سلام به همگی به خصوص به تمامی کسانی که در نبود من منو از یاد نبردن و سرکی به وبم میزدن
من از همگی عذر میخوام چون تو این مدت یه مشکل کوچواو برام پیش اومده بود که نمیتونستم کانکت بشم ولی الان دربست در اختیارم البته خداکنه
حالا از این حرفا بگذریم ، مدارس باز شده و بیشتر از یه هفتست که میریم مدرسه این یه هفته واسه شما چه جوری بود برای من که بدک نبود بعضی جاهاش حال گیری بود مهمترین حالگیریشم اینه که چون اون مدرسه ای که من می خواستم برم واستاد واستاد تا امسال واسه من شاهد شد مدرسه ی شاهد که می دونین چه جوریه؟ باید حجاب کامل داشته باشی و چادرم بزاری
شانس گند منو دیدین؟ اخه من موندم یکی نبود به منبگه دختره ی خل مگه مغز خر خوردی بری دبیرستان شاهد؟ ولی خوب چون کسی نبود و منم به حساب این که خیلی از دوستام رفتن اون مدرسه اونجا ثبت نام کردم البته قابل ذکر که من اون موقع نمی دونستم باید چادر بزارم
روزاول مدرسه ، چهارشنبه: از خونه تا مدرسه رو پیاده با بابا و مامان و داداش رفتم ، البته طاعفه بنده رفتن برای بدرغه داداشی نه بنده خوب سر کوچه مدرسه که رسیدیم بنده چادر به سر کردم و به همراه مادر داخل شدم ( بابام گفت شبیه پنگوءن شدی ولی من یه احساس زورو مانندی بهم دست داده بود) خوب رفتم تو حیاط دیدم بعضی از دوستام مابین بچه های دیگه رو صندلی نشسن منم رفتم پیششون و شروع کردیم به مسخره کردن قیافه های همدیگه برای من که خیلی دیدنی بود چون تا به حال تجربه نکرده بودم بلد نبودم رو سرم بزارم هی لگدش میکردم، خلاصه تازه ساعت حدودا 8 بود که برنامه شروع شد از شهردار و فرماندار گرفته تا امام جمعه و مدیر و ناظم میخواستن بیان سخنرانی کنن، تازه اینم واسشون کفایت نمیکرد بهمون یه پارچه سبز که روش یا علی اکبر نوشته بود دادن و گفتن به سرتون ببندین، بابا بیخیال همه مات و مبهوت به هم نگاه میکردیم که برامون پرچمای کاغذی ایران رو هم اوردن من که پارچه سبز رو گذاشتم تو کیفم پرچمه هم مفقودالاثر شد، حالا یه گروه از دخترای سال سوم گارد پرچم شده بودم ان چنان رژه ای میرفتن که نگو من که از بس خندیدم شکمم درد گرفت بعدم نوبت سخنرانی شد و فرماندار اومد و یه سری حرف بلغور کرد که : دخترای عزیزم در درجه ی اول حجاب و عفاف قرار داره بع درس و از پسراش گفت و حسابی ابروشونو جلو ما برد ( بیچاره ها) تا نزدیکای 9 داشتن فک میزدن تا بلاخره اسامی رو خوندن ، 4 تا کلاس سال اول بودیم من تو کلاس 2 افتادم، ولی دوستای صمیمیم با من نبودن رفتیم کلاس و منم شناسنامه ی کل بچه های کلاسمونو در اوردم، اون روز بدون معلم بودیم همه ی کلاسا معلم داشتن بجز ما منم با یکی از بچه ها که میشناختمش رفتیم اکتشاف که مثلا دستشویی تو این مدرسه کجاست که البته موفقم شدیم
پنجشنبه:زنگ اول زیست داشتیم و بعد از اشنا شدن درس داد، کلاس اونقدر ساکت بود که واقعا درس گوش دادن هال داد بعدش اجتماعی این یکی هم درس دا زنگ تفریح که شد تمامی سال اولی هارو و حیاط زیر بارون اوردن که چی؟ میخواین تو کدوم کلاس باشین بع هرکی هر کلاسی دوست داشت رفت منم با این که کلاس خودمو دوست داشتم چون هم بزرگ بود هم دلباز ولی چون دوستام تو کلاس 4 بودم به اونجا رفتم کلاس 4 یه کلاس اندازه فندقه که توش راه نفس کشیدنم نیست
شنبه:زنگ اول فیزیک درس نداد دمش گرم، زنگ دوم دینی معلم نیومد که کاش میومد چون مارو بردن به یه هیءت سیاسی ، واقعا حوصلمون سر رفت اخه ما رو چه به سیاست؟؟؟ولی یه قسمت جالبش این بود که یکی از دخترا یه سوال پرسید : که چرا ما دخترا نباید مثل پسرا به سربازی بریم ؟ ما اماده ایم که یهو کل هیۀت منفجر شد از خنده، اومدیم مدرسه شیمی داشتیم یادم نمیاد درس داد یا نه؟ زنگ اخر دوباره دینی که معلم نداشتیم و چون اونروز ساعت 3 بعد از ظهر تعطیل میشدیم منحسابی حوصلم سر رفت طوری که اخراش خواب و بیداری بودم
یکشنبه:زنگ اول ریاضی همین که اومد تو کلاس سلام نکرده گفت کتاباتونو باز کنین ( خدا بخیر کنه) زنگ دوم فیزیک درس داد، دوباره ریاضی،حالا ادبیات من بازم خواب و بیداری بودم چون امروزم تا ساعت 3 قرار بود تو پادگانمون بمونیم
دو شنبه:ریاضی گذشت، یه تک زنگ ریاضی یه تک زنگ عربی که من واقعا از عربی متنفرم دبیرشم که نصف من قد داره لی لی پوته، شیمی هم نفهمیدم چه طور گذشت ساعت 1و 15 دقه تعطیل شدیم ( پیش به سوی خونه البته به همراه چادر)
سه شنبه امروزم تا ساعت 3 مدرسه موندیم ولی من بعد از مدرسه خونه نرفتم بدون ناهار و با شکم گشنه رفتم کلاس زبان تا ساعت 5 که تعطیل شدیم و من به صورت یه جنازه به طرف خونه حرکت کردم اصلا نفهمیدم کی رسیدم
چهارشنبه:دبیر زیستمون عوض شد یه دبیر فوق العاده چرت و پرت که اصلا هیچکدوم از درساشو نگرفتم، زنگ اخرم که پرورشی داشنیم خیلی باهال بود فقط خندیدیم، زنگ که خورد دیدیم مدیر دم در ویستاده هر کی که چادر نداره و مانتوش تنگه نمیزاره از مدرسه بره بیرون( خلاصه من که رفتم بیرون چون هم چادر داشتم هم مانتوم انقدر گشاده که توش میتونم شنا کنم در واقع مانتو خانوادست حالا نمیدونم سر اون بدبختا چی اومد)
پنجشنبه:اجتماعی داشتیم میخواست درس داد و میخواست همون روز درس جدیدو ازمون کتبی امتحان بگیره که یه جوری مخشو زدیم بیخیال شد ولی گفت شفاهی میپرسم، منم به عنوان داوطلب رفتم ، سوال اول این بود شناخت حاصل از زندگی چیه؟ که اینو خیلی راحت جواب دادم بعد پرسید چه موقع دامنه ی این شناخت گسترده تر میشه، من موندم چی بگم اخه این قسمتو تو کتاب دور نگرفته بودم اومدم یچیزی از خودم در بیارم که خانوم گفت میشینی یا این که ادامه بدم و یک نمرم ازت کم میشه منم ددرو گفتم میشینم نمی ارزه حسابی خیت شدم، زنگ اخرم زبان
این بود این چند روز مدرسه ی من دستم شیکست تا نوشتم...اخیش
زیاد حرف زدم بای تا بعد