بدان ، كه هر كس را امامى است كه بدو اقتدا مى ‏كند و

 از نور دانش او فروغ مى ‏گيرد . اينك امام شما از همه

 دنيايش به پيرهنى و ازارى و از همه طعامهايش به دو

قرص نان اكتفا كرده است . البته شما را ياراى آن نيست كه

 چنين كنيد ، ولى مرا به پارسايى و مجاهدت و پاكدامنى و

 درستى خويش يارى دهيد .




يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ(27) ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً (28)

           فَادْخُلِي فِي عِبَادِي (29) وَادْخُلِي جَنَّتِي (30)


تو اى روح آرام‏يافته! (27) به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم

تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، (28) پس در سلك بندگانم

                   درآى، (29) و در بهشتم وارد شو! (30)


سوره فجر ایات 27تا 30

آیات خیلی دل نشینی ست
آراشم دهنده ست
انگار خدای بزرگ با این آیات مستقیم با من حرف میزنه

يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ

به من مژده بهشت رو میده. . .

آنقدر من رو دوست داره که بشارت میده ورود به صف بندگان خاص

خودش

بندگانی که نگاه ویژه ای به اونها داره
منو هول میده تو بهشت . . .


فَادْخُلِي فِي عِبَادِي

وقتی قرآن رو باز میکنم سعی میکنم به این آیات زیبا و نوید

بخش نگاهی بیاندازم تا دلم باز بشه تا تلنگری بزنم که خدا چه

نقشه ها که برای من کشید . . .

خدایا یعنی میشه منو تو صف بندگان خاص خودت راه بدی ؟
میشه به حضورت برگردم ؟

میشه از من راضی باشی ؟


Abbas is love

animated gifs of rain- stormy nightanimated gifs of rain- stormy night http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/new_folder/%DB%8C%D8%A7%20%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%20%283%29.gif

  http://www.khavaranshop.com/http://www.khavaranshop.com/http://www.khavaranshop.com/

http://www.khavaranshop.com/http://www.khavaranshop.com/http://www.khavaranshop.com/

ای پناه دل بی پناهان یا علی

 

عکس عید سعید غدیر

  plaatje van een duifplaatje van een duifplaatje van een duif

شـاه مـردان علی نور يزدان علی

جــان جــانان علی يا علی

تاج هفت آسمان بـر زمين و زمان

حکم وفرمان علي يا علي

گوهر نه صدف گشـتـه طالع تو را

از گـريـبـــان علي يا علي

حـيمـه سرمدي تا ابد مسـت تو

اي پرسـتـان علي يا علي

اي شفيع همه رو سياهان علي

اي پــنــاه دل بـي پـنـاهـان علي

روح قـــرآن علي يا علي

مانده کشتي به گل اي تو سکان علي

نيستان راه رسان تا به هستان علي

تا به سامـان علي يا علي

شـاه مـردان علي نور يزدان علي

جــان جــانان علي يا علي

تاج هفت آسمان بـر زمين و زمان

حکم وفرمان علي يا علي

از طـلـب تا فنـا تـا بـه مـلـک بـقـا

نـور ايـمـان علي يا علي

ناي بشکـسته را فرصـت گفتـگو

در نيستـان علي يا علي

ياور بي کـسان يار گمـگشـتـگان

در بـيــابـان علي يا علي

شد لبالب ز خون چون شفق سينه ام

اي تو درمان علي يا علي

اي شفيع همه رو سياهان علي

اي پــنــاه دل بـي پـنـاهـان علي

روح قـــرآن علي يا علي

مانده کشتي به گل اي تو سکان علي

نيستان راه رسان تا به هستان علي

تا به سامـان علي يا علي

شـاه مـردان علي نور يزدان علي

جــان جــانان علي يا علي

تاج هفت آسمان بـر زمين و زمان

حکم وفرمان علي يا علي

شـاه مـردان علي نور يزدان علي

جــان جــانان علي يا علي

تاج هفت آسمان بـر زمين و زمان

حکم وفرمان علي يا علي

 

 

«دین و آیین چه کسی بهتر است از آن کس که خود را تسلیم خدا کند،

و نیکوکار باشد، و پیرو آیین خالص و پاکِ ابراهیم(ع) گردد؟ و خدا ابراهیم(ع)

 را به دوستیِ خود، انتخاب کرد»

نامه ای به خدا

 

الو...الو..سلام کسی اونجا نیست؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب منو نمیده؟

یهو یه صدای مهربون به گوش کودک نواخته شد مثل صدای یه فرشته!

بله جانم با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم قول داده بود امشب جوابمو بده.

بگو عزیزم من می شنوم.

کودک متعجب  پرسید مگه تو خدایی؟ من با خود خدا کار دارم...

  هر چی می خوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

 کودک با صدای بغض آلودش آهسته گفت:یعنی خدا منو دوست نداره؟

فرشته ساکت بود بعد از مکسی نه چندان طولانی گفت: نه خدا خیلی

دوست داره مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟

 بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و

 برگونه اش غلطید و با همان بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه

 گریه می کنم.

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شدند. یک صدا در جان و وجود

کودک نواخته شد بگو زیبا بگو هرآنچه که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو

 دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:خدا جون خدای

 مهربونم خدای قشنگم خواستم بهت بگم نذار من بزرگ شم تروخدا!

 چرا؟؟؟این مخالف تقدیره!! چرا دوست نداری بزرگ شی؟

آخه خدا من خیلی ترو دوست دارم قد مامانم 10تا دوست دارم.

 اگه بزرگ بشم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم! نکنه یادم بره یه روز بهت

 زنگ زدم. نکنه یادم بره هر شب باهات

قرار داشتم مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه

 که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم. مگه

 من با تو دوست نیستم؟ پس چرا کسی حرفموباورنمی کنه؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخته سخته؟! مگه اینجوری نمیشه باهات حرف زد؟

 خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت: آدم محبوب ترین مخلوق

 من چه زود خاطراطش را به ازای بزگ شدنش فراموش می کند!!!

 کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من را ازخودم طلب

 می کردند تا تمام دنیا در دستانشان جا می گرفت کاش همه مثل

 تو من را برای خودم نه برای خود خواهی هایشان می خواستند

 دنیا خیلی برای تو کوچک است بیا تا برای همیشه کودک بمانی

 وهرگز بزرگ نشوی

و کودک در کنار گوشی تلفن در حالی که لبخند شیرینی بر لب داشت

در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفت.

 

 

یا عماد من لا عماد له و یا کریم العفو و یا

حسن البلاء و یا عظیم الرجاء و یا عون الضعفاء

 و یا منقذ الغرقى و یا منجى الهلکى یا محسن

 یا مجمل یا منعم یا مفضل انت الذى سجد لک

 سواد اللیل و نورالنهار و ضوء القمر و شعاع الشمس

و دوى الماء و خفیف الشجر یا الله یا الله یا الله انت

وحدک لا شریک لک

 

  

السلام علیک یا اولین مظلوم عالم

 

می نویسم می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد

می نویسم همه ی با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری

تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری

می نویسم می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد...

 

 

خداییشش اخر شیطنته  از اونایی که از دیوار راست بالا میره

 

سرمشق های آب بابا یادمان رفت
رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

گل كردن لبخندهای همكلاسی
دریك نگاه ساده حتی یادمان رفت

ترس ازمعلم حل تمرین پای تخته
آن زنگهای بی كلك را یادمان رفت

راه فرار از مشق های توی خانه
ای وای ننوشتیم آقا، یادمان رفت

آن روزها را آنقدر شوخی گرفتیم
جدّیت تصمیم كبری یادمان رفت

شعرخدای مهربان راحفظ كردیم
یادش بخیر،امّا خدارا یادمان رفت

در گوشمان خواندند رسم آدمیّت
آن حرفها را زود امّا یادمان رفت

فردا چكاره میشوی موضوع انشا
ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت

دیروز تكلیف آب بابا بود و خط خورد
تكلیف فردا نان و بابا یادمان رفت

 

ای دل

 

  آیت الله بهجت قدس سره می‌فرمود: كسی در حرم حضرت                

  رضا علیه السلام برای برآورده شدن حوائجش ختمی گرفت                        

  و گویا یكی از حاجاتش درخواست «طی الارض» بوده!                         

  توفیق زیارت امام رضا علیه السلام را ، در عالم رؤیا و یا                         

  مكاشفه ، پیدا می‌كند. به او می‌فرمایند:                       

 

 «هر چه هست، در تقوا است».                                   

 

اي دل چه انديشيده اي در عذر آن تقصيرها ؟

 زان سوي او چندان وفا زين سوي تو چندين جفا

 زان سوي او چندان كرم زين سو خلاف و بيش و كم

 زان سوي او چندان نعم زين سو ي تو چندين خطا

 زين سوي تو چندين حسد چندين خيال و ظن بد

 زان سوي او چندان كشش چندان چشش چندان عطا

 چندين كشش از بهر چه تا در رسي در اوليا

 از بد پشيمان مي شوي الله گويان مي شوي

 آن دم تو را او مي كشد تا وارهاند مر تو را

 از جرم ترسان مي شوي و ز چاره پرسان مي شوي

 آن لحظه ترساننده را با خود نمي بيني چرا ؟

 اين سو كشان سوي خوشان و آن سوكشان با نا خوشان

 يا بگذرد يا بشكند كشتي در اين گردابها

 چندان دعا كن در نهان چندان بنال اندر شبان

 گز گنبد هفت آسما ن در گوش تو آيد صدا

 

 

گر محتسب شکست خم میفروش را


دست دعای باده پرستان شکسته نیست


از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق


ابروی قبله را خبری از اشاره نیست
 

حضور خاطر اگر در نماز معتبرست


امید ما به نماز نکرده بیشترست

 

                                                  کبری،تصمیـم نمی گیرد!

 

دهقان،فداکاری نمی کند!

 

پسر ِ شجـاع،ترسو شده است!

 

لوک،بــدشانسی می آورد!

 

پلنگ ِ صورتی،زرد شده است!

 

..میتـی کومان،استعفـا داده است!

 

پروفسور بــالتازار، جعلی مدرک گرفته است!

 

ای کیــو ســان،مـُـدل ِ مو عوض می کند!

 

دو قلـــوها،دست ِ هــم را نمـــی گیــرند!

 

رابین هـود،بــا دزد ها رفیق شده است!

 

پینوکیـو،به فکر ِ جرّاحی ِِ بینی است!

 

یـوگی،دوستـانش را مـی فروشـد!

 

پـت و مـت،پُست وزارت گرفته اند!

 

دخترک ِکبریت فروش، رفته دوبی...!

 

ولی... ولی چوپـان ِ دروغگو،هنوز دروغ می گوید !

 

 

 

 
فکرم همه‌جا هست، ولی پیش خدا نیست

سجاده زر دوز که محراب دعا نیست

* *
گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیال من ـ ای دوست ـ کجا نیست؟*!*

* *
از شدت اخلاص من عالم شده حیران

تعریف نباشد، ابداً قصد ریا نیست*!*

* *
از کمیتِ کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

* *
یک‌ذره فقط کُندتر از سرعت نور است

هر رکعتِ من حائز عنوان جهانی‌ست*!*

* *
این سجده سهو است؟ و یا رکعت آخر؟

چندی‌ست که این حافظه در خدمت ما نیست

* *
ای دلبر من! تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست

* *
بی‌دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد

تا فکر من از قسط عقب‌مانده جدا نیست

* *
هر سکه که دادند دوتا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی‌ست، ربا نیست*!*

* *
از بس‌که پی نیم‌وجب نان حلالیم

در سجده ما رونق اگر هست، صفا نیست

* *
به به، چه نمازی‌ست! همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست

 

عارفانه

 

مرگ براي عارف آرزوي قلبي است. عارف شيفتة مرگ و لقاي حق است و مرگ

 

براي او همانند آب سرد و گوارايي است كه تشنه در تابستان گرم مي‌نوشد.

 

«كالبد عارف با خلق است و قلبش با خدا. اگر قلبش چشم بر هم زدني از

 

خدا غافل شود، از شوق(جبران غفلت با ديدار حق) بميرد. عارف، امين و

 

ديعه‌هاي خداوند است و گنجينة اسرار و معدن انوار و راهنماي خلق به

 

 سوي رحمت حق و حاصل علوم و ميزان فضل و عدل اوست. از خلق و آرزوي

 

 دنيايي بي‌نياز است، مونسي جز خداوند ندارد و نطقي، اشاره‌اي و نفسي

 

 جز با خدا و براي خدا و از خدا ندارد، پس او در بـاغ قدس خداوند در رفت و آمد

 

 است و از فضـل لطيف خداوند متعـال بهره مي‌گيرد.»

 

(از بيانـات گهر بار حضرت امـام صـادق عليه‌السلام)

 

حکمت خدا

حکایت است پادشاهی از وزیر خداپرستش پرسید:


بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد، و چه کار می کند؟
 
 
 و اگر تا فردا جوابم را نگویی عزل می گردی!!! وزیر سر در گریبان به خانه رفت...
 
 
وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده است؟
 
 
و او حکایت بازگو کرد.


غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیر، این سوال که جوابی آسان دارد.
 


وزیر با تعجب گفت: یعنی تو آن را می دانی؟؟ پس برایم بازگو؛ اول آمکه خدا چه می خورد؟
 


- غم بندگانش را، که می فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم،
 
 
 
پس چرا دوزخ را بر می انگیزید؟


- آفرین غلام دانا.


- خداچه می پوشد؟


- رازها و گناه های بندگانش را.


- مرحبا ای غلام.



وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و

 

به پادشاه بازگو کرد؛ ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب

 

  غلام باز رفت و سومین سوال را پرسید.


غلام گفت: برای سومین پاسخ باید کاری کنی.


- چه کاری؟


- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و

 

  افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را بازگویم.


وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد و با آن حال به دربار حاضر شدند.


پادشاه با تعجب پرسید: ای وزیر این چه حالی است تو را؟؟


و غلام آن گاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه، که وزیری را در خلعت
 
 
 غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.


پادشاه از درایت غلام خشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.
 
 

 

تنها روزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمی شود ...

 

تنها کسی که با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد ...

 

با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت ...

 

تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد ...

 

تنها کسی است که وقتی همه رفتند میماند ...

 

وقتی کسی پشت کرد آغوش میگشاید ...

 

وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن

 

آرام میگیرد نه با تنبیه کردن ...

 

اللهم اغفرلنا ذنوبنا

سلام

 

ههههههههم  خومزسسسسسس ! جون تو وووووووووو

 

در قید غمم، خاطر آزاد کجایی؟

 

تنگ است دلم، قوت فریاد کجایی؟

 

با آنکه ز ما یاد نکردی..

 

ای آنکه نرفتی دمی از یاد کجایی؟

 


 

سلام من اومدم  اما خسته و خستههههههههو خسته

 

ممنون از همه دوستان که تو این مدت سر زدن

 

روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد .

او از پیدا كردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی

 ذوق زده شده . این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم

با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد

 ( به دنبال گنج ) !!! او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1

 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16

سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله

 شده 1 دلاری پیدا كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت

. در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او

 زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش

157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز

 را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را

 بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر

در می آمدند ، ندید . پرندگان در حال پرواز ، درخشش

 خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات

 او نشد