کاش...

کاش حق انتخابی وجود داشت

و من میگفتم: الان میخوام بیام پیشِت

خسته ام واقعاً، بیام؟ بعد انگار که سرتو به نشانه ی رضایت،موافقت یا هرجور راحتی   تکون بدی

بعد یه دل سیــر، که خب سیر نمیشه پیش بابا و مامان و شقایق مینشستم و از لحظه لحظه ی بودن در کنارشون به اندازه تمام عمرم لذت میبردم و آرامش میگرفتم... بهشون میفمهوندم که حالم خوبه، خیلی خوب، طوریکه همیشه این حس و حالم یادشون بمونه

میرفتم تو اتاقم

به دوستام زنگ میزدم، احوالپرسی، شوخی و...

بعد شروع میکردم به نوشتن نامه و حرف زدن با همه،خانواده،فامیل،دوست و سایر بستگان.

پنجره رو باز میکردم یه نفس عمیـــق

روی تختم دراز میکشیدم، مرور خاطرات تمام عمرم تو یه لحظه، بعد چشامو میبستم و واسه همیشه

 

میخوابیدم...

آیا این انصاف است؟

چرا؟

چرا ما دخترا نمیتونیم مثل پسرا هر وقت، هرجا که دوست داریم بریم.

اه

من الان دوست دارم تو خیابون قدم بزنم

جند ساعت پیش واقعا دلم میخواست با ماشین فقط خیابونا رو برگردم، دور  بزنم،با آهنگای مورد علاقه ام همخوانی کنم و در حال حرکت فکر کنم،  حال خوبیه، خودتی و خودت

یه وقتایی دوست دارم تنهایِ تنها برم مسافرت، یه جای دور، یه جای خلوت

- تفریح شما آرزوی ماست :(


پ.ن: حوصله زندگی کردن ندارم، از مردن میترسم... وااااا 

پ.ن:موزیک در حالِ پخش:

اونیکه خلوت ما رو تو دستای تو پر کرده

چقد دنیا براش خوبه، چقد دنیام پر از دردِ

کی از حالت خبر داره که چشمات غرق بارونِ  

اونیکه تو همین لحظه داره حرفاتو میخونه

خودت اینجا دلت اونجا، نگاهت روی گوشیته

اونیکه قلب میفرسته نمیشناسم بگو کیته؟

پ.ن: با معرفت... مرسی ازت 

یه روزی میاد

هیچوقت تو زندگیم مثل الان، مثل این چند وقت نبودم

خدایا...

صدامو میشنوی؟

میشه دوسم داشته باشی؟

میشه لطفاً کمکم کنی؟

خدایا...


پ.ن: حق داری...

پ.ن:              زندگی همین یه بارِ نذار فرصت بره از دست

                     آرزوهاتو بغل کن تا خدا هست،زندگی هست

پ.ن: یه هوای تازه میخوام...

 

آخرین بار

 

یه جاهایی تو زندگی دوست نداریم واقع بین باشیم

خودمونو گول میزنیم...

خیـ ـ ـ ـال میبافیم، میـ ـبافیم و میــ ـبافیم...

و چون خواسته و خیالمون با واقعیت در تضادِ سردرگم،افسرده و پرتوقع میشم

- لازم به ذکرِ  به لطف دیگران، گاهی خواسته و خیال کمی با واقعیت همراهِ اما...

گاهی پذیرفتن و قبول واقعیت دردناکِ

اما باید

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاید پذیرفت.

چون جز این راهی نیست

 

نمیشه دیگران رو مجبور کرد

مجبور به انجام کاری که مطابق میلشون نیست، یا جز موارد مهم زندگی اونا نیست.

 

تا یه جاییش دسته توئه... 

تا یه جاییش میتونی...

از یه جایی به بعد باید آدم خودش بخواد...

وقتی نخواد...؟؟؟

 

آزادِ آزادم

من آزادی رو پیدا کردم.

وقتی تمامِ امیدت رو از دست بدی یعنی آزادی.

در کشمکش با افکار

همچنان در کشمکش با افکار و احساس...

- تصمیم میگیرم که حسابی خودمو سرگرم کنم، بعد با خودم میگم من باید این مسائلو حل کنم اینجوری فقط از مسائل و حلشون فرار میکنم...

- تصمیم میگیرم که همه جوره تسلیم زندگی شم...

فعلا تکلیف مشخص نیست.


پ.ن: اندکی صبر...

ساعت به وقت بی خوابی...

 

وقتیکه ساعت نه میخوابی که... نتیجه همین میشه دیگه

ساعت سه بیدار میشی و تو تاریکی و خلوت شب هر آنچه که باید و نباید یادت میاد...

اکنون: کنار بخاری، هندزفری در گوش ،آهنگ رو تکرار و... 

چه کنم خدایا...؟

...

نتیجه هجوم افکار مختلف از ساعت سه تا این لحظه(16 :5) به شرح زیر است :

باید فکری به حال این زندگی کنم...

باید حالمو عوض کنم

تازگیا بیش از پش حساس و پرتوقع شدم، اه اه دخترِ بد

اعتماد به نفس زیرِ خط فقر شایدم واقع بینی باشه هنوز موفق نشدم تشخیص بدم کدومه...

فکر میکردم قوی ام، شاید بودم؟ شاید هستم؟

خسته ام... 

.

.

چه اوضاع نابسامانی

 


پ.ن: نیازمند خلوتی اساسی هستم،دور از همه، مثل رفتن به یه کلبه تو جنگل... هههه یااا خدااا...  نه نه فکرشو که میکنم از گفته ام پشیمون میشم   همین خلوت درون خوبه...

پ.ن: خدایا کمکم کن که ایـــنقد خودم و بقیه رو اذیت نکنم.

پ.ن: اکنون: همچنان کنار بخاری، هندزفری در گوش ،آهنگ رو تکرار و...

????

هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.

هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.

بدانگونه که احساسش می کنند، هست.

انسان یک لفظ است،

که بر زبان آشنا می گذد،

و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..

 

                                                 علی شریعتی

 

دل تو با کی خاطره داره... ؟؟؟

همه چی واسه تو ولی دل تو برام...

مقابله به مِثل (ذکرخیر... ) ;) D:

جونم واستون بگه ....... 

یکی از آشنایان (البته به ظاهر آشنا!!!) چندتا کار انجام داد و عصبانی و ناراحتم کرد، بیش از پیش، اول گفتم خبیث شم و مثل خودش باهاش رفتارکنم.

ولی بعد به خودم گفتم اینطوری منم مثل اون میشم که ... 

منصرف شدم......

چند وقت پیش زیارتشون کردم(راستش مثل سابق نمیتونم دوسش داشته باشم و بهش اعتماد ندارم بخاطر بعضی اخلاقاش) ولی سعی کردم عادی برخورد کنم اما دیگه بسه، دیگه سکوت و کوتاه اومدن و صبوری و متانت (فهمیدین من خیلی خوبم یا بیشتر توضیح بدم  ) بسه.

این بار به روش خودش با شوخی و در صمیمت و دوستی جواب حرفاشو دادم. بله 

 


 

پ.ن: بعضیا یه کارایی میکنن نمیذارن دوسشون داشته باشی، انگار نمیخوان.

پ.ن: حقیقتاً شناخت ذات واقعی آدما جزء سخت ترین کارهای دنیاست.