می خوام از دوباره شروع کنم

.........................................................

خیلی وقت بود که به این وبسر نزدهبودم

راستش امروز هم واسه این اومدم که حذفش کنم ولی...

ولی با دیدن پست های قبلی ای که گذاشته بودیم دلم نیومد

برگشتم به زمانیکه باهم بودیم!!!

می خوام دوباره شروع کنم

می خوام یه دستی به سرو روی این وب بزنم

می خوام برکونم...

می خوام...

آماده باش ...

تامارا داره میاد ... حتی اگه کسی بهش کمک نکنه!!

کاری می کنم که بدرخشی

 ................................................

عنوان بی عنوان

داره ۲۲ بهمن میاد و من دوباره مثل سال ها قبل دارم میرم تو فکر که چرا....

آخه واقعا چرا این کارو میکنن؟؟؟ واسه چی کشتنشون؟؟ واسه چی اعدامشون کردن؟؟

درک نمی کنماین دولت رو درک نمی کنم...این ملت رو درک نمی کنم...

چی میشد اگه .... نمی کردن؟؟ چی میشد اگه منم مثل آدمای دیگه لذت در کنارش بودن رو تجربه میکردم؟؟

چرا؟؟ واسه ی چی سیاست انقدر خشنه؟؟

حیف نمی تونم وارد سیاست بشمحیف...

سفر

 

عاشقی می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.

 

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و

چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال

و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

 

عاشق گفت: خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه ی این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه ی این سال ها و قرن ها. زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.

 

خدا گفت: اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است، نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

 

عاشق گفت: چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را. اما خدایا! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی

که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

 

خدا گفت: نه؛ نه کسی و نه چیزی. هیچ چیز توشه ی توست و هیچ کس معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.

 

و آن گاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.

 

عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت؛ جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.

 

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت؛ جز خدا که همیشه با او بود.

 ولنتاین را جشن نخواهیم گرفت و به هم تبریک نخواهیم گفت روز عشق را از 25 بهمن (ولنتاين) به 29 بهمن( سپندارمذگان ايرانيان باستان )تغيير خواهيم داد ........29 بهمن روز عشق روز سپندارمذگان شاد باد ........اگر از نژاد آريايي کورش کبير هستي براي تمام ايرانيان بفرست

 

خدایی اگه واقعا ایرانی هستین و خودتون و ایرانتون رو دوست دارید این متن بالا رو که راجع به ولنتاین هست تو وبلاگاتون قرار بدین

بزارین همه بفهمن!!!

اومدم

سلام به همگی به خصوص به تمامی کسانی که در نبود من منو از یاد نبردن و سرکی به وبم میزدن

من از همگی عذر میخوام چون تو این مدت یه مشکل کوچواو برام پیش اومده بود که نمیتونستم کانکت بشم ولی الان دربست در اختیارم البته خداکنه

حالا از این حرفا بگذریم ، مدارس باز شده و بیشتر از یه هفتست که میریم مدرسه این یه هفته واسه شما چه جوری بود برای من که بدک نبود بعضی جاهاش حال گیری بود مهمترین حالگیریشم اینه که چون اون مدرسه ای که من می خواستم برم واستاد واستاد تا امسال واسه من شاهد شد مدرسه ی شاهد که می دونین چه جوریه؟ باید حجاب کامل داشته باشی و چادرم بزاری

شانس گند منو دیدین؟ اخه من موندم یکی نبود به منبگه دختره ی خل مگه مغز خر خوردی بری دبیرستان شاهد؟ ولی خوب چون کسی نبود و منم به حساب این که خیلی از دوستام رفتن اون مدرسه اونجا ثبت نام کردم البته قابل ذکر که من اون موقع نمی دونستم باید چادر بزارم

روزاول مدرسه ، چهارشنبه: از خونه تا مدرسه رو پیاده با بابا و مامان و داداش رفتم ، البته طاعفه بنده رفتن برای بدرغه داداشی نه بنده خوب سر کوچه مدرسه که رسیدیم بنده چادر به سر کردم و به همراه مادر داخل شدم ( بابام گفت شبیه پنگوءن شدی ولی من یه احساس زورو مانندی بهم دست داده بود) خوب رفتم تو حیاط دیدم بعضی از دوستام مابین بچه های دیگه رو صندلی نشسن منم رفتم پیششون و شروع کردیم به مسخره کردن قیافه های همدیگه برای من که خیلی دیدنی بود چون تا به حال تجربه نکرده بودم بلد نبودم رو سرم بزارم هی لگدش میکردم، خلاصه تازه ساعت حدودا 8 بود که برنامه شروع شد از شهردار و فرماندار گرفته تا امام جمعه و مدیر و ناظم میخواستن بیان سخنرانی کنن، تازه اینم واسشون کفایت نمیکرد بهمون یه پارچه سبز که روش یا علی اکبر نوشته بود دادن و گفتن به سرتون ببندین، بابا بیخیال همه مات و مبهوت به هم نگاه میکردیم که برامون پرچمای کاغذی ایران رو هم اوردن من که پارچه سبز رو گذاشتم تو کیفم پرچمه هم مفقودالاثر شد، حالا یه گروه از دخترای سال سوم گارد پرچم شده بودم ان چنان رژه ای میرفتن که نگو من که از بس خندیدم شکمم درد گرفت بعدم نوبت سخنرانی شد و فرماندار اومد و یه سری حرف بلغور کرد که : دخترای عزیزم در درجه ی اول حجاب و عفاف قرار داره بع درس و از پسراش گفت و حسابی ابروشونو جلو ما برد ( بیچاره ها) تا نزدیکای 9 داشتن فک میزدن تا بلاخره اسامی رو خوندن ، 4 تا کلاس سال اول بودیم من تو کلاس 2 افتادم، ولی دوستای صمیمیم با من نبودن رفتیم کلاس و منم شناسنامه ی کل بچه های کلاسمونو در اوردم، اون روز بدون معلم بودیم همه ی کلاسا معلم داشتن بجز ما منم با یکی از بچه ها که میشناختمش رفتیم اکتشاف که مثلا دستشویی تو این مدرسه کجاست که البته موفقم شدیم

پنجشنبه:زنگ اول زیست داشتیم و بعد از اشنا شدن درس داد، کلاس اونقدر ساکت بود که واقعا درس گوش دادن هال داد بعدش اجتماعی این یکی هم درس دا زنگ تفریح که شد تمامی سال اولی هارو و حیاط زیر بارون اوردن که چی؟ میخواین تو کدوم کلاس باشین بع هرکی هر کلاسی دوست داشت رفت منم با این که کلاس خودمو دوست داشتم چون هم بزرگ بود هم دلباز ولی چون دوستام تو کلاس 4 بودم به اونجا رفتم کلاس 4 یه کلاس اندازه فندقه که توش راه نفس کشیدنم نیست

شنبه:زنگ اول فیزیک درس نداد دمش گرم، زنگ دوم دینی معلم نیومد که کاش میومد چون مارو بردن به یه هیءت سیاسی ، واقعا حوصلمون سر رفت اخه ما رو چه به سیاست؟؟؟ولی یه قسمت جالبش این بود که یکی از دخترا یه سوال پرسید : که چرا ما دخترا نباید مثل پسرا به سربازی بریم ؟ ما اماده ایم که یهو کل هیۀت منفجر شد از خنده، اومدیم مدرسه شیمی داشتیم یادم نمیاد درس داد یا نه؟ زنگ اخر دوباره دینی که معلم نداشتیم و چون اونروز ساعت 3 بعد از ظهر تعطیل میشدیم منحسابی حوصلم سر رفت طوری که اخراش خواب و بیداری بودم

یکشنبه:زنگ اول ریاضی همین که اومد تو کلاس سلام نکرده گفت کتاباتونو باز کنین ( خدا بخیر کنه) زنگ دوم فیزیک درس داد، دوباره ریاضی،حالا ادبیات من بازم خواب و بیداری بودم چون امروزم تا ساعت 3 قرار بود تو پادگانمون بمونیم

دو شنبه:ریاضی گذشت، یه تک زنگ ریاضی یه تک زنگ عربی که من واقعا از عربی متنفرم دبیرشم که نصف من قد داره لی لی پوته، شیمی هم نفهمیدم چه طور گذشت ساعت 1و 15 دقه تعطیل شدیم ( پیش به سوی خونه البته به همراه چادر)

سه شنبه امروزم تا ساعت 3 مدرسه موندیم ولی من بعد از مدرسه خونه نرفتم بدون ناهار و با شکم گشنه رفتم کلاس زبان تا ساعت 5 که تعطیل شدیم و من به صورت یه جنازه به طرف خونه حرکت کردم اصلا نفهمیدم کی رسیدم

چهارشنبه:دبیر زیستمون عوض شد یه دبیر فوق العاده چرت و پرت که اصلا هیچکدوم از درساشو نگرفتم، زنگ اخرم که پرورشی داشنیم خیلی باهال بود فقط خندیدیم، زنگ که خورد دیدیم مدیر دم در ویستاده هر کی که چادر نداره و مانتوش تنگه نمیزاره از مدرسه بره بیرون( خلاصه من که رفتم بیرون چون هم چادر داشتم هم مانتوم انقدر گشاده که توش میتونم شنا کنم در واقع مانتو خانوادست حالا نمیدونم سر اون بدبختا چی اومد)

پنجشنبه:اجتماعی داشتیم میخواست درس داد و میخواست همون روز درس جدیدو ازمون کتبی امتحان بگیره که یه جوری مخشو زدیم بیخیال شد ولی گفت شفاهی میپرسم، منم به عنوان داوطلب رفتم ، سوال اول این بود شناخت حاصل از زندگی چیه؟ که اینو خیلی راحت جواب دادم بعد پرسید چه موقع دامنه ی این شناخت گسترده تر میشه، من موندم چی بگم اخه این قسمتو تو کتاب دور نگرفته بودم اومدم یچیزی از خودم در بیارم که خانوم گفت میشینی یا این که ادامه بدم و یک نمرم ازت کم میشه منم ددرو گفتم میشینم نمی ارزه حسابی خیت شدم، زنگ اخرم زبان

این بود این چند روز مدرسه ی من دستم شیکست تا نوشتم...اخیش

زیاد حرف زدم بای تا بعد

تبریــــــــــــــــــــــــــــــک نیـــــــــــــل

       ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤                               ¤¤ weblogtools.ir   وبلاگ تولز ¤¤

نیل تبریک می گم که تیزهوشان( بیهوشان خودمون) قبول شدی

بابا با مخ تو که اینقده مخ داشتی یه ذرشم به ما میدادی نامرد

       ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤                               ¤¤ weblogtools.ir   وبلاگ تولز ¤¤

خیلی نامردی اگه منو فراموش کنی نیل و بری با اون ایکیو ها خوش و بش کنی

اونوقت دیگ از پ.ن.ت تو این وب فقط یه ت میمونه ( پونه رو وللش )

وقتی به این فکر میکنم که دیگه تو مدرسه و زنگ های تفریح دیگه نیلی نیست که باهاش دعوا بگیرم و باهاش حرف بزنم و درد دل کنمو اونم قهر کنه و کشتی بگیرهو منو زمین بندازه و... دلم می خواد گریه کنم

اگه تو بری من دیگه با کی تو زنگ های ریاضی که حوصله ی درس و تمرین حل کردن ندارم کل کل کنم؟؟ ( یادت میاد از زیر میز با کاغذ با هم کل کل می کردیم؟؟ یه بارم تو ساعت علوم داشتم تو گوشت یه چی میگفتم و خانوم فهمید و از هر دومون پرسید در مورد چی توضیح میدادم ما هم که هیچی گوش نداده بودیم همینجوری بر و بر نگاش کردیم اخرشم خانوم گفت که به هر دو تا تون یه نمره صفر میدم که البته اخرشم نداد یا سال اول رویادته یه سی دی واسم اورده بودی و من اون روز حال بد شد و وسطای مدرسه رفتم خونه که اون روز یهو سی دی از کیفت شپلق افتاد جلو پای خانوم ناظم و اونوقت تو هم برای این که خودتو مظلوم نشون بدی همه کاسه کوزه هارو سر من شیکوندی نامرد؟؟ اره یادته؟؟ اون عکسای جومونگ و سوسانو و هه موسوخدمات وبلاگ نويسان   www.cod-html.blogfa.comکه اینجوری چارچشی بود رو یادته روی میز من کشیدیم؟ / اون دفترچه های داستانی رو یادته که یکیش واسه من بود یکی واسه تو و واسه منو دادیم دست دبیر فارسی نگاه کنه و بعد...( چه چپ چپی نیگاه کرد بازم خوبه جاهای سانسوری شو چسب زدیم ) و هزارتا خاطره ی دیگه که الان وقت گفتن نیست...و ن هرکز فراموششون نمی کنمموفق باشی نیل

((  تــــــــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــــــــارا  ))

اینو نیگاه نیل رفتم گوگل نوشتم تیزهوشان این یکی از عکس هایی بود که اومد من موندم چه ربطی به تیزهوشان داشت؟؟  تو که تیزهوشی بگو....

       ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤                               ¤¤ weblogtools.ir   وبلاگ تولز ¤¤

چند مطلب اموزشی برای تنبل های محترم:

1. روزها استراحت كنيد تا شبها بتوانيد راحت بخوابيد.
2. در نزديكي تختتان صندلي راحتي بگذاريد، تا اگر از خواب بيدار شديد، روي آن بنشينيد و استراحت كنيد.
3. خوابيدن به نشستن، نشستن به ايستادن، ايستادن به راه رفتن الويت دارد.
4. جايي كه مي توانيد بنشينيد چرا مي ايستيد.
5. كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا.
6. اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمي صبر كنيد


من تصميم گرفته‌ام که وقتی بزرگ شدم حتماً بروم دانشگاه بازيگر بشوم چون که آدم بچه معروف می‌شود و خيلی آدم را تحويل می‌گيرند و هميشه عکس آدم را به ديوار اتاقشان می‌زنند و آدم پولدار هم می‌شود و حتی روی تبليغات بزرگ اتوبان هم عکس آدم هست.
کاوه که بابايش يک ديويست و شيش دارد امروز پز می‌داد که خواهرش که اسمش خيلی سخت است و نمی‌دانم که روژان هست يا روژين دانشگاه قبول شده و خيلی همه در خانواده‌اش به او می‌گويند خانوم مهندس چون که انگيليسی قبول شده. کاوه می‌گويد که دانشگاه خواهرش خيلی دانشگاه خوبی است چون که پيام است و پيام همه چيزش معروف است مثل راديويش که خيلی آهنگ‌های زيبا می‌گذارد و توی همه تاکسی‌ها گوش می‌دهيم و حتی برای همين هست که به اس‌مس می‌گويند کوته‌پيام. اما من فکر می‌کنم که حتی بهمن که همکلاسيمان هست و خيلی چاقالو هست و دائم دهانش می‌جنبد و تمبل است و روزها استراحت می‌کند تا شبها بهتر بتواند بخوابد هم می‌تواند انگيليسی در دانشگاه پيام اينها قبول شود.
خانوم مشيری می‌گويد که آدم بايد درس بخواند و تا تحصيلاتش زياد شود و فرهنگ بالا برود. ولی بابای من می‌گويد که درس را بخوانيم خوب است اما بايد مخمان خوب کار کند تا پولدار شويم. به نظر من مسعود که از بچه‌های بزرگ کوچه ما هست و دوست من هست و چون دانشگاه قبول نشده بايد برود سربازی و موهايش را کوتاه کرده است و خنده‌دار شده است هم پولدار می‌شود چون که همين الان خودش موتور پرشی دارد و ماشين سوناتای بابايش را هم بر می‌دارد و از الان به فکر پولدار شدن است چون کار می‌کند و مسافرکشی می‌کند. بابای من می‌گويد کار عار نيست و من فکر می‌کنم با اين که بابای مسعود خيلی پولدار است اما مسعود هميشه خيلی زحمت می‌کشيد و بعضی وقت‌ها خواهر کاوه را می‌رسانيد به سر کلاس‌های کنکورش.

امروز که جمعه بود و من بعد از کارتون آمده بودم توی کوچه تا با کاوه برويم گيم‌نت ديدم که مسعود که به خاطر سربازی کچل کرده، نشسته روی پله‌ها و دارد با موبايلش حرف می‌زند که انگار آنتن نمی داد چون داد می‌زند توی موبايلش و صورتش قرمز شده بود و رگ‌های گردنش باد کرده بود.
رفتم کنارش نشستم چون که ما با هم دوست هستيم و مسعود از من خوشش می‌آيد چون که بزرگ هستم و از کاوه خوشش نمی‌آيد چون که مسعود می‌گويد که بچه پررو است و فوضولی می‌کند. بعدش مسعود که انگار از داد زدن صدايش گرفته بود و مثل آدم‌هايی که گريه کرده‌اند اشک توی چشم‌هاش بود، دستش را گذاشت روی شانه‌های من و با صدای گرفته گفت که آخه چرا؟
من فکر می کنم که مسعود خيلی باسواد است و بعضی وقت‌ها حرف‌های جالبی می‌زند که حتی خواهر کاوه که دانشگاه قبول شده و سوادش بيشتر است، بلد نيست بزند.
مسعود گفت که اين انصاف نيست که دانشگاه قبول نشده. من تصميم گرفته‌ام که دوستم را دلداری بدهم چون که آدم بايد هوای دوستش را داشته باشد مخصوصاً که ناراحت باشد. من فکر می‌کنم که خواهر کاوه خيلی از خودش تشکر می‌کند که دانشگاه قبول شده چون وقتی که خواهر کاوه از جلوی ما رد می‌شود، سرش را يک وری می‌کند و دماغش را که پارسال عمل کرده و چسب می‌زد قبلاً، بالا می‌گيرد و انگار از خرطون فيل افتاده است.
مسعود به من گفت که چرا منفی در منفی می‌شود مثبت اما مثبت در مثبت نمی‌شود منفی و من با اين که رياضی خيلی خوب بلدم، هنوز تا سر جدول ضرب 6 خوانده‌ايم، فهميدم که مسعود دوست داشت رشته رياضی قبول شود.


آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید ! plz

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است !!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد !

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت ! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی ! جیش کنی تو شلوارت!

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی ، که اختیارش رو دارم ! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید ! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی " بچه سوسک مرده " بدهد.

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد ! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com


اخطااااااااااااااااااااااااار: نیل اپ کن

(( تامارا ))

حوصله ی عنوان نوشتن ندارم...

       ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤                               ¤¤ weblogtools.ir   وبلاگ تولز ¤¤

روز اول که ديدمش بدجوري بهم خيره شده بود.

بعداً فهميدم که چشماش چپه و داشته پيکان 57 رينگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه ميکرده!

يه آه از ته دل کشيد.

بعداً فهميدم که آه نبوده و آسم داره.

بهش يواشکي يه لبخند زدم، ولي اون قيافه جدي مردونش رو عوض نکرد. اين خودداريش واسم خيلي جذاب بود.

بعداْ فهميدم که خودداري نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پيکان 57 بوده و تازه متوجه من شده بود!!

آروم و با عشوه اومدم جلوش، ديدم تند تند داره بهم چشمک ميزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.

بعداً فهميدم که تيک داره و پلک زدنش دست خودش نيست.

اومد يه چيزي بگه ولي از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.

بعداً فهميدم اين بشر خدادادي هول هست و لکنت زبون داره.

سرش رو از شرمش انداخت پايين و گفت س س س سلام.

بعداً فهميدم از شدت شرمش نبوده و ميخواسته من دندونهاي زردش رو نبينم.

بعد از يک سري اسم و فاميل بازي، ازم پرسيد آخرين کتابي که خوندي اسمش چيه!؟ گفتم: اَ...اَ...يادم نيست. گفت: چه جالب، نويسندش کيه!؟ از اين تيکه بامزش خندم گرفت.

بعداً فهميدم که تيکه نبوده و بيچاره چيزي به اسم IQ اصلاْ نداره.

بوي عطرش بدجوري مستم کرده بود.

بعداً فهميدم بوي عطر نبوده، بلکه ...

بهم گفت بيا يه کم قدم بزنيم. اين حرفش خيلي به نظرم رمانتيک بود.

بعداً فهميدم دستشویی داشته و ميخواسته به سمت توالت عمومي حرکت کنيم.

ازش پرسيدم دانشگاه ميري؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از اين شوخ طبعيش خيلي خوشم اومده بود.

بعداً فهميدم که اصلاً هم شوخ طبع نيست و منظورش مدرسه افراد استثنايي توي دانشگاه شهيد بهشتي بوده!

بهش گفتم داره ديرم ميشه. گفت اگه ميشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبايلش. ولي هيچوقت زنگ نزد!

بعداً فهميدم کادوي تولد 30 سالگيش يه مبايل اسباب بازي بوده که همه جا با خودش ميبردتش!

نکات مهم:

1ـ چقدر چيز ميشه بعداْ فهميد!!

2ـ آدم منگل هم دل داره!!

سوال هوش هفته: اين دختره چه جوري اين همه چيز رو بعداً فهميد!

       ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤                               ¤¤ weblogtools.ir   وبلاگ تولز ¤¤       ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤                               ¤¤ weblogtools.ir   وبلاگ تولز ¤¤

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم
دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که
شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو هستم

دوست خوبم

اگر می خواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخون .

       ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤                               ¤¤ weblogtools.ir   وبلاگ تولز ¤¤

من که می دونم منظورش چی بود ..
شنبه: همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم. هرکجا مي رفتم اونو مي ديدم. يکبار که از جلوي هم دراومديم نزديک بود به هم بخوريم صداشو نازک کرد و گفت: ببخشيد!

من که ميدونم منظورش چي بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد رو ميخوندم اومد پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد.آره دقيقا مي دونم منظورش چيه. اون ميخواد زن من بشه!!!

بچه ها ميگفتن اسمش مريمه. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج کنم!

يکشنبه:امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم. موقع رفتن تو سرويس يه خانومي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و مي خنديدن. تازه به من گفت ببخشيد آقا ميشه شيشه پنجرتونو ببندين. من که ميدونم منظورش چي بود. اسمش رو ميدونستم اسمش نرگسه!

مثل روز معلوم بود که با اين خنده هاش ميخواد دل منو نرم کنه که بگيرمش. راستيتش منم از اون بدم نمياد. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم!!

دوشنبه: امروز به محض اينکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مينا يکي از همکلاسيهام جزوه منو ازم خواست.من که ميدونم منظورش چي بود.حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستيتش منم ازش بدم نمي آد. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج کنم!!!

سه شنبه:امروز اصلا روز خوبي نبود. نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا. فقط يکي ازم پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي کجاست؟ من که ميدونستم منظورش چي بود. ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کيفش آبي بود احتمالا استقلاليه!

وقتي جريان رو به دوستم گفتم به من گفت: اي بابا ! بدبخت منظوري نداشته. ولي من ميدونم رفيقم به ارتباط بالاي من با دخترا حسوديش ميشه حالا به کوري چشم دوستم هم که شده هرجور شده با اين يکي هم ازدواج ميکنم!

چهارشنبه: امروز وقتي داشتم وارد سلف مي شدم يک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوره به دانشگاه ما اردو اومدند. يکي از دختراي اردو از من پرسيد ببخشسد آقا! دانشکده پرستاري کجاست؟ من که مي دونستم منظورش چيه! اما تو کار درستي خودم موندم که چطور اين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه پيدا کرده. حيف اسمش رو نفهميدم. راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هرطور شده پيداش کنم و باهاش ازدواج کنم!!! طفلکي گناه داره از عشق من پير ميشه!

پنج شنبه:يکي از دوستاي هم دانشکده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت کرد. من که ميدونستم منظورش از اين نوشابه خريدن چيه. ميخواد که من بي خيال مينا بشم. راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم!

جمعه: امروز صبح در خواب شيريني بودم که داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رو مي ديدم. عجب شکوه و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي کاسه عسل فرو ميکردم که... مادرم يکهو از خواب بيدارم کرد و گفت که برم چند تا نون بگيرم. وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانومي از من پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها کدومه؟

من که ميدونم منظورش چي بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم!!!

راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري که به نانوايي بياد زياد خوشم نمي آد!

شنبه: امروز صبح زود از خواب بيدار شدم صبحانه را خوردم و اومدم که راه بيفتم که مادرم گفت: نمي خواد بري دانشگاه. امروز نوار مغزت آماده است برو از بيمارستان بگير. راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم ميگن من مشکل رواني دارم!!!

وقتي به بيمارستان رسيدم از خانوم مسئول آزمايشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت آقا لطفا چند دقيقه صبر کنيد. من که ميدونستم منظورش چي بود ...

       ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤                               ¤¤ weblogtools.ir   وبلاگ تولز ¤¤       ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤                               ¤¤ weblogtools.ir   وبلاگ تولز ¤¤

منبع:http://ariaclick.com      (( تامارا ))

       ¤¤ بهترین تصاویر زیبا سازی،شکلکهای یاهو،کد موزیک ¤¤                               ¤¤ weblogtools.ir   وبلاگ تولز ¤¤موفق و پیروز باشین دوستان

اخطار: نیل اپ کن

واااااای خدااااااااا

دوباره سلام به همگی ...

در ابتدا به خاطر سقوط هواپیما و از دست دادن 168 نفر عزیز هموطن به همه و به خصوص به خونواده ی این عزیزان تصلیت میگم واقعا حتی تصورشم وحشتناکه که توی یه هواپیمای در حال سقوط باشی و بدونی که تا چند دقیقه ی دیگه قراره تو اتیش بسوزی، خدای من...

و بعد میخوام یه اتفاق واقعا غم انگیز دیگه رو واستون تعریف کنم...

تاریخشو نمی دونم فقط اینکه یه خونواده برای تفریخ اخر هفته دو سه ماشینه با هم به جنگل های سیسنگان میرن و موقع برگشت به خونه بچه ها برای اینکه با هم باشن و تو ماشین با هم حرف بزنن و بازی کنن تو یه ماشین می شینن و مامان و باباهاشون تو یه ماشین دیگه و بعد وقتی میرسن خونه پدر و مادری که فکر میکردن پسر بچه ی 3 سالشون تو ماشین اون فامیلشون نشسته بوده و با اونا به خونشون رفته به اونا زنگ میزنن و میگن به پسرمون بگین اماده شه الان باباش میاد دنبالش که بیارتش خونه که اونا میگن بچتون با ما نیست ما فکر کردیم با شماست که پدر و مادر پسر بچه هم میگن بچه پیش ما نیست و میفهمن که تو جنگل سیسنگان جا مونده دوباره همه راهو تا جنگل میرن و ساعت دو، سه صبح میرسن اونجا و میبینن بچه بیچاره اونجا کنار یه درخت نشسته و درخت رو با دو تا دستاش محکم چسبیده مامان و باباش از دور صداش میکنن که بیاد پیششون و برگردن خونه ولی میبینن بچه جواب نمیده میرن نزدیک تر پیش بچه که میبینن بچه ی بیچاره همون طوری خشکش زده و حرکت نمیکنه و خلاصه میبرنش دکتر و دکتر میگه بچه از ترس مرده...

الهی بمیرم واسش که به خاطر بی فکریه پدر و مادرش مرده ببینین این بچه ی سه ساله چقدر ترسیده بوده که درخت و دو دستی گرفته بود حتی اگه هوا روشن بود باز امکان اینکه زنده باشه کم بود دیگه چه برسه به این که از نصف شبم گذشته باشه و هوا تاریک و توی یه جنگل خلوت و بزرگ و پر از سر و صدای حیوونا

اخـــــــــــــــــــــــــــــــــــی دلم خیلی واسش سوخت مامان بابا ها خواهش میکنم بیشتر مراقب بچه اتون باشین

تابستونشون زهر شد الهی بمیرم...

اگه دوستمی دوستم داشته باش

سلام... یه سلام به گرمی دست های یک دوست صمیمی که انسان از بودن در کنارش لذت می بره و شادی ها و غم های زندگیشو با اون قسمت می کنه...

ایبوشیو دوستان من دوباره اومدم نه اشتباه نکنین نیلوفر نیسم تامارام...

حتماً الان با خودتون میگین: اه ه ه بازم این پیداش شد... الان می خواد یه مشت چرت و پرت بلغور کنه و بعد کلشو بندازه پایین و بره...

اره خوب شاید حق با شما باشه ولی من واقعا نمی دونم چی براتون آپ کنم؟؟؟

داستان / عکس / شعر / کلیپ / ...

شما بگین ( تو قسمت نظرات) بقیش با من...

این وب به هر موضوعی می پردازه...این یه وب دوستانست و هدفشم فقط در کنار هم بودن و از این دنیای مجازی لذت بردنه...

اصلا بیاین امروز درباره ی دوست و دوستی و چگونگی ایجاد این رابطه بین دو یا چند فرد حرف بزنیم ! می خوام امروز درباره ی دوستی من ( تامارا) و نیلوفر و پونه بگم...

من از کلاس چهارم دبستان نیلوفر رو میشناسم اون موقع تازه از یه شهر دیگه به مدرسه ی ما اومده بود. اون سال نیلوفر با یه دختر دیگه به اسم فاطمه توی کلاسمون تازه وارد بودن و از قضا دو سال تحصیلی رو یعنی سال چهارم و پنجم دبستان روی یه میز و نیمکت نشستن و من اون دو سال زیاد با اونا حرف نمی زدم . نیلوفر و فاطمه زنگ های تفریح همش با هم بودن و این دو سال تحصیلی با همین اوضاع و احوال گذشت تا رسید به روز اخرین امتحان پایان سال که بعد از اون روز تابستون شروع می شد و چون کلاس پنجم بودیم و می خواستیم از اون مدرسه بریم و ممکن بود دیگه خیلی از بچه ها رو نبینیم حسابی از همدیگر و به خصوص معلم ها خداحافظی کرده بودیم و اون روز بود که نیلوفر به من یه جاکلیدی عروسکی داد و من هنوزم دارمش ... راستش اصلا انتظار نداشتم که بهم چیزی بده... چون زیاد دوست نبودیم

به هر حال تابستون هم گذشت و من وارد یه مدرسه ی راهنمایی شدم یه چند تایی از بچه های دبستان خودمم اونجا بودن که یکی از اونا نیلوفر بود خلاصه پس از کلی فک زدن مدیر مدرسه ما وارد کلاس شدیم و نکته ی جالب اینجا بود که من و نیل باید کنار هم میشستیم...

(اون موقع خیلی ناراحت بودم چون صمیمی ترین دوستم ازم جدا شده بود ، دوستی که از سه سالگی میشناختمش) اون روز نیلوفر خیلی سعی کرد که سر صحبت رو با من باز کنه ولی من هی پس می زدم ولی واسه خودم دلیل خوبی داشتم که متاسفانه از گفتن دلیلش معذورم...

یه چند روز اول اینطوری گذشت و یه کم بینمون دوستی ایجاد شد چون به هر حال بقل دستیم بود و چه بخوام چه نخوام باهاش دوست می شدم

تا اینکه یه روز توی حیاط مدرسه موقع زنگ تفریح نیلوفر مثل همیشه دور و برم میچرخید که نمی دونم چی شد پاهامون به هم گره خورد و من شپلخ خوردم زدم و میخواستم از زمین پاشم و یه داد درست حسابی به نیلوفر بکنم که چرا هی تو دست و پای من می چرخی و... که چشمم به نیلوفر افتاد که بالای سرم با چنان تعجبی واستاده و داره بر و بر منو نگاه میکنه واقعا قیافش اون موقع خیلی بامزه شده بود وقتی تو اون حالت دیدمش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده و نیلوفر که دید من دارم می خندم خیالش راحت شد و اونم با من شروع کرد به خندیدن و خلاصه از اینجا بود که دوستی بین منو نیلو محکم و محکم تر شد... یادمه که اون سال با هم یه کتاب هم نوشتیم حالا اگه وقت کردم شاید براتون بنویسمش...

من الان واقعا خوشحالم که با نیل دوست شدم و به نظر من این یه دوستیه استثناعیه ، یه دوستیه خشن که ارزش ادامه دادن رو داره

و امــــــــا پونه سال دوم راهنمایی بودیم که پونه تازه به کلاسمون اومد اون چند هفته ی اول سال دوستی نداشت یا اگرم داشت خیلی کم و محدود یه روز نیلوفر به من گفت: تامارا بیا با پونه دوست بشیم باور کن دختر خوبه و منم بعد از کلی استخاره کردن قبول کردم و زنگ تفریح هر دو تاییمون پیش پونه رفتیم و با پر رویی تمام بهش گفتیم با ما دوست میشی اونم یه لبخند ملیح به زد و گفت بله (خوب مبارکه عروس خانوم بله رو گفت یه عروسی تو راهه ایول) جالب اینجا بود که بعد از اینکه ما باهاش دوست شدیم خیلی های دیگم باهاش دوست شدن مثل اینکه پاقدم من و نیل خوب بود و این دوستی تو سال سوم بین ما سه تفنگدار بیشتر و بیشتر شد تا اینکه این وب رو ساختیم و پ.ن.ت نامیده شدیم...

(( تامارا ))

ضد نیل

ایبوشیو دوستان خوفین؟ خوشین؟ سلامتین؟

به ببین چی میبینم نیل خانوم اپ کرده ژس بگو چرا وقتی اومدم تو وب حالوهواش عوض شده بود

پس همه با هم یه کف مرتب واسه نیلووووو

نیل پاشو بیا وسط چند تا قر بده اوا چرا لپات قرمز شد الهی بمیرم بچم خجالت کشید اخی

جو جو

در ضمن شما خیلی لطف دارین که میخواین منو ریز ریز کنین البته اگه دستت بهم برسه خواب دیدی خیره

حوصلم سر رفته به قول خودم اومدم اینترنت یه سر به وب بزنم یه چند تا تم خوشگل واسه گوشیم دانلود کنم اخه مگه میشهنیل تو یه سایت خوب سراغ نداری اگه داری بگو

آپیشپیشو نانیم

اصلا میدونین چیه من میخوام برم کره حالا کره رو پیشکش می خوام کره ای یاد بگیرم خیلی باهاله خوشمان امد

پون-ه تو هم بهتره یه اپ کنی اگه جونتو دوست داری بادوم زمینی

((  تامارا  ))

سلام  سلامي به سردي يخ بستني به تمام كساني كه توي اين گرماي طاقت فرسا به ديدن وبلاگ ما اومدن

وسلامي به گرمي افتاب به تمام كساني كه از السكا  توي اين سرماي مطبوع به ديدن وبلاگ ما اومدن

 

اين چند وقتي كه صدام در نمي اومد  داشتم قسمت دوم ازمجموعه ي اخفال شدگان (جومونگ)رو نگاه

مي كردم خدمات وبلاگ نويسان   www.cod-html.blogfa.com......................بعدش هم كامپيوترم ويروسي شد تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com... 599255 ويروس رو با تمام ابزاري كه

در اين زمينه مورد استفاده قرار مي گيره از قبيل...مگس كش .حشره كش .سوسك كش.ويروس كش.دنپايه.

كاردوچنگال.چنگودندون.نيشكون.كفش.جوراب.تله موش.بمب اتمي.كلت1911.تامسون.هفتل هشتا نارنجك.

شمشير.تيركمون جومونگ.مواد مذاب.انواع سموم صنعتي تجاري.ديگ.قابلمه.چنگك.لانچيكو و..............

بگذريم ............................................................................................................................

تامارا جون 

شما......ميكنيدكه عهدوپيمان شكني كنيد    من شخصا قبلش شما رو ريز ريز مي كنم ميدم به پشه بخوردت

مگه عهدوپيمان كشكه كه تو مثل پيشدستي هاي مامانت بشكنيش هاااان

كچلت مي كنم ....مي جوهمت  قورتت ميدم بعد تفت مي كنم دوباره مي خورمت بعدش ميدمت به گاوه

كه با چهارتا معدش نشخوارت كنه تا چشت دراد

 

 

                                    (نيلوفر)