همیشه نزدیک در باش!

همیشه باید نگاهی به لای در هم بندازی و بدونی که ممکنه وقت رفتن هم برسه.

اگه نزدیک در باشی، هویت و شخصیتت رو به موقعیتی که توش هستی گره نمیزنی.

وقتی که لازم شد دل بکنی و بری منزل جدید، میدونی کجا باید مستقر شی؟

نزدیک در!

+برگرفته از رادیو صبح جمعه با نشاط

+ تاريخ جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ساعت 16:28 نويسنده دخترک |

هیچگاه این قدر نیازمند رویا نبوده ام.

+ تاريخ جمعه هفتم بهمن ۱۴۰۱ساعت 18:56 نويسنده دخترک |

ای روشنایی روزهای پاییزی؛ تو‌ را بی بهانه می جویم.

بتاب. بتاب. بتاب تا سایه ها جان بگیرند.

 

+که بودنت لطیفه. شیرینه.

+ تاريخ پنجشنبه یکم مهر ۱۴۰۰ساعت 23:23 نويسنده دخترک |

و با هر نوازش جوانه می زنیم،

رشد می کنیم،

که ساقه های مان به آسمان می رود.

ما

رها

رها

رها ایم.

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 15:9 نويسنده دخترک |

بیا ای روشن،

بتاب...

گرم کن...

زندگانی ببخش...

+ تاريخ شنبه سوم آبان ۱۳۹۹ساعت 19:9 نويسنده دخترک |

دیدی؟ نبودن خیلی هم سخت نبود! :)

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۸ساعت 23:40 نويسنده دخترک |

انگاری که قلبم مچاله شده باشه!

نمیدونم چشه؟ نمیدونم چی میخواد؟ دنبال چی میگرده؟

به خصوص امروز!

هی بهش میگم که بس کن! هی خودشو مچاله تر میکنه.

انگاری که چیزی جا مونده داشته باشه، تو روزایی که حال خوب و یا حتی حال عجیبی داشته!

نمیتونی برگردی دوست من!

یه سری روزا دیگه نمیتونن تکرار بشن،

یه سری حسا تا ابد تو همون دوره باقی میمونن.

حالا تو هرچقدر که میخوای تو اون دقایق سیر کن... بر نمیگردن نازک نارنجی جان!

انقدر اذیتم نکن خب... بزار به کارام برسم.

 

 

+از سری باگ های زندگی این میتونه باشه که ctrl + z در کار نیست!

+ تاريخ دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۶ساعت 15:2 نويسنده دخترک |

بوی نم میاد... بوی گرد و خاک!

گمونم به یه خونه تکونی نیازمنده،

مرهم دوران نوجوونی من...

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:1 نويسنده دخترک |

متوجه نبودیم که داریم خاطره میسازیم ، فقط داشتیم خوش میگذروندیم...

+ تاريخ چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۹۵ساعت 5:47 نويسنده دخترک |

تعطیلاته! همه پاشدن اومدن شمال... ما شمالیا هم میریم تو خودمون :)))

+ تاريخ شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۵ساعت 13:29 نويسنده دخترک |

زندگی حال غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد...

+ تاريخ یکشنبه یکم فروردین ۱۳۹۵ساعت 7:47 نويسنده دخترک |

باز دوباره پیوندای وبلاگم رو ناچارا آپدیت کردم.

بعد از اون بهم ریختگی توی بلاگفا همشون برگشته بودن.

خاطرات بود که از جلو چشام رد می شد...

خیلیا بستن و رفتن!

خیلیام ول کردن...

خواستم بگم یه سریاتون همیشه تو ذهنم باقی میمونید.

میدونم امکان خوندن این پست توسطتون خیلی کمه ولی باید بگم که ممنونم بابت تموم اون دقایق...

بهار، یگانه، امید، سجاد، سمیه، مهدیه و...

 

و همینطور ممنونم از شما عزیزانی که هنوزم حضور دارید

ساده، میلاد، رنگ شب و برادر خوانده ی عزیز...

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۴ساعت 15:50 نويسنده دخترک |

خب، ما هميشه «نبودن» را از اين سرش ديده‌ايم.

از سمت فاقد، نه فقيد. يعنى جاى آدمى بوده‌ايم هميشه كه كسى را از دست داده است، نه او كه از دست رفته. كه مجبور بوده شايد يا لازم ديده برود، نباشد.

بگذار من به تو بگويم كه نبودن، براى آن كه نبايد باشد هم سخت است. و بگذار بگويم كه حتى سخت‌تر.

جواب ندادنِ نامه و پيغامى كه از محبوب گرفته‌اى سخت‌تر است از جواب نگرفتنش. آن چاشنى انفجارى اختراعى اخير بشر - آن seenِ تهِ پيام - را فعال كردن و در انفجار مسووليت پاسخ ندادنش تكه تكه شدن، سخت است. سخت چرا؟ مرگ است.

مرگ است «نبودن» - كه اين از اسمش مى‌بارد - براى كسى كه مى‌خواهى برايش باشى.

مرگ‌تر از مرگ است اين تصميم به نيستى. اين اتانازى. . . . .

 

"حسين وحداني"

+ تاريخ دوشنبه هفتم دی ۱۳۹۴ساعت 14:7 نويسنده دخترک |

مست بگو... راست بگو... تا شب یلداست بگو...
+ تاريخ دوشنبه سی ام آذر ۱۳۹۴ساعت 23:20 نويسنده دخترک |

با تو من پاییز را شناختم...

+ تاريخ چهارشنبه یکم مهر ۱۳۹۴ساعت 0:31 نويسنده دخترک |