کاش...
و من میگفتم: الان میخوام بیام پیشِت
خسته ام واقعاً، بیام؟ بعد انگار که سرتو به نشانه ی رضایت،موافقت یا هرجور راحتی تکون بدی
بعد یه دل سیــر، که خب سیر نمیشه پیش بابا و مامان و شقایق مینشستم و از لحظه لحظه ی بودن در کنارشون به اندازه تمام عمرم لذت میبردم و آرامش میگرفتم... بهشون میفمهوندم که حالم خوبه، خیلی خوب، طوریکه همیشه این حس و حالم یادشون بمونه
میرفتم تو اتاقم
به دوستام زنگ میزدم، احوالپرسی، شوخی و...
بعد شروع میکردم به نوشتن نامه و حرف زدن با همه،خانواده،فامیل،دوست و سایر بستگان.
پنجره رو باز میکردم یه نفس عمیـــق
روی تختم دراز میکشیدم، مرور خاطرات تمام عمرم تو یه لحظه، بعد چشامو میبستم و واسه همیشه
میخوابیدم...














نه نه فکرشو که میکنم از گفته ام پشیمون میشم 

