دیر نوشت....

سلام به همگی

چند روز پیش یعنی 28 شهریور شیفتامون اومد منم که شبکار بودم ، وقتی چشمم به مانیتور بخش و برنامه افتاد داشتم از عصبانیت میترکیدم . منو بگو که فکر میکردم سرپرستارمون آدم کینه ای نیست . جاتون خالی برنامه دیدن داشت اگه بدونید چه شیفتایی برام نوشته بود !! 39 تا شیفت برام نوشته بود درحالیکه موظفیم 25 تا شیفته .

اون شب خیلی خیلی عصبی بودم و حتی شیف استراحتمم نتونستم بخوابم . با خودم قرار گذاشتم با مسئولمون صحبت کنم اگه شیفتامو عوض کرد که کرد وگرنه برم پیش مترون و اعتراض کنم و بگم این انصافه که اینطور برام شیفت نوشتن .

صبح با سردرد شدیدی که داشتم خواستم برم با سرپرستارمون صحبت کنم که دیدم یکی از بچه ها داره باهاش حرف میزنه و منم ترجیح دادم برم خونه و تلفنی باهاش صحبت کنم .

از خونه باهاش تماس گرفتم ، اگه بدونید چقدر طلبکارانه باهام صحبت کرد ، گفت شیفت عوض نمیشه و تو مجبوری همینو بیای گفتم : خب آخه چرا؟؟ گفت چون اون شیفت عصر نیومدی . منم گفتم باشه پس میرم با مترون صحبت میکنم . اونم گفت که به هرکسی که دوست داری بگو....

من که از دیشبش بغض کرده بودم بالاخره بغضم ترکید . اونم روز تولدم .....

هیچوقت تولد امسالمو یادم نمیره.......

فرداش رفتم دفتر پرستاری پیش مترونمون و همه چیز بهش توضیح دادم و گفتم دلم نمیخواد برای هرچیزی بیام اینجا ولی دیگه مجبور شدم . اونم لطف کرد و گفت خودم درستش میکنم .

دیروز که برنامه اومد خداروشکر ۵ تا از شیفتام کم شده بود و یکم از فشردگیش کمتر شد . دوستامم گفتن هر شیفتی که به ما بخوره حتما میایم. از همشون ممنون بخصوص وحیده عزیز که بهترین دوستم تو اورژانسه

بعدا از بچه ها شنیدم که سرپرستارمون همون روز از برخوردی که باهام داشته ناراحت شده بخصوص وقتی بچه ها بهش گفتن امروز روز تولدم بود ....

راستی چرا همراه اول انقدر گدا شده ؟؟ فقط یه تبریک خشک و خالی کرد و مثل سالای پیش پیامک رایگان نداده بقول داداشم همراه اولم با تورم پیش میره

 

مرده و حرفش...

دیشب شبکار بودم ، از دیشب تاحالا از دست بعضی ها کامل اعصابم ریخته به هم.

آخه بعضی از آدما چرا به حرفی که میزنن عمل نمیکنن؟؟ اونم آدمی که وانمود میکنه یه چهره محبوبیه . آخه از قدیم گفتن مرده و حرفش . همه این عصبانیتام بخاطر مسئول بخشمون هستش .

این آقا لطف کردن و این ماه فوق العاده شیفتای بدی برام گذاشتن اونم شهریور ماه که بخاطر پایان تعطیلات آمار تصادفات زیاده و بیمارستان فوق العاده شلوغ . این ماه یازده تا شب داشتم که از این یازده تا  ۵ تاش صبح شب بودم ( یعنی صبح رفتم شیفت تا ساعت ۲ دوباره برگشتم خونه و مجدد ساعت ۶ و نیم عصر رفتم شیفت تا فردا صبح ) ، دو تا شب عصر داشتم ( یعنی بعد از شبکاری تقریبا ۴ ساعت میرم خونه دوباره ساعت ۱۲ و نیم ظهر میرم شیفت تا ۸ شب ) و دو تا شبم پشت سر هم بودم و کلا یکی یا دوتا شب تک داشتم . دیگه خودتون تصور کنید که چه شیفتایی داشتم . بیشتر این ماه بخاطر کم خوابی و خستگی  سر درد داشتم .

تو این یه سال و چند ماهی که اورژانس بودم هیچوقت درمورد شیفتام بااینکه بعضی اوقات خیلی بد بود اعتراض نکردم ولی این ماه حسابی عصبانی شدم و اول ماه به مسئول بخشموم گفتم آقای... آخه این چه شیفتاییه که برای من گذاشتین والا تراکتورم نمیتونه این شیفتارو بیاد !! یه لبخندی زد و گفت : شما میتونی ، من وقتی به سن و سال شما بودم  ۴۸ ساعته شیفت وایمیستادم . گفتم : اون جوونای قدیم بودن میتونستن بیان جوونای الان نمیتونن . بعدش با کمال پررویی گفت خانم ....فردا صبح منو میاید؟؟!!داشتم شاخ درمیاوردم ، یه سرمای حسابی هم خورده بودم و اصلا حالم خوب نبود ، با تعجب گفتم : آقای... میگم شیفتام بده اونوقت بااین حال و روزی که دارم میگید فردابیام شیفت و تازه لانگ ( یعنی صبح و عصر شیفت باشم یعنی ۱۳ ساعت چون خودم عصرکار بودم) بشم ؟؟اصلا نمیتونم.

گفت دوتا از شیفتاتو میام اگه فردا صبح بیای . از اونجاییکه از شب عصر متنفرم و بدون استثناء تا دوروز سردرد دارم و معمولا هم چنین شیفتی برام نمیذاره، نگاه کردم و دیدم شیفتای عصرم  بهش میخوره و اونم نگاه کرد و دید اون روزا دفتر پرستاری بعنوان سوپروایزر شیفت نیست و قبول کرد و برگه جابجایی نوشیتم .

تا اینجا همه چیز خوب بود ، تا اینکه دیشب شبکار بودم ،  همکارم که جابجایی بچه هارو تو برنامه وارد میکنه هم شیفت بود ، بهم گفت که حدیثه میدونی آقای...دیروز مجبورم کرده برنامه بیارم و عصر فردا به اجبار برات تو برنامه وارد کنم ، مثل اینکه فردا عصر دفتر شیفته و نمیتونه شیفت تورو وایسه .

منو میگید ، داشتم از عصبانیت آتیش میگرفتم ، تا خود صبح  فقط غرغر کردم و گفتم عمرا شیفتی که جابجا شده بیام ، بیشتر از همه از این ناراحت شدم که بجای اینکه مسئول بخشمون یه تماس کوچولو یا نهایت یه اس بده و بگه که فردا دفتر شیفتم و کسی هم پیدانکردم که فردا عصر بیاد اگه میتونی فردا عصر شیفت بیا بدون هیچ حرفی اون شیفت به اجبار برای من گذاشت.

صبح موقع برگشت رفتم پیش مسئولمون ، قبل از اینکه چیزی بگم خودش گفت : شنیدم خیلی از دستم ناراحتی؟ گفتم : آره حسابی ناراحتم ، همیشه یه حساب دیگه رو شما باز میکردم . نذاشت دیگه ادامه بدم و کلی حرف زد و اینکه باید عصر حتما شیفت بیام . منم که کلی عصبانی بودم و بدهکارم شده بودم گفتم من به هیچ وجه نمیتونم بیام برای بعدازظهرم برنامه دارم . اونم گفت : برات غیبت رد میکنم ( تو دلم گفتم شده بخشمم عوض کنی عمرا شیفت زوری بیام ) .

منم عصر شیفت نرفتم و الانم که دارید میبیند خونه هستم ، اون نمیتونه غیبت رد کنه چون برگه جابجایی رد کردیم و جابجایی هم وارد شده . نهایتم غیبت رد کنه ، مهم اینه که زیر بار حرف زور نرفتم .

وای که چقدر حرف زدم ، باید حتما مینوشتم تا یکم آروم بشم . حالا فردا صبح با مسئولمون شیفتم میرم باهاش حرف میزنم و ازش گله میکنم . البته اگه مثل امروز بدهکار نشم......

 

بعد نوشت : از بچه ها شنیدم که مسئولمون گفته یه الف بچه ببین چطور شیفتی که میگم نمیاد  ، گفته یه شیفتی براش بنویسم که اون سرش ناپیدا . برای همین خودمو حسابی برای ماه بعد آماده کردم / ( اینم بگم که مسئولمون هرچی باشه هیچوقت کینه ای نیست ، به نظرم که یادش میره ) امشب میرم برنامه ماه بعد میبینم

حادثه وحشتناک....

سلام به همه دوستای خوب خودم

دیروز صبح شیفت بودم مثل همیشه ساعت ۷ بیمارستان بودم و کارت زدم ، وقتی وارد بیمارستان شدم دیدم بیمارستان یه جوریه ، خیلی عجیب بود که اون موقع صبح اونقدر شلوغه و کلی سرباز و پلیس جمعن . با خودم گفتم حتما مریض بدحال آوردن . تااینکه وارد اورژانس شدم و دیدم بچه های شبکار خسته و کوفته نشستن و قیافه هاشون دیدنیه بعد از احوالپرسی و خسته نباشید گفتم : چی شده ؟؟ مریض بدحال داریم ؟؟

آقای.... گفت کاش مریض بدحال داشتیم ، دیشب فاجعه بود و تا خود صبح همه بیدار بودیم . بعدشم قضیه برخورد دوتا اتوبوس اتوبان قم تهران توضیح دادن ، باورش برام خیلی سخت بود که ۴۴ نفر سر صحنه بمیرن اونم مرگ بخاطر سوختگی .

واقعا میتونستم خستگی بچه هارو از چهرهاشون درک کنم ، بیشتر از لحاظ روحی خسته بودن تا جسمی . دیدن باقی مانده های این تصادف واقعا کار سختی بود . بچه ای که مادرش برای نجات جونش اونو از پنجره پرت کرده و اون بچه زنده موند ولی شاهد سوختن مادرش بود . مردی که زن و بچشو از پنجره پرت کرده و خودش سوخته . اکثر مصدومین به بیمارستان ما آوردن ( ۲۶ نفر ) .

نمیدونم تاکی باید شاهد این اتفاقات وحشتناک باشیم؟؟ بعضی مسئولینم که فقط منتظرن چنین اتفاقاتی بیافته و فرصت اومدن جلو دوربین پیدا کنن . ( تا ظهر که من شیفت بودم فقط دوربین و فیلمبردار تو اورژانس و کل بیمارستان بود ) .

 یه اتوبوس آمبولانس 26 مصدوم باهم آورد و جلوی در بیمارستان همشونو خالی کرد ، یعنی همه باهم وارد اورژانس شدن . فکر کنید تو اون اوضاع که کلی نیرو هم از بخشها فرستادن اورژانس و همه به فکر اینن که کار مصدومین زودتر انجام بشه یکی از مسئولین استان ( که بهتره اسمشو نگیم ) به بچه ها گیر داده که چرا کنار آب سردکن لیوان یکبار مصرف نیست!!! آخه یکی نیست بهش بگه آقای محترم کی تو اون شرایط آب از گلوش پایین میره.

امیدوارم دیگه هیچوقت چنین فاجعه ای تکرار نشه

برای تمام بازمانده های این حادثه از خدا صبر میخوام . واقعا تحملش سخته.....

روح همگی شاد

( نمیدونم چرا دو این چند هفته اخیر بدنبال تصادف ماشینها دچار سوختگی میشن و به بیمارستان ما میارن، شاید این مورد پنجم بود . آخریشم هفته قبل بود که یه تازه عروس و داماد که از ماه عسل برمیگشتن بدنبال تصادف دچار سوختگی شدن ) 

ممنونم آقاجون.......

سلام به همه دوستای خوب خودم ، دوستایی که چند وقته بهشون کم سر میزنم

دیروز صبح از مسافرت چند روزه برگشتیم ، رفته بودیم پابوس امام رضا ( ع ) ، جای همگی خیلی خیلی خالی بود.

آقا جون خیلی خیلی ازت ممنونم ، بااینکه میدونی چقدر بدم دوباره اجازه دادی که بیام پیشت .

تاحالا برام پیش نیومده در عرض ۶ ماه ۲ بار برم پابوس آقا.

خیلی خیلی ممنونم

ایشالا قسمت همگی بشه

بعد از چند روز دور بودن از بیمارستان بالاخره امروز ظهر دوباره میرم شیفت

نمیدونم بااینکه بعضی وقتا به سرم میزنه دیگه سرکار نرم ولی وقتی چند روز از محیط کارم دورم دلم میخواد زودتر برگردم شیفت ، خوبه خدا این ویژگی برای آدما قرار داده که زودی سختی های  کار و محیطشو فراموش میکنن.

جالب بود که وقتی مشهد بودیم وقتی میخواستیم بریم حرم یا برگردیم همش میگفتم بریم بیمارستان یا.....بقول داداشم : اینجام دست از سر بیمارستان بر نمیداری.

به هرحال امیدوارم به همین زودیا قسمت همه بشه ( منم زود زود دوباره برم پابوسش )

چه شبی......

به خلق خدا التماس مکن

 

                      که اگر برآورده شود منت است

 

                                         و اگر برآورده نشود ذلت است

 

به خدا التماس کن

 

               که اگر برآورده شود حاجت است

 

                                  و اگر برآورده نشود حکمت است

 

                                                                                                       امام علی ( ع )

 

پ . ن : برای من دعا نکنید خواهشا برای یکی که خیلی برام عزیز دعا کنید ، دعا کنید مشکلش حل بشه

مهمانی...

خدایا

 

گفتم دست خالی زشت است

 

مهمانی رفتن !!

 

دست پر آمده ام

 

دستی پر از گناه

 

چشمی پر از امید

 

بمانم یا برگردم ؟؟

 

( طاعات و عبادات همگی قبول حق )

 ( قسمت شده امسال ماه مبارک ما تنها باشیم ، هم بده و هم خوب )

بیمارستان صحرایی.....

سلام به همه دوستای خوب خودم ، عیدتونم مبارک...

مدتیه که خیلی حال و حوصله آپ کردن ندارم

ولی دیروز یه تجربه خیلی خوب و جدیدی داشتم دلم نیومد اینجا ثبتش نکنم

راستشو بخواید از سال پیش با بچه های بیمارستان و بخصوص وحیده قرار گذاشتیم شب نیمه شعبان بیمارستان صحرایی جمکران شیفت باشیم ، تا حالا نرفته بودم ولی از بچه ها شنیده بودم حال و هوای خیلی خوبیه .

ماهم امسال تصمیمونو عملی کردیم آخرای ماه گذشته با دانشگاه علوم پزشکی هماهنگ کردیم و قرار شد روز قبل و شب نیمه شعبان من و وحیده و یکی از بچه های بخشمون ۲۴ ساعت اونجا شیفت باشیم ، با مسئول بخشمونم هماهنگ کردیم که برامون اینروزا شیفت نچینن . برنامه که اومد کلی تعجب کردم ، دیدم که مسئول بخش لطف کردن و منو شب نیمه شعبان شیفت شب بیمارستان گذاشتن . منو میگی ، کلی عصبی شدم رفتم پیشش و بهش گفتم آقای فلانی مگه قرار نشد این روزا آف باشم من باید اون شب بیمارستان صحرایی باشم ، اونم مثل همیشه هندونه زیر بغلم گذاشت و گفت : خودت میدونی اون شب بیمارستان آماده باشه منم باید نیروهای خوبمو شیفت بذارم ( ناسلامتی بخش اورژانسیم) ، بعدشم اون شب اگه اتفاقیم بخواد جمکران بیافته اقدامات اولیه اونجا انجام میشه بعدش میارن بیمارستانهای سطح شهر ، من که هنوز قانع نشده بودم گفتم به هرحال من اگه بشه یکیو پیدامیکنم و شیفتمو جابجا میکنم .

ما هم که بدشانس ، هر وقت که میخوایم با یکی جابجاکنیم به هیچکی اون شیفت نمیخوره ، بعدشم شب نیمه شعبان کی دوست داره بیمارستان شیفت باشه . خودمو به آب و آتیش زدم و بالاخره یکی از بچه ها لطف کرد و شیفتمو قبول کرد ولی وقتی برنامه تایید شده از دفتر پرستاری اومد دیدیدم ای بابا وحیده هم اون شب شبکار بیمارستانه . وحیده هم اصرار که توهم شیفتتو جابجا نکن و هر دو بیمارستان شیفت باشیم و ماهم مجبور شدیم قبول کنیم ، دفتر پرستاری هم گشت و دونفر نیرو برای اون شب بیمارستان صحرایی پیداکرد .

 

به خواست خدا ما دیروز صبح و عصر بیمارستان صحرایی بودیم . کلی هم مراجعه کننده داشتیم که بیشترین علت مراجعه سردرد و حالت تهوع و گرمازدگی بود .

هیچوقت فکر نمیکردم بیمارستان صحرایی انقدر امکانات داشته باشه ، تمام چادرها بصورت بادی بود با کلی امکانات ، ما حتی اتاق عمل و آی سی یو هم داشتیم . خوشبختانه از آی سی یو تو اون دوتا شیفت استفاده نشد ولی چند مورد پارگی دست و پا داشتیم که تو اتاق عمل بخیه شد . در ضمن یه مورد سکته قلبی هم داشتیم که اقدامات اولیه اش انجام شد و با آمبولانس به بیمارستان سطح شهر منتقل شد .

فرصت نشد خودم برای دعا برم مسجد جمکران ولی وقتی داشتیم با آمبولانس بر میگشتیم بیمارستان از پنجره بیمارستان گنبد سبز و قشنگ مسجد دیدم ، دلم میخواست شب اونجا بودم که نشد .

امیدوارم اگه سال آینده زنده بودم شب نیمه شعبان بیمارستان صحرایی باشم .

 

 

بن بست.....

بن بست زندگی کجاست ؟؟

 

                             جایی که نه حق خواستن داری

 

                                                             نه توان فراموش کردن

مادر مهربونم......

سالروز ولادت اختر تابناک آسمان

 

 عصمت، فاطمه زهراسلام الله

 

علیها بر تمام شیعیان و محبان

 

ولایت مبارک(تبریک با تاخیر )

 

در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست

 

مادرم! دعایم کن که با دعایت، دلم خانه دردها

نیست

 

پ . ن : این روز قشنگ به همه مامان گل تبریک میگم بخصوص مامان عزیز خودم که خیلی اذیتش میکنم / خیلی خیلی دوستت دارم 

 

ایام فاطمیه تسلیت...

حضرت فاطمه زهرا ( س ) :

 

کسی که عبادت های خالصانه خود را به سوی خدا فرستد ،

پروردگار بزرگ بهترین مصلحت او را به سویش فرو خواهد فرستاد