبيهات ، وكمال صنعت ، ومدايح پرازمضامين ، درين صورت چنين مقامي حق انوريست." (3/110)

  يكي از كلان فرامتن هايي كه مورخ درين كتاب بدانها اشاره كرده است ، "عرفان" است. جرياني قوي كه طي چند سده اد بيات اين سرزمين را زير سلطه اش داشت وحاصلش آثار بزرگيست كه نامشان تا هميشه زنده وجاويد مانده است.

  در بخش شعر عرفاني ومواعظ ، مورخ  به انتشار وگسترش د ين اسلام به سرزمين خراسان پرداخته واينكه  اغلب سياست خشكي كه از سوي بسياري ازحكومت مداران اعمال  ميشد، گروهي را به احوالات باطني متوجه گردانيده است :" درهمان قرن اول بعد از وفات حضرت پيغمبر آثار قطعي جذبه ء عرفاني در اسلام ظاهر ميشود ، اين آثار مخصوصا در نتيجه توسعهء تدريجي سلطهء اموي و تحول آن به يك حكومت استبدادي بارز تر ميگردد زيرا چنان سياست خشك ، ذوق مومنان را سخت بيزار نمود وذهن آمادهء فداكاري آنانرا به تعالي و به مشاهدهء عالم باطني سوق داد. " (3 / 128)

  نكته ء جالب اينجاست كه مورخ ابياتي از رودكي وبعضي اشعار فردوسي را داراي رنگ وبوي عرفاني ميداند : " عقيده فنا في الله ظاهرا در افكار فردوسي هم تاثير عميقي داشته زيرا وي نه تنها در بعضي اشعار موثرشاهنامه حسرت استغراق در الوهيت وعشق وصال به مقام  احد يت را به زبان آورده، بلكه درداستان معروف ناپديد شدن كيخسرو يك كنايه وتمثيل عرفاني بكار برده كه بهترازآن نميشود." 3(/ 132)

  بازدر جايي اشاره به رواج شعر موعظه وحكم دارد كه در حقيقت به جنبه كار كردي ادبيات بيشتر درين نوع شعر توجه ميشود :" گرچه از رودكي وساير گويند گان ساماني نمونه هايي از پند ها وحكم اخلاقي بازمانده ولي اول فردوسي بود كه اين نوع را هم مانند انواع شعر ديگر به اوج رساند. "(3 /142)

   در مورد ناصر خسرو نيز بيشتر به زنده گي واينكه چه مذهبي داشته است پرداخته :"  ناصر خسرو آنگاه كه در خدمت چغري بيك داود شغل اموال ديواني داشت ، از مذهب سني پيروي ميكرد وچون از مسافرت به مسقط الراس خود برگشت هوا خواه مخلص فاطميان مصر واز پيروان فرقه مختفي اسمعيليه يا باطنيان گشته بود. "( 3 / 144)

 

 توجه به چهره هاي برتر وتاثيرپذيري شاعران از همد يگر

   با توجه به اينكه : " تاريخ اد بيات قاعدتا بايد به جريان شناسي بپردازد و دستاورد هاي ناب انديشه وعاطفه را معرفي كند. عموما از تاريخ ادبيات انتظار ميرود كه بگويد چاپ وانتشار كدام كتاب يك رويداد ادبي است؟ بزرگان و سرداران تاريخ ادبيات چه كساني هستند؟عموما در تاريخ ادبيات به شاعران و نويسنده گاني توجه ميشود كه اهل نوآوري وابتكار اند وبه فرديت هنري خود نائل شده اند."( 2 /85 و86)

 درباب تاثير پذيري نيز :  " يك اثر ادبي هنگاميكه به عنوان يك پديدهء تازه عرضه ميشود، با آنكه در نوع خود منفرد است اما صد درصد تازه نيست، بلكه محصول يك فرايند آشكار وپنهان از تاثير وتاثر هاست." (2 / 79)

  هرمان اته نيز در تاريخ ادبياتش به قله هاي ا دبي توجه كرده است و به آنها بيشتر پرداخته. يكي از چهره هايي كه بيشتر مورد توجه اوست واز او بعنوان استاد سخن ياد كرده است ، همانا فرودسيست.

   " مهارت استاد در حكايتهاي ليريك شاهنامه جلوه ميكند. در باب حماسه و داستان بايد گفت وي نه تنها خلاقيت داشته بلكه يكي از بزرگترين نمايند گان هنر داستان نويسي ويا استاد اول آن  نوع شعرست، وبخصوص از لحاظ نمودار ساختن حقايق روحي وتعمق در احوال نفساني كسي را ياراي برابري با استاد نيست."( 3 / 45 )

   در سرودن شعر مدحي نيز فردوسي را داراي دست بلند دانسته است: " با اينكه فردوسي از روي استحقاق پيشرو واستاد داستان رمانتيك شمرديم هنوز دريك نوع ديگر شعر كه تعريف وستايش دوستان وهواخواهان شاعر از طبقهء ملوك وامرا وبزرگان باشد تاثير ونفوذي بسزا داشت."( 3 / 98)

   از فرودسي به عنوان چهره ء تاثير گذار ياد كرده است تا جاييكه در سرودن اشعار غنايي فرودسي بر ديگرشاعران بعد از خود موثر واقع شده است : " استادي ومهارتي كه فرودسي در نظم يوسف وزليخا به كار برد عده يي از گوينده گان بعد از او را نيز تحريك نمود تا در باره ء يوسف كه مظهر زيبايي وكمال مردانه در حماسه هاي رمانتيك مشرق زمينست ودر همان موضوع سرور وآلام سخن پردازي كنند. " (3/50 )

   در سرودن شعر موعظه وحكم نيز از فردوسي به عنوان شاعري برتر ياد كرده است : :" گرچه از رودكي وساير گويند گان ساماني نمونه هايي از پند ها وحكم اخلاقي بازمانده ولي اول فردوسي بود كه اين نوع را هم مانند انواع شعر ديگر به اوج رساند. "(3 / 142)

   با آنكه شاعران زيادي از فردوسي تاثير پذير شدند، خود فردوسي نيز از شاعر هم عصرش دقيقي بلخي تاثير پذير شد و شاهنامه اش را ايجاد كرد. البته با نگاه وابتكارات خودش.

  اين موضوع بر همگان آشكار است كه فرودسي در سرودن نوع حماسي دست بالايي داشته  چنانچه در بالا نيز به اين موضوع اشاره شد.او تاثير خاص خود را بر ديگر حماسه سرايان نيز گذاشته است. حتي تاثير فرودسي  را در حماسه هايي كه در قرون اخير نوشته شده نيز ميتوان ديد. مثلا جنگامه هايي كه بعد از تسلط انگليس ها بر افغانستان سروده شده اند. شاعران زيادي از فرودسي تقليد كرده ويا از او متاثرشده اند.

   طوريكه  هرمان اته اشاره كرده است : " عجب نيست اگر ببينيم كه بعضي از معاصران وپيروان جوان فردوسي كه قريحه ء شاعرانه داشتند ودر تاثير افسون افسانه هاي ملي بودند سراغ داستانهاي  مشابه شاهنامه رفتند تا مگر با استاد مسابقه ورزند. " (3 / 40 )

  در جايي مورخ از تاثير قصه هاي باستان ياد كرده است واينكه اين قصه ها جان مايهء بسياري از منظومه هاي غنايي شده اند. مثلا از قصه ء ويس ورامين ، گل ونوروز، هماي وهمايون ، ليلي ومجنون ، خسرو وشيرين ، دختر فغفور چين و...

  مورخ هم به داستان هاي قبل از اسلام اشاره كرده است وهم به داستانهاي كه در دوره اسلامي رايج بوده اند. " شماره منظومه هاي خسرو وشيرين وفرهاد وشيرين در ادبيات ايران كمتر از تعداد ليلي ومجنون نيست. "( 3 /82)

  " قصه ء ويس ورامين هم در تاريخ ادبيات ايران قد متش كمتر از وامق وعذرا نيست. بايد گفت با داستان ويس ورامين تفاوت بين حماسهء تاريخي وداستان رمانتيك از لحاظ اسلوب ظاهري هم شروع ميشود.(3 /70 و71 )

  " دومنظومهء ديگر مربوط به افسانه هاي دورهء اسلامي نيز درين موقع قابل ذكرست وآن عبارتست از منظومهء دستورالعفاف كه شرح پيروزي نهايي يك زن با تقواست در مقابل اغواي گمراه كننده برادر شوهرش كه قاضي خدا نشناسي بود. "( 3 / 89)

 كه اين نگاه به نوعي تاثير پذيري آثار شاعران از اد بيات عامه است ، كه بسا شاعران موضوعات شعري شان را ازداشته هاي ادبيات عاميانه اخذ ميكنند. داستانهايي كه زبان به زبان نسلها را در مي نوردند." شكلهاي ادبي عاميانه كه عمدتا خاستگاه مردمي وصورت شفاهي دارد، در گذر زمان به ادبيات فرهيخته تبديل ميشود. بخش اعظم حماسه هاي ملي، ادبيات تمثيلي ونمايشي. ريشه در قصه هاي عاميانه وتجربه هاي توده ها دارد كه سينه به سينه درميان نسلها گشته تا به كتابت درآمده وبه دنياي ادبيات جدي راه يافته است."( 2 / 73)

  مورخ نه تنها كه ازين قصه ها ياد كرده ، بلكه به بحث وبررسي ومقايسهء منظومه ها پرداخته است ونشان ميدهد كه مورخ با دقت وحوصله مندي تك به تك اين آثار را مطالعه كرده و بين آنها قياسها را انجاك داده وبه مقايسه شان پرداخته است : "ميان شماره ء زيادي از داستانهاي رمانتيك گويند گان فارسي يا داستانهاي كه صبغه رمانتيك دارد بايد سه يا چهار نوع را ازهم تفكيك كرد ." (3 /85)

 

  نگاه انتقادي

  از آنجاييكه نقد ادبي و تاريخ ادبي رابطه تنگا تنگي با هم دارند، لهذا مورخ ادبي بايد گاهي در نقش منتقد نيز ظاهر شود و در مورد بسياري از پديده ها نظر ونقد خودش را داشته باشد:" تاريخ ادبي ونقد ادبي ، چندان به هم پيوسته ومرتبط اند كه گاه آن دو را يكي مي دانند. برخي تاريخ ادبي را گونهء نقد ادبي ميدانند كه بر بستر تاريخ حركت ميكند. نقد ادبي چنان به كار ميرود كه تاريخ ادبي را نيز شامل ميشود. اهميت تاريخ ادبي در آنجاست كه به نقد وارزيابي ادبيات وآثار ادبي مي پردازد والتذاذ وفهم ادبي را افزايش ميدهد."( 2 / 95 )

    همين نگاه را در جا جاي تاريخ ادبيات فارسي هرمان اته نيز ميتوان ديد مثلا آنجا كه به صورت زود گذر نگاهي انتقادي دارد به اشعار رودكي :

  " در اشعار رودكي جسته جسته به  عبارات وتوصيفات متكلف اغراق آميز كه در قرون بعد معمول ومرسوم گرديد بر ميخوريم ، ولي بطور كلي ميتوان گفت كه سخن پردازي اين شاعرساده وصميمي ئاز تصنع آزاد وداراي معنويتست."(  3 / 25)

  مورخ  در جايي ، مقايسه ء دارد بين اشعار عنصري ورودكي و درينجا نيز به نوعي به نقد ميپردازد و شعر رودكي را به نوعي بالاتر از شعر عنصري ميداند:

 " عنصري در واقع نمودار اوصاف شعراي مجلس سلطان محمود غزنويست. قسمت مهم ديوان او از قصايد طولاني مركبست كه جمله در ستايش وشرح اعمال محمودست. شعر عنصري گرچه در معاني دقيق وافكار عمقي  از نوع قصايد رود كيست ولي سادگي وبي تكلفي آنرا ندارد وبه صنايع لفظي زياد پرداخته وبه اقرار خودش درر غزل مقام آن استاد را نتوانسته درك بكند." (3 / 33)

   " منوچهري بيشتر تحت تاثير مديحه سرايي ادبيات عرب است، در اشعار وي نفوذ اشعار عرب باديه قابل انكار نيست. هيجان فطري صادقانهء شاعري در اشعار او نادرست، ولي ابيات متكلف كه متاسفانه در مشرق زمين مرسومست زياد ساخته ." (3 /37)

   "  اما تاثير فرودسي در منظومه فرخ حسين ناظم هروي كاملا آشكارست، اين شخص در مثنوي يوسف وزليخاي خود، در موارد متعد د طوري سبك استاد سخن را پيروي ميكند كه گويي بعضي از صحنه ها عينا ازو اقتباس شده وبه آن حالتي از هيجان داده ومطابق ذوق عصر خود با عبارت پردازي هاي متصنع گويا رونقي به آن داده است . ميتوان گفت كه كمابيش درو هم ابتكاري پيداست ولي گاهي همان قسمتها عجيب ومضحك به نظر ميايد." (3 / 52)

  " سبك هجو گويي كه از سوزني سرچشمه گرفت بعد ازوهم ادامه يافت ولي همانطور كه در جواني سوزني وقوع يافت ، گاهي آن اشعار از حدود ظريفه ومزاح گذشت ومستهجن شد وبه هزليات پست تنزل كرد ." (3 / 118)

  در بخش نثر نيز به بخش بندي هايي د ست زده كه حاصل نگاه دقيق مورخ است واينكه گاها جزيي نگري كرده است. درين قسمت نيز نگاه زود گذر انتقاد يش را ارائه كرده است : :" انيس العشاق وچهل ناموس، اين دو كتاب نمونه نثر متكلف ترند وشاهكار هاي مضامين باريك ونكات دقيق ومعميات عميق هستند كه پي بردن به مدلول عبارات پيچ در پيچ وجملات متصنع آنها بدون تفسير وتوضيح از توانايي انسان خارجست." (3/  240)

        

توجه به ژانر ها

  همانطوري كه در اين مقال آمده است ، مورخ بيشتر به ژانر شعر درين كتاب توجه كرده است و قله ها وسردمداران اين نوع را به چالش كشيده است كه گفته آمد. ولي درين بين قسمتي از كتابش را به نثر نيز اختصاص داده است :   بنابه قول زرقاني " مركز ثقل آفرينش هاي ادبي در دوره هاي كلاسيك بيشتر ادبيات منظوم است  تا منثور وبه اين ترتيب ، در تواريخ وتحقيقات ادبي ماجراي نثر نويسي حاشيه نشين شده است. نه تنها بسياري ازين آثار يك سره تاريخ شعر هستند بلكه چهره هاي شاخصي هم كه بعنوان نماينده گان جهاني اد بيات هستند بيشتراز گروه شاعران هستند تا نثر نويسان " (1 / 67) ولي هرمان اته به اين نوع توجه كرده است هرچند قسمت كمتر تاريخش را توجه به نثر احتوا كرده است.

 نتيجه

   تاريخ هرمان اته تاريخسيست جزئي نگر و مورخ در طول اين تحقيقش نسخه هاي خطي زيادي را از زير نظر گذرانده و به بررسي شان پرداخته است. نگاهش نگاهيست نو كه قبلا در تاريخ هاي سنتي در زبان فارسي ما شاهد اين نگاه نيستيم وبيشتر تاريخها تذكره اند تا كتاب مدوني كه بشود نامش را تاريخ

گذاشت . بايد گفت كه :" روش هرمان اته در نگارش تاريخ ادبي منسجم تر وداراي مبناي استوار تري است. او به شرايط سياسي – اجتماعي ، به عنوان عامل برون متني گوشه ء چشمي داشته است." 1 /57 ز  

 

سرچشمه  ها

1 –  زرقاني ،مهدي، تاريخ ادبي ايران وقلمرو زبان فارسي ، چاپ دوم

2  - فتوحي ، محمود ، نظريه ء تاريخ ادبيات ، چاپ اول 1387

3 - هرمان اته ، تاريخ ادبيات فارسي ، نشر كتاب 1351

 

 

      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 زن سينه اش را به سمت وحشي ترين باد هايي رها كرد كه از سمت شرق ميوزيد و موهايش را خسته تر از هميشه كنج قفس جا گذاشت. با پيراهني به رنگ خون دستهايش را حنا كشيد ومنتظر ماند تا جبهه هاي دور مردش را بخودش پس بدهد.

 بوي نان بوي سبزي هاييكه تازه شسته شده بودند در خانه پيچيد وزن مست از حس خنده هايش روبه مردي كرد كه بوي جنگ ميداد و دستهايش رنگ مرمي هارا هنوز پس نداده بودند.

 موهاي خاكي اش هنوز بوي باروت  را به سمت زيبا ترين گلهاي خانه منتشر ميكرد و حس غم انگيز يك شكست را هنوز در متن وجودش تجربه ميكرد.

 جبهه كجا بود ؟ در آنسوي رويا هاي سياه زن ، رويا هايي كه هرشب عرق را بر بدنش مينشاند و دستهاي گرم مرد گرمترش ميساخت كه جبهه دور است و پاي جنگ هنوز دور است ودور، و زن شانه هايش را به گرماي اطاقي ميسپرد كه بوي دود ميداد.

 جمعه ها تخت بام را آب ميزد و رخت ها را روي بند رخت مياويخت حس زنده گي در وجودش جوانه ميزد و صداي وعطر سبزي تازه شسته را نفس مي كشيد. موهايش را كنج آفتاب شانه ميزد و حس سرخي زنانه اش را به تماشا مي نشست ودر حسرت دستي نفس مي كشيد كه بوي جنگ ندهد و بوي باروت جبهه هاي دور را منتشر نكند.

 

 

 

سيماي گرد آفريد در شاهنامه

چكيده

 داستان رزم سهراب وگرد آفريد يكي از داستان هاييست كه در شاهنامه به تصوير كشيده شده وحامل رزميست كه بين زني دلاور وپهلواني نام آوراتفاق مي‌افتد. شعر حماسه يكي از بهترين انواع ادبيست كه در طول قرنهاي متمادي ضرباهنگ زندگي انسانها بوده و پيروزي وشكست قهرمانان كام همه را تلخ وشيرين ساخته است.

 فردوسي از بزرگترين حماسه پردازان زبان وادب فارسيست كه نه تنها ازپس به روايت كشيدن پهلواني ها به خوبي برآمده ؛ كه پاسدار قومي‌بزرگ با ارزش هايشان نيز است.

 

 كلمات كليدي : زن ، زنان پهلوان ، حماسه ، رزم، قهرمان و...

مقدمه

   زن در ادبيات پيشين، يا به صورت يك قهرمان ظهور مي‌كرده و حماسه مي‌آفريده است ويا به عنوان معشوقي باعث غزلسرايي مي‌شده وادبيات غنايي را به وجود مي‌آورده است. پس، زن به دو شكل در ادبيات گذ شته ء ما ديده مي‌شود ؛ يا فعال است يا منفعل. زن فعال را در آثار حماسي ميتوان يافت وزن منفعل را در غزليات عاشقانه...، زناني چون رودابه، تهمينه ، گرد آفريد ، كتايون ، زنان فعالي هستند كه حماسه مي‌آفرينند وزناني چون شيرين ، ليلي ، بلقيس وزليخا ... آثارغنايي خلق مي‌كنند . ( 1/ 48)

 اگر با نگاهي امروزي به زن ديروز نگاه كنيم به مانع هاي فراواني برخواهيم خورد. چون يكي از مسايل مهمي‌كه زن ديروز آنرا تجربه نكرده بود، جنبش هاي زنانه و آزادي هاي فكري ومحيطي زنان درآن عصر  است. زنان ديروز در حصاري سخت نفس مي‌كشيدند وفاعليت شان در گرو فاعل بودن مرد بود. زنان دوران پدر سالاري دريك چنين فضايي مي‌زيستند.

 اما چنانچه در بالا اشاره شد زنان دوران مادر سالاري از فاعليتي چشمگير برخوردار بودند هرچند زن در طول تاريخ بيشتر با صفت زايايي و مادر بودنش شناخته شده و به ديگر قدرت هايش توجه نشده است ، با آن هم زنان عصر اساطير ، شيرزناني بودند كه  ميدان جنگ مي‌آفريدند ودل به شمشير و گرز وكمند ميسپردند.

 يكي ازين زنان گرد آفريد هست. زني كه در قسمتي از شاهنامه‌ي بزرگ سر بالا مي‌كند‌ و به جنگ سهراب رفته ودل لشكر را مي‌شكافد. گرد آفريد كمترين قسمت شاهنامه را به خود اختصاص داده است وبهمين دليل كمتر به اين شيرزن پرداخته شده است ازينكه چطور پا به ميدان ميگذارد وهراس را نمي‌شناسد و گيسو زير كلاه خود كرده شمشير را از غلاف بيرون ميكشد.  او از آن دسته دلبراني‌ست كه از مردان دل مي‌ربايد ولي سرانجامش زنا شويي نيست  .( 2/ 218)

  عشق نيز در روايت گرد آفريد عنصري‌ست كم‌رنگ كه چهره اش خيلي هويدا نيست وبه پختگي نمي‌رسد.

 هرچند پايان جنگ مهم نيست كه به نفع كدام يكي ختم بشود، مهم نفس كار است كه زني پا به ميدان ميگذارد واين چنين صف‌آرايي مي‌كند‌. بايد از فردوسي ممنون بود كه در چنان عصري به زنان اجازه ميدهد كه داخل شاهنامه‌اش قدم بزنند، بجنگند، عاشق شوند، به خاطر عشق بدنامي ‌را تحمل كنند، در مرگ فرزند مويه سر بدهند و موهاي مشكين شان را چنگ بزنند وبه مردان كمك كنند.

 " البته گاه‌گاهي ما شاهد سخنان ناشايست از زبان شخصيت‌هاي شاهنامه در مورد زن هستيم :

 زن واژدها هر دو در خاك به

جهان پاك از اين هردو نا پاك به (3/ 200 )

 ولي احترام به زن ومشورت با او در شاهنامه ، جايگاه خاصي دارد وبراي همين است كه زنان در  شاهنامه  سخن به سزا مي‌گويند، زيرا علاوه بر زيبايي  ظاهري، به زيبايي دروني نيز دست يافته‌اند.

(1/63 )

  ولي با اينهمه نيز، در فضاي بزرگ شاهنامه زنان فاعليت دارند و نقش شان را به هرگونه‌ي كه هست ايفا كرده‌اند ،  در شاهنامه ، زنان عادي به وفور يافت ميشوند كه به صورت خدمتكار، ميانجي ويا حتي در شكل جادوگر ايفاي نقش مي‌كنند. (1/ 62 )

 چنانچه درك كتاب شاهنامه وفمينيسم آمده است ،  بايد بدانیم كه از گذ شتگان و شاهنامه انتظار امروزین  داشتن، نادانی است. زنان شاهنامه به صورت كل به سه دسته تقسيم شده اند : زنان سپید : چنان زندگی می کنند که مردان از آنها انتظار دارند مانند ارنواز و شهرناز و سیندخت، ماه آفرید ، سهی سرو و

زنان خاکستری :نه فرشته اند نه شیطان، مانند رودابه و تهمینه و گردآفرید و سودابه و منیژه، کتایون و...

زنان سیاه : زنان شیطان صفت مانند زنان جادو(5/ 10)

 گرد  آفريد:

 گرد آفريد پهلوان  دختريست كه در مقطعي از شاهنامه سر بلند مي‌كند‌ ، هرچند حضورش كوتاهست ولي همين حضور كوتاه فراوان چشمگير است. در حقيقت گرد آفريد در شاهنامه مانند ابري غران و زود گذريست كه زود به باران تبد يل شده وناپديد مي‌شود. اما تاثيرش را در همين حضور كوتاه براذهان همه ميگذارد.

 زني كه بيك باره تصميم آمدن به رزمگاه را ميگيرد دلش را يك دله مي‌كند‌ و پا به ميدان شيران وغرش هايشان ميگذارد.

  گرد آفريد دختر گژدهم هست. در داستان رستم وسهراب ،گرد آفريد با سهراب رزم كرد وبه دست او گرفتار شد ولي توانست  خود را با تدبير از دست سهراب برهاند.

 زني بود برسان گرد سوار

هميشه به جنگ اندرون نامدار

كجا نام او بود گرد آفريد

كه چون او به جنگ اندرون كس نديد

 

شروع جنگ وصف آرايي :

چوآگاه شد دختر گژدهم

كه سالارآن انجمن گشت گم

غمين گشت وبرزد خروشي به درد

برآورد از دل يكي باد سرد

زني بد به كردار گردي سوار

هميشه به جنگ اندرون نامدار

كجا نام او بود گرد آفريد

كه چون او به جنگ اندرون كس نديد

چنان ننگش آمد زكار هجير

كه شد لاله رنگش به كردار قير

 در اين ابيات فردوسي نشان ميدهد كه وقتي مردان يك قبيله را اسير كنند اين زنانند كه بايد ازهمه دفاع كنند واين را ثابت مي‌كند‌ كه اين قدرت در وجود زن هست.

 ولي در حين اين گفتار گرد آفريد را به گردي سوار تشبيه مي‌كند‌ كه اين گرد نيز مرد پهلوان است و اينرا ميرساند كه فردوسي در حاليكه توصيف زني پهلوان را مي‌كند‌ اما نگاه مردانه‌اش را دارد.

 زنان براي رفتن به رزمگاه بايد لباس مردانه و زره ويال وكوپالي به هم ميزدند. وتمام ظرافت هاي زنانه وزيبايي ها بايد پنهان ميماند در غيرآنصورت بايد نگاه جنسيتي را تحمل ميكردند و اين باعث شكست روحيه شان ميشد.

 در هرحالتي ظرافت وجود زن را نبايد از ديده دور داشت كه با خونش عجين شده است. ولي مي‌شود كه زنان نيز به كردار شيران يله باشند ودر ميدان ها به مصاف بروند.

  اين مقابله و هماوردي را ميتوان در همهء زمينه ها تعميم بخشيد. اندك زنان ديروز به مصاف مي‌پرداختند  آنهم زنان دوران مادر سالاري نه زنانيكه در قرون چهارم وپنجم هجري درين سرزمين در كنج قفس هايشان نشسته بودند و در شعرها تنها توصيف ميشدند وهمچون بتي خونريز وجفا كار در ديوان ها چهره نموده اند.

 زن امروز نيز گرد آفريد است كه در صحنه ء مصاف برميايد وتا حد توان ميتازد و اظهار وجودي مي‌كند‌.

 زني چون گرد آفريد بايد تمام نشانه هاي زيبايي را  پنهان ميكرد . خود، همين نشانه ها باعث ميشد كه  او آسيب ببيند و دست از مبارزه بكشد. حتي درآن دوران اساطيري ومادر سالاري. 

 در حقيقت تمام رزمجويان زن در شاهنامه چهره ء مردانه در هنگام جنگ بخود ميگيرند.

"این رزمجویان، با اینکه زن هستند و نازک آوا، ولی هنگامی که به میدان جنگ می آیند، پا به پای مردان رجز خوانی می کنند و نعره های سهمگین می کشند یا به قول حماسه سرایان «ویله» می کنند. به طوری که صدای آنها گاه با رستم و یا شیران غرنده و رعد رخشنده مقایسه می شود. آنان، در وقت لزوم بدون هیچ گونه ترحم یا دل نازکی زنانه، سر همآورد را از بدن جداساخته و یا پیکر او را ازمیان به دوشقه می کنند. نکته ی دیگری که در رابطه با جنگاوری زنان جنگ‌آورباید گفت، آن است که آنها اغلب پوشیده و با پنهان داشتن هویت زنانه به جنگ پهلوانان مرد می روند ولی کشف هویت زنانه یا دیدن صورت زیبایشان سبب می شود که همآورد آنان در شگفتی فروبرود." ( WWW.SARAPOEM.COM)

 

بپوشيد درع سواران جنگ

نبود اندر آن كار جاي درنگ

نهان كرد گيسو به زير زره

بزد بر سر ترگ رومي‌گره

 چوآمد خروشان به تنگ اندرش

بجنبيد وبرداشت خود از برش

رها شد زبند زره موي اوي

درفشان چو خورشيد شد روي اوي

بدانست سهراب كاو دختر است

سرو موي او از در افسر است

شگفت آمدش گفت ازايران سپاه

چنين دخترآيد به آورد گاه (3/ 258 )

 گرد آفريد جنگ را مي‌آغازد و تا جاييكه نيرويش به  ياريش ميايد جنگ را ادامه ميدهد :

به سهراب بر تيرباران گرفت

چپ وراست جنگ سواران گرفت

نگه كرد سهراب وآمدش ننگ

برآشفت وتيز اندر آمد به جنگ

سپر برآورد وبنهاد روي

به نزديك آن دختر جنگجوي

 وسهراب اين جنگجوي را در هم ميكوبد كه البته همين انتظار از سهراب پهلوان ميرود :

بزد بركمربند گرد آفريد

يكي تيغ تيز ازميان بركشيد

بزد تيغ ونيزه به دو نيم كرد

نشست از بر زين وبرخاست گرد

به آورد با اوپسنده نبود

بتابيد از او روي وبرگشت زود

سپهبد عنان اژدها را سپرد

به خشم از جهان روشنايي ببرد

چوآمد خروشان به تنگ اندرش

بجنبيد وبرداشت خود از برش ( 3/ 258)

 

سپس سهراب شروع مي‌كند‌ به سخن گفتن واينگونه مي‌آغازد :

بدو گفت از من رهايي مجوي

چرا جنگ جستي تو اي ماهروي

بيامد به دامم به سان تو گور

زچنگم رهايي نيابي به زور(همان )

  مي‌بينيم كه سهراب با نگاهي پايين به گرد آفريد ديده و گرد آفريد را جنگجوي جدي ولايق جنگيدن  در مقابلش نمي‌بيند وآنهم به دليل زن بود نش واز ابتداي كار پايان  را به او گوشزد مي‌كند‌ كه از دست من رهايي نخواهي يافت واو را به گوري تشبيه مي‌كند‌ كه به چنگ پلنگي گرفتار آمده است.

 تو كه پايان كار را ميداني چرا به جنگ آمدي؟ درينجا نگاه نگاهيست جنسيتي و اينكه هيچ زني نميتواند به جنگ برود چون پايان كار معلوم هست ومردان صحنه اينرا به نوعي به سخره مي‌گيرند.

 وباز مي‌بينيم كه گرد آفريد نيز به اينكه  ممكن است سپاه سهراب را مسخره كنند كه با زني در نبرد است ويا اينكه در ميان شان همهمه ء بيفتد كه زني با سهراب هم كلام هست ، اشاره مي‌كند‌ وبه نوعي خود را پايين تر از سهراب ميداند :

 گشاد ش رخ آن گاه گرد آفريد

كه آن را جز اين هيچ چاره نديد

بدو روي بنمود وگفت اي دلير

ميان دليران به  كردار شير

دولشكر نظاره براين جنگ ما

بدين گرزوشمشير وآهنگ ما

كنون من گشاده چنين روي وموي

سپاه از تو گردد پراز گفتگوي

كه با دختري او به دشت نبرد

بدين سان به روي اندر آورد گرد

نبايد كه چندي درنگ آورد

هم آن نام را زير ننگ آورد

نهاني بسازيم بهتر بود

خرد داشتن كار مهتر بود( همان )

  چنان معلوم مي‌شود كه گرد آفريد از ادامه ء جنگ د ست كشيده است و روي اورده به حيله هايي كه زنان بدان دست مي‌يازند وخودش را مايه ء ننگ دانسته است كه از گردي چون گرد آفريد توقع نميرود ولي تا حدي نيز بايد حق را به گرد آفريد داد كه چنان در هم كوبيده مي‌شود وبه تنهايي كاري از وي برنميايد تا همين حد هم كه پيش رفته است لايق تحسين ومباهاتست.

اما چرا زني كه چنان با همت وغيرت داخل ميدان جنگ مي‌شود اين حرف را سهراب ميزند واز حيله گري كار ميگيرد؟

نهاني بسازيم بهتر بود

خرد داشتن كار مهتر بود ( همان )

 زني كه ترس از آبرو دارد ونميخواهد نامش به خطر بيفتد چرا به سهراب اينگونه ميگويد وچرا به فكر جلوه داده زيبايي هاي خود هست تا سهراب را مقهور بسازد :

زبهر من از هر سو آهو مخواه

ميان دوصف بركشيده سپاه

كنون لشكر ودژ هر دو به فرمان توست

نبايد گه آشتي جنگ جست

چو رخسار بنمود سهراب را

زخوش آب بگشود عناب را

يكي بوستان بد در اندر بهشت

به بالاي او سرو دهقان نكشت

دوچشمش گوزن ودو ابرو كمان

تو گفتي هوا بشگفد از ميان ( همان )

  درواقع اين جنگ افسونيست كه از سوي گرد آفريد صورت ميگيرد وسهراب را بدان گرفتار ميسازد. زني كه در ابتداي روايت چنان نترس توصيف شد در نيمه هاي داستان توانايي مقابله را در خود نمي‌بيند و دست به حيله ميزند.

 نقش گرد آفريد بين تاريك روشن مانده است. زنيست كه در لحظه ء ظاهر مي‌شود و براي آنكه احساسي آني به او دست داده است وارد ميدان شده وتا حد توانايي هايش مي‌جنگد و فريب نيز بكار ميبرد بخاطر پيش برد هدفش :

وقتي گرد آفريد به دژ برميگردد گژدهم چنين به او ميگويد:

بدو گفت كاي نيكدل شيرزن

پراز غم بد از تو دل انجمن

كه هم رزم جستي وهم افسون ورنگ

نيامد زكار تو بر دوده ننگ

 وگرد آفريد خوشحال ازين پيروزي به سهراب مي‌خند د وسهراب ازين كار خشمگين شده ميگويد:

 بدو گفت سهراب كاي خوب چهر

به تاج وبه تخت وبه ماه وبه مهر

كه اين باره به خاك پست آورم

تو را اي ستمگر به دست آورم

چوبيچاره گردي وپيچان شوي

زگفتار هرزه پشيمان شوي

پشيماني آن گه نداردت سود

چو گردون گردان كلاهت ربود

كجارفت پيمان كه كردي پديد

چو بشنيد گفتار گرد آفريد

بخنديد و وبا او به افسوس  گفت

كه تركان از ايران نيابند جفت

...

تو را بهتر آيد كه فرمان كني

رخ نامور سوي توران كني

چو بشنيد سهراب ننگ آمد ش

كه آسان همي‌دژ به چنگ آمد ش

...

چنين گفت كه كامروز بيگاه گشت ( همان )

 گرد آفريد  در حالي به جنگ ميرود كه ميداند اين كارش براي همه ننگ است. او در فضاي كه ميزيد اين ننگ را قبول كرده است و اين مساله در عمق وجودش جاي دارد كه فاعليت زن يعني ننگ وشرم. چنانچه در صحنه ء از جنگ خودش نيز ميگويد :

كه بادختري او به دشت نبرد

بدين سان به روي اندر آورد گرد

نبايد كه چندي درنگ آورد

هم آن نام را زير ننگ آورد ( همان )

مي‌بينيم كه پرواي نان بزرگ سهراب را دارد وخودش ميگويد كه جنگ كردن پهلواني چون تو با زني كه من باشم براي تو ننگ است.

 ولي با همه ء اين گفته ها آن شور ونيروي دروني كه در وجود گرد آفريد هست واو خودش ازآن بي خبر مانده ، باعث مي‌شود كه پاي در صحنه ء كار زار بگذارد .

نگاه جنسيتي را به خود ميخرد وگفتار سهراب را كه ترا به چنگ مياورم. حاصل ذهن هزاران در هزار قرنهاست اينكه ؛ تو زني هرچقدر كه بجنگي آخر ترا به چنگ خواهم آورد.

 مردان در همه ء ادوار اين سخن را به نحوه هاي گوناگون به زنان گفته اند واين باعث شده زنان خود را سركوب شده پندارند كه هرچه باشند زنند وآخر به چنگ گرفتار خواهند آمد.

 نتيجه :

  زناني چون گرد آفريد در حقيقت قوت قلبي اند براي نسل ما ( زنان) با تمام نقاط ضعف هايش وحيله هايش، بازهم در خور تحسين است.

  گرد آفريد سواري بود كه با اسبش شيهه كشان در متن شاهنامه ظاهر شد وگرد وغباري براه انداخت وتلاش كرد و خود را از نفس انداخت ولي بازهم تلاش كرد. آنچه مهم هست اين اظهار وجوديست كه او نشان ميدهد.

  فرودسي به شكل نيكويي اين روايت را به تصوير كشيده است و سايه هاي عصرش را نيز در اين روايت ميتوان ديد. فردوسي نميتوانست جداي از عصرش زنده گي كند. زن عصر فردوسي زنيست در هاله پنهان وهمين هست كه وقتي گرد آفريد را به تصوير مي‌كشد حق بيشتر به سهراب مي‌بخشد كه آخر داستان جنگ با نا اميدي سهراب كه مرد است ختم نشود وچنين ختم بشود:

چنين گفت كه كامروز بيگاه گشت

زپيكار ما دست كوتاه گشت

برآريم شبگير ازين باره گرد

نهيم اندر اين جاي شور نبرد

چو گفت اين عنان را بتابيد ورفت

سوي جاي خود راه را برگرفت.

 

سرچشمه ها :

1 – يزداني ، زينب : زن در شعر فارسي ، چاپ دو: تهران 1378 ، چاپخانه رامين

2 – غفوري ، فاطمه: شاهنامه از ديدگاه داستان شناسي ، چاپخانه گنج معرفت، نوبت چاپ : اول/1388

3- فروسي بوالقاسم : شاهنامه فروسي، براساس نسخه ژول مل، تهران: الهام  1385

4 – سراج ، شهين :  چهره وشخصيت زنان جنگاور در حماسه هاي ملي

5 – تلخابي ، مهري : شاهنامه وفمينسيم، تهران ترفند  1384

با درود حضور دوستان خوبم!

 دريا را زند گي كردم ...

  گره ء كور، اين ناميست كه شما وقتي كتاب را برميداريد خود را به ديده تان مي كشد با همان بار معنايي كه حامل آنست. از همين نام به اين برآيند مي رسيم كه آفرينشگر اين سروده ها در تك تك واژه هايش با گره ء كوري چنگ ودندان ميسا يد و نميتواند بازش كند و در گير همين احساس عميق ميماند و حاصلش غزلهاييست كه بر سينه كاغذ مي ريزند و احساسات فوران ميكند.

  با اين گره زني روبروست كه از عشق مينالد از بي سرانجامي اش و اينكه از تارهاي اندوه رهايي ندارد. به هرگونه كه ميسرايد اين ته نشين اندوه همچنان دست و گريبان شعرش را مي گيرد و مجراي هوا را به روي شادي مي بندد والبته به روايتي بايد باورمند بود كه اين درد هاست كه شعر را شعر ميسازد وهنر وادبيات روايت اندوه انسان بيشتر است تا شادي ها، چو ن  شعر زانوييست براي گريه وخالي شدن عقده هاي دروني.

  شاعر با انبوهي از احساسا ت شكست و نا اميدي به سراغ شعر ميايد و آنرا مرهمي ميداند براي خودش. شاعر گره ء كور زنيست كه در انبوهي از احساسات ضد ونقيض دست وپا ميزند و راهي ميجويد براي نفس كشيدن.

 با اين مقدمه بس كوتاه وناقص ميخواهم دمي روي اين مجموعه حرفهايي داشته باشم وبه حساب خودم تقسيم بندي هاي ميكنم كه اميدوارم ملال آورم وناخوش نباشد.

  زبان شعر: زبان در عام ترين تعريفش وسيله ايست براي برقراري ارتباط . اما زبان شعر زبانيست دگرگونه كه از كژ فهمي هاي فراواني سرشار است كژ فهمي به اين معنا كه شاعر خودش را به نوعي به نفهمي ميزند و مثلا باران را گريه مي بيند و سرو را قد. زبان شعر اخبار را دگرگونه به مخاطب ميرساند اصلا كارش خبر رساني نيست كارش اينست كه حادثه سازي كند و در روند عادي گفتار خم وپيچ هاي بسازد كه مخاطب را دچار زيبايي كند. زبان شعر از زيبايي خبر ميدهد از غرق لذت شدن. وصد البته كه درست به كار گيري اين زبان توانايي شاعر را مي طلبد و هنرمندي او را. كه چگونه موم كلمات را بين انگشتاند بپيچاند وازآن زيبايي بيافريند. در گرهء كور گاه شاعر به اين زبان زيبا دست يافته و بخوبي از پس زيبا آفريني برآمده است:

1

با اين كه دريا را هميشه زندگي كردي

وقتي كنارش ميروي ، دريا به ميلت نيست

2

تو اتفاق عجيبي كه درمن افتادي

شبيه حس غريبي كه در من افتادي

3

ميروي تا نهايت تاريخ، تا ازين شهر وغصه دور شوي

ريشه ات را چگونه خواهي كند؟ قصه ي يادگار خواهي شد

4

با چشم پر نم آرزوي مرگ را داري

ازبخت بد ، اين مرگ هم حتي به ميلت نيست!

وبسا ابيات ديگر كه از حوصله ي اين مقال بيرون است. شاعر مان در ين شعر ها نشان ميدهد كه قريحه اش سرشار است و به بيانگري مي نشيند از درد و بي حوصله گي ومرگ ميگويد ازينكه خسته است وهيچ چيز به ميلش نيست حتي دريايي را كه قبلا دوست داشت امروز به ميلش نيست. روزمره گي انسان امروزي را به تصوير مي كشد  كه ملال را با تن وروحش مي چشد.

زنانگي: از ويژه گيهاي ذاتي من اين است كه هرگاه شعر زني را ميخوانم چشمهايم دنبال خودش ميگردد. خب اين طبيعي ست من زنم و ميخواهم با شعر زني ديگر همذات پنداري كنم و زود تر دنبال ويژگيهاي زنانه كارش ميروم. حالا شايد بعضي به ذهن شان اين تصور پيدا شود كه زنانگي ومردانگي چيست ؟ واين بحثها چيزي را حل نميكند . ولي حس من اينست كه اثر فرد ويژگيهايي و خلق واحساسش را بيان ميدارد وچه چيزي رسا تر از ادبيات وشعر كه اين حس را منتقل كند و از دغدغه هاي فردي ودروني شخص بگويد. زن با دنياي اطرافش دگرگونه روبروست خيلي لطيف تر وحسي تر مي انديشد زود غمگين ميشود و حسش را بيرون مي ريزد. از عشق جور ديگر ميگويد. خواستنش دگرگونه است و زود زخم ميخورد و واپس مي نشيند و در تاريكي وسكوت به زخمهايش مي بيند.

 اين زنانگي را من  كمتر درشعر مژگان مي بينم انگار اجحاف ميكند به شعرش كه اين حس را درون آن نمي ريزد. دوست تر دارم كه نسخه بپيچم برايش كه ازين حس بگويد. تازه ترش ميكند وسبك ترش. چند بيتش را ميخوانم:

كسي به روي كتاب سپيد تقديرم

چه ساده خط سياهي كشيد و دستم داد

2

آينه پرغبار وغم انگيز گشته است

دنيا پرازفراز ونشيب است بعد تو

3

با اينكه دلگيرم وليكن آرزو دارم

چون يوسف گم گشته يي در فال من باشي

4

با روسري سياه عادت كردم

شبهاي بدون ماه عادت كردم

با گريه واژه هاي پر درد دلم

هر لحظه درون چاه عادت كردم

البته در ساده ترين تعريف ميتوان اينهمه حجم درد ي كه در شعر مژگان است را نيز به زن بودنش پيوند داد به  تعميم آن حرف بالايم در تاريكي نشستن و به زخمها نگريستن...

كاستي ها :

 اينهمه از خوبي ها گفته آمديم بد نيست از كاستي هايي كه به چشمم خورد نيز بگويم. هرچند من نه ناقدم و دانش كافي دارم . در شعر مژگان آنچه را كم مي بينم جهان بيني ست. شاعر انگار در پيله ي كه خودش تنيده گير افتاده است و چيز ديگري را نمي بيند.تعريف مشخصي دارد از مرگ از عشق وبسا پديده هاي بزرگ هستي. اين تعاريف دگرگونه نشد ه و همچنان فرماليته درون شعرش جا خوش ميكنند. او نگاهش را به هستي به مخاطب نشان نميدهد. از حوادث اطرافش گاه غافل مي ماند ودر بند درونش همچنان باقيست. بخودش اجازه نميدهد كه هواي تازه تري را نفس  بكشد. انگار در يك اطاق نشسته و فقط از درو ديوار همان اطاق مينويسد و بس! يا مانندعابريست  كه تنها روبرويش را مي بيند  وبه ماحولش نظري ندارد. به همين دليل است كه گاه چند شعر مژگان از نگاه حال وهوا به هم شبيه اند ويك چيز را ميگويند.اينرا از فحواي كلامش ميتوان در يافت.

 سخن ديگر اينكه شاعرگاها به كمبود مفهوم وواژه برميخورد شما در حين مطالعه ء شعرش بارها به واژه هاي برميخوريد كه با بسامد فراواني به كار گرفته ميشوند. واژه هايي مثل عبور، حضور ، سكوت ، فرياد ، آينه و...

 مژگان  در بافت شعرش گاها به مشكلاتي مواجه است مثلا در خاليگاه هايي شعرش واژه ها ويا پساوند ها يا حروف اضافه ء را مينشاند كه جايشان نيست و ناخوش به نظر ميايند. به اين نمونه ها بنگريد:

وفصل عشق دوباره ظهور خواهد كرد

تمام زندگي ام را مرور خواهد كرد

آوردن "و" در اينجا اصلن موردي ندارد و اصلا اينرا نميرساند كه گويا قلبش يك جمله ي ديگر بوده باشد كه نياز به و عطف پيدا شود.

گلايه ام به كنار وفقط بگو آيا

تو ميروي وهمين حرف انتهاي تو است؟

شاعر خواسته است بگويد: " ديگر گلايه نميكنم. آيا جدي جدي تو ميخواهي بروي واين آخرين حرفت است؟" درين زنجيره هم نشيني كلمات نقش فقط ، بگو ، آيا وانتها بخوبي ادا نشده انگار به حق اين كلمات كوتاهي شده باشد كه در جايشان و كاربردي كه دارند استعمال نشده اند.

اگر چه درد زيادي براي من داده ست

ولي براي تو چشمي كه پر زنم ندهد

 اصلا نميخواهم كنارت بعد ازين حتي

غمگين وتنهاوپراز چشمان تر باشم

كاربرد حتي و پر از چشمان تر بودن درينجا از متن بيرون ميزند كه اينگونه نبايد استفاده ميشد.

و...

با همه ي اينها مژگان فرامنش شاعريست پركار ، درد آشنا و نقد پذ ير. به دليل همين نقد پذيري اش روزنه هاي تازه روبه شعرش گشوده است واين ثابت ميكند كه شاعر ما با آگاهي گام برميدارد وآينده هنري اش را  ميسازد.

برايش روزهاي روشن آرزومندم!

 

 

 

 

 

 

 

با يك نوشته جديد بروزم

وزش بادي تند پنجره را به هم كوفت وباران چون سرنيزه هاي شفاف قلب زمين را شكافت. نارون هاي پير كنار جوي در خود فرو پيچدند وباد را دم نزدند. صداي كوبش قلب زن خانه را به حركت درآورد خانه راه افتاد تا كنار جوي آب و نارون هاي پيري كه تن به باد ونيزه ها سپرده بودند. زن پا بيرون گذاشت و در دل باران به راه افتاد دامني كشان كشان و موهايي بلند همرنگ شبهاي پر گريه اش را به دنبال كشيد و هواي باران را به سينه فرو ميداد وهم چنان راه ميرفت.
در بلنداي تپه ي كه در آن سروهايي قد كشيده بودند ، زن راهش را بالا گرفت و تپه را در نورديد ودرپاي گوري قديمي دوزانو نشست و دست كشيد بر بي حسي خاكي سرد وخنكا تا عمق جانش دويد خنكا در هر تار مويش بالا رفت وقلبش را حسي گنگ نيش زد.
زن در ماتم مات خود در كنار گوري قديمي هم چنان نشست و مويه هايش فضا را پركرد ، مويه هاي از سر بي عشقي مويه هاي كه تن سرو هاي روي تپه را خراشيد ند و باران را به گريه انداختند.
زن موهاي بلندش را بر روي گور كشيد و گلهاي سرخي را از لابلاي چين هاي دامنش روي گور گذاشت و در پاي سرو هاي غمگين فراز تپه به دل آسمان ابري و تاري چشم دوخت كه بارانش چشمها را هم چنان ميسوزاند.

 


درشب اين حوالي خالي
كوچه ذهنش دچار هذيانست
مرده اي راه ميرود درمن
راه من نیز روبه پايانست
درشب اين حوالي خالي
دهكده غرق تيرباران شد
هم چنان خون كه روبه بالا رفت
تالب خانه اي كه ويران شد
منتظر مانده در سكوت خودم
مي نشينم به راه مي بينم
جاده بلعيد رد پايت را
سر راه تو چاه مي بينم
از خودم خسته ام توياري كن
مرگ خود را كمي جلو بكشم
روي ديوار هاي ذهنم نیز
باز كابوس هاي نوبكشم
خانه درتب دوباره ميسوزد
خانه در خوابهاي كشدارش
آن طرف زن نشسته در ترسش
ترس از جيغ هاي بيمارش
شب تماما درون يك درد
شب تماما درون هذيانها
قلب من ميتپد سراسر سرد
مثل پتكي بروي سندانها
سربه زانو كنار خودماندم
خواب من ته كشيده تا آخر
زوزه هاي سگي لگد خورده
منتشر گشته است سرتاسر!