پست ثابت

سلام.

اینجا همان "اینجا دخترانه است" سابق است...

سلام دوستاي عزيزم.

انقدر كاراي روزاي اخر زياد بود كه الان وسط بستن چمدونا و منتقل كردنشون به پاركينگ فرصت كردم بيام و بهتون بگم اگر خدا بخواد ،  فردا صبح   عازم سفر حج هستم، حلالم كنيد  تورو خدا.اگر كوتاهي كردم و  جواب محبتاتونو  ندادم..دعا كنيد كه حج من يه حج واقعي باشه نه يه مسافرت به كشور عربستان.

اگر ابرويي باشه  بيادتون هستم.قول ميدم كه زير ناودون طلا  و تو حرم پيغمبر به نيابتتون نماز بخونم .اسماتونو نوشتم تو دفترچم....خداحافظتون باشه.

سلام دوستاي عزيزم.

انقدر كاراي روزاي اخر زياد بود كه الان وسط بستن چمدونا و منتقل كردنشون به پاركينگ فرصت كردم بيام و بهتون بگم اگر خدا بخواد ،  فردا صبح   عازم سفر حج هستم، حلالم كنيد  تورو خدا.اگر كوتاهي كردم و  جواب محبتاتونو  ندادم..دعا كنيد كه حج من يه حج واقعي باشه نه يه مسافرت به كشور عربستان.

اگر ابرويي باشه  بيادتون هستم.قول ميدم كه زير ناودون طلا  و تو حرم پيغمبر به نيابتتون نماز بخونم .اسماتونو نوشتم تو دفترچم....خداحافظتون باشه.

خود درگيري !!

دوستاي نازنينم سلام،

 ممنون از كامنتاي پر مهرتون ، و مرسي از خصوصياي مهربانانتون.

ان شالله تا روز شنبه اگر زنده باشم سعي  ميكنم به همتون سر  بزنم ، منو ببخشيد، ميدونم كه متوجه تغييرات من هستيد، اينو از خصوصياتون ميفهمم، بله درسته من ادم سابق نيستم، البته كاش اين عوض شدن يه سير تعريف شده و هدف مشخصي داشت ، اما واقعيت اينه كه من خودمم نفهميدم اين چه مجموعه اتفاقاتي بود كه منو اين طور سر گردون كرد،

اينكه اين روزاي زندگي من پر از نا اميدي شده  مربوط به الان نيست، نميدونم مربوط به چيه، نميدونم مربوط به كيه ، ولي يه ريشه هايي از يه چيزاي قديمي توي ذهن من مونده كه اصلا نميذاره كه رها بشم از اين رنج بي حساب!

و وقتي مرور مييكنم زندگيمو ميبينم  شروعش ، جوانه زدنش مال خيلي وقت پيشه، مجموعه كاراي درست و غلطي كه  منو فقط سرگردون تر از هميشه كرده.

فقط خواهرانه يه توصيه بهتون بكنم و يه اعتراف.من قرباني مطالعه زياد بدون استادم.

من نمونه يه ادم غرق شده تو افكار صد ها نويسندم كه حتي تو انتخاب مليت و فرهنگ و دينشون دقت نكردم ، هر كتابي رو خوندم ، هر سخنراني رو شنيدم و ذهنم رو در اختيار تفكر همه در طبق اخلاص قرار دادم، حالا دارم به شما ميگم قبل از  مطالعه زياد داشتن مهم ترين چيز اينه كه اول بدوني باخودت و زندگيت چند چندي، راهتو پيدا كني ، انتخابتو بكني ، بعد تازه زير نظر استاد شروع كني به خوندن، حالا اين استاد ميتونه كتابفروش معتمدت باشه يا خانوادت يا هر كسي كه صلاحيتشو داشته باشه....

الان من تو سن بيست و سه سالگيم و موندم بين هزارتا راه كه همشون درستن ولي باهم فرق دارن و من چون تو سن بدي  شروع به مطالعه بي حساب و كتاب كردم  الان واقعا گم شدم ، پريشونم ، نميدونم چي ميخوام، مثلا تو همين روزاي كنكوري بودن  مدام به اين فكر ميكردم  كه اصلا كه چي ، چرا ادم درس بخونه، اصلا چرا تو اين رشته بخونه ، بعد فرداش ميگفتم نه،سارا تو قراره صنعت نساجي رو متحول كني، تو مادر صنعت نساجي ايراني خخخخايكون خود بزرگ كم كوچيك بيني!!!

يا مثلا در معقوله ازدواج يه وقتايي كه يه ادم مذهبي مياد خواستگاريم البته منظورم خييييييييلي مذهبيه ، برام هيچ تفاوتي نميكنه با وقتي كه يه ادم  غير مذهبي و معمولي يا حتي يه ادم متعادل مياد.منظورم اينه كه  خودمم نميدونم انتخاب من كدومه اينا ميتونه باشه.

راستش اصلا نميدونم از زندگي چي ميخوام 

تازگيام فهميدم  كه اختلال بلند پروازي افراطي دارم ، يني هم پيكاسو ميتونه الگوي من باشه هم هيتلر هم  گاندي.

حالا همه اينا رو گفتم و اين روضه نامه رو براتون خوندم تا بگم من محتاج دعاهاتونم و اين تغييرات منو به ديده اغماض ببينيد و كمكم كنيد اگر راهي بلديد كه بتونم درست انتخاب كنم، نه اصلا درست انتخاب كردن پيشكشم، يادم بديد چطور انتخاب كنم.چطور به درونيات خودم پي ببرم هان؟

كنكورنامه

پوففففففففف




بالاخره تموم شد!!!

عصر روز بیست و سوم!!!

 

 

به امید اومدن عصر روز چهارشنبه که  بیام اینجا پست حلالیت طلبیمو بنویسم....

 

 

 

برام دعا کنید!

چهارشنبه...ساعت دو و نیم بعد از ظهر....دانشگاه ازاد اسلامی واحد تهران مرکز!

نتیجه اصلا برام مهم نیست!

تلاشمو کردم....شاید بازم جا بود برای تلاش ولی  وجدانم راحته!

منم و یه دانشگاه تو تهران که سر جمع  تو رشته ما ۱۵ نفرم نمیگیره....همین یه دانشگاه تو تهران رشته ما رو داره!

دلم روشنه...خیالمم راحته!

از ازمون که برگردم یکراست میریم کوشک ییلاقی تا مقدمات برگشتمونو فراهم کنیم...

بعدشم که عازم مکه ام....ان شالله فرصت بشه یه ست خداحافظی و حلالیت طلبی براتون بنویسم!

برام دعا کنید که بتونم اونقدری که تلاش کرم  موفق بشم...

هرچند که اینبار اصلا به نتیجه وابسته نیستم!!!!

 

 

ببخشید که کامتا رو تایید نکردم و جواب ندادم.....ممنونم از لطف همتون....

 

 

 

هيچ كس همراه نيست...مخصوصا همراه اول!!!

همراه اول يه مسابقه پيامكي گذاشته جايزشم خودرو سمنده مثل اينكه، يبار كه اس ام اسش برام اومد به يكي از سوالاش جواب دادم حالا هي ازون موقع پيام ميده  مشترك گرامي جونه مادرت ، امتيازتو بالا ببر شايد برنده بعدي تو باشي، هر روز صبحم  يه پيام مياد كه اقاي فلاني 3١ ساله از فلان جا برنده ديروز بوده....يني هر روز صبح با صداي دينگ دينگ پيامكي بيدار ميشم كه خبر برنده شدنه يكي ديگه رو به من ميده....اخر شبم با التماس و خواهش همراه اول ميخوابم كه تو رو خدا فقط يه سوال ديگه جواب بده.....

داشتم فكر ميكردم اتفاقا  شعار جالبي براي خودش انتخاب كرده،هيچ كس تنها نيست....يني نميذاريم تنها باشه!!!خخخخ

ميخوام شمارشو بردارم بدم پليس بگم اين شماره هي مزاحم من ميشه....خودش خار مادر نداره.....يني اعصاب نذاشته واسما......به من چه كه كي چي برده، مبارك صاحابش باشه....

هيچ كس همراه نيست...مخصوصا همراه اول!!!

همراه اول يه مسابقه پيامكي گذاشته جايزشم خودرو سمنده مثل اينكه، يبار كه اس ام اسش برام اومد به يكي از سوالاش جواب دادم حالا هي ازون موقع پيام ميده  مشترك گرامي جونه مادرت ، امتيازتو بالا ببر شايد برنده بعدي تو باشي، هر روز صبحم  يه پيام مياد كه اقاي فلاني 3١ ساله از فلان جا برنده ديروز بوده....يني هر روز صبح با صداي دينگ دينگ پيامكي بيدار ميشم كه خبر برنده شدنه يكي ديگه رو به من ميده....اخر شبم با التماس و خواهش همراه اول ميخوابم كه تو رو خدا فقط يه سوال ديگه جواب بده.....

داشتم فكر ميكردم اتفاقا  شعار جالبي براي خودش انتخاب كرده،هيچ كس تنها نيست....يني نميذاريم تنها باشه!!!خخخخ

ميخوام شمارشو بردارم بدم پليس بگم اين شماره هي مزاحم من ميشه....خودش خار مادر نداره.....يني اعصاب نذاشته واسما......به من چه كه كي چي برده، مبارك صاحابش باشه....

خواب و بيداري

بيست روز مونده....

ديگه از حبس كردن  زندگيم تو مقاطع شيش ماهه خسته شدم...هر ماه رو به اميد ماه بعد دارم تحمل ميكنم ، و به جرات ميگم كه مدت هاست زندگي نكردم....

براي اين بيست روزه من شماها دعا كنيد كه خدا بهم توان بده....بعدش من ميام و يه عالمه حرف براتون دارم....

نگران و مضطربم

گاهي  نا اميدم

پر از وجدان درد و احساس گناهم

پر از نقشه و برنامه براي اينده ام....

الانم گيج خوابم.


خدايا چيه منو داري امتحان ميكني تو؟؟؟؟

خونه قبلی!

سلام.

وای نمیدونین چه خوشحالم.

اولین وبلاگی که تو زندگیم درست کرده بودم اسمش  آرامکده بود...دوستای قدیمی تر یادشونه. بعد یه مدت یه سری توی دانشگاه مزاحمم شده بود و ادرس وبلاگمو پیدا کرده بود و خلاصه کلی  اذیتم میکرد منم اون وبلاگو خیلی دوست داشتم...تمام خاطرات زندگیم  با اسم اون وبلاگ تداعی میشه برام.تمام مطالبشو حذف کردم و اینجا شروع کردم به نوشتن....اما اون وبلاگو همون طور بدون نوشته نگه داشتم و داشت خاک میخورد...تا اینکه یه مدت پیش حذفش کردم تا فضای مجازی رو الکی اشغال نکرده باشم....هر چند وقت یه بار ادرسشو سرچ میکردم ببینم کسی برش داشته یا نه...تا اینکه امشب رفتم دیدم یه خانوم روانشناس داره ادارش میکنه....و فوق العاده حس خوبی بهم دست داد...احساس میکنم  مفید ترین استفاده ممکن  داره میشه از اولین وبلاگ من...و من این ارامکده رو عاشقانه تر دوست دارم.

اینم آدرسش....

 

اسمارتيزاي منو پس بده!!!

سلام.

يادمه  شيش سالم بود،روز اول پيش دبستاني بود.

به خاطر شاغل بودن مامانم  من از سه ماهگي تو مهد كودك بودم و از شيش سالگي هم رفتم پيش دبستاني.

يه خونه قديمي  با يه حياط نقلي و باصفا پر از تاب و سرسره.اون سالها ما تو سمنان زندگي ميكرديم بخاطر ماموريت كاري پدرم،

چون اونجا غير انتفاعي بود ، تا پايه پنجم دبستان هم اونجا بودن ولي تعداد بچه هاي هر كلاس  پنج شيش تا بيشتر نبود.

يكي از كلاس پنجميا   كه اسمش فاطمه بود فكر كنم، مبصر ما بود و  به ما ياد ميداد كه سر صف چجوري وايستيم و اينا....

زيادم از من خوشش نميومد.منم از  اون همين طور...خخخخخ

اون سالا يادمه  يه اسمارتيزاي كوچولوي مربع  مد شده بود كه توي يه بطري شيشه اي بود كه شبيه خرس بود.چيز جذابي بود...

بابام يه بسته بزرگشو برام خريده بود كه تو راه برگشت به خونه بخورم چون از نهار خبري نبود تا وقتي مامان برسه...

يه بار اين مبصرمون وقتي من داشتم اينو ميخورم ، منو ديد،

لازم به ذكره كه بگم  من بخاطر قد و قواره بلندم هميشه ته ته ته صف بودم!!!!و ارزوي بودن  در ابتداي صف به دل كوچيك شيش سالم مونده بود.

از فرداي اون روز فاطمه به من ميگفت اگر يدونه ازون اسمارتيزا بدي ميارمت وسط صف اگر دوتا بدي ميارمت اولاي صف اگر سه تا بدي ميارمت  اوله اولين  نفر...عاقا مام كه عقده اي.....


 روزي سه چهارتا اسمارتيز باج ميدادم به اين دختره تا منو ببره اول صف. حالا كلا جمعيت كلاس نه نفر بود.به طور متوسط به ازاي هر دو نفر جلو افتادن يه اسمارتيز باج ميدادم...

و به محض رسيدن به ابتداي صف دوباره توسط مدير و ناظم به انتهاي صف  راهنمايي ميشدم!!!

الان كه دارم به اون روزا فكر ميكنم تو  ضريب هوشي خودم شك كردم!

سوغاتی چی براتون بیارم؟

سلام آقا.

منو یادتون میاد؟من سارام....سال ۸۶...کاروان  دانش اموزی گل نرگس!

اون سال پدره من .. پدره من که حتی منو تا کلاس زبان سر چهار راهم میبرد مبادا ماشین بهم بزنه  و

بمیرم  موافقت کرد که من عمره دانش اموزی ثبت نام کنم...اون سال تنها سالی  بود که بخاطر زیاد

بودن متقاضی  شرط معدل گذاشتن ...حتی بعد از  شرط معدل بازم تو سطح استان تهران ۷۰۰

متقاضی بود که  اونا فقط دو تا کاروان ۵۰ نفری انتخاب میکردن...همون شد که  مجبور شدن ازمون یه

 امتحان بگیرن ...یه امتحان از روی یه جزوه ی خیلی سخت درباره تاریخ اسلام در مکه و مدینه.

منی که تاریخ بالاتر از  ۱۶ نمره نداشتم توی اون ازمون به  لطف  دعاهای شما و  اجازه خدا رتبه

 خوبی اوردم .سر کلاس زبان فارسی نشسته بودیم.امتحان میان ترم داشتیم.دوستم اومد جلو در

 کلاس و گفت  ببخشید خانوم فولادی ،دفتر گفتن سارا رو بفرستین پایین دیگه صبر نکردم معلم اجازه

بده...برگه رو گذاشتم رو میزش...رفتم پایین خانوم منافی ناظممون گفت حاج خانوم داری میشی

ساااراا...اشکم سرازیر شد...پیشونیمو بوسید و اونم اشک ریخت!!!تمام  معلما و دفتر دارایی که تو

دفتر نشسته بودن منو بوسیدن و تبریک گفتن...هر کدوم  جدا جدا گفتن برامون نماز بخون...تو نو جوون و پاکی.

دو  سه ماه ...هزار جور کلاس توجیهی واسه خودمون و کلی جلسه برای خانواده هامون میذاشتن تا

خیال همشون راحت بشه....اخه مامان بابای من  هنوز مکه نرفتن!ولی میخواستن منو بفرستن...به

یه جایی که نمیدونستن چجور جاییه....اجازه دادن بابام یه معجزه بود...معجزه!!!!

 

اول برای پاسپورت اقدام کردم...بعدشم هر روز راهی کلاسا و جلسات توجیهی بودیم...فکر کنید صد تا دختر جوون ...بدون والدین !

سه روز بردنمون اردوگاه شهید بهشتی تو ولنجک تهران!اونجا گروه بندی شدیم و دوستامونو و

مربیامونو شناختیم.اسم مربیمون خانوم منوچهری بود و دوستام مریم و مهشید و یه مهشید دیگه و 

 ارغوان و مرجان و.... شبا میرفتیم گوشه اردوگاه پتو پهن میکردیم. حرف میزدیم و از برنامه هامون تو

 سفر میگفتیم!انقدر میموندیم که  کارگرای  اردوگاه از پشت پرچینا برای ترسوندن ما و اینکه بریم بخوابیم صدای سگ و گرگ در میاوردن!

سه روز رویایی...با یه سری ادم که خیلی فرق داشتن با هم ولی در عین اونننننهمه تفاوت یه وجه

 اشتراک بزرگ داشتن که همشونو یه دست کرده بود!!!یه دختری داشتیم اسمشو نارنجی گذاشته

بودیم...یه چهره شبیه دو رگه های امریکایی داشت و ارایش میکرد  در حد بوم نقاشی...توی اون سه

 روز روز به روز رنگ و روی چهرش کم میشد و قیافش  معصوم تر!سه روزی که روزای اولش زنگ

 گوشی بچه ها  اهنگای خارجی و اینا بود ولی روزای اخر همه یه جور دیگه شده بودن...دیگه دور از

چشم مربیا نمیرقصیدن!!!دیگه خبری از اهنگای  اونجوری نبود!!!

 

دو تا اقا رئیس و معاون کاروان ما و بهتر بگم بابای ما بودن.اقای کیایی و اقای قاسمی! ما فکر

میکردیم اولش که اونا گارسون رستوران اردوگاهن...بعدا فهمیدیم که اوووووه چه کله گنده بودن و 

 چه  مقام و منسب (یا منصب؟؟) داشتن....مثل خدمتکار برامون زحمت میکشیدن!

 

روزا میگذشت...لباس احراممو خریدم...فکر نمیکنم حتی خرید لباس عروسیم که از بچگی مشتاق

 دیدارشم به اندازه لباس احرامم خوشحالم کنه....چادرم شبیه برگ گل بود....مانتوم از جنس

قاصدک!!وقتی اولین بار پوشیدمش واقعا انگار  عازم بهشت بودم!!!!

ساک لباسم طی دو هفته بسته شد!بابا برام کلی خشکبار گرفته بود بیشتر ساک دستیم خوراکی

بود....روز موعود فرا رسید...عازم فرودگاه شدیم...یه پرچم سبز که روش نوشته بود کاروان گل

نرگس...این نشونه ای بود که تو اون ازدحام باید دنبالش میگشتیم!بالاخره  پیدا شدن...همه اومده بودن...وقت تنگ بود...

توی فرودگاه دایی هام...عموی خدا بیامرزم... و عمه زهرام اومده بودن واسه بدرقه....

.دایی وحید برام پسته آورده بود  و دایی محمد  یه عالمه اب نبان و کاکائو...عموی خدا بیامرزم  بهم

پول داد و دایی حامد یه عالمه پول چپونده بود توی یه بسته شکلات و داد به من!تمام کیف دستیم پر

 از خوراکی بود...لحظه خداحافظی با خانواده ها بود....با دیدن مادرم بغضم ترکید...من گریه و او

گریه!!!بابا هم بدش نمیومد بشینه و بزنه زیر گریه...میدونستم داره خودشو کنترل میکنه...سیما از

خنده کبود شده بود...مهدی و میلاد پسر داییام  نگام میکردن..اخه تاحالا گریه منو ندیده بودن....عمو و

داییا نمیذاشتن مامان گریه کنه تا دل من خالی نشه....هر جور بود جدا شدیم....بالاخره سوار هواپیما

شدیم...ازون بالا فقط زرشک پلو با مرغشو یادمه...گشنه بودم  شدید...من که لب به مرغ اب پز

نمیزنم یکی از لذیذ ترین مرغای اب پز دنیا رو تو غذای اون روز هواپیما تجربه کردم!

 

طولانی شد....

بالاخره رسیدیم....مرداد ماه بود..گرمه گرم....خرما پزون...فیل کشون!!!

تو فرودگاه جده وقتی پیاده شدیم واقعا نفس کم اوردم..گرم و شرجی....

بگذریم از حواشی....

شب رسیدیم هتل....نیمه شب!

غسل زیارت کردیم آقا....میخواستیم بیایم پابوس شما....

یه دست لباس نو و شیک گذاشته بودم تو چمدونم ...فقط برای لحظه دیدار با شما....

سوار ون شدیم و عازم  مسجدالنبی!

هوا خوب شده بود!

قلبم تند میزد!

هر قدم که جلو میومدیم  هوا عطر میگرفت....خوشبو میشد!!!

دل تو دلم نبود!!!

کاروان ایستاد...بهمون گفته بودن از لحظه ورود به حیاط تا رسیدن جلوی قبه الخضرا سر بلند نکنیم!

کاروان که ایستاد فهمیدم که  رسیدیم به ته دنیا....

سر بلند کردم!

 

یک لحظه  دنیا رو دیدم..

همه ی دنیا رو....

توی یه گنبد سبز!!!!!

امسال دوباره  ...تو نفسای آخر سال  اواخر بهمن ماه عازم حرمتون هستیم آقا...

میایم برای پابوس!

یادمه دفعه قبل ازتون خواستم که پدر مادرم بیان حرمتون...

ممنون که  قبول کردین...ممنون که اجازه اومدنمونو از خدا گرفتین!

اقا جون این سری من رو سیاهم!دیگه اون دختره شونزده ساله بی گناه نیستم...کوله بار  پاک و تمیز و خالی که بعد از برگشت از خونه خدا روی دوشم بود حالا پر از  گناهه...من نفهمیدم کی پر شد...ولی پر شد دیگه...

دارم میام حرم شما  تا توان خالی کردن این بار رو بهم بدین....نذاریمن با این کوله بار پر از سیاهی عازم خونه خدا بشم....اقا جون  من یه زیارت واقعی میخوام!!!!نه یه سفر!!!

 

پ.ن:

سکانس هایی از سفر مکه سال ۸۶

۱.نارنجی...همون دختر مذکور ، وقتی برگشتیم چادری شد...صورتش پر از نور بود!عین ملائکه!

۲.فرودگاه جده  ناگت مرغ دادن با پپسی....منم که شکموووووو

۳.موقع برگشت خانواده ها همه منتظر بودن.اولین کسی بودم که رفتم بیرون...همهمه همه جا رو گرفت...دوربینا رو دراوردن تا از بچه هاشون موقع  اومدن فیلم و عکس بگیرن....چرخ بارم کج شد و همه اب زمزم ها ریخت...یه سرباز چرخو گرفت و برد بیرون....دنبالش رفتم..از در که میومدم  بیرون مامان بچه های دیگه منو میبوسیدن...

۴.دایی حامد..دایی کوچیکم یکم مرض داره....میئونست من از حلقه گل متنفرم...حتی وقتی گردن ورزشکارا باشه...ولی وقتی برگشتم یه حلقه گل خریده بود   به چه گندگی...انداخته بود گردنم نمیذاشت در بیارم...حیثیت برام نموند پیش بچه ها....

۵.محمد حسین و محسن پسرای عموی خدا بیامرزم عین برادر برام زحمت کشیدن...از پلاکارد بگیییر تا قربونی و ..حتی ساک و چمدونامم اونا اوردن بردن تو اتاق.... با بودنشون هیچ وقت احساس نکردم داداش ندارم!!!

۶.فحش ندید!!!تموم شد....

اصلا نيازي به دليل و فلسفه و منطق نيست!ادميزاده ديگه...گاهي حالش بد ميشه،ناراحت ميشه،بيخودي....

قلبش فشرده ميشه،

ادماي اطرافشو نه تنها دوست نداره،بلكه  اصلا تحمله تحمل كردنشونم نداره.

دلش هيچ كسو نميخواد!!!

كسيم نيست كه دلداريش بده!

حالا فكر كن اين آدميزاد،متولد خرداد ماهم باشه!

حالا فكر كن اسمشم سارا باشه،

حالا فكر كن من باشم!!!!!!

ميشه نور علي 

سارا ناراحته!!!!!

توی زندگیت عاشقه مامان و بابا و خواهر و برادرتی!عاشقشونی....با اینکه خودت انتخابشون نکردی و نخواستی که حتما اونا خانوادت باشن....

عاشق  بچت میشی...با اینکه اصلا نخواستی که حتما اونی که الان بچته بچت باشه...

حتی به پدر و مادر و خواهر و برادره  همسرت هم دلبسته میشی با اینکه خودت اصلا انتخابشون نکردی...

فامیلاتو دوست داری...با اینکه تو نخواستی که حتما اونا فامیلات باشن...

میبینی....تو تمام زندگی عاشق کسایی شدی که خودت اصلا دخالتی تو بودنشون و احساست بهشون نداشتی....

تو فقط یه بار به انتخاب خودت عاشق میشی...از اینهمه ادم تو دنیا فقط یکیشونو به اراده خودت انتخاب کردی یا خواهی کرد!

تو مختاری که خوووب بگردی تا اونی که میخوایوانتخاب کنی...فقط خواهشا وقتی  انتخابش میکنی عاشقش بمون...گند نزن به تنها انتخابت...اونو از روی ظاهر و موقعیتش انتخاب نکن!برای انتخابش دلیل قابل قبول داشته باش!نه احساس محض ...نه عقل محض!

اخه تو نمیدونی وقتی من خبر طلاق گرفتنتو میشنوم چقدر حالم بد میشه.......

يادم بمونه!!!

نيمه شبه...

يه كتاب 350 صفحه اي بعنوان تكميل كالاي نساجي رو تو يه روز مرور كردي....

الان چشات از درد باز نميمونه!

امشب يه سوال تو ذهنت بود و كل دنيا تو گوشي موبايلت جا شده بود،گوگل كردي،به يه چيزي رسيدي،بازم يادت افتاد كه خدا تخصص داره يهويي يادت بياره ، يهويي نشونت بده،

امشب براي اولين بار از قالب گلايه بيرون اومدي....پيش خودت گفتي شايد خدا رو هوش تو حساب كرده ، لقمه رو نجوييده تو دهنت ميذاره،گفتي شايد ميخواد تو رو به چالش بكشه!همين الان كه داري مينويسي ياد قند عسل افتادي كه چرا كم پيدا شده!

دوباره ذهنتومتمركز كردي روي  چيزي كه ميخواستي...چند تا جمله كليدي...شايدم يه دنياي ديگه.

يهو يادت اومد كه چطور بايه  جمله عادت مسواك زدن تو ذهنت موند  و ترك نشد...داري فكر ميكني از همون ترفند اگاهانه استفاده كني....

صداي خر و پف بابات مياد، اتاقتم سرده!!!

تو فكر جبراني، يكمم ميترسي كه راه برگشت نداشته باشي...

داري از نهايت خلاقيت ذهنت استفاده ميكني...تهش به اينجا رسيدي كه ......ررازه،نميتوني بنويسيش اينجا!!!!

خب، حالا تا حدودي ميدوني بايد چكار كني، از قبلشم ميدونسيتي....ترس نميذاشت ...

نميخواستي باور كني كه اون كارارو بايد انجام بدي...

حالت خوبه

ذهنت برنامه ريزي شده...

داري به يه كسي فكر ميكني همين الان!!!

دستات بي حس شده از خستگي...چشمات تار ميبينه،محلول تقويتي كه به موهات زدي داره اثر ميكنه،سرت ميخاره،نبايد بخارونيش!!!!!



از مخاطباي وبلاگم عذر ميخوام،در حال مكاشفه فقط نوشتن  تخليم ميكنه،ذهنم گنجايش ثبت و ضبط واگويه هامو نداره...ببخشيد منو.اميدوارم الان همتون تو ارامش كامل خوابيده باشين.خيلي دوستتون دارم...دلم براتون تنگ ميشه،يادتون ميفتم،براتون دعا ميكنم....نيس كه خيييييلي مستجاب الدعوه ام؟؟؟؟؟؟؟ايكون  نيش باز شده تا بنا گوش

براي ف....

"ف"عزيزم، فقط ميتونم براي سلامتيت دعا كنم...تلنگر به جا و به موقعي بهم زدي....ازهمونايي كه ادم ميفهمه از طرف خداست!