روزگار

 

گاهی باید نوشت از روزگار  

گاهی باید نالید درزیربارِ روزگار

گاهی باید نومید شویم از معرفتِ دراین روزگار

گاهی باید امیدوار بود به مرامِ دراین روزگار

گاهی باید برید از مردمانِ این روزگار

گاهی باید دل بست به عشقِ دراین روزگار

دائماً باید بلاتکلیف باشیم دراین روزگار

انگار ، جناق شکسته ایم با افکارمان دائماً دراین روزگار

گاهی شبمان روز وروزمان شب می شود دراین روزگار

ولی ما باید انسان باشیم وکم کنیم رویِ این روزگار

روزگارتان برمراد وآسمان عمرتان بی غبار!

 

تاسف

 

احساس تـاسف


بـرای تمـام کسانــی کـه بـا چشم هایشان قضاوت میـکننـــــد


حـس نمیـــــکننـــد … نمـی شنونــــد … نمچشنـــــد …


فقـط میبینــــند و متهـم می کننــد!!!


گاهــــــی …


بــایـد بــه "فــــاصله ها" خـوش آمـد گفـت !


شــایـد آمـده انــد ، تــا بخشی از "حـــماقـتهـایــمان" را ، جبـــــران کنــــند …



دل تنگ

 

دلت تنگ که باشي

تمام تلاشت را هم که بکنی

تا

خوش بگذرد ،

و لحظه ای فراموشش کنی فایده ندارد

تو دلت تنگ است...

دلت برای همان یک نفر تنگ است... 

 

تو هنوز دلتنگی...

 

تا بیاید...  


ولی دیگر آمدنی در کار نیست


به همان سرازیری زندگی ات دل خوش باش....




عاشق و معشوق...

 

تو به من خندیدی

 

و نمیدانستی

 

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

 

سیب را دزدیدم

 

 

برای خواندن بقیه اش برو  ادامه مطلب و بخون...

 

 

 

ادامه نوشته

وعده

 

نه تو می مانی

نه اندوه

ونه،هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب رود،قسم

وبه کوتاهی آن لحضه شادی که گذشت

غصه هم،خواهد رفت

آن چنانی که فقط،خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود،جامه اندوه مپوشان هرگز

توبه آیینه

نه

آیینه به تو،خیره شده است

تواگر خنده کنی،اوبه تو خواهد خندید

واگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا،که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروز،پرشدازحسرت و انده و چه حیف

بسته های فردا،همه ای کاش ای کاش

ظرف این لحظه،ولیکن خالی است

ساحت سینه،پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید،در این سینه بر او باز مکن

تا خدا،یک رگ گردن باقی است

تاخدا مانده،به غم وعده این خانه مده

 

بازی

در کودکی در کـــدام بازی راهت ندادند؟؟؟

 

که امروز انقد دیوانه وار تشنه ی بازی کردن

 

با دیگرانی؟؟؟؟

 

دروغ

 

کمی دروغ بگو پینیکیو .....

 

 

دروغ های تو قابل تحمل ترند .....

 

 

بخاطر کودکی بود و شیطنت .......

 

 

بخاطر این بود که دنیای ادها را تجربه نکرده

 

 

 

 بودی..

 

 

که ببینی یک دروغ چه ها می کند......

 

 

اینجاادمهادروغشان به بهای یک زندگی تمام

 

 

 میشود ...

 

 

 

 

به بهای یک دل شکستن .....

 

 

اینجا دروغها باعث مرگ عشق و اعتماد

 

 

میشود .....

 

 

اینجا ادمهادروغ های شاخ دار می گویند....

 

 

 

 

بعد دماغ درازشان را

 

 

جراحی پلاستیک می کنند....

 

 

 

 

 

 

رمضان

    

استشمام عطر خوشبوی رمضان

 

 از پنجره ملکوتی شعبان

 

 گوارای وجود پاکتان....

 

 

   

سکوت


سکوتم را نکن باور

من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم

من آن خرمن

من آن انبار باروتم

که با آواز یک کبریت

آتش میشوم یک سر

هزاران شعله سرخ کنار هم

سکوتم را نکن باور

تمام این قفس ها را

تمام حسرت و این ترس ها را

من به دستانی که میخواهد رها باشد

شکستی سخت خواهم داد!

سکوتم را نکن باور

 

شاید آخرین بوسه...

حتما ً قبـل خواب ببـوسیـدش


حتی اگه با هم دعـوای بـدی کرده باشیـد .. ببـوسیـدش



حتی اگه برچسـب ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه .. ببـوسیـدش


حتی اگه بهتـون گیر بیخـود داده باشه .. ببـوسیـدش

حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. ببـوسیـدش

حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده .. ببـوسیـدش


وقتی زیرپیـرهنی سفیـد حلقه ای پوشیـده

و بـازوهای سفیـدش رو با اون پیـچ ِ ماهیچه ای مردونه انداخته

وقتی صورتش ته ریش جذابی داره .. وقتی صداش خسته خوابه خمار ِ. ببـوسیـدش


حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه .. ببـوسیـدش


اگه گرسنه اس و با شما مثل آشپـز دربـارش حتی برخـورد می کنه .. ببـوسیـدش


حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه .. ببـوسیـدش


حتماً قبـل خـواب ببـوسیـدش .. شایـد فـردایی نباشـه


شایـد شما فـردا نباشیـد !!!

 

 

گلبرگ مغرور

من آن گلبرگ مغرورم

 

که میمیرد ز بی آبی 

 

ولی با خفت و خواری

 

پی شبنم نمیگردم....


قاصدک...

 

قاصدک


هان! چه خبر آوردی

از کجا وز که خبر آوردی

خوش خبر باشی اما .. اما

گرد بام و در من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا...

 

 


بنفش...

 

آري بنفش بود


آن خاطرات سرد...


آ ن جا که قاصدک


هر گز گذر نکرد.

آن جا که دختري

بر صندلي نشست ...

چيزي درون او

صد تکّه شد ، شکست



با دست هاي خود


از بودنش گذشت ...


امضا براي چه ؟!


تقدير و سرگذشت ؟!



آري بنفش بود


آن سکه هاي زرد!


آن خانه ي کبود!


آن بوسه هاي سرد


آن جا که پنجره


مهمان تازه داشت ...

مرد باش...

زَمـیــن بـِـه مَـرد بــودَنـَـت نــیــآز دآرِه ،مــَـرد بــآش!!!!

مــَـردونــِـه حـَـرفـــ بــِـزَن ...

مـَـردونــِـه بــِـخـَـنــد ....

مــَـردونــِـه عــِـشـــق بــِـوَرز .

مــَــردونــِه گــِـریــِه کــُن ،

مــَـردونــِـه بــِـبــَخــش ...

مـَـرد بـآش ، نـَـه فــَـقــَط بــآجـِـســمـِـت ،

بــآنـِـگــآهــِـت ، بــآ اِحــســآســِـت ، بــآ آغــوشــِـت

مــَـردبـــآش وَ هــیــچـــوَقـــت نــآمــَـردی نـَـکــُـن...

مـَـخــصـوصــآ بـَـرآی کـَســی کـِـه بـِـه مـَـردونـِـگـیـت تـِـکـیـِـه کـَـردِه وَ

 بــآوَرِت کـَـردِه

مـــــَــــرد بــــآشــــــــ ـ ـ ـ . . .

 

 

مرده...

کمی فاصــله بگیر

منـــ با مرده ها میانه ی خوبی ندارم


تـــو در خاطرات من


"مرده"


محسوب می شوی! 


اشتباه...

بزرگترین اشتباه ما این است که :


گاهی‌ آدم‌ها رو ؛


بسیار طولانی تر از چیزی که لیاقتش را دارند ،


در زندگی‌مان نگاه می‌داریم 


حج

دلخوش از آنیـم که حج میرویم

غافل از آنیم که کج میرویـم !

کعبـه به دیدار خدا میرویـم

او که همینجآست کجـا میرویم !

حج بخــدا جز به دلِ پاک نیسـت !

شستنِ غم از دلِ غمناک نیسـت !

دین که سر و ریش و تسبیح نیسـت ..

هر که " علی " گفت که درویش نیسـت !

صبـح به صبـح در پی مکـر و فریـب ..

شب همـه شب گریه و امـَن یُجیـب !

 

 

دوست دارم

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.


آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.


زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. 


مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.


زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.


مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.


زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.


مرد جوان: منو محکم بگیر.


زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.


مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری،

آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.


روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه

آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو

سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته

بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او

گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت

تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن

در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.


قلب...

قله ای که یکبار فتح شد....

تفریحگاه عمومی خواهد شد....

مواظب قلبت  باش....***


صداقت....

روزی او از تــــــو خواهد پرسید: دوستش داشتی؟

و تو بی مکث خواهی گفت: نــ ــــ ـــه!

نترس آن روز نزدیک استــــــــ....

و تـــــــــو نیز یک بار هم شده

طعمِ گُنگِ واژه صداقت را تجربه خواهی کرد!!!!!!!!!!!!!

روزی او از من خواهد پرسید: دوستش دارم؟

و من بی مکث خواهم گفت: بله!

و من نیز 

طعمِ شیرین واژه صداقت را تجربه خواهم کرد!!!!!!!!!!!!!

 

تفاوت را میبینی؟؟؟؟؟؟

هردو با صداقت جواب میدهیم ولی با دنیایی تفاوت....

 

 

خوشبختی....

یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام

برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …

آنقدر تمـــــــــیز میخندم

که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …

و من

اطمینان دارم که دستهای من

 امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد …

 

 

سلام به همه دوستای خوبم

ممنونم که تو این مدت فراموشم نکردید

میخوام دوباره شروع کنم

ولی.....

یه جور دیگه

خداحافظ

سلام به همه

این آخرین آپ من بود

خداحافظ....

 


خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن


ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن


خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه


لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه


یكی با چشمای نازش دل كوچیكمو لرزوند


یكی با دست ناپاكش گلای باغچمو سوزوند


تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو


هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو


خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم


نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم


 

عنکبوت

عنکبوت ها نه زیبایند

نه خوش خط وخال

نه حتی شکارچی ماهر...

فقط

                                  زیبا دروغ می بافند..

 

 

آدمیت...

از همان روزی که دست حضرت قابیل


گشت آلوده به خون حضرت هابیل


از همان روزی که فرزندان آدم


زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید


آدمیت مرد


گرچه آدم زنده بود...


از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند


از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند


آدمیت مرده بود


بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب


گشت و گشت


قرنها از مرگ آدم هم گذشت


ای دریغ

آدمیت برنگشت...

 

 

باز باران....


یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس 

 بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.

می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی

 
 زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ،


رو به سوی شادکامی .می دویدم ، می دویدم 


 هر چه دیدم غم فزا بود  غصه ها و گریه ها بود ،

بانگ شادی پس کجا بود؟

این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران 


 گریه ی پروردگار است، اشک می ریزد برایم.

می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون


 با دو پایی مانده بر ره ، از کنار برکه ی خون.

باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر 


 باز جادو ، باز وحشت ،بی ترانه ، بی حقیقت 


  کو ترانه؟! کو حقیقت؟!؟؟....

 

 

دل...

من که گفتم اين بهار افسردني است

 من که گفتم اين پرستو مردني است


من که گفتم اي دل بي بند و بار

عشق يعني رنج ، يعني انتظار

 
آه عجب کاري به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل . . .

 
 

نگهبان سکوتم.....

من در خلوت این صحرا

 درغربت این سرزمین

 درسکوت این آسمان

درتنهایی این بی کسی

 نگهبان سکوتم.....

زندگی

تلخ ترین جای زندگی اونجاست

که ادم به خودش میگه

چی فکر میکردیم چی شد....


سکوت

بچه که بودیم

اگر بستنی مان را گاز میزدند قیامت به پا می کردیم

چه بیهوده بزرگ شدیم ...

روحمان را گاز میگیرند و

سکوت می کنیم....