head > < / head >
|
محمد حسین حسن بیگی
|
میشود آیا شبی مهمان چشمانم شوی
قبلهگاهمنشویهمدین و ایمانم شوی
روز وشببیماریمراچاره اندیشیکنی
نوشداروی دلم گردی و درمانم شوی
دست در دستمگذاری تاهمیشه تا ابد
بندی و زنجیری قلاب دستانم شوی
گفته بودم مثل آبی و نگفتم بعد از این
قطره های اشک های روی دامانم شوی
بین این دنیا و دنیایی پر از راز و نیاز
کاش میشد لحظهای آرامش جانم شوی
سخت میگیرد دلم با این همه درد و بلا
مانده ام من تا زمانی که تو آسانم شوی
#حسنبیگی
دلم احسـاس میخواهد ، احسـاس
شدم در این میان حساسِ حساس
فراوان دیده ام گوهـــــــــر به دنیا
تویی افـــــزون تر از الماسِ الماس
#حسنبیگی
تو عطر ناب بارانی
حدیث جمع یارانی
زلال و روشنی ، نوری
مثال چشمه سارانی
#حسنبیگی
.
فراموشــم شده دل کندن از تو
فراوان دوست دارم گفتن از تو
نمیــــــدانم تو میدانی چه گفتم
دلارامی تو و دل بــــــردن از تو
#حسنبیگی
تو مرغ فراری ، چه خوش پر کشیدی
و جامی ز هجرت ، به لب سر کشیدی
چه شـادم که رفتی ، ازین محنت آباد
توییکه لباسمهاجر به تن بر کشیدی
تو دانسته ، یا بیشتـــــــــر ، شـــایدم
چه خط قشنگـــی ، به باور کشیــــدی
تو رفتی و چشمـــان من پشت توست
دلم را از اینجـــــا ، فراتــــــــر کشیدی
تو با کــــــوچ دانش ، خطی بر دل من
ندانستــــــــــه با من ، بـرابـر کشیـدی
۱۴۰۱/۶/۲۸
#حسنبیگی